نقدی بر مقالۀ “صحنهٔ سیاسی کشور، آوردگاه استراتژیهای متعدد”
پیشگفتار
مقاله ای از آقای بهزاد کریمی، از کادرهای حزب چپ، در سایت اخبار روز انتشار یافته است که در آن صورتبندی ویژهای برای اپوزیسیون موجود جمهوری اسلامی طرح شده و راهبردهای سیاسی متفاوتی با اپوزیسیون ایرانی ارائه شده است. در نوشتار زیر برخی از مواردی که ایشان بهعنوان اصلیترین اسلوب مبارزه طرح کرده است بررسی میشود.
آقای کریمی در توصیف این موارد و بر پایۀ این باور که نظرات مطروحه در مقاله یادشده اندیشههای چپ سکولار دمکرات هستند مینویسد:
“از نظر نگارنده همین “اپوزیسیون” را میباید در سه شاخهٔ “شبهاپوزیسیون“، “نیمهاپوزیسیون” و “تماماًاپوزیسیون” صورتبندی کرد تا نسبت هر یک را چه با نظام و چه قدرتهای خارجی و نیز با همدیگر بهدرستی بررسید.”
نویسندهٔ متن هواداران “اصلاح در نظام” را شبهاپوزیسیون مینامد. این صفت به آن بخش از اپوزیسیون داخل حکومت اطلاق شده است که هنوز امید به اصلاحات از درون حکومت دارد و حداقل مطالباتش تعدیل رویکردهای ولایی و دعوت از ولی فقیه به مهار کردن “اقتدارگرایان” و برکناری “تندرو”ها از مصدر امور است. حداکثر مطالباتش هم “خوانش دمکراتیک” از قانون اساسی “نظام” است. گروه دوم در صورتبندی ایشان “نیمهاپوزیسیون در حال گسست از نظام”، گرچه هنوز نه کاملاً بریده از آن است. و سومی “اپوزیسیون نفی نظام دینی” است با مؤلفههایی میان خود، چه در شیوهٔ سلبی و چه در نوع جایگزین از جهت برنامهٔ عمل.
از نظر نویسنده، نمایندگان فکری گروه اول هواداران خط رفسنجانی و خاتمیاند، نمایندگان گروه دوم امثال موسوی و تاجزادهاند، و گروه سوم شامل هواداران گذار و براندازی است.
آقای کریمی بیشک این حق را دارد که افراد و جریانهای سیاسی را به هر شکل و شیوهای که مایل اند صورتبندی کنند، ولی تعریفها و اصطلاحات جامعهشناسی استانداردهای خودشان را دارند و نمیتوان به دلخواه آنان را تغییر داد و تعبیر کرد. شبهاپوزیسیون و نیمهاپوزیسیون اصطلاحات کلاسیک و تثبیتشدۀ جامعهشناسی نیستند. صرفنظر از تدقیق در کاربرد واژهها و اصطلاحها، اگر نظر دکتر محمدرضا نیکفر، مدرس فلسفۀ سیاسی، را ملاک بدانیم، ایشان در تعریف واژۀ اپوزیسیون در مقالۀ طرحی از تاریخ مفهوم اپوزیسیون مینویسد: “این لغت را میتوانیم رزرو کنیم برای اطلاق به نیرویی که بتواند بخش قابل توجهی از مردم را بهصورت بالفعل به خیابان بیاورد و در خیابان نگه دارد.” انتساب واژۀ نیمهاپوزیسیون به افرادی مانند میرحسین موسوی، رهبر جنبش سبز که جمعیت عظیمی را به خیابان آورد، و مصطفی تاجزاده، که تمامقد در مقابل ولی فقیه ایستاده و سالهاست در زندان و حبس خانگی به سر میبرد، دور از دقت و حتی انصاف سیاسی است.
نیروی چپ در بررسی و واکاوی اندیشههای اجتماعی و اسلوبهای مبارزاتی نمیتواند همان معیارهای سازمانهای راستگرا و رفرمیست را به کار گیرد. چپها دغدغۀ کاهش رنج و محنت زحمتکشان و ستمدیدگان طبقاتی را دارند و باید به روشها و اندیشههای علمی مجهز باشند. مثلاً میشود از اسلوب مارکسیستی که روشی منسجم، نظاممند، و نظری است استفاده کرد، که مورد توجه بسیاری از اندیشمندان جهان است.
اگرچه ایدئولوژی رفرمیستی (اصلاحطلبی) را طبقاتِ استثمارگر برای رها شدن از انقلاب و تحولِ سریع و بنیادی مترقی در جامعه ابداع میکنند و کارگزاران آنها میکوشند آن را با ظاهری آراسته در جامعه نفوذ دهند، آن عده از عناصرِ اصلاحطلب که برای مقابلۀ انقلابی و تعرّضِ جبههای به نظامِ کهن آماده نیستند به این ایدئولوژیِ سازشکارانه و بیسرانجام میپیوندند. ولی مبارزان راه آزادی روشِ انقلابی را با روشِ رفرمیستی، سیاست ناسازگاریِ انقلابی را با سازش، در جایی که برای منافعِ انقلاب ضرور باشد، در هم میآمیزند. در بسیاری از موارد، رفرمها (اصلاحات)- که حاکمان اغلب مجبور به تن دادن به آنها میشوند- میتوانند سطح آگاهی طبقاتی را بالا ببرند و سازمانیابی طبقهٔ کارگر را تقویت کنند و بعضی اوقات مقدمۀ انقلاب باشند.
