
سه سال پس از شروع ChatGPT، منادیان شوربختی، انقراض قریبالوقوع بشریت توسط هوش مصنوعی غیرقابل کنترل را پیشبینی میکنند. در پس این حول وهراس، ترس طبقاتی بسیار پیش پا افتادهتری پنهان شده است. نخبگان فکری و «یقه سفیدها» که دیروز با بیتفاوتی به اتوماسیون که طبقه کارگر را نابود میکرد نگاه میکردند، امروز ترس از دست دادن امتیازات خود را دارند.
سه سال پیش، OpenAI هوش مصنوعی مولد را در دسترس همگان قرار داد. شوک عظیمی بود. برای اولین بار، یک ابزار قدرتمند برای رهایی بالقوه به صورت رایگان در دسترس بود. هوش مصنوعی ناگهان به کسانی که به دلیل عدم تسلط کافی بر گفتار، نمیتوانستند ایدههای خود را به شکلی رضایتبخش بیان کنند، امکان ارائه نظراتشان را بخشید. هوش مصنوعی به عنوان یک معلم، نویسنده عمومی، حقوقدان، برنامه نویس تازهکار، دانش و مهارتهایی را که تا آن زمان به نخبگان پاسدار امتیازاتشان اختصاص داشت، در دسترس همگان قرار میگرفت.
میتوانستیم از چنین دموکراتیزاسیونی خوشحال باشیم. اما اینطور نشد. نگرانی غالب گردید. « توهمات» روبات ها را سرزنش کردیم و از تقلب دانشآموزان وحشت نمودیم، بدون اینکه از خود بپرسیم که چگونه معلمان به طور پنهانی از همان ابزارها استفاده میکردند.
خیلی زود، ترس و فاجعهگرایی غالب شد. محققان شناختهشده جهانی، که به طور گسترده در رسانهها پوشش داده شدند، از «خطرات تمدنی» و حتی «انقراض» نسل ما در آینده نزدیک صحبت کردند. میتوان به مواضع اخیر جفری هینتون، یوشوا بنجیو، یا به گزارش «هوش مصنوعی ۲۰۲۷» اشاره کرد. همچنین کاربران را به دلیل مصرف انرژی مورد نیاز این ابزارها مقصر دانستند، خلاصه اینکه، هر کاری برای مهار این موج انجام شد.
بین افزایش باورنکردنی قدرت عمل که در اختیار اکثریت قرار گرفته است، از یکسو و پیشبینیهای مکرر فروپاشی، نمیتوان شکاف بزرگتری تصور کرد. آیا ممکن است این ناهماهنگی، آگاهانه یا ناخودآگاه، توسط نگرانیهای صنفی هدایت شود؟ در نهایت، هوش مصنوعی در کوتاهمدت واقعاً چه کسی را به دردسر میاندازد، جز دارندگان دانش و اربابان سخن؟ آنها ناگهان با چیزی غیرقابل تصور روبرو شدهاند: رقابت ماشینها.
محققان، روزنامهنگاران، سیاستمداران، توسعهدهندگان، حقوقدانان، متخصصان ارتباطات، معلمان و سرمایهگذاران یک شبه خود را در معرض تهدید تنزل طبقاتیای دیدند که پیشبینی نکرده بودند. افراد مسنتر سالهای باقیمانده تا بازنشستگی را میشمارند. جوانترها از خود میپرسند که چه کارهای انسانی ارزش نمادین… و دستمزدی خواهند داشت.
با این حال، این اولین بار نیست که فناوری، منزلت مشاغل را بازتوزیع میکند. اما در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، مکانیزاسیون سریع بخش ثانویه (صنعت)، نخبگان را بسیار بیتفاوتتر گذاشته بود. هنگامی که کورههای بلند منطقه معادن لورن (Lorraine) در فرانسه، از لانگوی (Longwy) تا گاندرانژ (Gandrange)، خاموش شدند و تمامی منطقه را ویران کردند و به فقر کشاندند، هیچکس فریاد آخرالزمان سر نداد. از «تحولات ضروری» صحبت میشد. کمی پس از بسته شدن بیا نکور (Billancourt) (کارخانه ماشین سازی رنو، نزدیک پاریس) در سال ۱۹۹۲، بوردیو «پایان یک جهان» را برای طبقات مردمی مستند کرد، بدون اینکه آن را «پایان جهان» بداند.
