
به زنگ میزند حواس
که جهان
در دستِ حرامزادگانِ دَجال است.
.
هی داروغه!
نیمه راه ماندهی مَغبون!
نخست به نیزار بیا،
اگر اهل رویا… راهت دادند،
بعد… رَدی از حضرتِ داوود
بلکه به دامنهها!
.
هی نیزنِ دَهر،
در هزارهی بادها!
باران را از بلوغِ آبیها بستان،
من درد از درد گرفته
در تنفسِ دریا دمیدهام.
.
یارا.. یارا…!
اینجا
چه مَرد و چه زن،
هم در ذکاوتِ زندگی
همیناند.
.
هی بی من از وحیِ واژهها!
نالهخوانانِ این همه خسته را
مولانایی نیست.
تنها من
راه به حلولِ تو دارم
تا حنجرهی مجروحِ مردمی
که در پستوی پنهانگی
پَریشانا… پَریشانا!






