
انگشتِ اشارهی تو بود انگار؛
که آن عریانیی آرام و روشن را؛
در ظلماتی پُرجوش و پُرخروش،
زیستن بخشید
و مرا در شبی بیستاره و تاریک
چشم انتظارِ سپیده
بیدار نگاه داشت.
من پیر شدم!
در حسرتِ بامدادی که نیامد
هرچند که گاه گاه
خنکای نسیمِ پگاه را
بر گونه های سالخوردهی خود
حس میکنم.
تنها نشستهام
چشم انتظارِ سپیدهی فردا
یادِ روشنِ آوازت؛
انگار؛
چون شیر میچکد در فنجان قهوهام
تیرهی غلیظ؛ رنگی مطبوع میگیرد
و صدای ظلمت زُدایِ تو؛
با این تلخِ قیرگون،
کارِ شیر میکند.