در سال ۱۹۹۷، ویلوورد (Vilvoorde) به نام ویژه نماد اخراج گسترده کارگرانی تبدیل شد که اجتنابناپذیر تلقی میشد. در آن زمان به طور عالمانه توضیح داده میشد که باید با جهانیشدن «سازگار شد». این زمانی بود که آلن مینک از «جهانیشدن شاد» صحبت میکرد. با بیتفاوتی یک آمارگر، غیرقابل توجیه را چنین توجیه می کردند: در بیلونکور، «بیشتر» کارگران «مسن، بدون مهارت، مهاجر، بیسواد» باقی مانده بودند. همچنین در یک روزنامه عصر از مذاکراتی که به حل مشکلات «مازاد نیروی انسانی در صنعت» کمک کرده بود، استقبال میشد. تمامی انسانیت فراموششده به یادگار مقدسی از گذشته تبدیل شد که نابودیش را باید پذیرفت. به ما گفته میشد، آینده شامل بخش خدمات و «دیجیتال» خواهد بود. هیچکس دیگر به انسانهائی که با بیکاری گسترده روبرو بود، علاقهای نشان نمیداد. هیچکس دیگر نمیخواست آن را ببیند. ما میدانیم که پیامدهای این کوری چه بود.
امروزه که اتوماسیون، به طور کامل، بخش خدمات بیش از حد رشد یافته را بشدت تحت تأثیر قرار میدهد، بدون اینکه مدیران را مستثنی کند، پیشگویان بدبختی در حال افزایش هستند. دیگر از «تحولات ضروری» صحبت نمیشود: مردم از بیکار شدن میترسند. آنها خواهان تحریمها، محدودیتها و ممنوعیتها هستند. من مطمئن نیستم که پرستار، نانوا، لولهکش یا بنا، همان ترسهای وجودی را که روشنفکران در مواجهه با توسعه هوش مصنوعی دارند، به اشتراک بگذارند.
آیا امروز، باید به کارگران فکری همانطور که دیروز به کارگران ویلوورد دستور داده میشد امر کرد که «سازگار شوند یا از بین بروند؟». ما میتوانیم بویژه از تکرار همان اشتباه جلوگیری کنیم : فناوری را بتپرستی کردیم و فراموش شد که تنها کار زنده انسانی، خالق ارزش است، همانطور که مارکس نشان داد.
تهدید، خود هوش مصنوعی نیست. تهدید، تسخیر آن توسط گروهی از شرکتها با نیات ایدئولوژیک مبهم است که بطوز انبوه تولیدات فکری و هنری دیگران را به سرقت میبرند و بدون هیچ گونه رعایت دموکراسی، مهندسی مجدد کار و دانش را سازماندهی میکنند. کنترل سیاره توسط هوش مصنوعیهای دیوانه شده یک خیال بیش نیست. آخرالزمان دموکراتیک چندی است که آغاز شده : تمرکز قدرت فنی، وابستگی به الگوریتمهای خصوصی، محو شدن قضاوت انسانی. این چیزهائی است که باید متوقف شود.
به طور مشخص، باید کنترل را دوباره به دست گرفت. برخی مسیرها در حال حاضر در حال شکلگیری هستند: تضمین حق رویارویی انسانی برای تصمیمات مهم در همه جا، درخواست حسابرسیهای مستقل با قدرت توقف در صورت انحراف. در محل کار، اجباری کردن مذاکرات قبل از اعمال هوش مصنوعی و تحریمها یا اخراجهای اتوماتیک. اما همچنین، ادامه دادن به ساختن مشترکات دیجیتال: ایجاد یک صندوق عمومی برای تأمین مالی مدلها و دادههای باز در خدمت مدارس، بیمارستانها و شرکتهای کوچک و متوسط؛ ایجاد کتابخانههای داده «مناسب» و محافظت شده؛ حق امتیاز اجباری که مطبوعات، تحقیقات و خلاقیت ها در هنگام استفاده از آنها پوشش داده میشود و مهمتر از همه، سرمایهگذاری در مهارتهای انسانی: خواندن، نوشتن، استدلال، مراقبت، تصمیمگیری، همه چیزهایی که ماشین به آن کمک میکند اما جایگزین نمی شود. خلاصه: پیشگویی کمتر، کنترل بیشتر.
لوموند دیپلماتیک – Tony Gheeraert – برگردان باقر جهانبانی





