اکنون ما چه هستیم؟ خیزش پیش رو و بحثی در جست‌وجوی خودِ ما در تاریخ – اسد سیف

۱

فریدریش شیلر، تنها چند روز پیش از فتح باستیل، در مهٔ ۱۷۸۹، در سخنرانی خود دربارهٔ تاریخ جهان‌شمول، پرسشی را طرح می‌کند که به هستهٔ مدرنیته نظر دارد: اکنون ما چه هستیم؟ در منطق شیلر، پرسش «اکنون ما چه هستیم؟» یک پرسشِ ایستا نیست، بلکه لحظه‌ای انتقادی برای خودآگاهی تاریخی انسان مدرن است. به تعبیر او انسان می‌تواند بیش از آن چیزی باشد که هست. او این پرسش را در دلِ یک زنجیرهٔ پرسش‌های فلسفی–تاریخی و در پیوند با آن‌ها بیان می‌کند، از جمله: از کجا آمده‌ایم؟ چه مسیر تاریخی‌ای را پیموده‌ایم؟ و به کجا می‌توانیم برسیم؟

این پرسش، نزد شیلر، نه توصیفی ساده از وضع موجود، بلکه پرسشی خودآگاهانه و فلسفی دربارهٔ جایگاه انسان مدرن در روند تاریخ است. او بلافاصله تأکید می‌کند که پاسخ این پرسش را باید در «تاریخ عمومی جهان» (Universalgeschichte)  جست‌وجو کرد؛ مفهومی که شیلر در درس‌گفتار مهم خود «تاریخ عمومی چیست و به چه کار می‌آید؟» بسط داده است. همین افق فکری است که می‌تواند برای «منِ» ایرانی در این بزنگاه تاریخی نیز قابل تأمل باشد.

آیا با توجه به رویدادهای جاری در ایران، مجاز نیستیم این پرسش شیلر را پیش روی خود بگذاریم و بپرسیم: اکنون ما، یعنی «ما»ی ایرانی، چه هستیم؟

پرسش شیلر، «اکنون ما چه هستیم؟»، در شرایط امروز ایران نیز به شکلی ملموس و حیاتی بازتاب می‌یابد. جنبش‌های اجتماعی، بحران‌های سیاسی و اقتصادی، تغییرات فرهنگی و تنش‌های هویتی، محصول روندی تاریخی‌اند که فهم آن برای ارزیابی «اکنون» ضروری است. این پرسش، ما را به خودشناسی جمعی فرا می‌خواند: بررسی اینکه چه ارزش‌ها، باورها و کنش‌هایی اکنون «بدیهی» تلقی می‌شوند و چه بخشی از آن‌ها میراث تاریخی و اجتماعی ماست. در جهانی که شتاب رسانه‌ها و فشارهای سیاسی تاریخ را به ابزاری برای داوری‌های لحظه‌ای بدل کرده، بازگشت به این پرسش می‌تواند از اکنون‌زدگی و استفاده ابزاری از گذشته جلوگیری کند و امکان اتخاذ تصمیم‌های آگاهانه و مسئولانه برای آینده‌ای جمعی و متفکرانه را فراهم آورد. 

پرسش «اکنون ما چه هستیم؟» فرصتی برای بازشناسی تاریخی، خودشناسی جمعی و گشودن افق عملی برای آینده فراهم می‌آورد. این پرسش ما را به تحلیل تاریخی رفتارها، ارزش‌ها و کنش‌ها فرا می‌خواند و از داوری‌های سطحی و مصرفی زمان حال جلوگیری می‌کند، تا تصمیم‌ها و اقدام‌ها بر اساس فهمی عمیق و انتقادی صورت گیرد. 

از نظر شیلر، «اکنون» بدون «گذشته» قابل فهم نیست. «ما»یِ اکنون، محصول تصادفی لحظهٔ حاضر نیست، بلکه نتیجهٔ زنجیره‌ای از کنش‌ها، شکست‌ها، پیشرفت‌ها و تضادهای تاریخی است. از این‌رو، شناخت وضعیت کنونی انسان، جامعه یا عقل مدرن، تنها از طریق بررسی روند کلی تاریخ ممکن می‌شود، نه از راه تجربه‌های فردی یا مشاهدات پراکندهٔ روزمره.

در نگاه شیلر، تاریخ عمومی به‌مثابه تاریخ آزادی فهم می‌شود. تاریخ، صرفاً فهرستی از پادشاهان و جنگ‌ها نیست، بلکه روایت تدریجیِ آگاهی انسان از آزادی خویش است. پرسش «ما چه هستیم؟» در نهایت به این پرسش فروکاسته می‌شود که: انسان تا چه حد از قید طبیعت، جهل، استبداد و سنت رها شده است؟ و عقل و اخلاق چه جایگاهی در سامان اجتماعی یافته‌اند؟ طرح این پرسش‌ها برای آن است که بر خود آشکار کنیم چگونه – و آیا اصلاً – به مرحله‌ای از خودآگاهی تاریخی رسیده‌ایم.

آنچه اکنون تجربه می‌کنیم، نظمی جاودانه و مقدس نیست، بلکه برهه‌ای از یک روند تاریخی و گذرپذیر است. در این روند، مسئله توضیح یا توجیه گذشته نیست، بلکه فهم این نکته است که چگونه به این‌جا رسیده‌ایم. اگر این مسیر روشن شود، آن‌گاه می‌توان نسبت حال و آینده را نیز به‌گونه‌ای معنادار برقرار کرد.

از این منظر، تاریخ نزد شیلر به ابزاری برای خودشناسی جمعی بدل می‌شود؛ آینه‌ای که جامعهٔ مدرن باید در آن به خود بنگرد. «ما» چیزی جز برآیند تاریخی کنش‌های انسانی نیستیم، و فهم «ما» بدون فهم تاریخ جهانی، توهمی بیش نیست. به بیان دیگر، وقتی شیلر می‌گوید پاسخ پرسش «اکنون ما چه هستیم؟» در تاریخ عمومی جهان نهفته است، منظورش این است که هویت انسان مدرن، جایگاه عقل، امکان آزادی و حتی بحران‌های زمانه، تنها در چارچوب یک فهم تاریخیِ کلی قابل درک‌اند. این سخن، هم‌زمان بیانی فلسفی، روشنگرانه و پیشاانقلابی است؛ بیانی که در آستانهٔ انفجار تاریخی ۱۷۸۹، معنای خود را به‌طرزی عینی آشکار ساخت.

با نظر به رویدادهای امروز جهان و در این میان ایران، این پرسش دوباره پیش می‌آید: چه میزان از گذشته در اکنون نهفته است؟ آیا می‌توان تاریخ را به تأیید صرف روایت‌های مسلطِ زمانهٔ حاضر فروکاست؟

زمان حال با ضرب‌آهنگ تند تیترهای خبری در شتابی بی‌سابقه پیش می‌رود. گذشته، در این شتاب، به ابزاری مصرفی یا نشانه‌ای کم‌رنگ از تاریخی بدل می‌شود که می‌کوشد همه‌چیز را تابع روایت‌های شخصی و نیازهای لحظه‌ای کند. در چنین وضعیتی، نیروی روشنگر تاریخ تضعیف می‌شود و رویکرد تبارشناسانه، که مستلزم فاصله‌گیری انتقادی از اکنون است، جای خود را به نگاه‌های سطحی و تأییدگر می‌دهد.

تنها در فهم تبارشناسانهٔ تاریخ است که امکان سنجش عادت‌ها، رفتارها و باورها فراهم می‌آید؛ جایی که حال به دیدهٔ شک نگریسته می‌شود، خاستگاه‌های نامرئی آن آشکار می‌گردند و بداهت‌هایش فرو می‌ریزند.