دکتر ملکوتیان، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران، در مقالۀ “انقلاب از آغاز تا فرجام” که در نشریۀ دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، شمارۀ ۵۷ ، ص ۲۵۳ ، منتشر شد، بهدرستی متذکر میشود: “در زمان وقوع انقلاب اسلامی ایران، محمدرضا شاه برای کوتاه آمدن انقلابیان به موارد متعددی از اقدامات رفرمیستی دست زد. از جمله تعویض پیاپی نخستوزیر، بالا بردن حقوقها، آزادی بخشی از زندانیان سیاسی، و حتی به زندان انداختن تعدادی از مهرههای کلیدی رژیم پهلوی مانند هویدا و نصیری، و از سوی دیگر هر روز در خیابانها دست به کشتار میزد، بهویژه کشتار ۱۷ شهریور ۵۷. ولی هیچکدام از این اقدامات رفرمیستی و سرکوبگرانه ثبات برای وی به ارمغان نیاورد.” و سرانجام استبداد ۲۵۰۰ ساله فروریخت.
آقای بهزاد کریمی در مقالهٔ مزبور در تعریف گذار مینویسند:
“هدف این استراتژی جایگزینی جمهوری اسلامی است با سکولار دمکراسی. این استراتژی با تفاسیری متفاوت با گذار زیر نامهای گوناگون گذار، انقلاب خشونتپرهیز، اصقلاب، تحول روندوار، و خط سوم معرفی میشود. اینها هر یک بار تبیینی خودویژه دارند و لذا رفتارهایشان لزوماً نه همواره همسان، کلاً اما متعلق به پیکرهای از راهبردی واحدند.”
واژۀ اصقلاب از ترکیب دو واژۀ اصلاحات و انقلاب ساخته شده است و به وضعی اشاره دارد که ساختار سیاسی یا اقتصادی گامبهگام تغییر میکند، اما نتیجۀ نهایی خروج از منطق نظام پیشین است، بدون سرنگونی ناگهانی دولت یا خشونت گسترده. به بیان ساده، راهی است میانه، میان اصلاح صِرف و انقلاب کلاسیک. به این روش تحول در جوامع گاهی انقلاب رنگین هم میگویند. به مجموعهای از تحولات سیاسی نسبتاً سریع و عمدتاً غیرخشونتآمیز گفته میشود که معمولاً در پی بسیج خیابانی، نافرمانی مدنی، و فشار اجتماعی منجر به تغییر دولت یا نخبگان حاکم میشود، بدون آنکه لزوماً ساختارهای اقتصادی-اجتماعی بهطور بنیادین دگرگون شوند. تجربۀ چند دهۀ گذشته در کشورهایی که تحول در آنها با انقلابهای رنگین و عموماً با حمایت آمریکا صورت گرفته است نشان میدهد که این روند به رفاه و سعادت مردم آن کشورها منجر نشده است. آنچه بهزاد کریمی بدان توجه نمیکنند آن است که سیاست فشردۀ اقتصاد است و افراد بر مبنای جهانبینی و گرایش طبقاتیشان در جامعه موضعگیریهای متفاوتی پیدا میکنند.
علت ناکامی اصقلابها
در بسیاری از این اصقلابها، ساختارهای کلیدی قدرت (ارتش، دستگاه امنیتی، قوهٔ قضاییه، الیگارشی اقتصادی) دستنخورده باقی میماند و در نتیجه تغییرات سطحی است و نظم اقتصادی-اجتماعی قدیم بازتولید میشود. اصقلاب معمولاً بر این فرض استوار است که نظام موجود قابلیت اصلاح درونی دارد، اما اگر تضادهای ساختاری (طبقاتی، قومی، سیاسی) عمیق و اساسی باشد، اصلاحات یا راهش مسدود میشود یا به عقب رانده میشود. برخلاف انقلابها، اصقلابها اغلب رهبری منسجم و برنامهٔ روشن پس از گذار ندارند و به شبکههای گسترده و پایدار تودهای متکی نیستند. این ضعف باعث میشود که نیروهای کهنه دوباره ابتکار عمل را در دست بگیرند. در بسیاری از موارد، سردمداران مخالف زود وارد سازش با قدرت حاکم میشوند و خطوط قرمز “نظام” را میپذیرند. این مصالحهها انرژی اجتماعی را میگیرد و تغییر را نیمهکاره رها میکند. اصقلابها اغلب در معرض فشار قدرتهای خارجی برای ثبات و حمایت گزینشی از چهرههای بدهد و نیروهای انقلابی نهادهای بدیل ایجاد کنند و دولت دچار بحران مالی، نظامی، یا مشروعیتی شود و توانایی سرکوب و اعدام را از دست بدهد.” او یادآوری میکند که “نارضایتی بهتنهایی انقلاب نمیسازد، توان سازماندهی، شبکهها، و منابع تعیینکنندهاند؛ انقلاب محصول “توان بسیج” است، نه صرفاً خشم اجتماع.”
در ادبیات مارکسیستی، که استفاده از آنها برای آقای کریمی و دوستانش در حزب چپ گناه نابخشودنی است، انقلاب اجتماعی از لحاظ ماهیت عبارت است از شیوهٔ قانونمند حل تناقضها و تضادهای اجتماعی و تحقق چنان چرخشی در زندگی جامعه که انتقال از یک مرحلهٔ تاریخی به مرحلهٔ عالیتر، یعنی از جامعهٔ دارای طبقات آشتیناپذیر به جامعهٔ مترقیتر را میسر و ممکن میسازد. نیروهای مترقی و تحولطلب اجتماع از طریق انقلاب راه تکامل جامعه به جلو را میگشایند و گسترش سریع جامعه را در جهت ترقی تأمین میکنند. به قول لنین، برای تحقق انقلاب شرایط عینی و ذهنی ضرور است. شرط عینی انقلاب، که وضع انقلابی نام دارد، آن است که هیئت حاکم دیگر قادر نباشد به شیوهٔ سابق حکومت کند و تودهها نیز دیگر نخواهند بدان شیوه بر آنها حکومت شود. وقتی شرایط عینی انقلاب فراهم میشود، بحرانی سراپای جامعه را فرا میگیرد و فعالیت تودهها بهشکل چشمگیری افزایش مییابد. شرط ذهنی انقلاب همان وجود سازمان متشکل انقلابی است که بتواند تودههای آمادهٔ فداکاری را به شعارهای صحیح مجهز کند، روند انقلاب را هدایت کند، و آن را به ثمر برساند.
مبارزهٔ انقلابی مجموعهای از شکلهای متقاوت و متغیر در لحظههای معیّن تاریخی است که هدفش از جمله تسخیر قدرت سیاسی است. استفاده از همۀ شیوههای ممکن مبارزه نهفقط مفید، بلکه ضرور است. آن شیوهای از مبارزه در هر لحظۀ معیّن عمده میشود که بهتر از هر شیوۀ دیگری بتواند در آن لحظه به پیشبرد امر مبارزه و تحقق انقلاب کمک کند. شیوۀ مبارزه همواره با تحلیل مشخص از شرایط مشخص همراه است و مبتنی بر ارزیابی عینی نیروهای انقلاب و ضدانقلاب است. مطلقسازی یک شیوۀ مبارزه زیر عنوان روش اصقلابی و نافرمانی مدنی میتواند مبارزۀ انقلابی را به شکست بکشاند.
لنین در مقالۀ بسیار جالبش با عنوان “جنگ پارتیزانی” دربارۀ استفاده از شکلهای گوناگون مبارزه مینویسد: “مارکسیسم بههیچوجه بهنحوی بلاشرط از هیچیک از اشکالِ مبارزه پرهیز نمیکند. مارکسیسم در هیچ حالتی به آن اشکالِ مبارزه که فقط در لحظۀ حاضر ممکن و موجودند اکتفا نمیورزد و در صورتِ تحوّلِ وضع معیّنِ اجتماعی، قائل به ضرورتِ استفاده از اشکالِ مبارزهای است که برای فعالان دوران معیّن نو و ناشناخته است. از این لحاظ، مارکسیسم- اگر بتوان چنین بیان کرد- در مکتب پراتیک تودهها درس میگیرد و از آن دور است که به تودهها اشکالِ سیستماتیک مبارزۀ ساختِ داخلِ کابینهها را درس بدهد. ” (کلیات، مجلد ۱۱ ، صفحات ۱۸۶ – ۱۸۷ )





یک پاسخ
جامعه شناسی بیشتر یک علم تأویلی است و مفاهیمی که در جامعه شناسی سیاسی و یا سایر تقسیمات آن استفاده می شود می تواند با فردی که آنها را استفاده می کند تغیر معنی داده و یا حتا مفاهیم جدید ساخته شود. مراجعه کنید به متفکرین مکاتب گوناگون انتقادی در علوم اجتماعی چون:
فمنیستها، پژوهشگران آنالیز سیستم جهانی، نظریه پردازان مکتب فرانکفورت، پساکلنیالها، ساختارگرایان، پسا ساختارگرایان و پست مدرنیستها!
بنظر من اما استفاده از مفهوم و یا واژه ی اپوزیسیون در بستر سیاسی و یا جامعه شناسی سیاسی ایران می بایست با توضیح همراه باشد.
در غرب اپوزیسیون به جریان سیاسی متشکلی که در مقابل برنامه های دولت حاکم قرار دارد اطلاق می شود و این جریان/جریانها بلافاصله بعد از انتخابات می توانند قدرت سیاسی/حکومت را در دست بگیرد!
ما این شرایط را در ایران نداریم!؟
شاید لازم است آقای کریمی نیز تعریفی از مفهوم اپوزیسیون ارایه دهد.