
«پس از هر انقلاب یا ضدانقلاب شکست خورده، در میان پناهجویان امان یافته در خارج، فعالیت تب آلودی شکل می گیرد. گرایشهای مختلف حزبی گرد هم می آیند، یکدیگر را متقابلا متهم به مسئولیت در شکست می کنند، به هم متقابلا اتهام خیانت می زنند و همه جور تهمت گناهان کبیره دیگر. در عین حال، با کشورشان در ارتباط فعال می مانند، سازماندهی می کنند، مخفیانه کارها را پیش می برند، اعلامیه و روزنامه چاپ می کنند، سوگند می خورند که بیست و چهار ساعت دیگر زمان موعود فرا می رسد، که پیروزی قطعی است، و در انتظار پیروزی، مقامات آینده حکومتی را بین خود تقسیم می کنند. طبیعی است که سرخوردگی پس از سرخوردگی پیش می آید. از آنجا که ریشه را نه در شرایط تاریخی اجتناب ناپذیری که نمی خواهند درکش کنند، که در خطاهای تصادفی افراد می بینند، اتهامات متقابل فزونی می یابند، و سرانجام کل ماجرا، یک جار و جنجال فراگیر است… در میان مهاجران، هر کس دارای فهم و درک است، پای خود را هر وقت با حفظ حرمت میسر باشد، از این بگو مگوی بی حاصل کنار می کشد و به کار بهتری روی می آورد.»
فریدریش انگلس، برنامه مهاجران بلانکیست پس از کمون، ژوئن ۱۸۷۴، به نقل از مجموعه آثار مارکس و انگلس به زبان آلمانی، جلد هجدهم، صفحه ۵۲۸.
چند جمله نقل شده از انگلس، وصف حال بیش از چهل ساله ما مهاجران ایرانی است. حدود یک سال پیش، در گفتگو با دوستی، نظر من این بود که احزاب و سازمانهای به تبعید رانده شده ایرانی، بهتر بود از همان آغاز به جای ادعای نمایندگی دوستان و رفقای خود که به مهاجرت نیامدند، نه به عنوان کمیته مرکزی و شورای مرکزی و غیره، که به عنوان کمیته یا دفتر خارج از کشور جریانی گرد هم می آمدند که به آن تعلق داشتند. دوستی که با او گفتگو داشتم و کول باری از تجربه مبارزاتی بیش از پنجاه ساله از زندگی مخفی در زمان شاه و جمهوری اسلامی تا سالهای مهاجرت را بر دوش می کشد، به من چنین پاسخ داد که آنچه من گزینه مطلوب تر نامیدم، امکان نداشت. حرف او را درک می کنم. بسیاری از تبعیدی های سیاسی نمی خواستند حاصل عمرشان را که تشکیلاتشان بود رها کنند و دست روی دست بگذارند تا ادعای دشمن غدار مبنی بر نابود کردن کل اپوزیسیون، بی پاسخ بماند.
اما واقعیت این است که سرنوشت ایران در داخل کشور رقم می خورد. کسانی که ده ها سال است در ایران زندگی نمی کنند، باید ادعای نمایندگی این یا آن بخش از ساکنان ایران را کنار بگذارند. ما می توانیم از فعالیت مردم ساکن ایران حمایت کنیم، اما همواره باید به یاد داشته باشیم که مجاز به تصمیم گیری به جای ساکنان ایران نیستیم. قابل درک نیست که مثلا کسی که از سالها پیش در خارج از ایران زندگی می کند و خود او و همگان می دانند در آینده قابل پیش بینی، باز نخواهد گشت، در انتخاباتی که نتیجه آن بر زندگی نود میلیون نفر دیگر و نه خود او تاثیر می گذارد، شرکت کند. بسیار غریب است که کسی از هزاران کیلومتر دورتر، از ساکنان ایران بخواهد که خطر کنند، این کنند یا آن کنند تا سیاست در ایران این گونه یا آن گونه پیش رود.
این که در ایران آزادی بیان نیست، به ما اجازه نمی دهد که ادعا کنیم حرف کسانی را می زنیم که در ایران از آزادی بیان محرومند. حرف ما، حرف خود ماست و نه بیشتر. بر عهده شنونده است که داوری کند حرفی که می زنیم، تا چه حد بیان حقیقت است، از چه جایگاهی طرح می شود و احتمالا ریشه در کدام منافع دارد.
انگلس صد و پنجاه سال پیش نوشته است که باید پای خود را از جار و جنجالهای بی حاصل کنار کشید و به کار بهتری روی آورد. یک کار بهتر این است که امثال این نوشته انگلس را بیابیم و بخوانیم و نقل کنیم.


