وضعیت کنونی ایران در مرزی ایستاده که دیگر نمیتوان آن را با تعابیر مبهمی چون بحران گذرا یا ناآرامی محدود توضیح داد. در بطن جامعه ایران انفجاری آرام اما مداوم جریان دارد؛ انفجاری که ریشههای اقتصادی، اجتماعی، قومی، فرهنگی و سیاسی را به هم گره زده است. نظام حاکم در سالهای گذشته توانسته بود با ابزار سرکوب، پروپاگاندا، خرید زمان از طریق مذاکرات خارجی و تزریق رانت نفت از شکلگیری یک جنبش فراگیر جلوگیری کند، اما اکنون نشانههای فروپاشی بنیادین در همه عرصهها نمایان است. جامعه از سویی تحتفشار تحریمها و سوءمدیریت داخلی خفه شده و از سوی دیگر نسل جوان حاضر به تحمل ادامه وضعیت موجود نیست. فاصله میان حاکمیت و مردم به درجهای رسیده که هیچ سازوکار اصلاحطلبانهای توان پر کردن آن را ندارد.
ساختار اقتصادی ایران در وضعیتی فرسایشی گرفتار است. رکود طولانی، بیکاری گسترده، سقوط ارزش پول ملی، فساد در دستگاههای دولتی و غارت منابع ملی توسط شبکههای شبهنظامی و امنیتی به مرحلهای رسیده که دیگر تنها بحث معیشت روزانه نیست، بلکه به پرسش بنیادین درباره مشروعیت حاکمیت گره خورده است. هر دولتی که نتواند حداقل معیشت شهروندان را تضمین کند، ناگزیر با بحران مشروعیت روبرو میشود. اکنون حتی اقشار وابسته به دولت نیز در زندگی روزمره خود احساس ورشکستگی میکنند.
اما این تنها وجه اقتصادی بحران نیست. از دیدگاه اجتماعی و فرهنگی، جامعه ایران با نسلی روبروست که نه تنها ارزشهای رسمی نظام را قبول ندارد بلکه از هرگونه پیوند با آن میگریزد. اعتراضات سراسری در سالهای اخیر نشان داد بدنه جامعه دیگر از شعارهای اصلاحطلبانه و وعدههای نخبگان رسمی عبور کرده است. شعارها مستقیم به سمت کلیت نظام نشانه گرفته بود و این همان نقطهای است که سقوط را از یک احتمال دور به یک روند اجتنابناپذیر تبدیل میکند.
در چنین شرایطی نقش اپوزیسیون اهمیت تعیینکننده مییابد. اما اپوزیسیون ایران نه یکپارچه است و نه از آلودگی به منافع شخصی و خارجی مبرا. میان نیروهای مختلف اپوزیسیون تفاوتهای اساسی وجود دارد. احزاب کورد در میان این مجموعه، با وجود محدودیتهای شدید و سرکوب مداوم، نقشی مثبت و سازنده ایفا کردهاند. آنان در عین حفظ هویت ملی و فرهنگی خود، بر ضرورت همکاری با دیگر ملتهای ساکن ایران و ساختار دموکراتیک تأکید داشتهاند. در سنت سیاسی احزاب کورد، اندیشه فدرالیسم و پارلمانتاریسم بهعنوان سازوکاری برای تضمین مشارکت برابر مطرح بوده است. این ویژگی باعث شده که بخش قابلتوجهی از فعالان سیاسی فارغ از تعلق قومی، از طرحهای کوردها برای آینده ایران الهام بگیرند. در واقع در فضای آمیخته با شعارهای پوپولیستی و تمامیتخواهانه، حضور گفتمان کوردها همچون وزنهای عقلانی و دموکراتیک عمل میکند.
در مقابل، جریان سلطنتگرای ایران فاقد هرگونه ظرفیت دموکراتیک است. این جریان همچنان به گذشته متوهمانه پناه میبرد و میکوشد بحران امروز را با نوستالژی پادشاهی حل کند. در حالی که حافظه جمعی مردم هنوز خاطره دیکتاتوری پهلوی، سرکوب احزاب، زندانهای سیاسی و وابستگی به قدرتهای خارجی را فراموش نکرده است. سلطنتگرایان عملا چیزی جز بازتولید استبداد در قالب دیگری پیشنهاد نمیدهند. اتکای آنان به رسانههای خارجی، منابع مالی مشکوک و عدم حضور میدانی در جامعه نیز گواه بر شکاف میان این جریان با مردم است.
از سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق نیز که سالها با ادعای مبارزه علیه نظام اسلامی فعال بوده، در واقع به یکی از موانع اصلی شکلگیری یک اپوزیسیون معتبر بدل شده است. ساختار فرقهای، وابستگی به برخی دولتهای منطقهای و غرب، تاریخچه خشونتآمیز و حذف مخالفان درونسازمانی، این گروه را از هرگونه اعتبار سیاسی ساقط کرده است. جامعه ایران نه فراموش کرده که مجاهدین در جنگ ایران و عراق در کنار ارتش صدام قرار گرفتند و نه چشم میپوشد از نظام درونی بسته و اقتدارطلبانه آنان. بنابراین هر تلاشی برای جایگزینی این جریان به جای یک اپوزیسیون واقعی، محکوم به شکست است.
ایران امروز نیازمند آلترناتیوی است که از دل مردم و با مشارکت همه ملتهای ساکن این جغرافیا سر برآورد. آینده سیاسی نمیتواند بر محور فرد یا خاندان شکل بگیرد، بلکه باید بر بنیاد ساختار جمعی و پارلمانی استوار باشد. سیستمی که در آن نمایندگان انتخابی از سراسر ایران از کوردستان تا بلوچستان، از خوزستان تا ترکمنصحرا بتوانند در یک مجلس آزاد و دموکراتیک برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند. این همان نقطهای است که هم با تجربه تاریخی ملتهای ایران همخوان است و هم میتواند مانع بازتولید دیکتاتوری شود.
مسیر پیشرو آسان نخواهد بود. حاکمیت موجود با تمام قوا در برابر هرگونه گذار مقاومت خواهد کرد. اما تجربه تاریخ نشان میدهد که هنگامی که شکاف میان دولت و ملت به مرز غیرقابل بازگشت برسد، هیچ نیروی سرکوبی نمیتواند مانع سقوط شود. آنچه امروز در ایران رخ میدهد، درست همان روند انباشت خشم و ناامیدی است که در نهایت به یک انفجار سیاسی منتهی خواهد شد. پرسش اساسی این است که آیا نیروهای اپوزیسیون میتوانند این انفجار را به مسیری دموکراتیک و پارلمانی هدایت کنند یا نه.
پاسخ این پرسش وابسته به چند عامل است. نخست میزان همبستگی میان نیروهای واقعا دموکراتیک. اگر احزاب کورد، گروههای مدنی در مرکز، سازمانهای زنان، جوانان و کارگران بتوانند پلی میان مطالبات خود ایجاد کنند، احتمال شکلگیری یک جبهه فراگیر افزایش مییابد. دوم توانایی در ایجاد ارتباط مستقیم با مردم داخل ایران، نه صرفا از طریق رسانههای برونمرزی بلکه از دل شبکههای اجتماعی، شوراهای محلی و جنبشهای مدنی. سوم، مرزبندی روشن با جریانهای اقتدارطلب چون سلطنتگرایان و مجاهدین که هرگونه همکاری با آنان مشروعیت جنبش دموکراتیک را تهدید میکند.
آینده ایران اگر قرار باشد بر بنیاد پارلمان و حاکمیت مردمی بنا شود، باید چند اصل بنیادین را در خود جای دهد. اصل نخست، برابری ملتهای ساکن ایران است. این سرزمین تنها متعلق به یک قوم یا زبان نیست، بلکه مجموعهای از هویتهای متنوع است که تنها در صورت پذیرش برابری میتوانند در کنار هم بمانند. اصل دوم، جدایی کامل دین از دولت است. تجربه جمهوری اسلامی نشان داد که هرگونه امتزاج میان دین و سیاست تنها به فساد، تبعیض و سرکوب میانجامد. اصل سوم، نظام پارلمانی و انتخاب آزاد نمایندگان است؛ سیستمی که قدرت در آن میان نهادهای منتخب تقسیم شود و هیچ فرد یا گروه نتواند آن را مصادره کند. اصل چهارم، تضمین حقوق بنیادین زنان، اقلیتهای جنسیتی، اقوام و طبقات محروم است.
این اصول نه یک آرمان دوردست بلکه ضرورتی حیاتی برای بقای جامعه است. بدون چنین سازوکاری، ایران یا به ورطه تجزیه فرو خواهد رفت یا به سوی دیکتاتوری دیگری رانده خواهد شد. بنابراین اپوزیسیون واقعی باید به جای رقابت برای قدرت، بر سر این اصول به توافق برسد و از همین امروز طرح خود را برای گذار آماده کند.
با این همه، نباید فراموش کرد که جنبشهای اجتماعی همیشه پیشبینیی ناپذیرند. لحظه سقوط ممکن است ناگهانی فرا رسد، همانگونه که در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا رخ داده است. مهم آن است که در آن لحظه، بدیل دموکراتیک آماده باشد تا خلأ قدرت را پر کند. و این تنها در صورتی ممکن است که نیروهای مردمی با صدایی واحد بر ضرورت یک سیستم پارلمانی و دموکراتیک تأکید کنند.







