مقدمه
بر خلاف تعابیر و تفاسیر متفکرین و اُدبای طیف های ملون نیروهای اصلی جنبش دموکراسی خواهی- که یکی با اطمینان و دیگری با تبصره، دموکراسی را درمان تمام دردها و مرهمی برای همه طبقات و همه دوران ها معرفی می کنند، این جنبش شریک جرم اسرائیل و سهم دار “صنعت تولید قابلمه های خالی” و وضعیت فاجعه بار کودکان گرسنه و نیمه جان فلسطین در امروز است. و تنها این مورد از بی کفایتی جنبش یاد شده کافی است تا درب دکان تمام دموکرات های دموکراسی خواه را برای همیشه مهرو موم کرد. من در مقالات قبلی بکرات به نمونه های فراوان از حمایت کشورهای دموکراتیک مولد جنبش دموکراسی خواهی که مدافع جنایات اسرائیل هستند؛ و همچنین پهن کردن فرش قرمز برای ناتو تا تحت نام مبارزه “علیه دیکتاتوری” و با شعار دموکراسی به هر کشوری که به دستور آنها گردن نگذارد یورش برده، اشاره کردم. در این مطلب می خواهم به متد برخورد طیف های از روشنفکران دموکراسی خواه ایرانی که یکی از سر سهل انگاری و دیگری آگاهانه به چشم مردم تشنه رهایی از طلسم نظام کار مزدی خاک می پاشند، بپردازم که چرا با وجود این همه شواهد، هنوز به اسطوره دموکراسی متوهم بوده و اینقدر نابالغ هستند که فرق دموکراسی با آزادی را نه در قلمرو تئوری و نه در عرصه پراتیک برای آینده ایران نمی دانند.
چنانکه خوانندگان مطلع هستند، من از خیلی وقت پیش با الهام گرفتن از (دمکراسی: تعابیر و واقعیات)، نوشته منصور حکمت، سلسله مقالاتی در نقد و بررسی جنبش دموکراسی خواهی در امروز به چه معناست؛ آغاز کرده وهنوز هم ادامه دارد. آخرین مقاله “سهم دموکراسی از تولید قابلمه های خالی دست کودکان گرسنه غزه!”، قرار بود پیش از حمله یازدهم ماه ژوئن اسرائیل به ایران، منتشر کنم، ولی به چند دلیل از جمله بحرانی که جنگ ۱۲ روزه ایجاد کرد، ادامه آن را تا به امروز مناسب تشخیص ندادم. اکنون علیرغم اینکه برخی از نمونه ها و تاریخ این مطلب به قبل از آن زمان مربوط می شوند، ولی محتوای موضوع تغییر نکرده و احکام آن به قوت خود باقی است. نظر بر اینکه فتیله جنگ نیروهای سناریوی سیاه توسط مردم شرافتمند پایین کشیده شده، به نظر می رسد اوضاع نسبتاً معمولی برای پی گرفتن موضوع نقد دموکراسی است.
در میان نوشته ها و فعالیت های صاحب نظران موافق و منتقد جنبش دموکراسی خواهی، تاکید بر (دمکراسی: تعابیر و واقعیات) منصور حکمت، جایگاهی ویژه ای دارد. انسان با مطالعه این منبع، به یک سیستم منسجم انتقادی که حاوی اطلاعات مهم، ضروری و آموزنده؛ شناختی وسیع، تیزهوشی و درایت کم نظیر این کمونیست در مورد ماهیت جنبش های اجتماعی، روندها و موانع و منابع مبارزه طبقه کارگر با بورژوازی، در فاز بالاتری آشنا می شود. اما روشنفکران محدودنگر دموکراسی خواه، برای فروختن قناری دموکراسی به نرخ بلبل آزادی به مردم؛ ترجیح می دهند که در مورد جایگاهی ویژه (دمکراسی: تعابیر و واقعیات) حمکت، سکوت اختیار کنند. به این خاطر من در این مقدمه باید به یک واقعیت تاریخی که به خواننده کمک می کند تا آشنایی، ادراک و تسلط بیشتری به کل مباحث دموکراسی داشته باشد، اشاره کنم: اگر ما بخواهیم از جایگاه دموکراسی در مبارزه طبقاتی در سطوح وسیع تر و عمیق تر از برداشت عامیانه مردم صحبت کرده و تحقیق نماییم، این منصفانه نیست که به نقد تاثیرگذار، تعیین کننده و کلاً، به دیدگاه های حکمت مراجعه نکنیم. هر نقد و بررسی در پایه ترین سطح در این مورد، بدون در نظر گرفتن متدولوژی نامبرده و به کار بستن و آموختن این متدولوژی، یک نقد و بررسی نادقیق و کم عمق خواهد بود. متاسفانه این واقیعت دارد که میدیای راست به کمک روشنفکران جنبش دموکراسی خواه چنان فضایی ایجاد کرده اند که طبقه کارگر کمتر به آموزه ها، نظرات عمیق و آزادی خواهانۀ کمونیستی منصور حکمت دست پیدا کرده و به آنها آشنایی داشته باشد. همیمن عدم شناخت این جنبش باعث شده که بخش های از کارگران در مبارزه با طبقه بورژوا، اغلب تفاوت های معیار آزادی خواهی کمونیستی را با دموکراسی اشتباه گرفته و در نتیجه؛ هنوز نتوانسته آگاهانه تر منافع طبقاتی خود را از زیر بمباران میدیای راست جنبش دموکراسی خواهی بیرون بکشند. لذا به منظور خنثی کردن تولید اطلاعات غلط توسط فعالین جنبش دموکراسی خواهی، من آموختن و بدست گرفتن متدولوژی اصولی و جامع منصور حکمت را به همه آزادی خواهان توصیه کرده تا در حد لازم و کافی موانع مسیر پیشروی جنبش طبقه کارگر را بهتر بشناسند.
صدای مهیب: نۀ دموکراسی به کمونیسم؛ راه میانجی گری در بن بست!
صورت مساله از نگاه جنبش دموکراسی خواهی: اگر ما در چند جمله صورت مساله از نگاه جنبش دموکراسی خواهی و حکمت و فلسفه علم کردن و مقبولیت پرچم دموکراسی خواهی برای بورژوازی جهانی و طرح شعارهای اساسی و ادعانامۀ آنان جهت استثمار نیروی کار انسان کارگر به چه معنی و به کدام منظور است، بطور اختصاری خلاصه کنیم، عبارتند از اینکه: ” کمونیسم نظام الغای مالکیت خصوصی و بر قراری تملک اشتراکی بوده و این خلاف سُرشت بشر می باشد. حکومت کمونیستی، حاکمیت توتالیتاریستی، تک حزبی و حکومت با زور اقلیت پرولتاریا بر اکثریت است. کمونیسم جوابگوی نیازهای بشر امروز نیست- ولی دموکراسی پاسخ است. اساس اراده انسان برای ایجاد جامعه کمونیستی و آزادی کمونیستی، اتوپیا و خیال پردازی، و بنابر این، کمونیسم امری تحقق ناپذیر و غیر واقعی است. در نتیجه، دموکراسی با صدای رسا همه را فرا می خواند که ای انسان ترقی خواه و واقع بین! بیائید تا دست در دست هم، پرچم دموکراسی را جایگزین کمونیسم نماییم و در مقابل اتوپیای کمونیسم، پرچم رستاخیز دموکراسی را علیه حاکمیت توتالیتاریستی، تک حزبی و حکومت اقلیت پرولتاریا بر اکثریت بلند کنیم. دموکراسی نظامی برای ایجاد فرصت ها و واقع بینی های انسان برای زندگی بهتر است”. تقریباً تمام نیروهای اصلی جنبش نامبرده یکی کم رنگ و دیگری پررنگ، در کلیت با تعابیر و تفاسیر فوق الذکر دموکراسی از خودش و از کمونیسم، توافق دارند. من در ادامه به نادرستی ادعانامۀ این جنبش می پردازم. ولی با این تبیین است که جناح راست این جنبش با صراحت بیشتر و جناح چپ بخشاً خجولانه و پوپولیستی، حداقل طی نیم قرن گذشته تلاش کرده می کنند تا علاوه بر خدمت گرفتن نیروی نظامی (پلیسی)، بلحاظ فرهنگی هم هرچه کلمات، عبارات و استعاره های منفی، خشن و غیر مدنی در تاریخ بشر یافت می شود، گردآوری کرده، تا با شیطان سازی از کمونیسم و جعل و سفسطه، فرهنگ ضدیت با آزادی طبقه کارگر را متناظر بر این استراتژی، در لباس آزادی، به نرم معمول جامعه تبدیل نمایند. آنها به همین منظور، جنبش های مذهبی را از گور بر آورده و به جان جنبش کارگری- کمونیستی و مردم خدا ناباور انداخته اند. مانند آیت الله ها و کاتولیک تر از پاپ عربده می کشند: “ای مردم متدین و اهل کتاب! اگر می خواهید دین، ایمان، املاک و ناموستان از بین نرود، اگر می خواهید از شر دیکتاتوری پرولتاریا و کمونیسم خلاص شوید؛ فرشته نجات همۀ ما از دست اهریمن کمونیسم، دموکراسی است”. و با عصبانیت و حق به جانب از کارگرانی که بالقوه تحت تاثیر گرایش کمونیستی هستند، سئوال می کنند: “آقایان! شما مشکل تان با دموکراسی و حکومت های دموکراتیک چیست و چرا برای آزادی خود از آن استفاده نمی کنید؟ شما هم از دموکراسی سهم دارید؛ مگر نه این است که همه در دموکراسی آزادند تا سرمایه دار و کاندید ریاست جمهوری شوند؟ اما آنها به این واقعیت که چرا در کشور آمریکا با حدود ۴۰۰ میلیون نفرجمعیت، فقط کم تر از صد نفر در عمل شرایط عبور از موانع کاندیداتوری ریاست جمهوری که اساساً وابسته به میزان ثروت نامزدها و موقعیت اجتماعی آنان است، کاری ندارند. آنها خود را در موقعیتی قرار نمی دهند تا به این سئوالات پاسخ دهند، پس این ما هستیم که باید به عرض ایشان برسانیم: دموکراسی با به رسمی شناختن شرایط استثمار کارگر و رقابت در پروسه تولید در مناسبات فعلی، در همان مبداء فعالیت انسان، اعطای حق به کارگر برای بهتر کردن زندگی خویش را بی مصرف می کند. در بی غرضانه ترین حالت، فرمول مشروعیت اجتماعی برای صاحب کار جهت سودآوری و در عین حال آزادی برای طبقه کارگر برای بهتر کردن زندگی خویش، یک فرمول نامعبتر است. در خوش بینانه ترین حالت، این فرمول سرراست و جامع نیست. اگر با دقت به تضادهای معیار ” دموکراسی منافع دو طبقه کارگر و صاحب کار را تضمین می کند” توجه کنیم، اعطای این حق شبیه به جک و بازی کودکان است! لذا با وجود طبقات اجتماعی، تضمین منافع هر یک از طبقات تنها با محدود کردن دایره توان دیگری قابل تحقق است. علت ناتوانی مردم، ریشه در مناسبات تولید اقتصادی دارد که تعیین کننده سرنوشت آنان است و نه انتخابات و حق رای بی پشتوانه! تئوری تنظیم رابطه و موازین بین کارگر و سرمایه دار توسط دموکراسی، تئوری کشمکش بی پایان و مولد سلول های اولیه نابرابری انسان و پایه ای ترین دلیل مخالفت ما با این جنبش است. در عمل، این تئوری مشابه کشیدن طنابی است که یک سر آن در دست جنبش طبقه کارگر و سر دیگر آن در دست طبقه سرمایه دار بوده؛ که باید هر کدام تا ابد آن را به این سو و آن سوی بکشند. این تئوری، تئوری تغییر اساسی در زندگی کارگر نیست، ابزاری برای توجیه ادامه وضع موجود و تداوم جنگ های کنونی( غزه، سوریه، اوکراین، ایران و…) و زمینه ساز جنگ های آینده بشر با هم است. به این خاطر تبیین دموکراسی از آزادی انسان، کاریکاتور حق و تئوری حق است. زمانی که ایشان بالاتر به صاحب سرمایه حق و مشروعیت استثمار و سود اندوزی داده، و چون سود سرمایه دار هم قارچ و گیاه هان وحشی روئیده از کوه ها نیست، بلکه باید برای حصول آن، نیروی کار کارگرانی استثمار شود. کسب سود سرمایه دار بدون اینکه شرایطی باشد تا انسان هایی در یک رشته از قرارداده های اجتماعی، تحت کنترل طبقه سرمایه دار مجبور به فروش نیروی کار خویش باشند، غیر ممکن است.
حال علیرغم تمام این فاکتورها مخرب در مورد جنبش دموکراسی خواهی، چپ های مالیخولیایی و نبریده از جهان بینی بورژوایی و متوهم به لیبرالیسم، که در قسمت دوم به اسامی آنها اشاره خواهم کرد، به عبث در تلاشند تا که بین دو جنبش متفاوت (سوسیالیسم و دموکراسی) میانجی گری کرده، که الا و بلا این دو جنبش در اساس و در محتوا یکی بوده و هیچ تفاوتی با هم ندارند! گویا این تندروهای از هر دو سوی این دو جنبش هستند که برای تفرقه بین “خلق های جهان”، تفاوت بین آنها قائل می شوند! این چپ مالیخولیایی متوهم، برای اثبات مدعایش، از خودشان مثال می آورند که اینها از هر دموکراتی دموکرات تر بوده و می خواهند سوسیالیزم شان زیر نظر دموکراسی قرار بگیرد! اما نۀ قاطع دموکراسی به کمونیسم چنان صریح و بی ابهام است که هر جریانی بخواهد با جناح راست این جنبش (تاچر و ریگان) تداعی نشود، باید یک تبصره، اما و اگر به دموکراسی ضمیمه کند، تا بتواند آن را به هر حال به خورد مردم بدهد. چنانکه ما در طی این سلسله مقالات استدلال کردیم، واقعیات عکس این تبیین چپ متوهم است. و انگهی آنان فراموش می کنند که اگر مانع دموکراسی برای تحقق برابری اقتصادی انسان، آنطوری که ادعا می شود (دیکتاتوری پرولتاریا و کمونیسم است)؛ خُب، حدود نیم قرن است که هیچ جایی در دنیا حکومت دیکتاتوری پرولتاریا عملاً وجود خارجی ندارد و در کل تاریخ حیات بشر هم، حکومت های که با این نام برای صنعتی کردن کشورشان مجاهدت می کردند، هرگز در بیش از یک سوم کره زمین و بیش از نیم قرن از کل تاریخ بشر را تشکیل ندادند. و اکنون حدود نیم قرن از پیروزی دموکراسی بر این حکومت ها (کمونیسم روسی= سرمایه داری دولتی) می گذرد، پس چرا صورت مساله طبقه کارگر در همه کشورهای جهان همان است که صد سال پیش بود؟ پس دلیل عدم توانایی دموکرسی در تحقق بخشیدن به امر برابری اقتصادی انسان، ذاتاً جز ماهیت سرمایه دارانه خود این جنبش است. معضل دموکراسی در نفس به رسمی شناختن ارکان جامعه طبقاتی است که وجود کارگر و صاحب کار از مبانی آن است.
آناتومی عدم تشخیص تفاوت های آزادی با دموکراسی!
آقای حمید فرازنده اخیراً در سایت اخبار روز، روش برخورد محمد رضا نیکفر به دموکراسی را تائید کرده و آن را ستوده است. مقصود من از نقد تبیین فرازنده و نیکفر، تنها برای ورود به مبحث و نشان دادن ناتوانی لیبرال دموکرات ها در تشخیص تفاوت های آزادی با دموکراسی و بنابر این، پوشالی بودن بُنیان آزادی خواهی نیم بند این طیف از دموکراسی خواهان است. فرازنده نوشته است: “محمد رضا نیکفر اندیشمندی است که دهههاست درست روی این معضل درنگ کرده است. او بزرگترین مشکل چپ را در درونی نکردن ایدهی دموکراسی میبیند. در مقالهی «ایدهی جمهوری شهروندی» بر اهمیت بنیانگذاریِ ایدهی سوسیالیسم بر مبنای دموکراسی تاکید میکند: “چرخشی کوپرنیکی لازم است برای آنکه نه دموکراسی زیر ایدهی سوسیالیسم، بلکه برعکس سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی قرار گیرد. اگر چپ، مبنای فعالیت خود را جمهوریخواهی رادیکال گذاشته بود، به جای آنکه جمهوری را یک فرم حکومتی بورژوایی بداند و کار دموکراتیک را امری جانبی و متمرکز در تشکلهای پیرامونی تلقی کند، اکنون وضعیتی به مراتب بهتر داشت و به خطاهای راهبردی کمتری دچار شده بود”.
فرازنده در ادامه، “چرخش کوپرنیکی” مورد نظر نیکفر را اینگونه تفسیر می کند: “به نظر میرسد نیکفر در اینجا بیشتر از آنکه به ایدهی جمهوریخواهی شهروندی که روسو تبیین کرده بود، به آنچه مایکل والزر «دموکراسی مشارکتی» میخواند، نزدیک باشد، چرا که نمیتوان در آن واحد هم رادیکال بود، و هم لیبرال”.
اولاً چرا این طیف از لیبرال دموکرات های ایرانی در مورد یکی از مهمترین شخصیت های صاحب نظر و منتقد جنبش دموکراسی خواهی در تاریخ معاصر ایران، یعنی منصور حمکت، به عمد سکوت اختیار کرده و چیزی در مورد دیدگاه های او به مخاطب خود نمی گویند؛ ولی در عوض، به نظرات کسانی امثل (مایکل والزر) اهمیت داده که یک گردان از آنها، ظرفیت نقدی با عمق نقد ” دموکراسی: تعابیر و واقعیات” منصور حمکت را ندارند؟ چرا هر متفکری از این طیف، وقتی دموکراسی خواه و دموکرات می شود، با کمونیسم زاویه داشته و الگوی آزادی خواهی خود را از “پوپر، فوکو، روسو و وبر” می گیرد و نه از منصور حکمت؟ من در ادامه در این مورد بیشتر خواهم گفت. ولی فعلاً منظور از این نقل قول های آقایان نیکفر و فرازنده این است که به این مساله بپردازم که حتی کسانی که خود را به نوعی چپ و سکولار می دانند، اساساً آزادیخواهی سوسیالیستی را چند فاز بالاتر از آزادی مشروط دموکراسی ندانسته و معتقد هستند: “برای آنکه نه دموکراسی زیر ایدهی سوسیالیسم، بلکه برعکس سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی قرار گیرد”، و چپ ترین آنها کجدار و مریز بین این دو جنبش متفاوت، مشغول میانجی گری هستند. ادراک کج و معوج طیف نامبرده از سوسیالیسم، یعنی قرار دادن سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی، تماماً بر گرفته از سنت های جریانات سوسیال دموکرات های اروپایی و توده ایسم در ایران است. من یکی از موانع و مشکلات اصلی رشد کمونیسم در جهان را، وجود این رگه از درک سوسیال دموکرات ها و توده ایستی بر جهان بینی آقایان از جمله نیکفر از کمونیسم و دموکراسی می دانم. البته گفتم اشاره من به نامبردگان تنها برای شروع بحث است و گر نه، اکنون تقریباً تمام جریانات راست ملی مذهبی ها که می خواهند از رژیم (خود سر کار آورده شان) جمهوری اسلامی فاصله بگیرند؛ و تمام طرفداران جنبش پرو غرب که با شنیدن تهدید آمریکا و وعده پارلمان اروپا… قند در دهان شان آب می شود، هوادار “چرخش کوپرنیکی” و «دموکراسی مشارکتی» بوده و دموکراسی خواه شده اند! برای اینکه طبقه کارگر متوجه خطر توهم به دموکراسی خواهی این آقایان (نه نیت خیر آنها) در فردای ایران بوده، بد نیست تا به مورد توهم زنده یاد خسرو گلسرخی به عدل علی در زمان پهلوی اشاره کنم که وقتی ایشان توسط حکومت پهلوی مرتجع به جرم کمونیست بودن محاکمه می شود، در دفاعیات خود چنین می گوید: “من سوسیالیسم را از مکتب “مولا متقیان” آموخته ام”.
این سوسیالیسم بیچاره! قرار است تا کی روی پای خود نباشد، بلکه باید زیر ایدهی دموکراسی قرار داده و یا از مکتب “مولا متقیان” آن را آموخت؟ همین ناپختگی و گارد نگرفتن چپ در برابر صنعت مذهب و جنبش ارتجاعی اسلام سیاسی در زمان پهلوی، باعث شد که بعداً جنبش اسلام سیاسی بتواند حزب توده، چریکهای فدایی خلق ایران، نهضت ملی و نهضت آزادی را زیر عبای خمینی مرتجع جمع کند. بازرگان، بنی صدر، قطب زاده و کیانوری ملا نبودند، ولی چون سوسیالیسم شان از مکتب عدل علی آموخته بودند، جنبش ارتجاعی اسلام سیاسی توانست همه شان را زیر پرچم کثیف خمینی جمع کند! گارد شل سوسیالیسم، گلسرخی های آن زمان در مقابل مذهب، باعث شد که همه آنها سر از جایی درآوردند که به آخوندها کولی دادند. اگر ما هم با این تعریفی که امروز آقایان نیکفر و فرازنده و چپ مالیخولیایی از “سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی قرار دادن” دارند، مرز بندی قاطع نکنیم، بی تردید نسل بعدی متوهمین در دادگاه یکی از نمایندگان دموکراسی در ایران، بجای گلسرخی ها خواهیم بود. از این مثال ها و نکاتی تا همینجا گفته شد، باید این نتیجه را گرفت که بر خلاف تعریف توده ای ها و چپ های پوپولیست از دموکراسی، دموکراسی پرچمی نیست که امروز کارگر بتواند بوسیله آن علیه سرمایه داری و برای سوسیالیسم مبارزه کند. این پرچم، پرچم مبارزه برای حکومت کارگری نیست، پرچمی برای کنار گذاشتن شعار دیکتاتوری پرولتاریا است. در این قلمرو، نه تنها نمی توان روی تعریف”سوسیالیسم زیر ایدهی دموکراسی قرار دادن”، حساب کرد، بلکه باید از توده های متوهم نیز که به هر جنبش اجتماعی غیر آزادی خواه؛ توهم داشته، توهم زدایی کرد. توهم زدایی یکی از ارکان انقلاب آگاهانه انسان برای پیروزی با دست خویش است. زیرا مردم تعریف شان از مذهب هم این نیست که الان هست. تعریف شان از آن خوش بختی، عدالت، مدارا و هزار چیز مثبت دیگر است. علاوه بر همه این ها، باید خاطرنشان کرد که مگر این حکومت های اروپایی گل سر سبد دموکراسی نیستند که در برابر چشمان ما در مقابل جنات اسرائیل در غزه خفه خون و لکنت زبان گرفته اند؟ وقتی انسان کودکان گرسنه قابلمه در دست غزه در صف غذا می بیند که از آنها تنها یک مشت پوست و استخان باقی ماده است، باید به حکومت های اروپایی و دموکراسی تف کند. امروز غزه نمونه ای است که چرا باید از این آزادی خواهان پوشالی که با شنیدن کلمه دموکراسی و اروپا… غش می کنند فاصله گرفت. در ثانی آیا خود مردم بیکار، بدون سرمایه و معتاد و… در این کشورها خیلی خوش بخت هستند؟ با چه حق و منطقی شما طبقه حاکم این کشورها را حکومت دیکتاتوری سرمایه داران حساب نمی کنید؟ آیا این مردم فقط شایسته کمی زندگی بهتر از مردم غزه، سومالی، هایتی و… هستند و بس؟ به حکم این فاکتورها، نباید به اینها اجازه داد تا جاده را برای جریانات راست ملی مذهبی پرو غرب و لیبرال دموکرات ها به نام دموکراسی در فردا، تخت کنند و زیر پرچم پهلوی جمع شوند. بخاطر جلوگیری از همچین سناریوهای ارتجاعی در آینده ایران، باید از هم اکنون در فکر نقد بستر اصلی جنبش دموکراسی خواهی در سطح جهانی بود و به تبع آن، باید نسخه درجه چندم جهان سومی آن را نیز باطل اعلام نمود. باید نشان داد که با این ماشین تولید قابلمه های دست کودکان گرسنه فلسطین کسی نمی توان برای برابری واقعی و نه حقوقی مبارزه کند. انسانی که برای برابری واقعی و نه حقوقی، برای آزادی، برابری و حکومت کارگری و رهایی انسان مبارزه می کند، هنوز کمونیسم پرچم معتبرتری از دموکراسی است.
آزادی مشروط!
برعکس تعاریف روشنفکر دموکراسی خواه و دو سوم مردم جهان از دموکراسی، وجود حصارها و تناقضات برابری انسان در مکتب یاد شده، چنان زیاد و عینی و واقعی است که در نهایت مشخص می کند که دموکراسی فقط طرف یکی از طرفین دعوا را گرفته است. در مقایسه آزادی های حقوقی انسان با آزادی و برابری اقتصادی وی، آزادی حقوقی مردم مد نظر ایشان محدود و بی پشتوانه مادی، ناچیز و مشروط به داشتن سرمایه است، که هر سرمایه داری در پروسه استثمار کارگر، می تواند طرفدار دو آتشه دموکراسی باشد. از آنجائیکه دموکراسی اصولاً تمایلی به تعیین تکلیف با مناسبت سرمایه داری و مداخله از زاویه منافع کارگر ندارد، پاسخ گوی مشکلات طبقه کارگر و انسان تحت ستم در مبارزاتش با نابرابری های اقتصادی هم نیست. بنابر این، هیچ تردیدی برای عقل سلیم باقی نمی ماند که غرض حکومت کشورهای های دموکراتیک از علم کردن پرچم نامبرده نه در راستای کمک به استقرار جامعه کمونیستی، بلکه بعکس، نهضتی علیه آن است. تجربه نیم قرن گذشته به ما نشان داده که حکومت های طرفدار دموکراسی می شوند که در ضدیت با کمونیسم، دست کمی از حکومت های رسماً مذهبی مانند جمهوری اسلامی، اسرائیل و طالبان ندارند. آن یک ذره لیبرالیسمی که دموکراسی تاریخاً سمت سخنگویی آن را در کشورهای اروپایی بعهده گرفته، نمی توان مبنای قضاوت قرار داد، بلکه این رفتار و اعمال این حکومت ها است در متن روندهای اصلی مناسبات تولید جامعه امروز و رابطۀ کارگر و بورژوا را باید مبنا قرار داد. اساس مساله این است: جنبشی که در خود جوهر نابرابری نهفته دارد، با نیت خیر مردم تغییر ماهیت نمی توان داد. توهم مردم به این جنبش، در شکل با توهم زنده یاد خسرو گلسرخی به سوسیالیسم “مولا متقیان” متفاوت بوده ولی در محتوای یکی است. دموکراسی با به رسمیت شناختن و تضمین حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید اجتماعی، عملاً زمینه این را فراهم می کند تا آزادی حقوقی که با دست کاغذی به انسان عطا می کند، با دست آهنین ( استیلای قدرت اقتصادی) از او بگیرد؛ و تا این شرایط تعییر نکرده، دنیای موجود روی همین پاشنه که هست می چرخد. با صنعت مذهب، طبق سیاست عرضه و تقاضا و بازار آزاد رسماً خدمتگذار سیاستمداران مدرن برای مشروعیت دادن به مماشات آنان است. وقتی ارکان سیستمی به هر کس به اندازه توانش در بازار برای رقابت و ثروتمند تر شدن باشد، سیستم له کردن کسانی است که زیر چرخ بازار آزاد در منگنه قرار گرفته اند. زیرا در میدان رقابت برای پول دار شدن غیر از روشنفکران نابالغ این جنبش، کمترین کسی هست که نداند: هر کس بامش بیش، برفش بیش. مدام که غایت دموکراسی از بین بردن دیکتاتوری طبقاتی و خارج کردن زندگی انسان از مناسبات پولی و از مناسبات تولید برای کسب سود… نیست، در عمل مخالفتش با دیکتاتوری در جوهر و اساساً مخالفت با نفس هر نوع دیکتاتوری و نابرابری نیست، بلکه نمایشی و تنها مخالفت با دیکتاتوری پرولتاریا بر طبقه سرمایه دار است. با این رویکرد است که هر جایی جنبش سوسیالیستی و کارگری در هر نقطه در جهان سر بلند کرده، حکومت های سردمدار دموکراسی، کمر به سرکوب آنها می بندند. و ایشان نام سرکوبی جنبش های چپ در هر نقطه ای در دنیا را، پیروزی دموکراسی بر توتالیتری گذاشته اند.
قضاوت مابقی درستی و نادرستی ادعای اندیشمند دموکراسی خواهی که می گوید “دموکراسی یعنی اینکه باید فرصت برای کارگر ایجاد کرده که از کارگری به سرمایه دار برسد”، به میلیون ها انسان کارگر حاشیه شهرها واگذار می کنم. ایشان نابینا نیستند، فقط خیال شان نیست که فرزند کارگر بیکار در زباله دنبال پیدا کردن یک تکه لباس است. اما اگر ما شاهد یک فرزند کارگر بیکار که برای پیدا کردن یک تکه لباس سر به زباله هم می زند باشیم، در حکم این است که همه فرزندان نوع بشر در آن وضعیت گرفتار شده و این برای ما کافی است تا در پایه آن جامعه را شایسته زیر و رو کردن بدانیم. اما وقتی که دموکراسی به صاحب سرمایه حق استثمار کارگر (والدین) بچه ای که در زباله دنبال پیدا کردن چیزی است، داده، احکام خود در مورد ایجاد فرصت برای والدین بچه …، ابطال کرده است. دموکراسی استراتژی برای لغو نظام کار مزدی و پولی ارائه نکرده و ادعای بر اینکه همه وسائل تولید اجتماعی را باید اشتراکی کرد، ندارد. نه در تئوری و نه در هیچ قلمرو دیگری، منتقد پی گیر نظام کار مزدی و استثمار کارگران در سطحی که بخواهد به این سیکل پایان دهد، نیست. دفاع متزلزل فعالین جنبش یاد شده از برابری انسان، از این منظر، چنان با دفاع از حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید جمعی، گره خورده که آنان را نه در راس اعتراضات انقلابی، بلکه در مقابل آن و به صورتی که در هیچ کجایی این کره خاکی بعنوان اینکه باید جامعه طبقاتی را لغو کرد، ظاهر نشده اند. نه گفتن به برابری کمونیستی فعالین این جنبش، یعنی تداوم نظام موجود (سرمایه داری نوع مورد قبول شان). از همین جا پیداست در دموکراسی غایت آزادی چه در بُعد اجتماعی و چه اقتصاد سیاسی، مشروط است. هم از نظر نظری و هم مضمونی، ظرفیت و موقعیت یک جنبش آزادیخواه برابری طلب را ندارد. در فوق نشان دادیم که این توهم است گویا هم می توان حق استثمار کارگران توسط صاحب سرمایه را نگاه داشت و هم حق کارگران برای رهایی از این قفس! این دو حق مانعه الجمع هستند. از این ها مهم تر، چنانکه قبلاً هم گفتم، پیام دموکراسی امروز رسماً این است که کمونیسم نه، دموکراسی آری. به همین خاطر باید کمونیست ها هم بسیار صریح و با آن شفافیتی که دموکراسی نه قاطع به کمونیسم می گوید، ما هم بگوئیم: دموکراسی نه، کمونیسم آری. نقد دموکراسی باید شفاف باشد و نه اینکه آن را در گیومه گذاشت و به نوع خوب و بد تقسیم کرد. اگر فرضاً طبق تصور کسانی، نوعی از دموکراسی باشد که با حکومت و هژمونی پرولتاریا، با آزادی و برابری اقتصادی، با آزادی و برابری و حکومت کارگری کنار بیائید، دیگر آن چیزی غیر از دموکراسی امروز خواهد بود. بحث ما در مورد چیزی که وجود ندارد، نیست؛ بحث در مورد چیزی است که امروز وجود دارد. پرچمی که امروز بنام دموکراسی بر افراشته اند، پرچم سلب قدرت از طبقه بورژوا نیست. این پرچم، نه اهرمی برای پاره کردن زنجیرهای مناسبات ظالمانه کنونی؛ بلکه درست ابزاری در خدمت تحکیم آن است. این دین جدید خیال پردازان شبیه افسانه است که به عبث در اندیشه آشتی گرگ و میش، آب و آتش هستند.
با این اوصاف، دیگر در این جنبش یک نقطه روشنایی برای کارگر باقی نمانده تا ما مناقشه کنیم که ما هم سهمی در دموکراسی داریم. بعکس، ما باید آن را صاف و ساده به صاحب اش پیشکش کرده و بگوییم دموکراسی مبارکت باد، ما هم دنبال آنچه خود را شایسته آن می دانیم- یعنی دنبال کمونیسم می رویم. جنبشی که علم دار جدایی دین از دولت است. به کم تر از آزادی فعالیت بی قید وشرط سیاسی، کم تر از برابری اقتصادی و آزادی طبقه کارگر و حکومت کارگری راضی نمی شود و به این منظور ما خواهان آنیم. ما آزادی بی قید و شرط فعالیت سیاسی و برابری برای همه و نه برای چند در صد از الیت جامعه می خواهیم. این رهایی تنها با الغای آن شرایط اجتماعی که کارگر در آن مجبور به فروش نیروی کارش می شود، می توان بدست آورد. جهان را در سطح مورد نظر تغییر داده و آزادی کامل کارگران به مثابه یک طبقه، متحقق نمود. متاسفانه کارنامه تاریخ صد سال گذشته دموکراسی عکس این رهایی را ثابت کرده که با این پرچم نمی توان حتی مسایل دموکراتیک را عادلانه حل کرد- چه برسد به اینکه معضلات طبقه کارگر و به تبع آن آزادی بشر امروز در سطح کلان جواب داد. لذا در پهنای تلاش انسان برای کشف حقیقت زندگی مادی خود، من خیلی روی نیت خیر امثال حمید فرازنده ها و محمد رضا نیکفرها و دو سوم مردم جهانی که دارای تبیین ویژه خود از دموکراسی هستند، حساب نکرده و ادعای دموکراسی” دموکراسی سهم کارگر را هم می دهد”، واقعی نمی دانم. چون حقی که از طرفی به سرمایه دار برای در اختیار داشتن ابزار تولید اجتماعی مشروعیت بدهد، آن روی دیگر سلب حق کسانی است که برای بی حقوقی خود با این نظام مدام آشکار و پنهان در مبارزه هستند. بنابر این، پرچم شترگاوپلنگ دموکراسی، پرچم دو طبقه نیست، مال یک طبقه است. کارگر با موجودی مبهم در پشت (کوه قاف) مبارزه نمی کند، با نابرابری های جامعه موجود مبارزه می کند که مشهود هستند. تناقضات فرمول آزادی هم برای صاحب سرمایه و هم برای گورکن سرمایه، چنان آشکار است که احتیاج به توضیح بیشتری ندارد! این در حالی است که کمونیسم آستین ها را بالا زده تا به جنگ تضادهای جامعه طبقاتی برود و به سئوالات پیرامون چگونگی زوال شرایط استثمار و آزادی بشر پاسخ بدهد. اما بعکس استراتژی کمونیستی ما، دموکراسی وجود این تضادها را شرط لازم و ضرور دینامیسم رشد تولید اقتصادی و رشد جامعه مدنی می داند.
ماکسیمالیسم یا پراگماتیسم؟
روشنفکران جنبش دموکراسی خواهی، ما کمونیست ها را به این متهم می کنند که فقط طبق اصول ماکسیمالیسم- آرمان شهری ( ظاهراً ماکسیمالیست بودن و کوتاه نیامدن از حق انسان جرم است) و نه طبق اصول واقع گرایی- پراگماتیسم ( و پراگماتیسم نیز به ماکیاولیستی ترجمه می کنند) به جامعه و به کشورهای دموکراتیک و به “آرای توده ها در مورد این مفاهیم”، برخورد می کنیم! گویا به این خاطر است که ما قدر دموکراسی را ندانسته و به آن سخت گیر داده ایم. آنان چنین وانمود می کنند که اگر کسی منتقد طبقه حاکم کشورهای دموکراتیک باشد، لابد این یعنی مستقیم یا غیر مستقیم نزدیکی با رژیم های مانند طالبان، جمهوری اسلامی، ترکیه و غیره است! و با این وارونگی، هر نقد ما را به جنبش یاد شده، کمک به حکومت های اتوکرات و ترجیح دادن نظام حاکم بر افغانستان و ایران، بر نظام حاکم بر کشورهای فرانسه و انگلیس است. یا گویا ما فکر می کنیم که زندگی مردم کشورهای فرانسه و انگلیس بدتر از زندگی مردم افغانستان، ایران، ترکیه وغیره است. حتی از این هم فراتر رفته و می گویند: نقد دموکراسی بالاخره بخواهید، نخواهید منجر به اُتوکراسی می شود.
این قرائت وارونه از نقد ما به جنبش دموکراسی خواهی، بیشتر پروژه آگاهانه و شانتاژ نیروهای ضد کمونیست علیه هژمونی طبقه کارگر و نشان دهندۀ این واقعیت است که نامبردگان به هیچ پرنسیپی در این باب پایبند نیستند. در جواب ما می گوییم خیر، هر جایی لازم بوده این را متذکر شدیم که منظور ما از نقد جنبش دموکراسی خواهی، رفتن به فاز بالاتر از زندگی فعلی مردم فرانسه، انگلیس و امریکا است و نه عقب گرد به دوران اُتوکراسی و ماقبل نظام مدنی بورژوایی. موضوع این است که ما صرفاً برابری حقوقی شهروندان را کافی ندانسته، بلکه تلاش می کنیم تا آن عواملی که مانع برابری اقتصادی انسان است، با مبارزه ( ماکسیمالیستی) از بین ببریم. مشخص است پایه های مادی نقد ما به دموکراسی، روی دستآوردهای تاکنونی بشر و اساساً بر دوش جنبش طبقه کارگر کشورهای صنعتی مانند فرانسه و انگلیس و آمریکا استوار بوده؛ و ما به کمک دستآوردهای جنبش کمونیستی طبقه کارگر جهانی توانستیم به جای برسیم تا که هیچ توجیه ای برای تداوم نابرابری اقتصادی موجود و استثمار کارگران را از احدالناسی قبول نکنیم. به این خاطر، آزادی کمونیستی به مراتب بیشتر و پایبندی ما به آزادی های سیاسی و اجتماعی واقعی تر است. ما به مراتب بیشتر به آزادی های سیاسی و اجتماعی احتیاج داشته و به آنها متعهد هستیم. جامعه به کمک دستآوردهای جنبش کمونیستی به جایی رسیده تا افوق مردم برای ایجاد تحول بنبادین تر، که روزمره توسط دموکراسی به یاوه گوی هایی آرمان خواهانه بشر ترجمه و مسخ می شود، با موعظه های آنها کنار نگذاشته و تحمل شرایط موجود نداریم. نقد ما با جنبش دموکراسی خواهی دقیقاً این است که این جنبش، چه مستقیم و چه در لفافه، تبیین بورژوازی را قورت داده و پرچم مخالفت با کمونیسم بنام مستعار “مبارزه با ایدئولوژی توتالیتاریستی” بلند کرده است. این جای تاسف است که علاوه بر دموکرات ها، جریانات چپ مالیخولیایی نیز نه از زاویه این آزادیخواهی و تساوی طلبی جنبش کمونیستی طبقه کارگر، بلکه از زاویه طبقه حاکم به نقد ما نگاه می کنند.
مشکل دیگر من با فعالین جنبش دموکراسی خواهی این است که آنها کشورهای دمکراتیک غربی که دارای سلاح های اتمی هستند و طبقه حاکم بر این کشورها را دیکتاتور معرفی نمی کنند. این دقیقاً سیاست خاک پاشیدن به چشم نه تنها مردم این کشورها بلکه به چشم مردم جهان است که فقط حکومت های بی اهمیت و بی ریشه مانند قذافی در لیبی، صدام در عراق و کین اون در کره شمالی را، بانی تمام بد بختی های عالم و قلعه دیکتاتوری معرفی نمود در حالیکه جمعیت همه آنها یک سوم کشور آمریکا هم نمی شود. البته این ها با تبعیت از جناح راست این جنبش، فیدل کاسترو و کوبا هم به لیست دیکتاتورها افزوده اند!
اینجا باید پرسید دوستان محترم! مگر ما در این کشورهای دموکراتیک می توانیم آنچه مقدرات طبقه حاکم تعیین می کند را دور بزنیم و پا را از خط قرمز این طبقه خارج کنیم و سر از زندان در نیاوریم؟ خیر ابداً. پس لطفاً قناری را به نرخ بلبل به مردم نفروشید. شما با این موضع تان تنها مخالف هژمونی طبقه کارگر و مبلغ مشروعیت بخشیدن به هژمونی طبقه بورژوا هستید. پُز “من مخالف دیکتاتوری هستم” بخود گرفتن شما، و در عین حال هم نظر طبقه بورژوازی بودن و با او راه رفتن، سفسطه است. قهرمان “ضد دیکتاتور” اگر طبقه سرمایه دار حاکم کشورهای اروپایی و آمریکا را از لیست سایر دیکتاتورها، حذف کند، قهرمانی است مانند آن کسی که فقط می توانست دُم شیر بی سر و کوپال را ببرد. و انگهی مشکل روشنفکر دموکراسی خواه – شرقی – ضد کمونیست تنها این نیست که دیکتاتورهای اصلی دنیا یعنی طبقه حاکم سایر کشورهای سرمایه داری را دیکتاتوری قلمداد نمی کند، بلکه شرایط جامعه اروپا را هم آن طوری که برای کارگر هست، بی کم و کاست و طبقه حاکم را فرشته نجات ترسیم می کند. سهم این ها در به وجود آوردن صف کودکان قابلمه بدست گرسنه فلسطین را کتمان می کند.
دموکراسی به مثابه متحمل ترین شکل حکومت بورژوایی
گمان نمی کنم کسی منکر این حقیقت باشد که کشورهای دموکراتیک فرانسه، انگلیس و آمریکا مانند نوار غزه، سومالی، سوریه و… ویران شده و بی در و پیکر نیستند. پس اختلاف ما با طرفداران بورژوازی این کشورها بر سر این است از این حقیقت نسخۀ غیر طبقاتی بودن این جوامع را پیچیده و دوم؛ منکر این واقعیت بود که پس از انکشاف سرمایه داری در این کشورها، اساساً به یُمن مبارزه آزادی خواهانه طبقه کارگر و جنبش کمونیستی این درجه از رفاه عمومی و آزادی های نسبی فعالیت سیاسی به نظام این جوامع تحمیل شده است. با توجه به دست آوردهای این مبارزات، ما شاهد آزادی های مشروط و نسبی در این کشورها هستیم. اما بورژوازی این کشورها این آزادی های نسبی را به چه قیمت تحمل کرده است؟ به قیمت حفظ نهادهای سلطنت، کلیسا، پلیس، سیستم بانکی و به قیمت کنترل مالکیت خصوصی بر ابزار و وسائل تولید جمعی و چیدن بساط جنگ ها در کشورهای جهان سوم مانند سوریه و فلسطین امروز. طبق موازین طبقه بورژوای این جوامع، آزادی های نسبی در این کشورها تا جایی قابل دوام و قابل قبول هستند که نهاد سلطنت (شاه یا ملکه) و پارلمان سر جای خود باشد. همه ارکان و نهادهای بورژوازی، قوای سه گانه (مقننه، مجریه و قضائیه) در کنترل طبقه حاکم باشد، سیستم بانکی پول، نرخ سود و بهره و بازار سر جای خود باشد. حتی روزهای ملی و تاجگذاری های سلاطین باید سر جای خود باشند. در این صورت، بله مردم هم حق دارند هر چند گاهی در گوشه ای از خیابان اعتراض کرده و غُر بزنند که مثلاً چرا دولت حداقل دستمزد، بیمه بیکار و یا فلان و بهمان را کم و زیاد کرده است. حتی بر خلاف مردم کشورهای استبدادی که معمولاً در مواردی شعار مرگ بر دیکتاتور و درود بر این و آن می دهند، به یُمن مجاهدت میدیای آنها برای مهندسی افکار عمومی، اغلب مردم این حکومت ها را دیکتاتور ندانسته و اعتراضات در کشورهای دموکراتیک برای سرنگونی این حکومت ها نیست، بیشتر حالت خواهش و تمنا دارد. و فردای پس از تظاهرات، همه ساختارهای جامعه سرمایه داری سر جای خود مستقرند. اگر راننده اُتوبوس ساعت ۸ صبح سر کار حاضر نباشد، از ترس بیکاری و اخراج، بعضاً سر از کلنیک بیماری های روحی روانی در می آورد. به این قیمت است که در کشورهای دموکراتیک آزادی نسبی وجود دارد. چپ منگ، متابلیسم و ساختارهای این نظام را فهم نمی کند و طبقه بورژوا این کشورها را غیر دیکتاتوری می داند. او با نشخوار آنچه میدیای رسمی دیکتاتوری می خواند، تنها و فقط دیکتاتوری را به لیبی، عراق و ایران محدود کرده که در واقع آنها عوارض بساط دیکتاتورهای عظیم تر جهان امروز هستند. خلاصه هر انسانی که امروز مردم فلسطین را نگاه کند و این مدت رفتار حکومت های دموکراتیک و حمایت بی قید و شرط آنان از اسرائیل را شاهد بوده باشد؛ و هنوز فکر کند که یک سر سوزن حقانیت در جنبش دموکراسی خواهی وجود دارد، باید به صداقت و شرافت وی شک کرد. بی تردید باید عیار آزادی خواهی نیم بند و آبکی همچنین کسانی را افشاء نمود. با این اصاف، یا باید مانند دستگاه مذهب، اسلوب، عقل، منطق و خرد را تعطیل و کنار بگذاریم و فرض مان این باشد که بالاخره انسان گناه کار و مجرم است، و یا باید تلاش نمود تا راهی برای حل تضادهای طبقاتی این جوامع را هم پیدا کرد. بحث ما در مقیاس پیدا کردن راه حل جامعه بشری و نه تکریم سیستمی است که فقط به درد ده تا بیست در صد از انسان ها و آن هم، در تعدادی از کشورهای محدود در جهان می خورد.
الزاماً هر نقدی به دموکراسی وارد و معتبر نیست
مگر کسی تردید دارد که ما دموکراسی را بر اُتوکراسی، اریستوکراسی و حکومت الگاریشی ترجیح می دهیم؟ گفتن این ها از بدهییات و مفروضات است. اما از آنجایی که، مخالفان نقد کمونیستی ما به جامعه، از جمله به دموکراسی، استاد وارونه کردن محتوای موضوع هستند، باید مجدداً تاکید کنیم که واقعاً نقد به دموکراسی تنها از زاویه جنبش کمونیستی معتبر است و نه توسط گرایشات ارتجاعی که بخشاً خود دموکراسی به آنها پر و بال می دهد. برای ما این بدیهی و مفروض است که به نسبت تمام اشکال سنتی مانند اُتوکراسی، اریستوکراسی، الگاریشی و نهضت های مذهبی (اسلام سیاسی و غیره)، سیستم دموکراسی سر و گردنی از آنها بالاتر است. در مقایسه با نهادهای سنتی بورژوازی و حتی سرمایه داری مدرن مدل افسار گسیخته تاچریسم و ریگانیسم که خواهان کاهش دخالت دولت در امور کنترل تولید بودند؛ حکومت دموکراسی بر مردم، صد مرتبه ارجحیت دارد. فرق هست بین دموکراسی با گرایشی که مقتقد است که باید دولت در امور اقتصادی سرمایه داران مداخله نکند. زندگی مردم تحت حاکمیت حکومت سرمایه داری دموکراتیک به مراتب بهتر از زندگی تحت حاکمیت حکومت سرمایداری توسعه نیافته و بی قید و بند و برده وار است. یک لیبرالیست که معتقد است باید دولت هم تحت کنترل باشد، باید نظام سرمایه داری را ساماندهی و قابل کنترل و حسابرسی و قابل قبول کرد، منعطف تر از اُتوکراتی است که حتی این درجه از حق کارگر را به رسمی نمی شناسد. من در مقالات قبلی نیز مفصلاً توضیح داده ام که نقد تنها از زاویه آزادی خواهی کمونیستی است که می توان به جنبش های بورژوایی نقد انقلابی داشت. اگر بتوان یک روزی سوسیالیسم را جای متحقق کرد، باید بر شانه دست آوردهای بشر که یکی شان دموکراسی است، آن را متحقق نمود.
اما اصولی که بیشتر به قلمرو رابطه رفرم و انقلاب مربوط است را نباید در این روند فراموش کرد. و آن درک ماتریالیستی تاریخ این دست آوردها است که هیچ کدام محصول خودبخودی جنبش دموکراسی نبوده، بلکه، تماماً محصول نبرد انسان تحت ستم برای برابری واقعی بوده است. با این درک ماتریالیستی تاریخ، باید این نبرد برای رهایی را امروز ما ادامه داده و به سرنجام منطقی برسانیم. هم اکنون تحکیم دست آوردهای بشر در گرو ادامه این مبارزه علیه حکومت های دموکراتیک فعلی است. به این لحاظ هر مورد و هر ماده ای که امروز دمکراسی بعنوان حق حاشا ناپذیر انسان به رسمی می شناسند، تاریخاً حاصل تلاش انسان برابری طلب در یک زمان و یک جای مشخص است. مبارزینی برای بدست آوردنش، سر و صورت شان خون آلود شده، زندانی، جریمه، تهدید و از کار اخراج شدند. نمونه امروزی این مبارزه، تظاهرات مردم لندن علیه جنایات رژیم صهیونیستی درسال ۲۰۲۴ است که میدیای دموکراسی اکثراً آنها را سانسور و قیچی می کرد. مردم با اعتراض عظیم خود بالاخره توانستند تا آنها را مجبور به عقب نشینی و به پخش این اعتراضات وادار کنند. پس مساله اینطور نیست که این دموکراسی بوده که این دست آوردها را به مردم هدیه داده، یا فرش قرمز برای مبارزین پخش کرده، خیر، مردم زندان رفتند، بی کار شدند… . نمونه دیگر، تعرض مردم به ساختار جامعه بورژوایی، انقلاب اکتبر بود که داشت دنیا را به آن سوی دیگر متحول می کرد. اما برای اینکه دنیا ( حتی به سبک شوروی) کمونیستی نشود و به آن سوی دیگر نرود، سوسیال دموکراسی شروع به امتیاز دادن، رفاهیات و ایجاد فضای آزاد کرد. سوسیال دموکراسی متوجه شد که این هم بد نیست، چون اگر از سر و کول جامعه زباله، کثافت و افتضاح ببارد، سوسیال دموکراسی رشد نخواهد کرد. در حالیکه سرمایه داری مستلزم درجه ای از رشد، امنیت سرمایه و درجه ای از تامین قدرت خرید مردم است. هسته اصلی بحث من این است که سرمایه داری مانند هر نظام اجتماعی دیگر دارای گرایشات متعدد است. جنبش های دموکراسی خواهی- لیبرالیستی، ناسیونالیستی و راسیستی و طرفدار بازار آزاد که حد و مرزی برای دوشیدن نیروی کار طبقه کارگر به رسمی نمی شناسد؛ از دل خود بیرون داده است. دموکراسی ذاتاً قادر نیست دو گرایش دیگر نظامی که به آن تعلق دارد، برای همیشه و در همه نقاط جهان از دور خارج کند. مشکل این است در تحلیل نهایی با وجود حفظ نظام سرمایه داری، سوسیال دموکراسی یک روی سکه سرمایه داری، و روی دیگر آن، بازار آزاد و چیدن بساط دیکتاتوری در کشورهای دیگر مثل عربستان و مماشات با طالبان و جمهوری اسلامی. بالاخره نه سوسیال دموکراسی پول و بازار و استثمار از بین می برد و نه دیکتاتوری طبقه سرمایه دار را. یک نمونه کوچک برخورد سوسیال دموکراسی پس از پایان جنگ سرد به مساله پناهندگی است. طی این مدت یک تم اصلی انتخابات در کشورهای دموکراتیک، قول و قرار دادن برای جلوگیری از ورود پناهندگان کشورهای محروم جهان سوم به این کشورها است. پاس دادن معضل کسی به کسی دیگر، خارج کردن جامعه از شر رقابت و تناقضات سرمایه داری نیست، این ها مباحثی در حیطه آزادی و کمونیسم است.
کلام آخر. سلطه نظام سرمایه داری در هر مرحله از تاریخ و در هر کشوری کم تر و بیشتر به کمک یکی از گرایشات درون آن تامین می شود. در قرن ۲۱ مناسب ترین فرم حکومتی سرمایه دار مدرن، ساختار دموکراسی است. اما در مقام مقایسه آزادی و رهایی انسان به معنی اقتصادی کلمه، ساختار حکومت دموکراسی، ذاتاً متفاوت از سایر جنبش های بورژوایی نیست، بلکه خودش یکی از آنها است. مساله تا به آزادی اقتصادی انسان مربوط می شود، این تنها یک توهم لیبرالیستی است که گویا می توان هم سیستم بقای نظامی که کارگر و بورژوا تولید می کند را، نگاه داشت؛ و هم آن دو از نظر مادی برابر باشند. از همین رو، تمکین نکردن کارگر به مناسبت تولید سرمایه داری، بالقوه تمکین نکردن به دموکراسی نیز هست. در عین حال، تا زمانی که جنبش کمونیستی طبقه کارگر به یک نقطه می رسد که همه مسایل دموکراتیک جامعه حل شده باشد، وجود فشار جنبش لیبرالیستی به گرایشات افسار گسیخته سرمایه داری را باید به فال نیک گرفت. به این خاطر است که کسانی مثل منصور حکمت و لنین هر کدام با ظرفیت متفاوت خویش و در شرایط متفاوت، از این زاویه به نقد دموکراسی پرداخته؛ تا بدیل کمونیستی ارائه دهند. هیچ کدام از آنها منظورش از انتقاد به دموکراسی این نیست که جامعه مدنی نه، جامعه بدوی آری! شهرنشینی نه، زندگی قبیله ای آری. بی تردید دشمنان کمونیسم برای وارونه کردن و لوث کردن موضع، سعی می کنند که جوهر نقد ما را اینگونه وارونه تلقی نمایند. وارونه تلقی نمودن نقد کمونیستی به جامعه طبقاتی، از این پس هم جز حرفه روشنفکرانی خواهد بود که با کمونیسم مشکل دارند.