6 پاسخ
چه خوب است اگر همه ی کسانی که این روز ها بر جنجال حاصل از مراسم هفتم آن وکیل شریف که بیرون از تعلقات سیاسی موکلان خود وکالت آن ها را بی هیچ چشمداشتی و بی هیچ تبعیضی می پذیرفت دامن می زنند و حتی مقابله به مثل را پیشنهاد می کنند، صرف نظر از این که این جمله مال کیست و کدام فیلسوفی آن را گفته است (نه از سر مخالفت یا موافقت با آن فیلسوف، بلکه به خاطر بار عمومی و غیر ایدئولوژیک دادن به جمله) این جمله که سهراب مبشری بسیار گرامی در پایان نوشته ی خود آورده اند را فارغ از گرایش فکری و سیاسی خود بار هابه خود یادآوری کنند:
«باید پای خود را از جار و جنجالهای بی حاصل کنار کشید و به کار بهتری روی آورد.»
جناب مبشری فعلا که مردم برای نیروهای سیاسی اپوزوسیون تره هم خورد نمیکنند و در این ۴۶ سال هم رهبری برای خود نساخته اند. اشکال اصلی, تفاوت عمیق آرمان های فعالین مهاجر با مردم داخل است.
جای بسیار تاسف دارد اینگونه نظراتی که ناخواسته برای جنبش چپ وملی نسخه بی عملی وسکوت وضمحلال صادر میکند
خواننده گرامی ج، اگر شما همان خواننده محترم جهانگیر نیستید، شما را به پاسخی که برای ایشان نوشتم ارجاع می دهم. من نمیدانم شما از کجای نوشته من نتیجه گرفته اید که بی عملی را تجویز کرده ام. مگر فعالیت یک تشکیلات خارج از کشور با کمیته مربوطه، بی عملی است؟ خودتان را جای رفقای ما که در ایران زندگی می کنند بگذارید. آیا از نظر آنان، نهادهای خارج از کشور، چیزی جز دفترها و کمیته های خارج از کشور جریانات مربوطه اند؟ بسیاری از ما ده ها سال است که در کشوری به غیر از ایران زندگی می کنند و بسیار مهم است که به غیر از داشتن تشکیلات خود، در مبارزه نیروهای سیاسی محل زندگی خود هم شرکت کنند. به خصوص معتقدان به انترناسیونالیسم، شایسته نیست که از مبارزات نیروهای همفکر در محل زندگی خود دور بمانند. من می دانم که نوشته کوتاه من برای بسیاری از دوستانم آزارنده است. اگر هسته ای از واقعیت در آنچه نوشته ام وجود داشته باشد و توجه را برانگیزد، این تاثیر، به دلگیری دوستان از من می ارزد. زنده و تندرست باشید.
جای بسیار تعجب دارد گفته جناب سهراب مبشری
پس بفرما همان منحله اعلام کردن احزاب وسارمانها توسط جمهوری اسلامی را. باید پذیرفت
در سراسر دنیا چه پیش از انقلاب اکتبر وچه تاکنون وقتی در داخل کشور امکان فعالیت نبود رهبران آنها آن حزب رادر تبعید هدایت کرده اند ومیکنند
ونظرات رهبری را به طریقی به داخل کشور منتقل کرده ومیکنند. همفکران شما گاهی لازم نبودن ارگان مرکزی را سر میدهند . وحالا هم گفته شما از دوحال خارج نیست که این ندای مضر به حال جنبش و ملی را سر میدهید. ۱– وقتی در اختلافات درونی طرفه ازرهبری نمی بندید یکی تز عجیب الخقه عمومی سر میدهید حالا که رهبری جریانی بدست شما نرسیده صورت مسیله را پاک میکنید.۲ ناخواسته به منحله کردن احزاب وسازمانها توسط حکومت همنوا میشوید.
خواننده گرامی جهانگیر، با سپاس از توجه شما، لازم به یادآوری است که ادعای جمهوری اسلامی مبنی بر نابودی گرایش های ریشه دار سیاسی، یاوه ای بیش نیست و یک جریان سیاسی را که ریشه اجتماعی دارد با داغ و درفش نمی توان از بین برد. گمانه زنی شما در این باره که گویا من برای رهبر شدن تلاش کرده ام و چون موفق نشده ام، این متن کوتاه را نوشته ام، به گواه کسانی که مرا می شناسند و از جمله برخی رهبران جریان های موجود، ربطی به واقعیت ندارد. آری، لنین هم در تبعید از رهبران فکری سوسیال دمکراسی روسیه بود، در شرایطی که بلشویکهای داخل روسیه او را به عنوان رهبر پذیرفته بودند. اما چنین حالتی با وضعیت اکثر شوراها و کمیته های مرکزی تبعیدی جریانات ایرانی تفاوت دارد. مارکس و انگلس در تبعید ادعای رهبری حزب کارگری آلمان را نداشتند و فقط چند سال از مسئولان بین الملل کارگری بودند که فعالیت آن در همان زمان حیات مارکس و انگلس متوقف شد. من نوشته ام عنوان برازنده نهادهای نامبرده، کمیته های خارج کشور جریانات مربوطه است.