
تاریخ معاصر لحظه ای را تجربه میکند که حضور زنان در سیاست، دیگر امری استثنایی یا نمادین نیست، بلکه به واقعیتی ساختاری تبدیل شده است. با اینحال، همزمان با افزایش این حضور، پدیدهای آرام، خاموش و کمتر تحلیل شده نیز آشکار شده است. بسیاری از زنانی که وارد عرصهٔ سیاست میشوند، تجربهٔ عاشقانهٔ خود را از دست میدهند. عشق در زندگیشان کمرنگ، پرتنش، گاه ناممکن و اغلب تعلیق شده است. این پدیده، نه یک تصادف فردی، بلکه پیامد مستقیم سازوکارهای قدرت، زبان، بدن و انتظارات فرهنگیست که سیاست بر زن تحمیل میکند. تحلیل این وضعیت نیازمند رویگردانی از کلیشههای روانشناختی و ورود به لایههایی عمیقتر است. لایههایی که در آن سیاست نه مجموعهای از فرآیندهای اداری، بلکه نوعی «ساختار جذبکننده» است که بدن، زمان، روابط، و حتی نحوهٔ پیدایش عاطفه را شکل میدهد. سیاست، برای زن، تنها میدان قدرت نیست، بلکه میدان دگردیسی است، میدان بازنویسی هویت. همین بازنویسی است که عشق را، نه بهعنوان احساسی شیرین، بلکه بهعنوان تجربهای تهدیدکننده و ناسازگار بازتعریف میکند. در بسیاری از جوامع، عشق هنوز بهگونهای تعریف میشود که نیاز به رهاشدگی دارد، رهاشدگی از کنترل، از خودآگاهی دائمی، از محاسبهٔ پیامدها و عشق نیازمند امکانِ سقوط است. اما سیاست، بهویژه برای زن، نوعی بیداری مزمن ایجاد میکند. این بیداری، نه روشنبینیِ رهاییبخش، بلکه نوعی مراقبت دائمی از خویش است که جهان مردسالار قدرت بر او تحمیل میکند. زن سیاسی نمیتواند سقوط کند، زیرا سقوط او همیشه بهجای بازگشت به سطح، به حذف منجر میشود. همین تنش میان «بیداری سیاسی» و «تعلیق عاشقانه»، نخستین شکاف را در زندگی عاطفی زن ایجاد میکند.
سیاست، از همان لحظهٔ ورود زن، او را به درون الگویی میکشاند که در ظاهر بیطرف، اما در عمق برساختهای مردانه است. قواعد بازی، شیوهٔ سخنگفتن، نحوهٔ تصمیمگیری، حتی کیفیت حضور بدنی، همگی در چارچوب نگاهی تعریف شده که عاطفه را با ضعف، نیاز را با وابستگی، و عشق را با بیثباتی یکی میبیند. زن، برای حفظ جایگاهش در چنین فضایی، ناگزیر است بخشهایی از وجودش را خاموش کند، بخشهایی که دقیقاً همان منابع پیدایش عشقاند! مکث، تردید، نرمی، نیاز به همراهی، و امکان آسیبپذیری. او یاد میگیرد که پیشروی کند، نه اتکا، پاسخ دهد، نه طلب. عشق اما با طلب آغاز میشود، نه پاسخ. در اینجا سیاست تنها یک میدان کاری نیست؛ به فضایی تبدیل میشود که حتی زبان زن را تغییر میدهد. در تجربه بسیاری از زنان سیاستورز، زبان آرامآرام از زمینی حسی و پیوندی، به زبانی خشکتر، گزندهتر و ساختاریتر تبدیل میشود. زبان سیاسی، بر مبنای قطعیت، موضعگیری و مرزبندی عمل میکند. اما عشق نیازمند زبانی است که در آن عدمقطعیت، تردید، مکث و امکانِ «ناتمام بودن» پذیرفته شود. وقتی زبان زن تغییر میکند، تجربهٔ عشقی او نیز تغییر میکند؛ زیرا عشق بیرون از زبان کمتر رخ میدهد.
در لایهای عمیقتر، سیاست برای زنان میدان دائمی «داوری» است. هر حرکت، هر کلمه، هر ارتباط شخصی، بهسرعت به موضوع قضاوت جمعی بدل میشود. زنِ سیاسی در معرض دیدی قرار میگیرد که با مردان مشابه نیست. مرد سیاسی اگر عاشق باشد، فردی انسانی تلقی میشود، اما زن سیاسی اگر عاشق باشد، در معرض پرسشهایی قرار میگیرد که مشروعیت حرفهای او را هدف میگیرند. عشق در زندگی او بهجای آنکه تجربهای شخصی باشد، به آسانی تبدیل به ابزار تضعیف، کنترل، یا تهدید موقعیتش میشود. نتیجه، نه از بین رفتن میل، بلکه بستهشدن امکان است. زن، برای حفظ جایگاه حرفهایاش، از عشق هزینهای میبیند که مردان هرگز پرداخت نمیکنند. هزینهٔ اعتبار، مشروعیت، و حتی تواناییِ ادامه دادن. عشق برای او خطر است، نه نیرو. همین وضعیت، عشق را به تجربهای میکشاند که بهجای امنیت، ناامنی میزاید، بهجای لذت، اضطراب تولید میکند. عشق دیگر یک پناهگاه نیست، بلکه میدان دیگری از آسیبپذیری است، میدانی که زن در برابر افکار عمومی بیدفاعتر از جهان سیاست است. این فشارها تنها بیرونی نیستند، در سطح درونیتر نیز تأثیر میگذارند. زنِ سیاسی اغلب وارد فرآیندی میشود که در آن باید «خویشتن» خود را بازطراحی کند. این بازطراحی شامل تقویت توان کنترل، فاصلهگذاری عاطفی، تحمل خشونت کلامی، و مهار احساسات در موقعیتهایی است که برای مردان معمولی تلقی میشود.
چنین بازطراحیای، بهتدریج، رابطهٔ زن با بدنش را تغییر میدهد. بدن در سیاست، نه منبع لذت یا گرایش، بلکه میدان انضباط است؛ میدان تحمل. بدنِ منضبط، عاشق نمیشود، یا اگر عاشق شود، بهسرعت خود را بازمیکشد. در این مسیر، زنان بهطور طبیعی نوعی «تاریخ سکوت» را حمل میکنند. سکوتهایی از جنس خودسرزنشگری، پنهانکاری، ترس از داوری، و اجبار به کنترل. این سکوتها، برخلاف ظاهر آرامشان، بار روانی سنگینی دارند. عشق نیازمند فضاست، اما سکوتهای زنانه در سیاست فضا را میبلعند. عشق نیازمند اشتراک است، اما سکوتها اشتراک را ناممکن میکنند. عشق نیازمند افشاگری است، اما افشاگری برای زنِ سیاسی به معنای از دست دادن سپر دفاعی است.
بخش دیگری از این مسئله به کیفیت قدرت برمیگردد. قدرت، بر خلاف تصور عمومی، همیشه تقویتکنندهٔ عشق نیست. در بسیاری از زنانِ سیاستورز، قدرت نه بهمعنای اختیار، بلکه بهمعنای بارِ مسئولیتی است که تمام ظرفیت عاطفی را مصرف میکند. عشق، انرژی میخواهد، زمان میخواهد، مراقبت میخواهد، اما قدرت، بهویژه قدرتی که زن بهسختی به آن دست یافته، انرژی را صرفاً برای بقا میبلعد. در چنین فضایی، عشق از بین نمیرود، به تجربهای تبدیل میشود که دائماً به تعویق میافتد، تا زمانی که آنقدر فاصله میگیرد که بازگشتناپذیر بهنظر برسد. در بسیاری موارد، عشق برای زنِ سیاسی به معنای «بازگشت به موقعیتی کمتوان» تلقی میشود. او میآموزد که هر وابستگی، حتی کوچکترین آن، میتواند توسط ساختار قدرت علیه او استفاده شود. این تجربه، زن را بهسمت نوعی استقلال بیشازحد سوق میدهد، استقلالی که در ظاهر تحسینبرانگیز است، اما در عمق، شکلی از تنهایی ساختاری را پدید میآورد. تنهایی، اگرچه در سیاست یک فضیلت است، اما در عشق مانعی جدی است. تناقض دقیقا اینجاست! زن برای اینکه بتواند قدرت را در جهانی مردانه اداره کند، باید بخشی از همان ویژگیهایی را بپذیرد که جهان مردانه برای بقا ضروری میداند، ویژگیهایی چون قطعیت، فاصله، پیشبینیپذیری، و گاهی حتی خشونت سرد. اما عشق، دقیقاً بر ضد این ویژگیها عمل میکند. عشق ناپایدار است، غیرقابل پیشبینی است، گرم است، و اغلب در لحظههایی شکل میگیرد که منطق در آنها تعلیق شده. زن ناگزیر از اجرای نقشی است که با ریتم عشق ناسازگار است. در نتیجهٔ همهٔ این سازوکارها، زن سیاسی اغلب وارد مرحلهای میشود که عشق در آن نه ممکن، بلکه نامناسب بهنظر میرسد. نه از آن جهت که زن توانایی عاشق شدن را از دست داده، بلکه از آن جهت که کیفیت تجربهٔ سیاسیاش، عشق را به تجربهای پرفشار، پرخطر و فاقد پناه تبدیل کرده است. عشق در چنین فضایی بیشتر شبیه تهدید است تا امکان. بسیاری از زنان سیاسی انتخاب نمیکنند که عاشق نباشند؛ بلکه عشق را انتخاب نمیکنند چون عشق آنان را از جایگاهی که بهسختی ساختهاند، آسیبپذیرتر میکند. این وضعیت، در عمق، بازتاب تناقضی اساسی در ساختارهای اجتماعی ماست. جهان هنوز آمادهٔ پذیرفتن زنی که هم قدرت دارد و هم عشق، نیست. زنی که قدرتمند است، اگر عاشق شود، مشروعیتش زیر سؤال میرود، اگر عشقش شکست بخورد، ثباتش مورد تردید قرار میگیرد، اگر عشقش پنهان باشد، متهم به بازیگری میشود. در بیشتر جوامع هیچ شکل از عشق برای او مجاز نیست. جهان برای زن قدرتمند تنها یک شکل عشق را میپذیرد، عشقی که بیاثر باشد. و عشق بیاثر، عشق واقعی نیست. در نهایت، غیاب عشق در زندگی زنان سیاستورز یک ضعف فردی نیست، بلکه نتیجهٔ برخورد سیاست با بدن زن، تاریخ زن، زبان زن، و امکانهای زن است. عشق از زندگی زنان سیاسی بیرون رانده نمیشود چون آنان سرد یا بیعاطفهاند، عشق رانده میشود چون ساختار قدرت، عشق زن را تهدیدی برای خود میبیند. تا زمانی که سیاست، قدرت زن را بهشرط بیعشقی میپذیرد، عشق برای زنان سیاسی نه یک تجربهٔ طبیعی، بلکه یک خطر ساختاری باقی خواهد ماند. و تا زمانی که این بها چنین سنگین باشد، عشق در زندگی آنان در حاشیه خواهد ماند، حاشیهای که نه از بیعلاقگی، بلکه از بقای سیاسی زاده شده است.
بهار حسینی






