«مسافران»، هشداری که باز هم شنیده نشد، (نگاهی به فیلم مسافران، ساخته‌ی بهرام بیضایی) – حمید فرازنده

بهرام بیضایی در پشت صحنه فیلم مسافران

درآمد 

«مسافران» از آن فیلم‌هایی است که همیشه بوده، اما انگار هرگز واقعاً دیده نشده است. در کارنامه‌ی بهرام بیضایی، معمولاً یا از کنارش با چند برچسب ازپیش‌آماده گذشته‌اند، یا آن را به‌عنوان اثری «نمادین» و «آیینی» دروتخته کرده‌اند  و خیال خودشان را راحت. نه مثل «باشو، غریبه‌ی کوچک» وارد حافظه‌ی جمعی شده و نه مثل «مرگ یزدگرد» محل تأمل جدی بوده است. این بی‌اعتنایی،  حاصل نوعی تنبلی در نگاه است؛ ناتوانی یا نخواستنِ دیدنِ فیلمی که پرسش‌هایش هنوز آزاردهنده است.

بازگشت به «مسافران» امروز، واکنشی است به همین سرسری‌گرفتن. این فیلم را منتقدان روز یا به حساب خرافه گذاشته‌اند، یا به حساب تئاتری‌بودن، یا به حساب افراط در نمادپردازی؛ بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کنند و بپرسند این همه اصرار بیضایی بر هشدار، آیین و بازگشت مردگان، دقیقاً علیه چیست. مسئله‌ی این نوشته بررسی صحنه به صحنه‌ی این فیلم نیست؛ مسئله این است که «مسافران» چیزی را نشان می‌دهد که سال‌هاست ترجیح داده‌ایم نبینیم، و شاید به همین دلیل است که همیشه برای‌مان راحت‌تر بوده آن را جدی نگیریم.

***

حمید فرازنده

  «مسافران» را که امروز می‌بینیم، سخت می‌شود آن را فقط فیلمی با مرکزیت یک مرگ یا یک تصادف دانست. چیزی در آن هست که آرام‌مان نمی‌گذارد؛ انگار فیلم هنوز تمام نشده. شاید چون بیضایی، مثل همیشه، پیش از آنکه فاجعه اتفاق بیفتد، هشدار می‌دهد. زنی رو به دوربین می‌گوید: «ما به تهران نمی‌رسیم و همه در راه کشته می‌شویم.» نه توضیح می‌دهد، نه دلیل می‌آورد. و ما، مثل همان خانواده، خیلی زود یاد می‌گیریم این جمله را نشنیده بیانگاریم، چون زندگی با هشدارهای بی‌دلیل جلو نمی‌رود.

اما این‌جا لازم است مکث کنیم، چون بیضایی را اغلب دقیقاً در همین نقطه بد می‌فهمند. استفاده‌ی او از پیش‌آگاهی، آیین، نشانه و بازگشت مردگان، بارها به «اسطوره‌باوری» یا حتی «خرافه‌گرایی» تعبیر شده است. حال آنکه بیضایی، اساساً، نه مبلّغ اسطوره است و نه مؤمن به آن. او اسطوره‌شناس است؛ کسی که اسطوره را نه به‌عنوان حقیقتی مقدس، بلکه به‌عنوان شکلی از اندیشیدنِ تاریخی بررسی می‌کند. اسطوره در سینمای او ابزار توضیح جهان نیست، ابزار افشای سازوکارهای پنهان آن است.

در جهان بیضایی، اسطوره زمانی فعال می‌شود که جامعه با فاجعه‌ای روبه‌رو می‌شود که عقل روزمره قادر به هضم آن نیست. آن‌جا که توضیح‌های عادی کم می‌آورند، آیین و اسطوره سر برمی‌آورند. نه برای اینکه حقیقتی ماورایی را القا کنند، بلکه برای اینکه خشونت، مرگ و شکست را قابل تحمل کنند. به همین دلیل است که در «مسافران»، فاجعه نه تقدیر است و نه رازآلود؛ کاملاً زمینی است. تصادف، اتفاقی است معمولی. اما مواجهه‌ی ما با آن، ناگهان رنگ آیین می‌گیرد.

اگر با جهان بیضایی آشنا باشیم، می‌دانیم این شگرد تازه نیست. در «مرگ یزدگرد»، زن آسیابان با نگاه به سپاه تازیان، و با مخاطب قراردادن سپاه ساسانیان جمله‌ای می‌گوید که نه پیش‌گویی است و نه الهام، بلکه نتیجه‌ی دیدن یک الگوی تاریخی است: «شما که درفش‌تان سپید بود داوری‌تان این‌گونه بود، آنان که درفش‌شان سیاه است با ما چگونه داوری خواهند کرد؟» این جمله نه از ایمان می‌آید و نه از خرافه؛ از تجربه می‌آید. اما همین هشدار عقلانی، در هیاهوی محاکمه و نیاز جمع به یافتن مقصر، گم می‌شود.

در «چریکه‌ی تارا» نیز هشدار نه در قالب کلام، بلکه در قالب دیدنِ چیزی است که دیگران نمی‌خواهند ببینند. تارا می‌فهمد گذشته‌ای که به شکل مردی مسلح بازگشته، اگر جدی گرفته نشود و تکلیفش روشن نشود، دیر یا زود خشونت را تحمیل خواهد کرد. اما جامعه ترجیح می‌دهد این حضور را به حاشیه براند، بی‌آنکه بفهمد همین انکار، بذر فاجعه است.

«مسافران» ادامه‌ی همین منطق است، اما این‌بار با یک چرخش ظریف. این‌جا دیگر مسئله فقط هشدار نیست؛ مسئله این است که پس از فاجعه چه می‌کنیم. خانواده همه کشته می‌شوند. مجلس سور به سوگ تبدیل می‌شود، همه مهیای مراسم عزاداری  می‌شوند و در این حین ما پی می‌بریم چقدر اسباب هر دو‌ مراسم به یکدیگر شباهت دارند. همه‌چیز انگار به نظم بازمی‌گردد. اما بازگشت کشته‌شدگان در صحنه‌ی آخر با چراغ و آینه نشان می‌دهد که این نظم، بهایی پنهان دارد.

اگر بخواهیم  به این صحنه با جامعه‌شناسی اساطیری  نگاه کنیم، می‌توان گفت فیلم دارد سازوکاری را نقادانه  افشا می‌کند که جوامع بارها از آن استفاده کرده‌اند: فاجعه رخ می‌دهد، قربانیان پیدا می‌شوند، و با سوگواری و آیین، خشونت مهار و جامعه دوباره یک‌دست می‌شود. مرگ‌ها «معنا» پیدا می‌کنند، اما همین معنایابی برای مرگ، خود خطرناک است. چون وقتی مرگ معنا پیدا کرد، پرسش از مسئولیت کنار می‌رود.

 بیضایی دقیقاً این‌جا دست نگه می‌دارد. مردگان بازمی‌گردند، چون نمی‌خواهند فقط قربانی باشند. آن‌ها با چراغ و آینه می‌آیند، نه برای انتقام، بلکه برای برهم‌زدن این سازوکار آرام‌بخش. حضورشان اجازه نمی‌دهد خشونت، یک‌بار مصرف شود و به تاریخ سپرده شود. آن‌ها نظم تازه را مختل می‌کنند، چون حقیقت هنوز گفته نشده است.

در این‌جا، اسطوره دیگر ابزار توجیه نیست؛ ابزار افشا است. بیضایی از زبان اسطوره استفاده می‌کند تا نشان بدهد چگونه جامعه با قربانی‌کردن، با آیین، با معنا دادن به مرگ، از مواجهه با ریشه‌های فاجعه فرار می‌کند. و این دقیقاً همان چیزی است که باعث شد «مسافران» در زمان خودش پس زده شود. در دوره‌ای که سینمای ایران دل‌بسته‌ی رئالیسمی کم‌صدا و مشاهده‌گر بود، زمانی که سینمای ایران یکسره زیر نفوذ جهان رئالیستی و مینیمالیستی کیارستمی بود، فیلمی که این‌چنین بی‌پروا سازوکارهای جمعی خشونت و انکار را برملا می‌کرد، ناخواسته مزاحم و «دِمُده»  تلقی شد و فریادهای اعتراض‌آمیز را بلند کرد.

شاید به همین دلیل است که «مسافران» هنوز هم معذب‌کننده است. چون فقط داستان یک خانواده نیست؛ و ‌‌نه داستان یک عروسی یا عزا.  داستان ماست. ما که هشدارها را شنیده‌ایم، اما اغلب ترجیح داده‌ایم به راه خودمان برویم. ما که بعد از فاجعه، با مراسم و روایت و معنا، خواسته‌ایم همه‌چیز را جمع‌وجور کنیم. و مردگانی که بازمی‌گردند، نه برای آنکه ما را بترسانند، بلکه برای اینکه نگذارند همان‌طور آسوده‌خاطر سر در کار خود داشته باشیم. 

تماشای «مسافران» ناخواسته آدم را به یاد هشدارهایی می‌اندازد که در زندگی واقعی شنیده‌ایم و جدی نگرفته‌ایم. هشدارهایی که اغلب، برخلاف تصور رایج، نه از سوی محافظه‌کاران که از دل همان نیروهای منتقد و حتی انقلابی آمده بودند. نمونه‌ی روشنش نوشته‌ها و هشدارهای دکتر مصطفی رحیمی در شهریور ۱۳۵۷ است؛ روشنفکری حقوق‌دان که صریحاً درباره‌ی استقرار حکومت اسلامی و پیامدهای ویرانگر آن هشدار داد، اما صدایش یا نشنیده شد یا به حساب بدبینی و محافظه‌کاری گذاشته شد. سال‌ها بعد، همین الگو در حوزه‌هایی به‌ظاهر غیرسیاسی تکرار شد: اخطارهای مداوم متخصصان درباره‌ی نابودی ذخایر آب زیرزمینی، یا هشدارهایی درباره‌ی مسیری که برنامه‌ی هسته‌ای می‌توانست کشور را به انزوا و جنگ بکشاند. مسئله در همه‌ی این موارد، اختلاف‌نظر نبود؛ مسئله این بود که هشدار شنیده شد، اما به تصمیم جمعی تبدیل نشد. درست همان‌طور که در «مسافران» می‌بینیم: دانستن هست، گفتن هست، اما ایستادن نیست.

«مسافران» فیلمی اسطوره‌باور نیست؛ فیلمی است علیه سوءاستفاده از اسطوره. علیه آرامشی که از قربانی‌کردن به دست می‌آید. و شاید به همین دلیل است که هنوز، وقتی در آینه‌ی آن نگاه می‌کنیم، تصویر خودمان آن‌قدر واضح است که نمی‌شود به‌راحتی روی برگرداند.

شاید دلیل بازگشت من به «مسافران» بیش از هر چیز، همین احساس ناتمام‌بودن باشد. احساسی که بعد از پایان فیلم رهایم نمی‌کند و سال‌ها بعد هم دوباره برمی‌گردد. انگار این فیلم قرار نبوده یک‌بار دیده شود و تمام شود؛ قرار بوده هر بار، در موقعیتی تازه، دوباره از ما سؤال کند. نه اینکه چه بر سر آن خانواده آمد، بلکه ما با هشدارهایی که شنیدیم چه کردیم، و بعد از فاجعه چگونه خودمان را آرام کردیم. «مسافران» برای من فیلمی است که نمی‌گذارد خیلی راحت باورهایم را حفظ کنم. شاید ارزش واقعی‌اش همین باشد: اینکه هنوز، بعد از این‌همه سال، نمی‌گذارد بی‌دردسر از کنارش عبور کنم.

برچسب ها

اگر آن تصویرِ تشییع‌جنازه‌ی رژیم پیشین، مرگِ یک قدرت را نشان می‌داد که هنوز بر دوش مردم سنگینی می‌کند، این یکی تولدِ قدرتی است که از همان بدن‌ها ساخته شده است. یعنی جنازه عوض شده، اما سازوکار حمل ثابت مانده است. محصص در سال ۱۹۷۹ چیزی را می‌بیند که بسیاری نمی‌خواستند ببینند...

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

پاسخ دادن به F Sharifi لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی