“سنگ روی سنگ بند نمی‌شود” – سعید مقیسه ای

در زبان فارسی اصطلاحی داریم که این روزها بیش از هر زمان دیگری مصداق پیدا کرده است: سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.

این اصطلاح علاوه بر بیانگر آشفتگی، از فروپاشی قواعد، هنجارها و بدیهیات خبر می‌دهد.

دیروز دو واقعه رخ داد که هر یک، از سوی متفاوتی، یادآور همین وضعیت‌اند. 

واقعه اول، حمله‌ای غافلگیرانه و شبانه  اسرائیل‌گونه نظامی ایالات متحده به خاک ونزوئلا و  ربودن رئیس‌جمهور آن کشور، آقای مادورو، و همسرش از اتاق خوابشان، و انتقال آن‌ها به آمریکا بود.

به زبان ساده، این اقدام پیام روشنی دارد: حقوق بین‌الملل دیگر موضوعیتی ندارد.

هرچند از همان دیروز واکنش‌هایی در سطح جهانی علیه این عمل شنیع آغاز شده، اما دشوار نیست پیش‌بینی کنیم که به‌ویژه در آمریکای لاتین، اعتراض‌ها جدی‌تر و عمیق‌تر خواهد بود. این منطقه سابقه‌ای طولانی در مبارزات ضداستعماری، رهایی‌بخش و دموکراتیک دارد.

تحمل تجاوز آشکار به تمامیت ارضی یک کشور، براندازی حاکمیت ملی آن – حتی اگر آن حاکمیت دموکراتیک نباشد- و سپس ادعای «اداره» کشور توسط متجاوز، نفی ملی‌بودن منابع نفتی و مصادره عملی این سرمایه ملی ونزوئلا، چیزی جز بازگشت عریان به منطق استعمار کهن نیست.

غم‌انگیز و نگران‌کننده‌تر آن‌جاست که این واقعه، از سوی پاره‌ای از هم‌وطنان ما مورد حمایت قرار گرفته و حتی همان را برای ایران آرزو می‌کنند.

در برابر چنین آرزویی، واقعاً می‌توان خون گریست.

واقعه دوم، سخنان و مواضع آقای خامنه‌ای بود؛ سخنانی که بار دیگر نشان داد قرار است همه‌چیز همچنان بر همان پاشنه شکست‌خورده گذشته بچرخد.

در یک جمع‌بندی ساده، این سخنرانی چیزی نبود جز انکار واقعیت، بی‌اعتنایی کامل به جامعه، و صدور مجدد فرمان سرکوب اعتراضات خیابانی‌ای که اکنون وارد هشتمین روز خود شده است.

او کوشید این موج اعتراضی را که از بازار آغاز شد، در همان محدوده بازار محصور و محدود جلوه دهد؛ وضعیت اسفناک معیشتی مردم و گسترش طبیعی اجتماعی و سیاسی این اعتراضات را نادیده بگیرد و همچون همیشه، با تهمت‌های کهنه، تکراری و فرسوده، صورت مسئله را پاک کند.

سال‌هاست در برابر این وضعیت، پرسشی ساده اما بنیادین مطرح است:

این شیوه رهبری، تا امروز چه دستاورد مثبتی برای حاکمان داشته است؟

پاسخ بدیهی است:

این‌که نظام هنوز فرو نریخته، دستاورد نیست.

این فقط به‌معنای گران‌تر کردن هزینه رفتن است.

ای کاش راهی کم‌هزینه‌تر انتخاب می‌شد.

ای کاش سال‌ها پیش، با مشاهده فروریزی و شکست سیاست‌های داخلی، منطقه‌ای و جهانی این رهبری، همان‌گونه که قانون اساسی پیش‌بینی کرده، دست‌کم شورای رهبری جایگزین آقای خامنه‌ای می‌شد و به‌سوی پاره‌ای اصلاحات بنیادین گام برمی‌داشت.

اکنون که چنین نشده است، شاید هنوز دیر نشده باشد که مجلس فعلی، با مشارکت شرم‌آور چنددرصدی، پیش از موعد منحل شود.

ای کاش زندانیان سیاسی فوراً آزاد شوند.

ای کاش نظارت استصوابی تعلیق یا فریز گردد.

و ای کاش انتخاباتی آزاد و عادلانه با نظارت بین‌المللی برگزار شود.

انتخاباتی که بتواند مجلسی دموکراتیک شکل دهد؛

مجلسی که درباره اساسی‌ترین مسائل کشور، از پرونده هسته‌ای و رابطه با جهان گرفته تا برگزاری رفراندوم، تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین پیش‌نویس یک قانون اساسی جدید، تصمیم بگیرد.

این مسیر، هرچند دشوار و در نگاه نخست نشدنی به نظر می‌رسد، اما با درس‌گرفتن از تجربه چند دهه گذشته کشورهای دیگر، شاید از معدود امکانات باقی‌مانده برای نجات ایران باشد؛

تا از در خون غلطیدن، جنگ داخلی، تحمیل حکومت‌های نیابتی، جنگی دیگر و فروپاشی سرزمینی جلوگیری شود.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی