
پنجرهای که هر روز برای پرسش و بازاندیشی و سنجش باز بود اکنون بسته شده است. نشریهی نقد اقتصاد سیاسی دیگر به روز نمیشود. پنجره را بطور معمول برای «سلام و پرسش و خنده» میگشاییم. میگشاییم تا هوای تازه وارد اتاق شود. روی هرهی آن، همانگونه که ماتیس در تابلو پنجره نشان داده، گل و گیاه مینهیم تا به آن جلوهای از زیباییای بدهیم که باید در جهان باشد و نمییابیمش. نشریهی نقد اقتصاد سیاسی چنین پنجرهای بود؛ هر چند، گاه هم چنین پنجرهای نبود. بود، در نوشتههایی که نوید رهایی میدادند، نوید شکوفایی فرد در شکوفایی همگان، نوید خواست قدرت برای کَسی شدن. و نبود چرا که اجازه میداد که «وزش ظلمت» را بشنویم، درد را نه فقط در چهرهی دیگری که در جسم جهان احساس کنیم و از شدن، نه از هر شدنی که از کرگدن شدن، بهراسیم.
سردبیر نشریه، پرویز صداقت را به زندان افکندهاند و در غیاب او نشریه دیگر به روز نمیشود. استبداد نمیخواهد آوای میل، خواست و شور شنیده شود. حوزهی عمومی را تاب نمیآورد. البته نه هر حوزهای، چه هر آوایی گفتگو برانگیز نیست و حوزهای سرزنده، حوزهای پر از آوا را نمیآفریند. آواهایی گفتگو را به گفت محض فرو میکاهند و حوزهی عمومی را از سرزندگی دور میسازند. آواهایی همچون لالایی هستند برای تنی خسته از کار، ترانهی صنعت فرهنگی هستند برای جانی داغ از وسوسهی لذت و آواهایی مظلمهی بازندگان بامداد خمارند. آوایی که در نقد اقتصاد سیاسی پژواک مییافت نه فقط دیگرگونه بود که همچنین آوای دیگرگونگی بود. گاه نجوای کنجکاوی بود، گاه جیغ بنفشِ درد، گاه نغمهی شادی از پیروزیِ در دسترس و گاه آه حسرت از نفهمیدن پیچیدگیها. در دیدگاه استبداد، این آوا دیگرگونه باید به سکوت میگرایید و در نهایت خفه شد.
در نبرد ناخدای استبداد و خدای آزادی، همیشه ناخدا پیروز است. کشتی نیازمند ناخداست. بدون ناخدا نمیتوان کشتی را بسوی بندر مقصود راند و اسطوره از عهد هومر بر آن است که جاشوان راه و چاره را نمیدانند. صدای سیرنها یا خیال خوش مغازله با دلبرکی در بندر از خود بیخودشان میکند و کشتی را به سنگ میکوبند. و خدا همواره نگران آزادی بندگانی است که در آزادی میتوانند اقتدار او و ضرورتهای حاکم بر جهان آفریدهی او را به چالش خوانند. استبداد آنگاه که دست به تیغ بَرَد پیروز است. تیغ بر کلمه، بر آوا همواره پیروز است. آزادی فقط آنگاه میتواند بر استبداد چیره شود که چنان هیاهویی در جامعه براه افتد که تیغ نتواند صدایی را از صداهای دیگر تشخیص دهد. آن زمان که صدا تشخیص داده شد دیگر کار تمام است و آنرا میتوان خفه کرد. نشریهی اقتصاد سیاسی خود یکی از معدود سکوهای سخنوری و سخنورزی در جامعه بود. به این خاطر نیز نمیتوانست تمامی پچپچها، صداها و فریادهای اینجا و آنجا سر داده شده را همچون آوا بگوش جهانیان برساند.
نام نشریه، عبارت نقد اقتصاد سیاسی به چه معناست؟ این عبارتی نامفهوم به زبان گفت روزانه است، گفتی که با آن خواست گشودن و بستن پنجرهها را با یکدیگر در میان میگذاریم. از آنِ مارکس است، به مفهوم نقدی که او به نظریههای کلاسیک اقتصاد دارد، نظریههایی که درکی از کالا و سرمایه همچون تجسد رابطهی اجتماعی ندارند و نمیدانند که تفاوت کار زنده با کار مرده چه رستاخیزی که در دنیا بپا نمیکند. ولی آیا هنوز اندیشمندان عصر ما در چارچوب این نقد به جهان مینگرند؟ نقدِ خود اقتصاد مدرن و مهمتر از آن نقد جامعهی مدرن امر مهمتری است. این نقد چیزی است که کمتر کسی در جهان با آن نا آشناست. نابرابریها، سنگینی بار ضرورتها، شتاب تحولات و شکنندگی موقعیتها، کام همه را، اگر نه همیشه که روزی روزگاری، تلخ کرده است. سامان اقتصاد و جامعهی مدرن نیز سیاسی است. قدرت در تار و پود آندو تنیده شده است و گروههای قدرتمند اجتماعیْ استحکام ساختار و تداوم سمت و سوی تحول آنها را تضمین میکنند.
شاید از اینرو نام نقد اقتصاد سیاسی نام طبیعی نشریهای است که میخواهد آوای ناکسانی باشد که میخواهند کسی شوند. صدایی نا مفهوم و گنگ که باید بیان و ویراستاری شود تا به آوایی در جهان تبدیل شود. خواندهایم در عهد عتیق و نزد والتر بنیامین، که نامهای طبیعی اشیاء پس از فروپاشی برج بابل به فراموشی سپرده شدند و سپس این انسانها بودند که نامهای ساختگی خویش را بر اشیاء نهادند. اکنون شاید زمان آن فرا رسیده است که چنین تحولی در مورد نام نشریه پیش آید و نامی فهمپذیرتر بر آن نهاده شود. نه اینکه نقد سلاح به سلاح نقد تبدیل شود. که هیچگاه هیچ سلاحی به کار نقد نیامده است. بلکه برای آنکه زمینه را برای بردن نقد به دل تاریکی فراهم آورد.
در روایتهای اسطورهایِ زندان، سلول زندان پنجرهای دارد با میلههای آهنین که از آن زندانی آسمان باز را میبیند. پنجره نوید تمامی آن چیزهایی است که از او دریغ شده است. به پنجره که بنگرد میتواند آزادی را تجسم کند ولی پنجره با میلههایش خود یادآور گرفتاریاش نیز هست. پرویز صداقت شاید در زندان به پنجره که مینگرد به نشریهاش و ما خوانندگان آن میاندیشد. میاندیشد که آیا ما فقدان نشریه را احساس میکنیم یا سرگرم «حال» در زندگی هستیم. شاید هم او اندوهگین به جهان زیست خود میاندیشد، به سرنوشت خود، به آزادی از دست رفتهاش، به خانوادهاش. فرناندو پسوا در شعر دکان تنباکو فروشی بما میگوید که از پنجرهی اتاقش واقعیت سخت و مسجل خیابان را میبیند. شاید پرویز صداقت نیز از پنجرهی زندان واقعیتی را میبیند که در فقدان نقد، صلبتر و پابرجاتر از همیشه، هستیمند بر جاست. او برای حضور نقد در جهان کوشیده است و چه بسا که از پنجرهی زندان شکستِ حضور در رویارویی با هستیمندی را احساس کند.
اینجا شکستی رقم خورده است. این را بپذیریم. به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم. پرویز صداقت در زندان است و نشریه تعطیل. کوشیدهایم ولی نتوانستهایم به دیرپایی دست یابیم. مفاهیم کهنه دوباره به روز شدهاند: جوانمرگی، جامعهی کلنگی، تعطیلی تاریخ. نباید اینگونه میشد ولی شده است. نشریهی نقد اقتصاد سیاسی ایجاد شده بود تا دیگر لزومی برای اندیشیدن در چارچوب آن مفاهیم کهنه وجود نداشته باشد. ولی اکنون میدانیم این تلاش شکست خورده است. تنها راهکار همان است که نیچه بر آن تأکید ورزیده است. استقبال از بازگشت جاودانه. استقبال از تکرار دوباره و چندبارهی سرنوشت با تمام جزئیات آن، تمام بدبختیها، تمام کمرسیها، تمامی نشانههای ابتذال. فقط به این صورت است که میتوان گام به پیش برداشت. نه در پی پیروزی و نه به امید پیروزی (که هیچ نشانی از آن در دست نیست) بلکه برای بیشتر شکست خوردن و به تعبیر بکت بهتر شکست خوردن.






2 پاسخ
کمی به نویسنده حق بدهید. عنوان نوشته از شعر نیما یوشیج است. سلام و پرسش و خنده از شعر اخوان ثالث و وزش ظلمت از شعر فروغ فرخزاد است. نبرد خدای آزادی و ناخدای استبداد هم از شعر فرخی یزدی است.
آیا شایسته نیست از خودمان بپرسیم چرا برای مقبول کردن نوشته هامان باید سرتاپا از فلان نقاش و فلان نویسنده و بهمان فیلسوف باخترزمین شاهد بیاوریم؟ چرا جای خودٍ فرهنگی مان درذهن وزبان ما خالی ست؟ حساب مارکس البته با دیگران فرق دارد که او گریزناپذیر است و تاثیرگذارترین اندیشه ور در تاریخ ۱۵۰ سال تاریخ جهان.