صدایی که برای غزه بلند است چرا برای ایران رسا نبود؟
در جریان کشتار بی سابقه اخیر در ایران – رویدادی که افکار عمومی جهان را تکان داد و حتی آمریکا را تا آستانهٔ درگیری نظامی پیش برد – انتظار میرفت چهرههایی که خود را مدافع حقوق بشر، عدالت جهانی و مردم مظلوم میدانند، واکنشی روشن و صریح نشان دهند.
اما واقعیت تلخ این بود که بخش قابل توجهی از چهرههای شناخته شدهٔ حامی فلسطین و غزه سکوت کردند؛ سکوتی که نه تصادفی بود و نه بیمعنا، سکوت در برابر کشتاری که «نباید نادیده گرفته میشد».
در حالی که تصاویر سرکوب، اعدامهای میدانی، قطع گسترده اینترنت و سرکوب کم نظیر و خونین معترضان در ایران منتشر میشد، بسیاری از فعالان پرصدای غزه – از سلبریتیها تا فعالان سیاسی – که معمولاً در قبال هر بحران انسانی موضع فوری می گیرند، هیچ واکنش علنیای نشان ندادند.
این سکوت، به ویژه از سوی کسانی که گفتمانشان «حقوق بشر جهانی» است، پرسشبرانگیز است:
آیا جان انسانها ارزش برابر ندارد؟ یا قربانی باید حتما در چارچوب روایت سیاسی خاصی قرارگیرد؟
این سکوت تصادفی نبود. این سکوت، شاید سیاسی و آگاهانه بود.
گرتا تونبرگ کجا است؟
دختر سوئدی ای که برای غزه سوار برکشتی راهی آنجا شد و با این کار توجه بخش بزرگی از جامعه جهانی را به خود مشغول کرد، چرا در برابر کشتار بی حد و حصر جمهوری اسلامی سکوت کرده است؟ او که نماد «وجدان بیدار نسل جوان» معرفی شده است چرا در برابر قتل عام هم سالان خود، جوانان و نوجوانان ایران که آزادی را فریاد می زنند، حتی کلمه ای نگفته است ؟
او در این روزها کجا است؟
او در غزه به دنبال چه میگشت که در ایران پیدا نمیشود؟
کودکان کشته شده؟ مردم بی گناه به خون غلطیده؟ حمله وحشیانه به بیمارستان ها؟ دستگیری های گسترده؟ جلوگیری از مداوای مجروحان در بیمارستان و تیر خلاص زدن به آنها بر روی تخت بیمارستان؟ قطع کامل اینترنت و تماس مردم با دنیای خارج؟
ایران پر است از آنچه او در نقاط دیگر دنیا به دنبال آن می گردد.
پس چرا صدایی نیامد؟ نه از او و نه از کسانی نظیر؛ دوا لی پا، بلا حدید، جیحی حدید، مارک روفالو، سوزان ساراندو، رشیده طلیب و مک لمور. اینها همه در رابطه با غزه صداهایشان بلند و عملکردشان برجسته بود.
آیا رنج، فقط وقتی رنج است که در جغرافیای «مجاز سیاسی» اتفاق بیفتد؟
اما فراتر از سکوت، دفاع از روایت رژیم توسط بعصی از سلبریتی ها بود.
نمونهٔ شاخص آن راجر واترز است؛ هنرمندی که سالها بهعنوان نماد حمایت از فلسطین و جنبش BDS ( کمپین انزوا و تحریم علیه اسرائیل ) شناخته میشود، اما در مواضع اخیرش:
– اعتراضات مردم ایران را کم اهمیت جلوه داد.
– تغییر رژیم را خواست مردم ایران ندانست.
– و روایتهایی نزدیک به تبلیغات رسمی حکومت ایران را بازتولید کرد.
این موضعگیریها برای بسیاری از ایرانیان، نه فقط ناامید کننده بلکه توهینآمیز بود؛ زیرا صدای قربانیان را انکار میکرد.
البته باید منصف بود،همه سکوت نکردند.
برخی چهرهها هرچند در اقلیت، بهروشنی؛
– کشتار معترضان را محکوم کردند،
– از حق مردم ایران برای اعتراض و زندگی آزاد دفاع کردند،
– و نشان دادند که میتوان همزمان مدافع فلسطین بود و همچنین مخالف سرکوب در ایران و دیگر نقاط دنیا.
این گروه ثابت کردند که همبستگی انسانی تجزیه پذیر نیست.
چرا این سکوت اتفاق افتاد؟
پاسخ را باید در ترکیبی از عوامل ایدئولوژیک و سیاسی جست وجو کرد:
۱- ضدامپریالیسم گزینشی
برای بخشی از فعالان غربی، معیار اصلی نه حقوق بشر، بلکه «مخالفت با آمریکا و اسرائیل» است.
در این منطق، هر حکومتی که در اردوگاه «ضد غرب» قرار بگییرد، حتی اگر مردم خودش را بکشد، بهطور ضمنی مصون از نقد میشود.
۲- سیاستِ ائتلافها
انتقاد از جمهوری اسلامی میتواند باعث ریزش حمایت در میان جریانهای چپ رادیکال، اسلامگرا یا ضد صهیونیست شود.
سکوت، در اینجا یک انتخاب سیاسی آگاهانه است.
۳- تقلیل رنج انسان به ابزار سیاسی
وقتی فلسطین نه بهعنوان یک مسئلهٔ انسانی، بلکه بهعنوان «پرچم هویت سیاسی» تعریف شود، رنج مردم دیگر کشورها، به حاشیه میرود.
آنچه در این بحران آشکار شد، نه فقط خشونت یک حکومت، بلکه بحران اخلاقی بخشی از کنشگری جهانی بود.
سکوت در برابر کشتار، اگر آگاهانه باشد، خود نوعی موضع گیری است.
و دفاع از سرکوب و سرکوبگر با هر زبانی بیان شود، حتی با زبان «ضد امپریالیسم»، چیزی جز خیانت به اصل جهان شمول حقوق بشر نیست.
مردم ایران، مانند مردم فلسطین، سزاوار دیده شدن، شنیده شدن و همبستگی صادقانهاند.




