
لیبرالیسم اقتصادی و لیبرالیسم دموکراتیک طی دو قرن گذشته در کنار هم وجود داشتهاند و اغلب لیبرالیسم دموکراتیک تنها یک پردهٔ زیبا برای برادر بزرگتر اقتصادِ لیبرال خود بوده است. بحران کنونی لیبرالیسم را باید بهعنوان تقابل این دو خواهر و برادر نابرابر لیبرال درک کرد. چرخش خودکامه در آمریکا و اروپا نشانهٔ بازگشت لیبرالیسم قدیمیتر و خودکامه است که به نظر میرسد آنچه خود امکانپذیر ساخته بود را خنثی میکند…
«بحران لیبرالیسم» یک تشخیص مُد روز است. این تشخیص، زمان حال را چنین ترسیم میکند: نیروهای پوپولیستی-اقتدارگرا با شمار و شدتی فزاینده ایدهآلِ «جامعهٔ باز» را تهدید میکنند. هر کس خود را لیبرال بداند، مسئولیت دارد از نهادهای جهانِ آزادی دفاع کند. این روایت نادرست نیست، اما یک بُعد سرنوشتساز را نادیده میگیرد: خطرِ ساماندهی اقتدارگرایانهٔ جامعه از بیرون بر لیبرالیسم تحمیل نمیشود، بلکه در ذاتِ لیبرالیسم سیاسی مستتر است. هر کس بخواهد «بحران لیبرالیسم» را واقعاً بفهمد، ناگزیر است به شکلی انتقادی با تاریخی روبهرو شود که لیبرالیسم دربارهٔ خود روایت میکند ــ و به عبارت دقیق: با ناگفته ها و نقاط کور این روایت.
مانند همهی ایدئولوژیهای بورژوایی دیگر، لیبرالیسم نیز دارای یک روایت بنیادین است؛ یک حکایت محوری. این روایت بنیادین بر فرمولی سامان یافته است که حتی غیرلیبرالها نیز میتوانند بر سر آن توافق کنند: «برای آزادی، علیه سلطه!» خواه لیبرال، خواه محافظهکار، راستگرا یا چپگرا ــ همه میخواهند در صف مبارزان آزادی باشند و هیچکس نمیخواهد در کنار ستمگران بایستد. با اینهمه، تنها لیبرالیسم است که برای تمایز از دیگر ایدئولوژیها، روایت بنیادین خود را به نهایت تاریخی بسط داده است. این روایت، در همهی گونههایش کمابیش چنین میگوید:
در دوران پس از قرون وسطا، شماری از روشنفکران و فیلسوفان از زیر بار اقتدار سنگین کلیسا رهایی یافتند ــ «علیه ستم!» ــ و دریافتند که انسان موجودی است برخوردار از حق و ارزشی ذاتی. چه در پیشگامان قرون میانه و چه در اوان عصر جدید ــ عصری که خود نام پیشرفت را بر دوش میکشد ــ فرد کشف شد، و همراه با آن، اندیشهی آزادی و برابری انسان.
فیلسوف الیف اوزمن این روند سهگانه را «سهگانهٔ لیبرالی» مینامد؛ سه مفهومی که درهمتنیده و مکمل یکدیگرند: اگر هر انسانی فرد است، آنگاه همگان بهطور برابر فرد محسوب میشوند و هر فردی باید قلمرو آزادی ویژهٔ خود را داشته باشد که در آن بتواند بیمانع شکوفا شود.
به روایت لیبرالیسم، با کشف همین «سهگانهٔ لیبرالی» دیگر تنها دیر یا زود است که خرد ذاتی این سه مفهوم ــ فرد، آزادی و برابری ــ بهتدریج به کرسی بنشیند: اندیشهٔ خیر راه خود را در دل تاریخ میگشاید، در ستیز با بازگشتهای مکرر به سرکوب دینی، در تقابل با دولت مطلقه و رژیم کهنهاش، در مقابله با فئودالیسم فرسودهای که اشراف به آن دل بسته بودند ــ تا آنکه سرانجام در انقلابهای بورژوایی، در ایالات متحده و فرانسه، به صورت سیاسی مجال بروز مییابد. پیام روشن است: در پایان، خیر همواره پیروز خواهد شد.
یک سدهٔ طولانی دیگر لازم بود تا ایدهٔ آزادی سیاسی در هیئت لیبرالیسم بهراستی به خودآگاهی برسد. با وجود انقلابها، موانع چندان کاهش نیافتند: کارگران رؤیای نوعی جمعگرایی را در سر میپروراندند که در آن خود نقش تعیینکننده داشته باشند؛ شاهان و اشراف با سماجت بر تختهایشان چسبیده بودند؛ و دیکتاتورهای جمعگرا یا شبهجمعگرا قدرت را به چنگ میآوردند. تنها با پایان جنگ جهانی دوم، و بهطور کامل با خاتمهٔ جنگ سرد، بود که لیبرالیسم پیروز شد و بر ایده های کهنه و نادرست غلبه یافت. اخلاقِ این روایت روشن است: آزادی در نهایت همیشه پیروز میشود.
سفر حماسی آزادی
اگر با دقت بیشتری به این روایت لیبرالیسم دربارهٔ خود لیبرالیسم نگاه کنیم، ساختار آن آشکار میشود: این روایت همچون یک سفر قهرمانانه است؛ اُدیسه ای که در آن ایدهٔ محوری ایدئولوژی سیاسی باید موانع را پشت سر بگذارد و دشمنان خود را شکست دهد.
چون روایت لیبرالیستی تاریخ را بازنگرانه بازگو میکند، میتواند آزادانه انتخاب کند چه کسی را بهعنوان مبارز آزادی معاصر معرفی کند. مهمتر اینکه این روایت قادر است تاریخ را طوری بازنمایی کند که همهٔ رویدادها به سود خود و لیبرالیسم تعبیر شوند: لیبرالیسم میراث تمام پیشگامان آزادی در طول تاریخ است – و بهعبارت دیگر، این پیشگامان در اصل همان مفهومی از آزادی را در ذهن داشتهاند که امروز لیبرالیسم نمایندگی میکند. سفر حماسی تنها زمانی موفق است که قهرمان در مسیر خود به اصولش وفادار بماند. البته او میتواند رشد کند و بیاموزد – و لیبرالیسم نیز با تواضع میپذیرد که برخی نکات را تنها به مرور زمان درک کرده است؛ پیشگامان لیبرال احتمالاً نقاط کور فکری داشتهاند. اما در کل – طبق روایت لیبرالیستی – با یک داستان موفقیت بزرگ روبهرو هستیم: تحقق همیشگی ایدهٔ آزادی در برابر مقاومتهای عظیم – و بهثمر رسیدن آن در زمانهٔ حاضر.
دستکم در این نقطه میتوان با شک و تردید پرسید: آیا آزادی وعده دادهشده در زمان حال واقعاً تحقق یافته است؟ برای همهٔ انسانها یا فقط برای برخی؟ آیا شاید سفر قهرمانی لیبرالیسم دو امر را به هم پیوند میدهد؟ یعنی اطمینان از اینکه مسیر طیشده جایگزینناپذیر و درست است و در عین حال پذیرش اینکه طی کردن یک مسیر به معنای رسیدن به هدف نیست و هنوز راه زیادی باقی مانده است؟ چنین پرسشهایی با ساختار فلسفهٔ تاریخ بورژوایی مواجه میشوند، که راینهارد کوزلک و اودو مارکوارد آن را شکل سکولاریزهشده، یعنی جهانگرایانهٔ انتظار رستگاری مسیحی توصیف میکنند: انسان در مسیر امن به سوی بهشت است که در پایان زمان قرار دارد، اما تا رسیدن به آنجا باید همچنان در همین مسیر امن باقی بماند، زیرا پایان زمان با این شناخته میشود که دیگر زمان سپری نمیشود – و با این حال، زمان هنوز میگذرد.
فلسفه تاریخ همان مسائلی را منتقل میکند که خود برمیانگیزد: انتظار رستگاری این پرسش را پیش میکشد که رستگاری دقیقاً چه زمانی تحقق مییابد و آمادگی برای پایبندی به مسیری از پیش تعیینشده این پرسش را مطرح میکند که چرا باید در آن مسیر ماند. انتظار رستگاری به آمادگی پاسخ میدهد و آمادگی به انتظار رستگاری. وقتی لیبرالیسم مورد انتقاد قرار میگیرد، به جایگزینهایی اشاره میکند که همگی به نابودی میانجامند؛ وقتی انتقاد میشود که هنوز آنطور که وعده داده شده تحقق نیافته، لیبرالیسم ضعف انسانها را برجسته میکند یا پیشرفت نیمهزاره گذشته را دلیل تحقق تدریجی اهداف خود میداند. اکنون که بار دیگر در بحران گرفتار شده است، مطابق همان الگو واکنش نشان میدهد: مسیر درست است، هدف هنوز حاصل نشده و مقاومتهای جدید باید از سر راه برداشته شوند. با این حال، این روایت بخشهایی از واقعیت را از خود پنهان میکند.
باستانشناسی لیبرالیسم
هر کسی که بخواهد با تاریخ واقعی لیبرالیسم آشنا شود، پیش از هر چیز باید از دل این فلسفه تاریخ عبور کند- همانند باستانشناسی که لایههای رسوبی را بر بقایای پیشین تاریخ بررسی میکند. اگر از همان خودانگاری ایدهآلیستی لیبرالیسم آغاز کنیم که همواره مدعی بوده است، به میانه قرن نوزدهم میرسیم، نه به اوایل دوران مدرن. لیبرالیسم سیاسی، که آزادی را با برابری و رهایی پیوند میدهد، آغاز واحد و مشخصی ندارد. شاید بتوان آن را حداکثر، و تنها بهصورت یک فرضیه، در ایالات متحده و بحثهای قانون اساسی آن مشاهده کرد. با این حال، تا اواخر یکسوم پایانی قرن نوزدهم طول کشید تا لغو بردهداری این فرضیه را قابل باور سازد. و بار دیگر تقریباً صد سال دیگر طول کشید تا تبعیض نژادی بهطور کامل لغو شود.
در انگلستان، لیبرالیسم سیاسی را میتوان حدود اواسط قرن نوزدهم یافت، زمانی که نسلهای بعدی لیبرال، در پرتوی روح فلسفه رمانتیک، میخواستند آزادیهای پیشین را بیش از پیش گسترش دهند. این حرکت، با این حال، تا آغاز قرن بیستم نتوانست بهطور واقعی در عرصه سیاسی تثبیت شود. در فرانسه، سرزمین انقلاب کبیر اروپایی، تنش میان اصل آزادی و برابری ایدئالیستی تا سال ۱۹۵۸، یعنی حتی زمان کودتای الجزایر، همچنان پابرجا بود. در جمهوری نسبتاً پایدار سوم (۱۸۷۰ تا ۱۹۴۰)، تضاد میان راست و چپ و مواجهه با میراث مذهبی عمدتاً جریان سیاسی را شکل میداد. حتی در دوره دوگل نیز نمیتوان از یک پیشرفت لیبرالیستی در فرانسه سخن گفت.
در امپراتوری آلمان، جایی که مفهوم آزادی در ابتدا با مبارزه علیه ناپلئون پیوند خورده بود و صنعتی شدن با تأخیر شکل گرفت، دوره کوتاهی وجود داشت که حتی صاحبان صنایع – و بهویژه فرزندانشان که، انصافاً باید افزود، از نظر سیاسی فعال بودند – با خوشبینی، حل مسئله اجتماعی را با ایدههای نوظهور لیبرالیسم سیاسی پیوند میدادند. پس از انقلاب ۱۸۴۸، زمانی که لیبرالها با پیشنهاد خود برای یک قانون اساسی لیبرال به امپراتور فریدریش ویلهلم چهارم ناکام ماندند، برخلاف لیبرالیسمی که پیشتر اظهار کرده بودند، با دولت اقتدارگرا تحت رهبری بیسمارک متحد شدند.
در سال ۱۹۱۹، با شکست در جنگ جهانی اول، زمانی که سوسیالدموکراتها برتری سیاسی یافتند و جمهوری وایمار را اعلام کردند، ناسیوناللیبرالیسم آلمان آماده بود تا با نیروهای واپسگرا و همچنین با افراطیون قومگرایانه متحد شود. آنها با هم سوسیالدموکراتها را کنار زدند، با اخلال و تخریب همکاری مشترک در دولت، و سپس توسط افراطیون قومگرا کنار زده شدند؛ یعنی ناسیونالیست هایی که ایدههای خود را برای آلمان در سر داشتند. تنها در سال ۱۹۴۹، لیبرالیسم سیاسی در آلمان پیروز شد که دیگر با قدرت اقتدارگرا همنوا نمیشد – هرچند ملیگرایی و نازیسم نه تنها در حزب دمکرات مسیحی (CDU)، بلکه در حزب دموکرات آزاد (FDP) نیز بستر مساعدی یافتند.
از منظر تاریخی، عمر لیبرالیسم سیاسی – بسته به اینکه کجا نگاه کنیم – هنوز به صد سال هم نرسیده است. مهمتر از همه، این نخستین لیبرالیسمی نیست که بهطور سیاسی به پیروزی رسیده باشد. فلسفه تاریخ لیبرالیستی مانند بسیاری از روایتها عمل میکند که با ترکیب واقعیت و داستان، به خود اعتبار میبخشد.
از وضعیت طبیعی تا متافیزیک بازار
پیششرط لیبرالیسم سیاسی، لیبرالیسم اقتصادی بود که – بر خلاف برادر کوچکتر سیاسیاش – در اصل یک ایدئولوژی سیاسی نبود، بلکه تکنیکی برای اداره حکومت بهشمار میآمد. درواقع این لیبرالیسم اقتصادی ریشههایش در دوران اوایل مدرن است. اما در حالی که لیبرالیسم امروزی عموماً فیلسوفان انگلیسی مانند جان لاک یا دیوید هیوم را بهعنوان پیشگامان خود معرفی میکند، لیبرالیسم اقتصادی، از حیث تاریخی، پیشگامانش را در فرانسه داشت. بهطور کنایهآمیز، همین فرانسویهای مادیگرا مانند هلوِتیوس ( ۱۷۷۱ – ۱۷۱۵) و فیلسوفان اخلاقی همچون فرانسوا کسنی ( ۱۶۹۴ – ۱۷۷۴) بودند که به مفهوم قدیمی «حقوق طبیعی» معنایی تازه بخشیدند.
هلوِتیوس استدلال میکرد که جامعه همانند طبیعت تحت قوانین رفتار میکند – حق طبیعی جامعه، منافع افراد است. کسنی نیز فرض میکرد که یک نظم اقتصادی قانونمند وجود دارد که خارج از مداخله دولت عمل میکند: بازار همان قانون طبیعی است که بر تمامی نظمهای دولتی مقدم است. اگر یک دولت میخواهد از نظر اقتصادی موفق باشد، نباید اقتصاد را هنر تحقق منافع جزئی ببیند که تحت سلطه قدرت او قرار دارد. بلکه باید خود را تابع علم اقتصاد کند، علمی که برای او قوانین بازار را تفسیر میکند و پیروی از آنها شرط موفقیت اوست.
انسانشناسی نهفته مبتنی بر حقوق طبیعی هِلوتیوس و متافیزیک بازار فیزیوکراتها، حقوق طبیعی را در یک حلقهی بسته ترکیب میکنند: بازار در خدمت جامعه است و در عین حال جامعه خود را به قانون بازار تسلیم میکند. جوزف فُوگل این ساختار حلقهای را «حقوقشناسی بشر» مینامد، نظامی حقوقی مبتنی بر حقوق طبیعی پیش از شکلگیری هرگونه دولت: «بازار، چنانکه گویا قانون طبیعی را اجرا میکند، معیار سنجش همه قوانین و نهادهای دیگر است؛ این قوانین و نهادها باید طوری طراحی شوند که اطاعت از این قانون طبیعی، یعنی از سازوکارهای خودجوش اقتصادی، تضمین شود.» [۱]
نکته اصلی این گزارههای حقوق طبیعی آن است که «وضع طبیعی» که در فلسفه سیاسی – نزد هابز، لاک، روسو – بهعنوان یک چارچوب بنیادین برای دولت مدرن مطرح میشود، معنا و کاربرد تازهای پیدا میکند. فلسفه سیاسی، دولت و جامعه آن را بهعنوان عبور از وضعیت طبیعی و توجیه حقوق و دولت قانونی در قالب قرارداد اجتماعی میفهمد. اما نظم اقتصادی، که بهعنوان یک متافیزیک مادیگرا طراحی شده است، از دولت میخواهد که خود را با وضعیت طبیعی منطبق کند؛ وضعیتی که بهعنوان حالت ایدهآل بازار و بهعنوان قانونمندی منافع عقلانی و بیشینهکنندهی سود فردی درک میشود. از دیدگاه نظم اقتصادی نوین، هر قرارداد اجتماعی همواره ناقص است، زیرا از وضعیت طبیعی فاصله میگیرد، وضعیتی که متافیزیک مادی این نظم خواستار بازگشت به آن است. بدین ترتیب، در نظریه دولت مدرن یک تناقض بنیادین پدید میآید :«پیامد اجتنابناپذیر این همسانسازی به سبک بازار این است که دیگر تمایزی میان جامعه مدنی و وضع طبیعی باقی نمیماند. بازار این مرزبندی را محو یا نادیده میگیرد و پارادوکسهای حقوق طبیعی مرتبط با آن را از میان برمیدارد. بازار قرارداد اجتماعی را خنثی میکند و خود را بهمثابه نوعی «وضع طبیعی مدنی» نشان میدهد.» [۲]
در انگلستانِ واپسین سدهٔ هفدهم و سراسر سدهٔ هجدهم میتوان تبلور این کشاکش را بهروشنی دید: از برونسپاری کارکرد اقتصادی به «بانک انگلستان» در سال ۱۶۹۴ به فرمان ویلیام سوم، تا منازعات پادشاهان انگلیس با کمپانی هند شرقی، و سرانجام تا ظهور جرمی بنتام، فایدهگرای فنسالار و اصلاحگر اجتماعی؛ همهجا ردّ پای به چالش کشیدهشدن دولت از سوی نمایندگان بازار دیده میشود.
بااینحال، این رویارویی الزاماً همیشه بر ضدّ دولت نبود: اقتصادلیبرالهای نوظهور زمانی دست در دست خاندان سلطنتی گذاشتند تا در برابر اشراف زمیندار بایستند، زیرا داراییها و نظام حقوقی کهنِ آنان آزادی جابهجایی و دسترسی به نیروی کار را سد میکرد. بعدها اما با نسل جوانتر اشراف – که خود اکنون در شمار کارآفرینان و بازرگانان بودند – همپیمان شدند، چرا که امتیازات سلطنتی و قوانین کهن دیگر ابزار فشار بر طبقات پایینتر را فراهم نمیکرد.
ریشهٔ شکسته
وقتی لیبرالیسم سیاسی در قرن نوزدهم ایدههای خود دربارهٔ فرد، آزادی و برابری را بسط و تکوین می داد، لیبرالیسم اقتصادی از حدود یک و نیم قرن پیش در حال تکامل بود. بسیاری از دولتها از مدتها پیش وعدهٔ کارآمدی اقتصاددانان را بهانهای قرار دادهاند تا روشهای حکومتی خود را با نظم نوین اقتصادی هماهنگ کنند. یکی از مهمترین استدلالهای لیبرالیسم اقتصادی، ارائهٔ جایگزینی برای نظم اقتصادی بینالمللی است؛ نظم اقتصادیای که دیگر بر اساس الگوی نظم جنگی اوایل مدرن – جنگ محدود بهعنوان بازی مجموع صفر: پیروزی یکی، شکست دیگری – تفسیر نمیشود، بلکه بهعنوان نظمی برد-برد درک میشود: همه میتوانند برنده باشند، اگر مزاحم یکدیگر نشوند و عرضه و تقاضا را با هم تنظیم کنند. شرط تحقق این نظم، وجود صلح است. به همین دلیل، لیبرالیسم اقتصادی و صلحگرایی تاکتیکی بههم پیوند میخورند. لیبرالیسم سیاسی، لیبرالیسم اقتصادی را بهعنوان پیششرط امکان خود در نظر میگیرد: تنها در شرایط صلح نسبی و رفاه است که میتوان به فکر رهایی و تحقق آزادی بود.
لیبرالیسم در ریشه شکسته است. به همین دلیل است که دو برادر – برادر بزرگتر، لیبرالیسم اقتصادی، و برادر کوچکتر، لیبرالیسم سیاسی – در همهٔ مسائل با هم همنظر نیستند. لیبرالیسم سیاسی با دموکراسی همسویی دارد، زیرا در نظامی شکل گرفته که برایش امنیت و امکانات فراهم میکند. رمانتیک و ایدهآلگراست و در مواجهه با مسئلهٔ اجتماعی خوشبینانه میاندیشد. به آمریکا نگاه میکند و خود را جمهوریخواه میبیند، اما در معنایی آزادیخواهانه. به رغم تمام انساندوستیاش، کور است نسبت به این که در بنیادش اصول برادر بزرگترش نهادینه شدهاند؛ اصولی که همانند دیگران، نگاه او را نسبت به وسعت واقعی قدرت لیبرالیسم میبندند. بنابراین، لیبرالیسم سیاسی خود را در بازی ایدئولوژیهای بورژوایی مییابد، بازیای که در آن در عمل تنها گروههای خرد لیبرال با هم میجنگند، اما خود و یکدیگر را «راست»، «چپ»، «لیبرال» و «محافظهکار» مینامند و به این ترتیب منازعهٔ بزرگ سیاسی بر سر آینده را به صحنه میآورند.
اقتصاد لیبرالی مجبور بود برای دسترسی به قدرت مبارزه کند، علیه نظم قدیم، دولت کهنه، اشراف، کلیسا و توده کارگران که همیشه باید کنترل میشدند. گرایش به حکومتهای خودکامه، به پادشاهان و دیکتاتورها دارد که آنچه درست است- وضعیت طبیعی، نظم طبیعی- را حتی در برابر مقاومتها به اجرا در میآورند. تصور لیبرالیسم اقتصادی از یک جامعه ایدهآل رمانتیک نیست، بلکه عقلانی است؛ حقوق بشر را بهعنوان ژاژگویی مسخره میکند (بنتام) و قرارداد اجتماعی را بهعنوان محدودیت، تصرف یا سلطه خارجی بر نظم طبیعی میبیند. فرمول او «برای آزادی، علیه سلطه!» بنابراین بارها علیه دولت نیز جهت میگیرد-بهویژه که او بهعنوان یک تکنیک حکومتی تثبیت شده است. دولت وسیلهای برای هدف است-چه در گفتار و شعار، وقتی بهعنوان «مسئولیت اجتماعی» ظاهر میشود تا به کارآفرینان ناکام کمک کند و وقتی بهعنوان هیولایی دیده میشود که قهرمان فردگرای کارآفرین را در مبارزه برای آزادی محدود میکند.
لیبرالیسم، برخلاف تاریخی که از خود روایت میکند، از نظر تاریخی هر دو وجه را دارد: هم ایدهآلیست است که به دموکراسی باور دارد و هم تکنوکراتی است که به قدرت خودکامه گرایش دارد. روایت لیبرالیسم، بهطور قابل فهم، جلوهٔ تشنهٔ قدرت و تکنوکراتیک آن را پنهان میکند-یک قهرمان وقتی همزمان نقش شرور را داشته باشد، باورپذیر نخواهد بود. تناقضهای لیبرالیسم که در بحرانها بارها خود را نشان میدهند- همانطور که ساموئل موین در «لیبرالیسم علیه خود» برای لیبرالیسم دوران جنگ سرد نشان داده است-در ساختار دوگانهٔ آن نهفته است: از یک سو بهعنوان تکنیک مؤثر حکومتی و متافیزیک سکولار بازار و انسان، و از سوی دیگر بهعنوان ایدهآلیسم شبهفلسفی که همواره نگرشی موسع دارد تا پیکر مفاهیم آزادی، برابری، فرد و دموکراسی را در بر گیرد، بهگونهای که وجه تکنوکراتیک و تشنهٔ قدرت بتواند غالب شود.
لیبرالیسم سیاسی در این زمینه نقش پوششی برای برادر بزرگ و خودکامهٔ خود را ایفا میکند. او میتواند این کار را بهویژه بهصورت کارآمد انجام دهد، زیرا هوادارانش اغلب بهطور واقعی به ایدهآلهایی باور دارند که لیبرالیسم سیاسی بهعنوان خطمشی تعیین میکند: بسیاری از لیبرالها-به معنای هواداران احزاب لیبرال سیاسی-پیروان صادق دموکراسی، آزادیهای فردی و عدالت اجتماعی هستند. اما با چنین ایدههای اجتماعی-لیبرالی، اعمال سلطه تنها بهطور بسیار محدود ممکن است.
آنچه اکنون در آنچه به «غرب» معروف است رخ میدهد، فلسفهٔ تاریخ لیبرالیسم سیاسی را به پرسش میکشد. شاید-باید پرسید-همیشه برادر بزرگ بوده که به برادر کوچک مجال داده است تا عمل کند، تا اینکه سرانجام نفسش بند آمد. چرخش اقتدارگرایانهٔ لیبرالیسم، که امروزه در ایالات متحده و اروپا به چشم میخورد، نه از سنخ افراطگراییِ تیرهوتار و رازآلود است و نه برآمده از نحوی غیرعقلانیّت، بلکه بازگشت یک تکنیک حکومتی است که آنچه خود ایجاد کرده بود را بازپس میگیرد، زیرا اهدافش دیگر از طریق همان مسیر قابل تحقق نیستند.
سفر حماسی لیبرالیسم سیاسی، که خود را بهعنوان جریان قدرتمند تاریخی به تصویر میکشد، چیزی جز رؤیای کوتاهمدت لیبرالیسم بزرگتر نیست؛ همانند قرارداد اجتماعی که در مواجهه با «وضع طبیعی»-معیاری که سنجش آن بر آن است – بیمعنی میشود.
جمع بندی
لیبرالیسم دارای یک روی خودکامگی نیز هست. سیاست واقعاً آزادیخواهانه مستلزم مواجهه با این جنبه است. با این حال، لیبرالیسم معاصر از انجام این کار طفره میرود و در عوض تاریخ خود را بهصورت یک «سفر حماسی آزادی» روایت میکند. این روایت قدرتمند تنها نیمی از حقیقت را بازگو میکند: پیششرط تاریخی واقعی برای لیبرالیسم دموکراتیک با وعدهٔ آزادی برای همه، تکنیک حکومتی اقتصادلیبرالی بود که توسط دولتهای خودکامه به اجرا درآمد. این لیبرالیسم اقتصادی و لیبرالیسم دموکراتیک طی دو قرن گذشته در کنار هم وجود داشتهاند و اغلب لیبرالیسم دموکراتیک تنها یک پردهٔ زیبا برای برادر بزرگتر اقتصادِ لیبرال خود بوده است. بحران کنونی لیبرالیسم را باید بهعنوان تقابل این دو خواهر و برادر نابرابر لیبرال درک کرد. چرخش خودکامه در آمریکا و اروپا نشانهٔ بازگشت لیبرالیسم قدیمیتر و خودکامه است که به نظر میرسد آنچه خود امکانپذیر ساخته بود را خنثی میکند، چرا که لیبرالیسم سیاسی و دموکراتیک دیگر اهداف خود را محقق نمیسازد.
منبع: تارنمای اقتصاد و سیاست








هر چند ژانوس دو چهره یست که یکی به گذشته و دیگری به اینده نظر دارد ، اینجا دو چهره سیاسی و اقتصادی لیبرالیسم را مد نظر دارد. البته در بطن این ایده مطالب ارزنده ایی در درک مسئله ارائه شده یعنی به بیانی میگوید جنبه اقتصادی که تعیین کننده ست و چون دیگر توسط لیبرالیسم نمی توان به بیشتر طلبی سرمایه پاسخ گفت اقتدار لازم ست. آما بنظرم شکل بهتر پدیدار سازی معضل کنونی همانا نمایان گرداندن ان رابطه کار و سرمایه است که در بطن خویش گرایش تام به سلطه گری و اطاعت بی چون چرا حکمرانست برای نمونه نظری به محیط سلسله مراتبی کار بیندازید. انچه سیستم سرمایه داری هست به روشنی بروز می دهد. دیکتاتوری سرمایه و اطاعت بی چون و چرای کارگران. رابطه ازاد خرید و فروش کار و سرمایه که نوعی ازدای تصنعی در ان حاکم است همانا بر امدن لیبرالیسم را ممکن ساخت که همانا همانند مذهب در ذهن ادمی چنان نقش خیالی به خود بست که همانا صدها هزار صفحه در این باب که سایه ایی از ان ازادی و برابری واقعی سوسیالیسم می باشد ترسیم گشته ست.