
پرنیان قفسۀ عطرفروشی را برانداز میکند. نصیر میگوید: “میخوای براش کمتر هزینه کنی، از همونی بگیر که اول آشنایی برای من آوردی.”
پرنیان پس از نیمنگاهی مبهوت به او، قفسۀ شیشهای را بالا تا پایین مرور میکند و بین دو عطر مردانه که فروشنده روی پیشخوان نهاده مردد میماند. نصیر سر و گردنی بلندتر از پرنیان، جعبهعطرها را برمیدارد: “هیچکدوم به بودجهت نمیخوره.” و از ورای قاب گرد عینک میکوشد مشخصات لاتین روی جعبهای را بخواند.
فروشنده که از مشتری دیگری فارغ شده، لبخندزنان میآید و قدح مملو از دانههای قهوه را جلوی پرنیان میگیرد. پرنیان برای تغییر شامه، قدح قهوه را میبوید و دوباره افشانۀ عطر را مقابل بینی میگیرد. فروشنده میگوید: “این اسانش ملایمه، ماندگاریش هم زیاده. اکثراً خانمها خوششون میآد.” نصیر رو به فروشنده ابرو در هم میکشد: “یعنی چه؟ مگه زنونهس؟”
– نخیر مردونهس، منتها نه که ادوکلن آقایون رو خانمها باید بپسندند…
پرنیان جعبه را از دست نصیر میگیرد، شیشۀ عطر را درونش نهاده و شرمناک روی پیشخوان میگذارد: “تخفیف؟”
– قابل شما رو نداره، اینم خرید قبلیه.
نصیر ظرف مملو از قهوه را زیر دماغ خود گرفته، غُر میزند: “اصلاً نمیارزه.”
فروشنده با نیشخندی به پرنیان میگوید: “آقا که ماشالله لارج تشریف دارند و شأنشون بالاتر از این حرفهاست.”
پرنیان لب میگزد. نصیر این بار نه به نجوا، بلکه طوری میگوید که فروشنده هم میشنود: “ارزون میخوای، از همونی بخر که سر ضبط سریال بودم کادو برام آوردی.”
فروشنده متعجب میپرسد: “چه مارکی؟”
نصیر ابرویی بالا میاندازد: “باید بپرسی چه سریالی؟”
پرنیان با تبسمی عصبی نجوا میکند: “اونی که برای شما گرفتم سه برابر این قیمتش بود.”
نصیر با همان تبختر خطاب به فروشنده میپرسد: “اُدکلن آکوای فیک چنده مگه؟”
فروشنده به نقطۀ مرتفعی در قفسهها مینگرد: “آکوا اصله و خیلی گرونتره، بوشم ملایم نیست.”
نصیر تشر میزند: “از بوش نپرسیدم جناب، قیمت بگید!”
…دست خالی از فروشگاه بیرون میآیند. پرنیان، پریشان پشت رل مینشیند. نصیر که اینک عینک تیره به چشم زده، روی صندلی کناری لم میدهد. زانوان بلندش با داشبرد مماس است و طنین صدایش به سقف میچسبد: “حالا حکم نیست حتما براش اُدکلن بخری؟ اصلاً چه لزومی داره تو با چندرقاز درآمد، واسه تولد این یارو… پسرخاله یا پسرعمهت…”
– پسرعموم.
– حالا هر کی… در این اوضاع زارِ مزون چرا کادوی گرون؟ اونم توی گاندی و خیابان وزرا؟ فکوفامیلت سر و شعور داشته باشند کسادی کار مزون رو درک میکنند!
ماشین یکباره از جا کنده میشود. نصیر دستگیرۀ سقفی را میقاپد: “هوو…” و با دست دیگر، دکمۀ پخشصوت را میزند. صدای کوبش فلزی موسیقی برمیخیزد.
– الان اولویت تو اینه پول بذاری کنار، این لکنته رو عوض کنی.
پرۀ بینی پرنیان میلرزد. در سایش صدای گیتار الکتریک، نصیر با انگشت بر زانوان خود مینوازد. پرنیان بر سرعت افزوده، اما پشت چراغ قرمز سینما آزادی، بر ترمز میکوبد: “بهت گفته بودم دورۀ راهنمایی عاشق پسرعموم بودم؟”
– نه…
– دبیرستان عاشق پسرعمهم، پای کنکور هم عاشق پسرخالهم.
– خب که چی؟
پرنیان فرمان در مشت میساید. پرشتاب به راست میپیچد و سریع به سرازیری میرسد: “هدیهای که روز اول بهت دادم هنوز آکبنده؟”
– یعنی چی این حرف؟
پرنیان با گردشی دیگر مستقیم رو به غروب میراند: “میرسونمت دم خونهت. میری بالا ادکلن رو برام میآری.”
– نمیفهمی این نهایت توهین و اهانته؟
وارد میدان جهاد میشوند. آفتاب از روبرو تیغ میزند. نصیر سایهبان را پایین میآورد: “دُم درآوردی… تا دستی به سر و روتون میکشند…”
حین عبور از تقاطع شقاقی، صدای ترکیدن اگزوزی با زوزۀ موسیقی میآمیزد و در ازدحام زیرگذر قزلقلعه بوی نامطبوعی در فضا میپیچد. پرنیان مژه نمیزند و دستی پنهان درون محفظۀ روی در دارد. نصیر با تکمۀ شیشه بالاکن ور میرود و تکرار میکند: “بیجنبهاید، بیجنبه… این ترکمون هم کار نمیکنه که…”
پرنیان بیاعتنا در صندلی جا به جا شده و دستش محتویات محفظۀ روی در را بیشتر میکاود. نصیر با اشمئزاز بینی خود را میگیرد: “چه خبرته؟ شیشهتو بده پایین…” پرنیان زهرخندی میزند. موسیقی آژیر میکشد. نصیر کمربند ایمنی را گشوده و دست بر داشبرد میکوبد: “نگه دار گفتم، خفه شدم.” پرنیان نشنیده میگیرد و پرگاز میراند تا دوربرگردان زیر پل گیشا. در حاشیۀ منحنی جدول بر ترمز میکوبد و شیشۀ هر دو طرف را پایین میکشد. خواننده تودماغی مینالد: “آخ عشق عشق عشق، عشق مثل ویروسه، کاش روزی ریشهکن شه!” پرنیان دندان بر هم سائیده و خفهاش میکند. نصیر عینک را تا چین تعجب پیشانی بالا میبرد: “حالا کارت به جای رسیده آهنگ منو خاموش میکنی؟!” پرنیان نفس میگیرد و غیظش به جیغ میکشد: “زنگ بزنم استودیو سیر تا پیازو بگم؟”
نصیر میخکوب و منجمد رنگ از چهره میبازد.
– بگم…؟ لب وا کنم پتهتو بندازم رو آب؟
نصیر سر در گریبان، آهسته دستگیر در را میکشد: “خیلیخب، خیلیخب… حاشیه برام درست نکن. برسم خونه ادکلن رو برات پیک میکنم.” و دستپاچه پیاده میشود.
– دستمزد این جلیقۀ چرمی که تنته چی؟ طراحی و دوخت کت خزی که باش برنامه ضبط کردی چی؟
نصیر سردرگم میموید: “قسطی پس میدم.”
پرنیان با چشمان گرد شده از خشم، نفس عمیق دیگری میگیرد. لبهای نصیر آشکارا آویزان شده است: “باشه جیغ نکش، یک جا پس میدم، ولی دیگه اسم آلبوم رو پرنیان نمیذارم.”
– به درک اسفل! داغ به دل یخ میذاری؟!
نصیر در را مردد میبندد. چفت نمیشود. باز میکند و محکمتر میبندد. با قامت لندوک و خمیده، خلاف جهت ماشین در قعر آینه دور میشود.
دست لرزان پرنیان از محفظۀ در، با قوطی چسب چرمسازی بالا آمده و کلاهک مادۀ عفن آمونیاکی را محکم کرده و دوباره درون محفظه قرار میدهد. از داشبرد خوشبوکنندهای درآورده و دوّار میپاشد. شیشهها را بالا کشیده و با نبض رگی بر پلک، آرام سر بر پشتی صندلی تکیه میدهد… غریو گنگ گذرگاه پرترافیک و بوقی سرگردان…
چشم گشوده و نرمه انگشتی بر گونه میکشد، بر گونه و بر قطره اشکی سرکش که شُره میکشد: “آخیش… ریشهکن شد!” سپس متبسم راهنما زده، با تانی حرکت کرده و از زیر پل متزلزل گیشا خارج میشود.
ناصح کامگاری
از مجموعه داستان آماده انتشار “عطر تاتوره”




3 پاسخ
و اینکه واقعا هنرمندان فیک و ادایی تر هستند که به خوبی در شخصیت نشان دادید ،استفاده نمادها ی پیف پاف و چسب و…. خیلی عالی است
داستان عالی و به روز ایست ،در کوتاهی طول داستان عرض گسترده ای از تکنیک نویسندگی پیداست ،آخرش خیلی جالب تمام شد ،ما هم گفتیم آخیش راحت شدیم
زبان و هم نشینی کلمات کمی عصا قورت داده است اما پیرنگ فشرده و وافی به مقصود و مضمون اصلی که روابط مرد و زن اهل هنر ( یکی مزون دار و طراح لباس و آن دیگری بازیگر و مجری …) یاد آور روابط در فیلم های ودی آلن هستند .
از خواندن داستان “ویروسی که ریشه کن شد” لذت بردم