تبارشناسی سوسیالیسم دموکراتیک: از انترناسیونال دوم تا ممدانی – سعید مقیسه ای

سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا

در چند روزی که از پیروزی زهران ممدانی به‌عنوان شهردار جدید نیویورک گذشته است. آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند، کمبود آشنایی عمومی با ریشه‌های فکری و سیاسی او است.
این یادداشت تلاش دارد به شکلی کوتاه نشان دهد که ممدانی از کجا آمده، و پیروزی او چه معنایی برای سیاست امروز آمریکا و آینده گذار دموکراتیک احتمالی در ایران دارد.

چه سوسیالیسم دموکراتیک و چه سوسیال‌دموکراسی، از دل انترناسیونال دوم سربرآوردند؛ همان سازمان بین‌المللی احزاب کارگری که پس از مارکس و انگلس تلاش داشت جنبش طبقه کارگر را در سطح جهانی هماهنگ کند.

این انترناسیونال در شرایط شکل‌گیری دموکراسی‌های پارلمانی و گسترش اتحادیه‌ها در اروپا عمل می‌کرد و همین زمینه تاریخی، اختلافاتی را درباره شیوه گذار به سوسیالیسم ایجاد کرد.

ادوارد برنشتاین بر امکان اصلاح تدریجی نظام سرمایه‌داری تأکید می‌کرد. او با نقد مارکس بر «قانون فروپاشی اجتناب‌ناپذیر سرمایه‌داری» و مشاهده رشد اتحادیه‌ها، نهادهای رفاه اجتماعی و قدرت پارلمان، معتقد شد که سوسیالیسم نه از طریق انقلاب بلکه از طریق مبارزات پارلمانی، گسترش حقوق دموکراتیک مورد قبول نظام‌های لیبرالی، شرکت در انتخابات مبتنی بر دمکراسی نمایندگی و پیگیری سیاست‌گذاری‌های رفاهی قابل تحقق است. این رویکرد، بعدها پایه‌های سوسیال‌دموکراسی مدرن را شکل داد که از ایده دستیابی به سوسیالیسم، یعنی جامعه‌ای فراتر از سرمایه‌داری، بطور قطعی عقب نشسته و به جای آن، پروژه‌ای عمل‌گرایانه برای تنظیم سرمایه‌داری و ایجاد دولت رفاه را در پیش گرفتند.
اوج این تجربه، و قدرت‌گیری سوسیال‌دمکرات‌‌ها در دوران پس از جنگ جهانی دوم بود: زمانی که دولت‌های رفاه، بیمه همگانی، آموزش رایگان، و … با حضور سوسیال‌دمکرات‌ها شکل گرفتند.

در مقابلِ برنشتاین، روزا لوکزامبورگ معتقد بود که سوسیالیسم نه محصول برنامه‌ریزی از بالا، بلکه فرایندی از خودسازمان‌یابی توده‌‌ها است؛ فرایندی که در آن انسان‌ها از طریق کنش جمعی، از موقعیت انفعال و تحت سلطه بودن خارج شده و به سوژه‌های تاریخ بدل می‌شوند. نقد او به برنشتاین نه نفی اصلاحات، بلکه نقد این تصور بود که اصلاح‌طلبی پارلمانی می‌تواند جایگزین تجربه مستقیم عمل سیاسی شود. به باور او، دموکراسی نمی‌تواند هدیه دولت به مردم باشد؛ دموکراسی باید زیسته شود. این تجربه تنها از خلال گسترش جنبش‌های اعتراضی توده‌ای، شکل‌گیری شوراها، تشکل‌های خودگردان و گسترش دموکراسی اقتصادی امکان‌پذیر است.

هرچند لوکزامبورگ از انقلاب بلشویکی دفاع کرد و آن را گسستی تاریخی در برابر امپریالیسم و ارتجاع می‌دانست، اما هم‌زمان نسبت به ساختار قدرت پس از انقلاب هشدار داد: «آزادی فقط آزادی برای موافقان حکومت نیست؛ آزادی، آزادی برای مخالفان است.» و می‌افزاید: «دمکراسی زمانی معنا دارد که بتواند اختلاف را تحمل کند.»

در این جملات، تمام و کمال نظریه دموکراسی سوسیالیستی نهفته است؛ نظریه‌ای که لوکزامبورگ و یار مبارزاتی‌اش کارل لیبکنشت و همراهی ژان ژورس فرانسوی و فیلیپو توراتی ایتالیایی را به نخستین پرچم‌داران سوسیالیسم دموکراتیک بدل کرد.

این سنت بر یک اصل ساده استوار است: سوسیالیسم باید از دل دموکراسی مشارکتی و از پایین ساخته شود. نه با حزب واحد، نه با انضباط آهنین، نه با دولت متمرکز.

دوبچک در چکسلواکی و سالوادور آلنده در شیلی، مایکل مانلی در جامائیکا، جولیوس نیه‌ره‌ره در تانزانیا، جرمی کوربین در بریتانیا، …   ادامه دهنده راه روزا لوکزامبورگ بودند. امروز نیز در ایالات متحده در قالب DSA و جنبش‌های کارگری و شهری، گرایش سوسیالیستی دمکراتیک دوباره پدیدار شده است.

پس از انقلاب اکتبر و تأسیس انترناسیونال سوم در سال ۱۹۱۹، الگوی سوسیالیسمی که در شوروی شکل گرفت؛ بعدها «سوسیالیسم واقعاً موجود» نام گرفت.
لنین در جایگاه رهبری کمینترن، از احزاب  عضو خواست که نام خود را به «حزب کمونیست» تغییر دهند و ساختارهایشان را بر اساس انضباط آهنین، سانترالیسم دمکراتیک با تبعیت از حزب کمونیست شوروی سامان دهند. به نمایندگان احزاب در کمینترن گفته شد:
یا نام حزب خود را تغییر دهید، در غیر از این‌صورت، باید از حزب خود انشعاب کرده و حزب کمونیست مستقل کشور خود را تشکیل دهید.
این اتفاق دقیقاً رخ داد و از آن زمان خطابه سیاسی «رفیق» و واژه «کمونیست» نام یک هویت برآمده از کمینترن شد.

کمینترن باعث شد که جنبش سوسیالیستی از تنوع تهی شده و به دو شاخه اصلی؛ سوسیال‌دموکراسی و احزاب کمونیست، تقلیل یافته و سنت سوم، یعنی سوسیالیسم دموکراتیک،  بی‌پشتوانه و بی‌صدا بماند.

سرنوشت دو چهره شاخص این سنت، بیان روشن این وضعیت تاریخی است: الکساندر دوبچک در چکسلواکی، که کوشید سوسیالیسمی مبتنی بر آزادی سیاسی و مشارکت مردمی بسازد، در سال ۱۹۶۸ با یورش ارتش سرخ سرکوب شد.
در سوی دیگر جهان، سالوادور آلنده در شیلی، که تلاش داشت سوسیالیسم را از راه دموکراسی، انتخابات و سازمان‌دهی اجتماعی پیش ببرد، در ۱۹۷۳ با کودتای نظامی پینوشه، پشتیبانی‌شده از سوی آمریکا سرنگون شد.

سوسیالیسم دموکراتیک، در قرن بیستم، در بستر جنگ سرد، از هر دو سوی قدرت جهانی؛ هم از سوی اقتدارگرایی دولتی شرق، و هم از سوی سرمایه‌داری امپریالیستی غرب تحت فشار قرار داشت و به همین دلیل، این سنت برای دهه‌ها نه به قدرت رسید و نه امکان رشد آزادانه یافت؛ اما از بین نرفت و زیر خاکستر زنده ماند تا زمانی که شرایط تاریخی تازه‌ای دوباره امکان ظهور آن را فراهم کند.

سوسیال‌دموکراسی که پس از جنگ جهانی دوم توانسته بود مدل دولت رفاه را بنا کند، از دهه ۱۹۸۰ به بعد با موج نئولیبرالیسم رو‌به‌رو شد و به‌تدریج شروع به عقب‌نشینی کرد و خصوصی‌سازی، تضعیف اتحادیه‌ها و مالی‌سازی اقتصاد، پایه‌های قدرت سیاسی و اجتماعی آن را ضعیف ساخت.

سپس در دهه ۱۹۹۰، با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، احزاب کمونیستی نیز به تجربه‌ای شکست‌خورده و یا فاقد جذابیت سیاسی تبدیل شدند. جهان برای مدتی در وضعیت «بدیل‌زدایی» قرار گرفت؛ گویی سرمایه‌داری تنها مسیر باقی‌مانده بود.

اما بحران مالی ۲۰۰۸ ضربه‌ای بنیادین به این تصور وارد کرد. نه تنها سرمایه‌داری توان جلوگیری از بحران‌های عظیم درونی خود را نداشت، بلکه روشن شد که سوسیال‌دموکراسی نیز نمی‌تواند در چارچوب نظم نئولیبرالیستی سرمایه داری پاسخگوی نیازهای فزاینده کارگران، جوانان، زنان و طبقات فرودست باشد.

از آن نقطه، جهان به دو مسیر متقابل رانده شد: در راست، پوپولیسم اقتدارگرا سر برآورد؛ و در چپ، این بار سوسیالیسم دموکراتیک در شکل سازمان‌دهی محلی، شبکه‌ای و مشارکتی مطرح شد.

در آمریکا، این چرخش شرایط ویژه‌ای یافت. برخلاف اروپا، جامعه آمریکا تجربه شکست و فرسایش کمونیسم دولتی را از سر نگذرانده بود. این تفاوت تاریخی سبب شد که ایده سوسیالیسم دموکراتیک بدون موانع ذهنی و بار تاریخی منفی، در میان جوانان و طبقات کارگر شهری با سرعت رشد کند.
در این بستر بود که DSA، (سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا) نه به‌عنوان یک حزب، بلکه به‌عنوان شبکه‌ای از کنش جمعی محلی با رهبری غیر‌متمرکز و مشارکتی شکل گرفت: شوراهای محله‌محور، اتحادیه‌های مستقل، انجمن‌های مستأجران، کمیته‌های دانشجویی، حلقه‌های حمایت از مهاجران، صندوق‌های کمک متقابل و کارزارهای محلی برای مقابله با فقر و بی‌مسکنی.
این سازمان‌دهی آهسته، پیوسته و از پایین به‌تدریج زیرساخت اجتماعی یک قدرت مردمی مستقل را پدید آورد.
پیروزی زهران ممدانی دقیقاً محصول همین روند است. این پیروزی نه نتیجه یک موج احساسی و نه حاصل کاریزمای فردی بود، بلکه ثمره‌ی چندین سال سازمان‌سازی اجتماعی و شهری است.

زمانی که زهران نامزد شد، قدرت واقعی مردمی نه در ستادهای تبلیغاتی و پشت‌صحنه‌های حزبی؛ بلکه پیشاپیش در جامعه ساخته شده بود. حزب دمکرات آمریکا چاره‌ای جز کاندید کردن او برای پست شهرداری شهر نیویورک را نداشت.

ممدانی نماینده یک فرهنگ جدید عمل سیاسی برای ساختن جمعی جامعه است. پیروزی او نشانه ظهور نسل جدیدی از سیاست‌ورزی سوسیالیسم دموکراتیک است؛ سیاستی که از زندگی مردم آغاز می‌شود و به جای تصرف دولت به‌عنوان هدف نخست، قدرت اجتماعی را مبنای تحول سیاسی می‌سازد.

و اکنون ایران
در ایران، طی سال‌های اخیر، همان منطق سازمان‌دهی از پایین به‌طور خودانگیخته در حال شکل‌گیری است: جنبش زن، زندگی، آزادی و در ادامه، سرپیچی مدنی دختران و نسل جوان در خیابان و زندگی روزمره،  در شورای معلمان،پرستاران و بازنشستگان، دانشجویان، فعالان محیط زیست، انجمن‌های زنان، کارگران، … و مقاومت‌های آرام اما پیوسته در محلات و محیط‌های کار جاری است. اینها حزب نیستند، اما قدرت‌اند؛
قدرت‌هایی که اگر پیوند بخورند، بنیان یک گذار دموکراتیک مشارکتی خواهد بود.

سوسیالیسم دمکراتیک به مانند مارکسیسم لنینیسم یا سوسیال دمکراسی یک ایدئولوژی نیست، نه یک نظریه مدون و پایان‌یافته است و نه یک فرمان؛ بلکه روندی باز، زنده، تکثرپذیر و وابسته به تجربه زندگی مردم؛ و بیشتر یک «شیوه فهم سیاست و عمل جمعی» است، بنابراین:
سوسیالیسم دموکراتیک در ایران، پیش از آنکه «نامیده» شود، در حال «زیسته شدن» است.

این بار، پرسش این نیست که «چه کسی رهبری می‌کند؟» بلکه این است که: چگونه می‌توانیم قدرت سیاسی جدید را با هم بسازیم؟

***

*DSA، (سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا) / دموکراتیک سوسیالیست‌های آمریکا (به انگلیسی: Democratic Socialists of America) (DSA) سازمانی متشکل از اعضای با جهت‌گیری سوسیالیست دموکراتیک، سوسیال دمکرات و کارگری در ایالات متحده آمریکا است.

ریشه‌های این سازمان به حزب سوسیالیست آمریکا برمی گردد که برجسته‌ترین رهبران آن یوجین دبز، نورمن تامس و مایکل هرینگتن بودند. در سال ۱۹۷۳ هرینگتن، رهبری یک جناح اقلیت که گردش این حزب به راست و دگرگونی آن به سوسیال دمکرات‌ها، یواس‌ای را در جریان کنوانسیون ملی حزب برنمی‌تابید، کمیته سازماندهی سوسیالیست دمکراتیک (DSOC) را تشکیل داد. دیگر جناحی که در پی کنوانسیون جدا شد حزب سوسیالیست یواس‌ای بود که حزب دمکراتیک سوسیالیست مستقل باقی مانده است. DSOC به زودی تبدیل به بزرگ‌ترین گروه سوسیالیست دمکراتیک در آمریکا شد و در سال ۱۹۸۲ با جنبش آمریکایی جدید ادغام شد و DSA را تشکیل داد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی