آستیگمات؛ پیام برای مراسم بزرگداشت چهلمین سال درگذشت غلامحسین ساعدی – سیدعلی صالحی

به قول همیشه بامداد ما، «روزگارِ غریبی‌ست نازنین!»البته این عبارت اندوهگسار، چهره‌نمای همان دو سه دهه‌ی نخست انقلاب بود. این سال‌ها و دهه‌های اخیر، «ما خود غریب روزگار و روزگارانیم»! ‌این غربت برای من آن شبی آغاز شد که شنیدم زنده‌نام «غلامحسین ساعدی» دنیا را به دردپذیران سپرد و رفت.

دکتر غلامحسین ساعدی، بهار ۱۳۵۸ خورشیدی، معرف من به کانون نویسندگان ایران بود. ساعدی بزرگ، ورقه‌‌ی عضویّت من‌ را در کانون نویسندگان ایران امضاء کرد.

پاییز ۱۳۵۳ که محصّل سال پنجم دبیرستان بودم، در نمایشنامه‌ی «چشم در برابر چشم» بازی کردم. رسم بود شب اول نمایش، مقامات کشوری دعوت می‌شدند.

من در طول چند ماه تمرین، به فکر همان شب اوّل بودم. از نخست، نقش «دزد» را پذیرفتم تا شبِ سرنوشت، آن‌جا که پیرزن دزدزده می‌گوید:

«تو کوک نخ‌ریس مرا دزدیدی، تو دزدی!»

هنگام ادای این جملات، برگشتم رو به صف اوّل تماشاچیان که همه رؤسای شهر و مدیران شرکت نفت، از جمله فرماندار و شهردار بودند و بلند گفتم:

«فقط من یکی دزد نیستم! ( و انگشت به سمت رؤسا چرخاندم و گفتم) همه، همه‌ی این‌ها دزدند!»

پدرِ من و کارگردان نمایش (غلام طاهری) را درآوردند. ادامه‌ی اجرا تعطیل شد و من اوّل به دفتر دبیرستان  احضار شدم و سپس در  همان ساختمان سفید در مسجد سلیمان (ساواک) خیلی ابلهانه از خود دفاعی کردم که حرفم راست هم از آب درآمد: عینک طبی من شماره هفت، هشت و ته استکانی بود و من در نقش «دزد» حین اجرا عینک‌ام را نداشتم! گفتم: «من در حسّ نقش دزد غرق شده بودم و بدون عینک همه‌ی سالن را در شب، تاریک می‌دیدم!» …

در سال ۱۳۵۸ همین خاطره را برای گوهرمراد گرامی بازگو کردم…

یادش همچون سعید سلطانپور، اسماعیل خویی و محسن یلفانی همیشه با من است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی