قدرتهای سرکوبگر فقط با زور عریان حکومت نکردهاند؛ آنها پیش از بکار بردن باتوم و گلوله، «معنا» را میشکنند. تاریخ سیاسی جهان نشان میدهد که استبداد، در لحظههای بحران، نه فقط پلیس که «شبح» تولید میکند؛ شبحی از گذشته یا آینده که جامعه را میان ترسها معلق نگه دارد. معمولا فاشیسم، سیاست را به طرق مختلف نمایش می دهد تا مردم بهجای تغییر واقعیت، سرگرم تصویر شوند. این تصویر، همان شبح گذشته است که در نوستالژی نمود می یابد.
در آلمان دهه ۱۹۳۰، جمهوری وایمار نه با یک کودتای ناگهانی، بلکه با فروپاشی معنا شکست خورد. نازیسم، با احضار روح «امپراتوری از دسترفته» و ترساندن جامعه از کمونیسم، تودهها را میان دو کابوس قرار داد: یا ما، یا هرجومرج. نتیجه آن بود که خشونت، نه بهعنوان جنایت، بلکه بهمثابه «ضرورت تاریخی» پذیرفته شد و فاشیسم، از دل دوگانهسازی کاذب زاده شد.
در اسپانیای فرانکو، پس از جنگ داخلی، دیکتاتوری برای تثبیت خود، مدام شبح «بازگشت آشوب و جنگ داخلی» را زنده نگه داشت. حتی دههها بعد، هر مطالبه دموکراتیک با انگ «باز کردن زخمهای گذشته» سرکوب میشد. تاریخ، به ابزار گروگانگیریِ حال تبدیل شد. جامعه نه با امید، بلکه با ترس از تکرار گذشته اداره میشد.
در شیلیِ پینوشه، کودتا فقط آغاز کار بود. سالها بعد، رژیم با دامن زدن به ترس از «بازگشت مارکسیسم» و فروپاشی اقتصادی، هر جنبشی را تهدیدی علیه «ثبات» معرفی میکرد. اینجاست که فاشیسم به شکل مدرن خود میرسد: سرکوب، با زبان امنیت و نجات. وجه مشترک همه این نمونهها یک اصل است: استبداد هرگز بدون همکاری در سطح نمادین زنده نمیماند. چرا استبداد به این همکاری نیاز دارد؟ چون استبداد بدون مشروعیت، صرفاً یک باند مسلح است. برای تبدیل شدن از باند به «نظام»، باید: ترس را معنادار کند (دشمن بسازد) خشونت را اخلاقی جلوه دهد، اطاعت را فضیلت نشان دهد، مهمتر اینکه بدیل خود را هیولا کند، این کار با قانون و گلوله بهتنهایی ممکن نیست؛ با «روایت» ممکن است. زیرا استبداد برای بقا نیاز دارد که: «طبیعی» به نظر برسد، «اجتنابناپذیر» جلوه کند، «قانونی» یا «اخلاقی» معرفی شود و اینها زمانی میسر است که معنا فرو بپاشد.
امروز سپهر سیاسی ایران نه استثنا، بلکه ادامه همین آموزه فاشیسم است: احضار اشباحی از گذشته برای اداره حال. فاشیسم دینی، درست مانند نمونههای کلاسیک خود، در لحظه خطر، به گذشته متوسل میشود؛ نه برای بازگشت واقعی آن، بلکه برای فلج کردن اکنون. اینجاست که باید فهمید مسئله شعار تعدادی از افراد نیست؛ مسئله کارکرد تاریخی آنها در مهندسی ترس و تفرقه است.
آنچه در مشهد، در مراسم هفتم وکیل جانباخته خسرو علیکردی رخ داد، نه یک «حادثه»، که برشی فشرده از منطق بقای دو فاشیسم هار اما فرسوده است؛ فاشیسم دینی که برای سرکوب، به روح دیکتاتور و فاشیسم گذشته، توسل می جوید! وقتی دولتِ سرکوب، دیگر نمیتواند با زبان مشروعیت سخن بگوید، به زبان رمز پناه میبرد؛ رمزی که همزمان تفرقه میآفریند، افکار را منحرف میکند و چهره سرکوب را میپوشاند. «جاوید شاه» در این واقعه، نه یک گرایش سیاسی خودجوش، که یک اسم رمز بود: اسم رمزِ ایجاد مانع بر سر راه قیام. این اسم رمز تاکنون از طریق سلول های خفته در لایه های مختلف بقایای سلطنت در خارجه بکار برده می شد. اما حالا در داخل خاک میهن توسط ماموران لباس شخصی نظام بکار می رود.
کالبدشکافی این رمز، ما را به قلب مسئله میبرد. فاشیسم دینیِ مستقر در ایران، سالهاست فهمیده که سرکوب صرفاً با باتوم و زندان پیش نمیرود؛ باید معنا را شکست، نشانهها را آلوده کرد و دشمنِ مشترک را به دشمنانِ پراکنده تبدیل نمود. از همینروست که «لباس شخصی» تنها یک پوشش فیزیکی نیست؛ یک استراتژی است. مأمورِ بینشان، به میدان میآید تا خود را به جای «مردم» جا بزند. در این مهندسی، گاه پوشش مذهبی به کار میآید، گاه پوشش ملیگرایانه، و گاه پوشش سلطنتطلبی. هدف ثابت است: شکستن صف آزادیخواهان.
فلسفه سیاسیِ سرکوب، همواره از «دوگانهسازی کاذب» تغذیه کرده است. آنچه در مشهد دیده شد، نمایش همین دوگانهسازی بود: جای سوگواریِ سیاسی برای یک وکیل آزادیخواه، جای دادخواهی، ناگهان صحنه به میدان “احضار روح رضا شاه” بدل می شود؛ و این تصادفی نیست. از سال ۹۶ در ایران، بارها اتفاق افتاده که هرگاه در تجمع اعتراضی شعار “مرگ بر دیکتاتور” و مرگ بر خامنه ایی سر داده شده، بلافاصله احضار روح رضا شاه هم آغاز شده! و بعد توهین، هجوم، ضربوشتم، بازداشت و به بند کشیدن توسط همان ها که آن روح ناپاک را صدا می کنند. این همان پارادوکس فاشیسم است که میتواند با هر پرچمی راه برود، به شرط آنکه نتیجهاش تفرقه باشد. مهمتر، در این الگوی آشنا، کسانی که هدف حمله لفظی و فیزیکیاند، همانها که صدای مستقل دارند؛ و زیر هیچ «قیم»ی امضا نمی دهند، دستگیر می شوند! از منظر اخلاق سیاسی، این، نشانه فقرِ استدلال فاشیسم گذشته است. پیشاپیش اعتراف کرده که چیزی در چنته ندارد. در این مراسم این حالت دقیقاً در لحظهای فوران کرد که می توانست یک جنبشی شکل بگیرد. و سکوت و سکون قبرستانی دیکتاتور را در هم بشکند.
اما چرا «اسم رمز جاوید شاه»؟ زیرا رمز، امکان انکار میدهد. سرکوبگر میتواند بگوید «کار ما نبود»، میتواند انگشت اتهام را به سوی «درگیریهای داخلی» بگیرد و از مسئولیت بگریزد. و رمز، ابزار شستوشوی واقعیت است. با یک شعار، با یک برچسب، میتوان صحنه را وارونه کرد: قربانی، مقصر جلوه داده شود و مهاجم، مدعی. این همان تکنیک کلاسیکِ پروپاگانداست: یعنی جابهجایی نقشها.
پابه پای این سرکوب در داخل، “جار “زدن آن توسط اینترنشنال همراه با پیام وارونه رضا پهلوی که گفت: سرکوب افرادی که به نفع “من” شعار می دادند! نیز، بخشی از همان پازل است. معکوس جلوه دادن حقیقت، افکار عمومی را از این پرسشهای اساسی دور میکند: چرا یک وکیل آزادیخواه جان باخته است؟ چرا نیروی امنیتی این مراسم دادخواهی را محاصره کرده است؟ دادخواهی این خون به ناحق ریخته چه ربطی به احضار روح فاشیسم گذشته دارد؟ و چرا آنها که شعار “جاوید شاه دادند” آزاد بودند و بقیه فعالان مانند نرگس محمدی و سپیده قلیان و دیگران دوستانشان دستگیر شدند؟ حالا می شود علت گزارش فیک و معکوس اینترنشنال و پیام وارونه مهره استعمار را بهتر درک کرد.
هشیاری و آگاهیِ جمعی در برابر این مهندسی، تنها سلاحِ مؤثر، است. فریادِ تفرقه و سرکوب هر نامی که داشته باشد، از یک گلوی واحد بیرون میآید. آگاهیای که اجازه ندهد خونِ دادخواهان، خرجِ پروژههای انحرافی شود. جنبشی که از تجربه میآموزد، میفهمد هر جا «فرد» جای «حق» نشست، خطر آغاز شده است.
این نکته را باید تاکید کرد که حادثه مشهد، نقطه عطف و زنگ هشدار بود. ناقوسی که گفت سرکوب، چهره عوض میکند اما ماهیتش ثابت است. امروز با عبای دین میآید، فردا با پرچم سلطنت. وظیفه ما، نه تعویضِ پرچم ها، که اصرار بر اصول است. اصلِ آزادیِ بیقید و شرطِ بیان؛ اصلِ حقِ تجمع و دادخواهی؛ و اصلِ ردِ هرگونه قیممآبی.
حالا دیگر روشن است که «جاوید شاه» در این روایت، یک شعار نیست؛ یک ابزار است. ابزاری برای شکستن صف. شناختِ ابزار، نخستین گامِ خلع سلاح است. وقتی رمز را بشناسیم، اثرش را از دست میدهد. آنگاه، میدان دوباره به مردم بازمیگردد؛ به مردمی که نه به رمز، که به حق وفادارند.
و سرانجام، این حقیقت ساده: که آزادی با نبرد نیروهای جبهه خلق می آید. زمان آن است که جبهه خلق در برابر این بازی کثیف شیخ و شاه، صفوف خود را پشت سر شورای ملی مقاومت پاک و فشرده کند. تاریخ، ممکن است نامها را فراموش کند؛ اما منطقها را نه. منطقِ تفرقه، و یاری رساندن به سرکوب، هر نامی داشته باشد، محکوم به شکست است.
نعمت فیروزی ۲۳ آذر۴۰۴ برابر با ۱۴ دسامبر ۲۰۲۵




2 پاسخ
فکر نمیکنم با کلیاتی که در مقاله شما مخالفان آنچنانی وجود داشته باشد ولی در انتها و زمانیکه میگویید : “امروز با عبای دین میآید، فردا با پرچم سلطنت”
سوال پیش می آید که اگر دین مداران بدون عبا و عمامه و با کت و شلوار و کراوات و پوشش مذهبی برای خانمها ظاهر شوند چطور؟
مهمتر اینکه شما چرا حاضر نیستید به صفوف سایر مبارزان بپیوندید؟ و از آنها دعوت به عمل میآورید که به شما بپیوندند؟
شما که از قبل رئیس جمهور را هم که انتخاب کردید.فاشیسهای شیعی برای حفظ ظاهر هم شده برای اینکار یک مراسم الکی هم برپا میکنند که شما این کار را هم نمیکنید.مورد دیگر اینکه شما کسانی مانند پمپئو و جولیانی و جان بولتون و مایک پنس و….را در همایشهای خود دعوت میکنید که در قد و قواره ما فقیر فقرا نیستند.اگر نخواهیم پشت سر صدام و نتانیاهو باشیم تکلیف چیست و…
حنیف نژاد-سعیدمحسن-بدیع زادگان،کارگران شریف مجاهددهه ۶۰ زندان تبریز(عبدالحسین.ا،محمد.ن،عزیز.چ کجایید؟که مریم-مسعود آرمانهایتان را کشتند
نویسنده با تحلیل فاشیسم وابسته سلطنتی و پایان نزدیک فاشیسم مذهبی و رابطه تنگاتنگ مابین دو نیرو ارتجاعی با یکدیگر مقاله را شروع میکند !
ولی در نتیجه گیری میخوانیم که :
” جبهه خلق در برابر این بازی کثیف شیخ و شاه، صفوف خود را پشت سر شورای ملی مقاومت پاک و فشرده کند” !!
نیرو راست مذهبی و ارتجاعی شورای ملی مقاومت ناگهان آلترناتیو معرفی میشود !!!
بعد از مقالات متعدد محور مقاومتی , مقاله از “شورا ملی مقاومت “ عبور از خط دیگری است در سایت اخبار روز !