وقتی نگاه یک‌سره معطوف به حال و آینده‌ای نامعلوم باشد، میراث تاریخی ناگزیر به مصرفی حال‌گرایانه (پرزنتیستی (präsentistisch)) فروکاسته می‌شود. 

در گذار از جهان سنت، این روشنگری است که به تاریخ معنا می‌بخشد. تاریخ بشر بُعدی جهان‌شمول می‌یابد و می‌کوشد جایگاهی نو برای انسان در هستی تعریف کند. با عقب‌نشینی خدا، و سپس شاه و ارباب و صاحب، مسئولیت ساختن آینده به دوش خود انسان می‌افتد. در همین افق است که شیلر می‌پرسد: «اکنون ما چه هستیم؟»

این پرسش نه از «کیستی» انسان، بلکه از «چیستی» او می‌پرسد؛ و با کنار نهادن تاریخ رستگاری، نگاه انسان را متوجه رنج، درد و امکان‌های زمینیِ دگرگونی می‌سازد.

در نگاه حال‌گرایانه به تاریخ، آن بخش از گذشته که با ارزش‌های لحظه ناسازگار است حذف می‌شود. تاریخ به میدانی برای کسب مشروعیت بدل می‌گردد و اسناد ارزش خود را از دست می‌دهند. در چنین فضایی، اخلاق نیز رنگ بازار می‌گیرد و تاریخ به صحنهٔ آیین‌های خودسرزنش‌گرانه و کفاره‌پردازانه بدل می‌شود؛ جایی که تجربه‌های زیسته و پیچیدگی‌های تاریخی قربانی داوری‌های ساده‌ساز می‌شوند.

در برابر این وضعیت، رویکرد تبارشناسانه، آن‌گونه که نزد نیچه و سپس فوکو بسط می‌یابد، راه سومی است که می‌توان بر آن تأمل کرد. تبارشناسی نه بازگشت نوستالژیک به تاریخ کلاسیک است و نه تسلیم به اکنون‌زدگی پرزنتیستی. مسئلهٔ محوری آن، آشنا ساختن اکنون با خودِ خویش از راه واسطه‌گذاری تاریخ است.

میشل فوکو، در نوشتارهای تبارشناسانهٔ خود، بدون ایمان به غایت‌مندی تاریخ و با تمرکز بر قدرت، گفتمان و بدن، می‌کوشد شرایط تاریخیِ شکل‌گیری «آنچه اکنون هستیم» را تحلیل کند. او اگرچه پرسش را در امتداد سنتی می‌گیرد که شیلر نیز به آن تعلق دارد، اما در یافتن پاسخ آگاهانه به‌صراحت به نیچه بازمی‌گردد.

تبارشناسی، با گسستن سلسله‌مراتب میان گذشته و حال، آن‌ها را در رابطه‌ای انتقادی قرار می‌دهد. بداهت‌ها فرو می‌ریزند، عادت‌ها آشکار می‌شوند و اکنون، نه به‌مثابه ضرورت، بلکه به‌مثابه امکان فهم می‌شود. از این‌رو، تبارشناسی شکلی از روشنگری است؛ اما روشنگری‌ای بی‌داوری، بی‌موعظه و بی‌اطمینان به روایت‌های نهایی.

به تعبیر نیچه، «هنوز روشن نیست که چه چیزهایی روزی تاریخ خواهند شد؛ شاید گذشته هنوز تا حد زیادی کشف‌نشده باشد.» این سخن، بیش از هر چیز، دربارهٔ جست‌وجوی ما برای فهم خودمان صادق است.

و بدین‌سان، دگربار به پرسش شیلر بازمی‌گردیم: اکنون ما چه هستیم؟

۲

اکنون ما چه هستیم و رهبری “انقلاب ملی ایران”

پرسش شیلر نه توصیفی، بلکه نقادانه–تاریخی است. شیلر نمی‌پرسد ما چه می‌خواهیم باشیم، بلکه می‌پرسد در وضعیت انحطاط ‌یافته یا ازهم‌گسیخته‌ی اکنون، به چه سوژه‌ای بدل شده‌ایم.  با این چارچوب، می‌توان رفتار و کنش سیاسی مدعیان رهبری انقلاب ایران را نیز نه صرفاً در سطح فردی، بلکه به‌منزله‌ی نشانه‌ای از وضعیت آگاهی سیاسی اپوزیسیون ایرانی در اکنون تاریخی توضیح داد.

در منطق شیلری، «اکنون» لحظه‌ای است که وحدت میان عقل، اخلاق و سیاست از هم گسسته است. جامعه نه در وضعیت اطاعت سنتی است و نه به خودآیینی عقلانی دست یافته. اگر این وضعیت را به ایران امروز تعمیم دهیم، با وضعیتی روبه‌رو هستیم که: نظام سیاسی مشروعیت خود را از دست داده، اما بدیل سیاسیِ نهادینه و خودآگاه نیز شکل نگرفته است. 

رفتار مدعیان رهبری جنبش دقیقاً در این تعلیق تاریخی معنا می‌یابد: برای نمونه رضا پهلوی نه نماینده‌ی یک پروژه‌ی سیاسی منسجم است، نه صرفاً یک کنشگر نمادین بی‌اثر. او در حد فاصل این دو حرکت می‌کند. «اکنون» در چنین موقعیتی به‌مثابه وضعیت تعلیق درمی‌آید.

در نهایت، اگر از شیلر بپرسیم «اکنون ما چه هستیم؟»، پاسخ شاید این باشد: ما جامعه‌ای هستیم که هنوز میان نوستالژی، خشم، اخلاق‌گرایی و سیاست در نوسان است. و رضا پهلوی نه علت این وضعیت، بلکه آینه‌ی آن است. رفتار او بیش از آنکه راه‌حل باشد، تشخیص است: تشخیص فقدان پروژه، فقدان سازمان، و فقدان افق مشترک.

او پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟» نیست، بلکه سند زنده‌ی این واقعیت است که ما هنوز به پرسش بنیادی‌تر شیلر پاسخ نداده‌ایم: ما در اکنون تاریخی خود، دقیقاً چه هستیم؟

۳

اکنون ما چه هستیم؟

رضا پهلوی و منطق سوژه‌های معلق در انقلاب‌های ناکام

پرسش بنیادین فریدریش شیلر ــ «اکنون ما چه هستیم؟» ــ نه پرسشی اخلاقی صرف است و نه توصیفی خنثی؛ بلکه پرسشی نقادانه–تاریخی دربارهٔ وضعیت سوژگی در لحظه‌های بحرانی تاریخ است. شیلر این پرسش را در لحظه‌ای طرح می‌کند که نظم کهنه فرو ریخته، اما نظم نو هنوز زاده نشده است. در چنین شکافی، کنشگران سیاسی اغلب نه به‌منزلهٔ حاملان آینده، بلکه به‌مثابه نشانه‌های بحران اکنون ظاهر می‌شوند.

در ایران امروز نیز، رفتار و موقعیت رضا پهلوی را می‌توان در همین افق فهم کرد: نه به‌عنوان رهبر یک پروژهٔ انقلابی، بلکه به‌مثابه یکی از صورت‌بندی‌های خاص «سوژهٔ معلق» در وضعیت انقلابیِ ناکامل. برای روشن شدن این جایگاه، مقایسهٔ او با نقش‌های مشابه در انقلاب‌های ناکام از جمله با برخی چهره‌های نمادین در بهار عربی ــ راهگشاست.

منظور ار انقلاب ناکام، برخلاف انقلاب شکست‌خورده، انقلابی است که آغاز شده اما به خودآگاهی سیاسی نرسیده است. در این نوع انقلاب‌ها: نظم پیشین مشروعیت خود را از دست داده، اما نیروی اجتماعی جدید هنوز قادر به سازمان‌یابی، برنامه‌ریزی و اعمال قدرت نیست. در چنین شرایطی، خلأ رهبری با ظهور چهره‌هایی پر می‌شود که از نظر نمادین قابل شناسایی‌اند، اما از نظر ساختاری فاقد پشتوانهٔ سازمانی و طبقاتی‌اند. این چهره‌ها نه رهبران کلاسیک انقلاب، بلکه میانجی‌های ناپایدار بحران هستند.

رضا پهلوی نیز در ایران امروز موقعیتی مشابه دارد. او مدعی‌ست که؛ حامل سرمایهٔ نمادین تاریخی است، از زبان حقوق بشر و دموکراسی سخن می‌گوید، و همواره بر پرهیز از خشونت و نفی «رهبری فردی» تأکید می‌کند. در رفتار اما خود را “پدر ملت” می‌داند و رهبر جنبش. این موضع‌گیری‌ها اما، در عمل، او را به سوژه‌ای بدون ارادهٔ سیاسی مشخص بدل کرده است؛ کسی که به امید نیروهای خارجی رؤیای بازگشت به گذشته را در سر دارد. 

در بسیاری از کشورهای بهار عربی نیز شاهد چهره‌هایی بودیم که صدایی بودند در میدان، اما قادر به تبدیل میدان به نهاد نشدند. در مصر، تونس و لیبی، فقدان سوژهٔ سیاسی سازمان‌یافته باعث شد که: یا نظم کهنه بازتولید شود، یا هرج‌ومرج جای انقلاب را بگیرد.

رضا پهلوی، در این چارچوب، استثنایی بر قاعده نیست. او نمایندهٔ سیاستِ بدون خطر است، سیاستی که می‌خواهد محبوب بماند، اما از درک “اکنون” عاجز است و از تصمیم تاریخی می‌گریزد. بهتر گفته شود؛ در شرایطی است که اجازه می‌دهد تا دیگران برایش تصمیم بگیرند و راه نشان دهند. این دقیقاً همان وضعیتی است که شیلر آن را نشانهٔ بحران «اکنون» می‌دانست.

این را نیز باید گفت که؛ رضا پهلوی خلاف انقلاب‌های تا کنونی در جهان، از انقلابی با صفت ملی سخن می‌گوید که رو به گذشته دارد، نه آینده. او می‌خواهد به سال ۵۷ بازگردد و دیکتاتوری پدر را به نظمی نو ادامه دهد. برای همین هواداران او با پرچم شیرخورشید نشان، پرچم ساواک، پرچم اسرائیل و آمریکا، «بازپس گرفتن ایران»، «جاوید شاه» و «مرگ بر خامنه‌ای» را شعار می‌دهند. آنان با دور زدن از جنبش «زن زندگی آزادی»، حتا آزادی زندانیان سیاسی را نیز نمی‌خواهند. آزادی‌های فردی و اجتماعی برایشان همانا «مرگ بر سه مفسدین، ملا، چپی، مجاهد» معناپذیر است. پنداری در دورنمای آنان هیچ شعاری که به خواست‌های زندگی اجتماعی مردم رابطه داشته باشد، وجود ندارد.

به یاد داشته باشیم که انقلاب سال ۵۷ نیز نگاه به گذشته داشت. در جست‌وجوی سنت، مدینه عصر محمد را شعار می‌داد و می‌کوشید لباس جامعه مدرن بر تنش بدوزد. و سرانجام با صفت “اسلامی” نقش بر تاریخ شد. در این‌جا این سؤال پیش می‌آید که چرا این دو “انقلاب” در ایران نگاه به گذشته دارند؟ آیا با گذشته می‌توان آینده ساخت؟ مورد نخست به فاجعه‌ای نشست که شاهد آنیم. 

رضا پهلوی نه علت بن‌بست سیاسی ایران، و نه راه‌حل آن است. او آینهٔ وضعیت ماست: جامعه‌ای که هنوز میان اخلاق و سیاست، میان نماد و سازمان، میان نفی و ایجاب سرگردان است.

۴

رضا پهلوی و سیاستِ تعلیق

چرا انقلاب‌های ناکام چهره‌های بی‌تصمیم می‌سازند؟

پرسش شیلر ــ «اکنون ما چه هستیم؟» ــ پرسشی است که امروز بیش از هر زمان دیگری در برابر جامعهٔ ایران قرار دارد. نه از آن‌رو که پاسخ آن روشن است، بلکه دقیقاً چون پاسخ گم شده است. در چنین لحظه‌هایی، تاریخ به ‌جای رهبران، نمادها تولید می‌کند؛ به‌جای سیاست، اخلاق؛ و به‌جای تصمیم، تعلیق.

و رضا پهلوی یکی از این نمادهاست. او محصول وضعیتی است که در آن جامعه می‌خواهد تغییر کند، اما هنوز نمی‌داند چگونه، با چه نیروهایی و به ‌سوی چه نظمی.

وقتی «نه» هست، اما «آری» نیست.

رضا پهلوی نیز در نقطه نفی جمهوری اسلامی ایستاده است، بدون طرح روشن برای دولت آینده. دعوت به همبستگی، بدون سازمان. سخن گفتن از دموکراسی، بدون پاسخ به پرسش قدرت. او جمهوری اسلامی را را نفی می‌کند، اما جرئت یا توان همکاری با دیگر مخالفان را ندارد. می‌خواهد محبوب بماند، نه مسئول. نتیجه روشن است: تاریخ از او عبور خواهد کرد.

مسئله اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه نوع سیاستی است که او نمایندگی می‌کند؛ سیاستی بی‌خطر، بی‌تصمیم و بی‌هزینه برای شخص خویش. سیاستی که قدرت‌های خارجی رهبر واقعی و پنهان آن هستند. سیاستی که می‌خواهد نمایندهٔ همه باشد، و دقیقاً به همین دلیل، قادر نیست نمایندهٔ هیچ پروژهٔ مشخصی شود. این سیاست، سیاست انقلاب نیست؛ سیاستِ دوران تعلیق است.

جامعه‌ای که هنوز سوژه نشده است

در انقلاب‌های ناکام، مشکل اصلی فقدان چهرهٔ کاریزماتیک نیست؛ فقدان سوژهٔ جمعی آگاه است. وقتی جامعه هنوز نتوانسته نیروی اجتماعی خود را سازمان دهد، ناچار به نماد پناه می‌برد. نمادها جای سازمان و بنیادهای مردمی را می‌گیرند و اخلاق جای سیاست را.

تا زمانی که جامعهٔ ایران از سطح نفی عبور نکند؛ تا زمانی که اعتراض به برنامه، خشم به سازمان، و اخلاق به سیاست بدل نشود؛ چهره‌هایی از این دست همچنان در مرکز خواهند بود: نه به‌عنوان رهبران آینده، بلکه به‌عنوان نشانه‌های بحران اکنون.

اگر از شیلر بپرسیم «اکنون ما چه هستیم؟»، پاسخ شاید این باشد:

ما هنوز در مرحله‌ای هستیم که نمادها بیش از نهادها سخن می‌گویند، و چهره‌ها جای پروژه‌ها را گرفته‌اند. تا زمانی که این وضعیت دگرگون نشود، رضا پهلوی نه به تاریخ آینده، بلکه به پاتولوژی اکنون تعلق دارد.

دگربار از خود بپرسیم: ما چه هستیم؟

برچسب ها

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای ناامنی در این وضعیت، بحران زبان است: زبان رسمی قدرت فرسوده یا دروغین است؛ زبان آکادمیک از بیان رنج ناتوان است؛ و زبان روزمره زیر فشار سانسور و ترس قرار دارد

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

پاسخ دادن به سیامک لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی