سیاستِ دوگانه، عشق منهای زن – بهار حسینی

تاریخ معاصر لحظه​ ای را تجربه می​کند که حضور زنان در سیاست، دیگر امری استثنایی یا نمادین نیست، بلکه به واقعیتی ساختاری تبدیل شده است. با این​حال، هم​زمان با افزایش این حضور، پدیده‌​ای آرام، خاموش و کمتر تحلیل ​شده نیز آشکار شده است. بسیاری از زنانی که وارد عرصهٔ سیاست می‌​شوند، تجربهٔ عاشقانهٔ خود را از دست می‌​دهند. عشق در زندگی​شان کم​رنگ، پرتنش، گاه ناممکن و اغلب تعلیق‌ ​شده است. این پدیده، نه یک تصادف فردی، بلکه پیامد مستقیم سازوکارهای قدرت، زبان، بدن و انتظارات فرهنگی‌​ست که سیاست بر زن تحمیل می​‌کند. تحلیل این وضعیت نیازمند روی​گردانی از کلیشه‌​های روان​شناختی و ورود به لایه‌​هایی عمیق‌​تر است. لایه​‌هایی که در آن سیاست نه مجموعه​‌ای از فرآیندهای اداری، بلکه نوعی «ساختار جذب​‌کننده» است که بدن، زمان، روابط، و حتی نحوهٔ پیدایش عاطفه را شکل می​‌دهد. سیاست، برای زن، تنها میدان قدرت نیست، بلکه میدان دگردیسی است، میدان بازنویسی هویت. همین بازنویسی است که عشق را، نه به​‌عنوان احساسی شیرین، بلکه به​‌عنوان تجربه​‌ای تهدیدکننده و ناسازگار بازتعریف می​‌کند. در بسیاری از جوامع، عشق هنوز به​‌گونه​ای تعریف می​‌شود که نیاز به رهاشدگی دارد، رهاشدگی از کنترل، از خودآگاهی دائمی، از محاسبهٔ پیامدها و عشق نیازمند امکانِ سقوط است. اما سیاست، به‌​ویژه برای زن، نوعی بیداری مزمن ایجاد می‌​کند. این بیداری، نه روشن‌​بینیِ رهایی‌​بخش، بلکه نوعی مراقبت دائمی از خویش است که جهان مردسالار قدرت بر او تحمیل می‌​کند. زن سیاسی نمی​‌تواند سقوط کند، زیرا سقوط او همیشه به​‌جای بازگشت به سطح، به حذف منجر می‌​شود. همین تنش میان «بیداری سیاسی» و «تعلیق عاشقانه»، نخستین شکاف را در زندگی عاطفی زن ایجاد می‌​کند.

سیاست، از همان لحظهٔ ورود زن، او را به درون الگویی می​‌کشاند که در ظاهر بی​‌طرف، اما در عمق برساخت‌ه​ای مردانه است. قواعد بازی، شیوهٔ سخن‌​گفتن، نحوهٔ تصمیم‌​گیری، حتی کیفیت حضور بدنی، همگی در چارچوب نگاهی تعریف شده که عاطفه را با ضعف، نیاز را با وابستگی، و عشق را با بی‌​ثباتی یکی می​‌بیند. زن، برای حفظ جایگاهش در چنین فضایی، ناگزیر است بخش‌​هایی از وجودش را خاموش کند، بخش​‌هایی که دقیقاً همان منابع پیدایش عشق​‌اند! مکث، تردید، نرمی، نیاز به همراهی، و امکان آسیب​‌پذیری. او یاد می‌​گیرد که پیشروی کند، نه اتکا، پاسخ دهد، نه طلب. عشق اما با طلب آغاز می‌​شود، نه پاسخ. در این​جا سیاست تنها یک میدان کاری نیست؛ به فضایی تبدیل می‌​شود که حتی زبان زن را تغییر می‌​دهد. در تجربه بسیاری از زنان سیاست‌​ورز، زبان آرام​‌آرام از زمینی حسی و پیوندی، به زبانی خشک‌​تر، گزنده‌​تر و ساختاری‌​تر تبدیل می‌​شود. زبان سیاسی، بر مبنای قطعیت، موضع​‌گیری و مرزبندی عمل می​‌کند. اما عشق نیازمند زبانی است که در آن عدم‌​قطعیت، تردید، مکث و امکانِ «ناتمام بودن» پذیرفته شود. وقتی زبان زن تغییر می‌​کند، تجربهٔ عشقی او نیز تغییر می‌​کند؛ زیرا عشق بیرون از زبان کمتر رخ می​‌دهد.

در لایه‌​ای عمیق‌​تر، سیاست برای زنان میدان دائمی «داوری» است. هر حرکت، هر کلمه، هر ارتباط شخصی، به​‌سرعت به موضوع قضاوت جمعی بدل می‌​شود. زنِ سیاسی در معرض دیدی قرار می‌​گیرد که با مردان مشابه نیست. مرد سیاسی اگر عاشق باشد، فردی انسانی تلقی می‌​شود، اما زن سیاسی اگر عاشق باشد، در معرض پرسش​‌هایی قرار می‌​گیرد که مشروعیت حرفه​‌ای او را هدف می​‌گیرند. عشق در زندگی او به‌​جای آنکه تجربه‌​ای شخصی باشد، به آسانی تبدیل به ابزار تضعیف، کنترل، یا تهدید موقعیتش می​‌شود. نتیجه، نه از بین رفتن میل، بلکه بسته‌​شدن امکان است. زن، برای حفظ جایگاه حرفه‌​ای‌​اش، از عشق هزینه‌​ای می​بیند که مردان هرگز پرداخت نمی​‌کنند. هزینهٔ اعتبار، مشروعیت، و حتی تواناییِ ادامه دادن. عشق برای او خطر است، نه نیرو. همین وضعیت، عشق را به تجربه‌​ای می‌​کشاند که به‌​جای امنیت، ناامنی می‌​زاید، به‌​جای لذت، اضطراب تولید می‌​کند. عشق دیگر یک پناهگاه نیست، بلکه میدان دیگری از آسیب‌​پذیری است، میدانی که زن در برابر افکار عمومی بی​‌دفاع​‌تر از جهان سیاست است. این فشارها تنها بیرونی نیستند، در سطح درونی‌​تر نیز تأثیر می‌​گذارند. زنِ سیاسی اغلب وارد فرآیندی می‌‌شود که در آن باید «خویشتن» خود را بازطراحی کند. این بازطراحی شامل تقویت توان کنترل، فاصله‌​گذاری عاطفی، تحمل خشونت کلامی، و مهار احساسات در موقعیت​‌هایی است که برای مردان معمولی تلقی می​‌شود.

چنین بازطراحی‌​ای، به‌​تدریج، رابطهٔ زن با بدنش را تغییر می‌​دهد. بدن در سیاست، نه منبع لذت یا گرایش، بلکه میدان انضباط است؛ میدان تحمل. بدنِ منضبط، عاشق نمی​‌شود، یا اگر عاشق شود، به​‌سرعت خود را بازمی‌​کشد. در این مسیر، زنان به‌​طور طبیعی نوعی «تاریخ سکوت» را حمل می‌​کنند. سکوت​‌هایی از جنس خودسرزنش​‌گری، پنهان​‌کاری، ترس از داوری، و اجبار به کنترل. این سکوت‌​ها، برخلاف ظاهر آرامشان، بار روانی سنگینی دارند. عشق نیازمند فضاست، اما سکوت​‌های زنانه در سیاست فضا را می‌​بلعند. عشق نیازمند اشتراک است، اما سکوت​‌ها اشتراک را ناممکن می‌​کنند. عشق نیازمند افشاگری است، اما افشاگری برای زنِ سیاسی به معنای از دست دادن سپر دفاعی است.

بخش دیگری از این مسئله به کیفیت قدرت برمی​‌گردد. قدرت، بر خلاف تصور عمومی، همیشه تقویت‌​کنندهٔ عشق نیست. در بسیاری از زنانِ سیاست‌​ورز، قدرت نه به‌​معنای اختیار، بلکه به‌​معنای بارِ مسئولیتی است که تمام ظرفیت عاطفی را مصرف می​‌کند. عشق، انرژی می‌​خواهد، زمان می‌​خواهد، مراقبت می‌​خواهد، اما قدرت، به‌​ویژه قدرتی که زن به​‌سختی به آن دست یافته، انرژی را صرفاً برای بقا می‌​بلعد. در چنین فضایی، عشق از بین نمی‌رود، به تجربه​‌ای تبدیل می‌​شود که دائماً به تعویق می​‌افتد، تا زمانی که آن​قدر فاصله می‌​گیرد که بازگشت‌​ناپذیر به​‌نظر برسد. در بسیاری موارد، عشق برای زنِ سیاسی به معنای «بازگشت به موقعیتی کم‌​توان» تلقی می​‌شود. او می​‌آ‌موزد که هر وابستگی، حتی کوچک‌​ترین آن، می​‌تواند توسط ساختار قدرت علیه او استفاده شود. این تجربه، زن را به​‌سمت نوعی استقلال بیش‌​ازحد سوق می​‌دهد، استقلالی که در ظاهر تحسین‌​برانگیز است، اما در عمق، شکلی از تنهایی ساختاری را پدید می‌​آورد. تنهایی، اگرچه در سیاست یک فضیلت است، اما در عشق مانعی جدی است. تناقض دقیقا اینجاست! زن برای اینکه بتواند قدرت را در جهانی مردانه اداره کند، باید بخشی از همان ویژگی​‌هایی را بپذیرد که جهان مردانه برای بقا ضروری می‌​داند، ویژگی‌​هایی چون قطعیت، فاصله، پیش​بینی‌​پذیری، و گاهی حتی خشونت سرد. اما عشق، دقیقاً بر ضد این ویژگی‌​ها عمل می​‌کند. عشق ناپایدار است، غیرقابل پیش​بینی است، گرم است، و اغلب در لحظه​‌هایی شکل می​‌گیرد که منطق در آن​‌ها تعلیق شده. زن ناگزیر از اجرای نقشی است که با ریتم عشق ناسازگار است. در نتیجهٔ همهٔ این سازوکارها، زن سیاسی اغلب وارد مرحله‌​ای می‌​شود که عشق در آن نه ممکن، بلکه نامناسب به​‌نظر می‌​رسد. نه از آن جهت که زن توانایی عاشق شدن را از دست داده، بلکه از آن جهت که کیفیت تجربهٔ سیاسی‌​اش، عشق را به تجربه‌​ای پرفشار، پرخطر و فاقد پناه تبدیل کرده است. عشق در چنین فضایی بیشتر شبیه تهدید است تا امکان. بسیاری از زنان سیاسی انتخاب نمی‌​کنند که عاشق نباشند؛ بلکه عشق را انتخاب نمی‌​کنند چون عشق آنان را از جایگاهی که به​‌سختی ساخته‌​اند، آسیب‌​پذیرتر می​‌کند. این وضعیت، در عمق، بازتاب تناقضی اساسی در ساختارهای اجتماعی ماست. جهان هنوز آمادهٔ پذیرفتن زنی که هم قدرت دارد و هم عشق، نیست. زنی که قدرتمند است، اگر عاشق شود، مشروعیتش زیر سؤال می​رود، اگر عشقش شکست بخورد، ثباتش مورد تردید قرار می‌​گیرد، اگر عشقش پنهان باشد، متهم به بازی​گری می‌​شود. در بیشتر جوامع هیچ شکل از عشق برای او مجاز نیست. جهان برای زن قدرتمند تنها یک شکل عشق را می‌​پذیرد، عشقی که بی​‌اثر باشد. و عشق بی​‌اثر، عشق واقعی نیست. در نهایت، غیاب عشق در زندگی زنان سیاست‌​ورز یک ضعف فردی نیست، بلکه نتیجهٔ برخورد سیاست با بدن زن، تاریخ زن، زبان زن، و امکان‌های زن است. عشق از زندگی زنان سیاسی بیرون رانده نمی​‌شود چون آنان سرد یا بی​‌عاطفه​‌اند، عشق رانده می​‌شود چون ساختار قدرت، عشق زن را تهدیدی برای خود می​‌بیند. تا زمانی که سیاست، قدرت زن را به‌​شرط بی​‌عشقی می​‌پذیرد، عشق برای زنان سیاسی نه یک تجربهٔ طبیعی، بلکه یک خطر ساختاری باقی خواهد ماند. و تا زمانی که این بها چنین سنگین باشد، عشق در زندگی آنان در حاشیه خواهد ماند، حاشیه‌​ای که نه از بی‌​علاقگی، بلکه از بقای سیاسی زاده شده است.

بهار حسینی 

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی