داستان کوتاه:  سلبریتی دق ‌دهد – ناصح کامگاری

– صبح ساعت پنج سحر رو گذاشته پشت در.

شکیبا می‌گوید: “اینو دیگه اغراق کرده.”

فرشته حرفش را ادامه می‌دهد: “مردی که دختر جوونی رو کلۀ سحر بیرون کنه از آپارتمان…

– خب دیده کلۀ سحر شده، کلۀ سحر رو کرده بیرون.

شکیبا می‌گوید و به حرف خود پوزخند می‌زند. جرعه‌ای دیگر می‌نوشد و بر کاناپه می‌لمد. بعد، بشقاب آجیل را بر دامن نهاده، بادام‌ها را سوا کرده و در حین جویدن دانه بادامی را دوانگشتی بالا می‌گیرد: “لقمان بنده‌خدا سلبریتیه، دخترها از سر و کولش بالا می‌رن، دلیل نمی‌شه خودش رو وقف هر دختری بکنه.”

– شکیبا منطقی حرف بزن. سحر عاشقش بود. لقمان جز این که بازیگر سریال‌های تخمی تلویزیون باشه چی داره؟ قیافه داره خدایی؟ اخلاق داره؟

– حالا اخلاقش رو که ما نمی‌دونیم. از روی نقش‌هاش قضاوت می‌کنیم.

فرشته که بر مبلی تکی نشسته، سر به پشت تکیه می‌دهد: “نقش‌هاش هم از روی اخلاق گندش بهش می‌دادند، همیشه هم اشقیا!… واسه من نگو، من با سحر حرف می‌زدم. دخترک شش ماه افسردگی حاد گرفت. ده بار زیر سِرُم رفت.”

شکیبا ته گیلاس را بالا می‌اندازد: “با سلبریتی چریدن این چیزها رو هم داره دیگه.” بعد با تانی، تخمه می‌شکند و پوستش را توی مشت پف کرده و گوشۀ بشقاب می‌چیند.

– سحر هم واسه خودشه کسیه آخه؛ سه تا کتاب ترجمه کرده؛ کشیده و خوش بر و رو.

– لقمان کتاب مگه می‌خونه؟

– …بلوندی موهاش طبیعی بود شکیبا. رنگ چشماش هم واقعا نیلیه… هفده سال هم از مرتیکه جوونتر بود.

شکیبا جرعه دیگری می‌نوشد: ” خب پسندش میانسال بوده، عواقبشم بپذیره!”

– می‌فهمی حرمت دختری که خودش رو تفویض می‌کنه چیه؟

– بذار بگه حالا… حالشو برده.

– تو خودت زنی شکیبا، با این سن‌ت هنوز حاضر نشدی وا بدی.

– والا پا نداده. همه شُل بودند، یه مشت گاگول…                     

فرشته با پرخاش سر جلو می‌برد: “بیخود نگو. بهرام به اون جنتلمنی!”

– جنتلمن بود روز اول به جای دسته‌گل، با آناناس نمی‌اومد خونه‌م.

نگاه فرشته گره می‌خورد به تلالو ته‌ماندۀ بطری روی میز. نیم‌خیز، بطری را از بغل دیوان نفیس اشعار برداشته و گیلاس او را لبالب پر می‌کند: “لابد می‌خواسته صمیمی برخورد کنه.”

– نخیر هم، هر چیزی یه قاعده‌ای داره.

شکیبا می‌گوید و پس از مزمزۀ جرعه‌ای، زمزمه می‌کند: “تازه من با بهرام تا خیلی جاها پیش رفتم.”

فرشته بطری به دست عقب می‌کشد: “تو که گفتی فقط…”

– نه بابا… با مجتبی تا فقط شد، با بهرام تا تهش رفتم.

فرشته آب دهان فرو داده و دمی مات می‌ماند به دهانۀ بطری خالی: “تو خواستی؟”

– پیش اومد دیگه…. ولش کن اون که گذشته. ولی سحر مبحثش فرق می‌کنه، رفته با یه سلبریتی که رسما دو بار طلاق گرفته و غیر رسمی هم خدا عالمه… نکنه توقع ازدواج داشته؟

فرشته میخکوب بر لبۀ مبل، گلوی بطری را در مشت می‌فشارد: “چرا نگفتی با بهرام کارت به جای باریک کشید؟”

– والا جای باریک که هیچی، به جای تاریک هم کشید.

شکیبا قهقهه‌ای رو به سقف می‌پراند. فرشته به آرامی پایی زیر خود جمع می‌کند. تیک‌تیک پاندول ساعت قدیمی در چشم‌انداز پنجره می‌پیچد. چراغ‌های اکباتان، یک در میان روشن‌اند. فرشته به شیار نور زیر در اتاق‌خواب می‌نگرد و نجوا می‌کند: “خب یعنی… من شما رو باهم آشنا کردم، درستش این بود در جریان باشم.”

– ای بابا فرشته… پیله کردی ها. ماجرایی که دو ماهه تموم شده…

– می‌خوام ببینم خوب برخورد کرد؟… واقعا… مشکلی نداشت که؟

– نه. چه مشکلی؟ خیلی هم مسلط بود.

فرشته پنجه بر گلوگاه تا زنخدان می‌کشد: “پس بالاخره ترس‌ت ریخت.”

– ترس من مبحث‌ش یه چیز دیگه‌ست… اون خاطرۀ کثیف بچگی…

در سکوت، ریتم تخمه شکستن شکیبا با نواخت پاندول ساعت همنوا می‌شود. فرشته بطری به بغل، خشکش زده است. شکیبا که نیمرخ بر کاناپه لمیده، رو به او سر می‌چرخاند: “واقعا می‌خوای بگی سحر عاشق لقمان بود؟”

فرشته آه برمی‌آورد: “داغون شد.”

– همینه پس آلاخون والاخون شد.

– پس فکر کردی خوشی زد زیر دلش مهاجرت کرد؟ وقتی دختری که عاشقه اون‌طوری می‌ذارنش پشت در و محض آبروی مرتیکه جیک نمی‌زنه که همسایه‌ها بو نبرند… بی‌غیرت لااقل نکرده ببره برسوندش خونۀ باباش. دخترک روی پله‌های بلوک سی نشسته تا هوا روشن بشه و تاکسی بگیره.

شکیبا با پرتاب دست هوا را می‌شکافد: “نباید بدون اجازه لقمان می‌رفت خونه‌ش.”

– دوست‌دخترش بوده، کلید داشته، سرشب رفته خونه رو مرتب کرده، براش شام پخته. زنگ زده، گولاخ گفته فیلمبرداری طول می‌کشه، شب‌کاری هستم. سحر گفته طوری نیست منتظر می‌مونم.

شیار نور زیر در اتاق‌خواب تاریک می‌شود. فرشته بطری را روی عسلی می‌گذارد: “پنجِ صبح وجود نحس‌ش رو می‌آره خونه. عوض این که بابت رفت‌وروب خونه ازش تشکر کنه دستش رو می‌گیره و مانتو رو از قلاب رخت‌آویز برمی‌داره می‌ده بغلش و با همون لباس‌خواب می‌ندازتش پشت در.”

شکیبا بشقاب به دست صاف می‌نشیند. چند قطره دُرد ته گیلاس را هم بالا می‌اندازد و تُک زبان بر لب می‌کشد: “خب می‌دونی؟… مردها کم‌خواب که می‌شن قاطی می‌کنند و… آدم رو دق می‌دن.”

– بهرام هم این‌طوری بود؟

– نه، مراعات می‌کرد… حالا تو چرا این‌قدر دربارۀ بهرام کنجکاوی؟

فرشته برخاسته و به سوی آکواریوم روشن در کُنج سالن پذیرایی می‌رود. درپوش آکواریوم را آرام کنار می‌زند و از پاکتی برای ‌ماهی منزوی غذا می‌ریزد. ماهی با کرشمه و کُندی باله بر باله می‌ساید و به پولک‌های غذا می‌رسد. قطره اشکی در آب می‌چکد. فرشته می‌پرسد: “چطور بود؟”

شکیبا که لخ‌لخ‌کنان بطری خالی و گیلاسش را به آشپزخانه برده، لوستر حصیری را روشن می‌کند و غرق هالۀ نارنجی نور، در گیلاس آب می‌گرداند. دمی بعد، فرشته تا آستانۀ در آشپزخانه می‌آید. سایۀ مشبک سبد بر چهره‌اش می‌لغزد: “پرسیدم چطور بود؟”

شکیبا بطری را از آب پر کرده و شیر ظرفشویی را می‌بندد: “کی؟ بهرام؟ مثل همه مردها.”

– گمشو… همچی می‌گه مثل همه مردها، انگار ده تا مرد رو تجربه کرده!

شکیبا سرشانه‌ای‌ می‌رقصاند. فرشته نرمۀ انگشت زیر چشم می‌کشد: “بالاخره تُو چهل‌سالگی پرده برافکندی جیگر؟”

– می‌خوام برم عمل کنم.

– حرفای احمقانه نزن. بهرام تازه  لطف کرده این سد رو از سر راهت برداشته.

– حالا انتظار داری برم با هر کی از راه رسید؟!

– با هر کی که خریته، ولی با هیشکی هم حماقته… اون رادیولوژیست پارسالی چی بود اسمش؟

شکیبا دور و بر را می‌گردد: “حوله‌ت کو؟ آها…” و دست‌هایش را خشک می‌کند: “اون که اسمش رو نبر حالم ازش به هم می‌خوره. تازه متاهله مرتیکه.”

– پس چرا هی دور بر تو می‌پلکید؟

– فرشته‌جون الان فقط متاهل‌هان تیک می‌زنن. مجردها از کنار آدم رد می‌شن سلام سلام. البته بلانسبت آقاصمصام.

– کی؟ این؟ این بره چُرت‌شو بزنه. از پس من یکی بر نمی‌آد، حالا بره با جوونتر از من تیک بزنه؟

– آخی… چطور دلت می‌آد؟ یه مردی این‌قدر نجیب…

– خاک تو سرت، بهرام رو هدر دادی. اوه اوه واسه‌م آناناس آورد نه دسته‌گل!

شکیبا شانه بالا می‌اندازد و بطری را برداشته و قل‌قل آبش را خالی می‌کند: “به نظرم سحر الکی گفته، حالا که صدقه سر رفاقت لقمان با تو ترجمه‌هاش چاپ شده، می‌گه طرف همزمان “شوگر ددی” یکی دیگه هم بوده.

فرشته می‌رود گیلاس را از سبد آبچکان بالای سر شکیبا برمی‌دارد: “خب تو بهرام رو نمی‌خواستیش چرا سوزوندیش؟”

– مبحثش طولانیه. آدم خوبی بود، ولی رفتار اجتماعیش… چطور بگم؟

فرشته گیلاس را درون ماشین ظرفشویی می‌گذارد: “با این سن و سال هنوزم مثل دخترای هیجده‌ساله فکر می‌کنی.”

– بهرام مرد زندگی نبود.

فرشته در ماشین ظرفشویی را محکم می‌بندد: “بود!”

– نبود. نهایتش ازدواج سفید می‌خواست.

– خب تو ازدواج تیره می‌خواستی؟ دو سال با هم زندگی می‌کردین، بعد محضری می‌کردین.

شکیبا دست به کمر می‌چرخد: “به چه اطمینانی؟”‌

– او به چه اطمینانی؟

– نخیر من به چه اطمینانی؟ اولیش خود جنابعالی. از کجا معلوم شیش ماه بعد قاب‌شو نمی‌دزدیدی؟

فرشته از قاب بالای پیشخوان به شیار تیرۀ زیر در اتاق‌خواب می‌نگرد: “صداتو نبر بالا صمصام ممکنه خواب نباشه… ببین، من اگه می‌خواستم خودم ازش منتفع بشم که با تو…

– اون که عزیزم فداکاری‌ت رو می‌رسونه. خواستی به رفیقت حال بدی.

– خاک تو سرت، منو کردی پاانداز؟

– خب چی بگم؟ اگه توی دفتر نشر تو باش آشنا نمی‌شدم کجا باید می‌دیدمش؟ تو بانی شدی دیگه.

– من یه کلام گفتم سن‌تون به هم می‌خوره.

– همین واسه یه مرد باتجربه کافیه. اومد جلو ببینه چیزای دیگه‌مونم به هم می‌خوره یا نه؟!

– حیف… من اگه این پیرمرد سر راهم نبود…

– خیلی نمک‌نشناسی به‌خدا فرشته. با این همه آدم ریز و درشت معاشرت داری، آقاصمصام تا حالا چیزی بهت گفته؟

فرشته معطل نمی‌کند: “معاشرت کاری دارم باشون، مجامعت ندارم که.”

شکیبا لحظه‌ای گیج و سردرگم در او می‌نگرد: “آره، راستش منم به این نتیجه رسیدم که اصلا ازدواج نکنم.”

– خب نکن.

– والله به خدا… از سن بچه‌دار شدنم گذشته که.

فرشته از آشپزخانه بیرون می‌زند. شکیبا گام به گام به دنبالش می‌رود. فرشته به آکواریوم می‌رسد و چراغش را خاموش می‌کند: “ایام کهنسالی رو چکار می‌کنی؟”

شکیبا درون تیرگی آب چشم می‌گرداند: “کو آنجل‌ماهی؟”

– آنجل دقمرگ شد… از تنهایی.

– آخی… سرت سلامت… خب حالا مثلا آقاصمصام، در ایام کهنسالی داره خیلی بهش توجه می‌شه؟”

– خیلی هم دلش بخواد. همین که زیر سقف این قلعه‌‌ش نفس من می‌پیچه… یواش… نخند.

شکیبا دهان با دست ‌می‌پوشاند اما با چشمان خندان، همچنان درون آکواریوم را می‌جوید: “خوابه الان؟”

– این گربه‌ماهیه، چراغ خاموش بشه می‌خوابه.

– آقاصمصام رو می‌گم، نکنه صدا نمی‌کنه ببینه ما چی می‌گیم؟!

– لازم نیست گوش وایسته. هر چی بخواد بدونه فردا زنگ می‌زنه به تو؛ همه چی رو بهش می‌گی.

شکیبا لب می‌گزد: “نه تا این حد.”

– بالاخره نخود توی دهنت خیس نمی‌خوره.

– چکار کنم فرشته‌جون، دروغ توی ذاتم نیست.

– ظاهرش اینه کنترل‌گری نداره، ولی به لطف رفیق خائنم که تو باشی همۀ جیک و پوکم تُو مشت‌شه.

شکیبا دست بر شانۀ او می‌نهد: “نه طفلی… تا حالا حتی اسم بهرامم نشنیده.”

– آها، اینو لو ندادی که نجابت خودت براش نره زیر سوال؟

– ملاحظۀ اعتقادات ایلیاتی نسل ایشون رو دارم خب.

فرشته مچ وی را می‌چسبد و به سمت کاناپه می‌برد: “حالا چرا جا زدی؟ یه بطری دیگه دارم زیر میز.”

– نه من بس‌م شد. از هشت صبح یک‌کله باید بشینم پشت پیشخون بانک. مثل تو نیستم تا لنگ ظهر…

– منم باید صبح زود پاشم. صمصام نوبت دیالیز داره.

– پس بگیر بخواب، فردا باید چشمات باز باشه بتونی رانندگی کنی.

– من که ننوشیدم، می‌رسونمت.

– نه بابا ماشین می‌گیرم.

شکیبا پا به پا می‌کند و رو به او پیاپی دماغ می‌خاراند. فرشته سر می‌جنباند: “چته؟ مستی؟”

– نچ، ولی یه چیزی بگم مسخره‌م نمی‌کنی بهم بگی عامی؟

– بگو، نترس.

– حالا که می‌گی با یکی باشم… می‌شه باز واسه رونمایی کتاب لقمان رو دعوت کنی انتشارات، منم بگی بیام؟

فرشته متفکر، دمی فک بر هم می‌فشرد. سپس مچ شکیبا را گرفته، تا راهروی خروجی از پی می‌کشد، بی هیچ مکثی، مانتو و شالی از رخت‌آویز برگرفته، در گشوده و خشمناک به بیرون هلش می‌دهد.

– ای‌وای چکار می‌کنی؟

فرشته جفتی کفش‌ جلو پایش می‌اندازد. شکیبا  بین بهت و خنده مردد مانده است: “باشه غلط کردم.”

– حالا که هوس کردی با سلبریتی جماعت بچری به اهانت‌ها و عواقبش هم باید عادت کنی!  

ناصح کامگاری

از مجموعه داستان آمادۀ انتشار: “شراب نذری”

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. داستان فوق العاده ایست ، آشنا و ملموس استاد سبک نوشته هاتون تغییر کرده و خیلی به روز و دلچسب هستند ،این داستان نسبت به دو داستان پیشین که زیر متن و تمثیل بسیار عالی داشتند ،فرا متن و پیام بسیار خوبی برای احمق هایی دارد که مشمئز کننده هستند و سلبریتی ها از این احمق ها خودشان را بالا می کشند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی