
شاملو با واژه همچون موجودی که وجود فیزیکی دارد برخورد میکند. ابتدا آن را نگاه میکند تا رنگآمیزیاش را تشخیص دهد، بر آن دست میکشد، زبری و نرمی، پستی و بلندی و گرمای آن را لمس میکند. سپس آن را بو میکشد و آنگاه صدای آن را در تاریخ زبان پارسی با گوش جان میشنود.
این نوع برخورد با واژه را خود شاملو در مصاحبهای(۱) که با حریری داشته، در مورد سه واژه قناری، یاس و سوسن کاملا گویا توضیح میدهد:
«به شما میگویم قناری، قناری را ببینید. کلمه را بگذارید و بروید. حضور قناری را دریابید، خود آن پرنده را. با همه وجودتان حسش کنید. این قناری که من میگویم قاف و نون و چند تا حرف و حرکت نیست. یک معجزه حیات است. رنگش را با چشمهایتان بخورید. آوازش را با تمام جانتان گوش کنید. وقتی که میخواند، نتها را تماشا کنید که چهجور در گلوگاهش میتپد- تجسم عینی یک چیز حسی ـ و به آن شوری اندیشه کنید که تمامی جانش را در آوازش میگذارد. زیبایی خطوط این حجم زندهی پر شور را بسنجید تا به عمق ظرافت برسید و تازه همهاش این نیست. اینها همه نقطهی حرکت است تا از مجموع اینها به ژرفای مفهوم بیگناهی برسی. تا شفقت، درست در آنجایی که باید باشد، در سویدای قلبت بیدار شود و با تمام انسانیت در برابر کل این «جان موسیقی» به نماز بایستی.آنگاه من میگویم یاس. و شما باید تجربه قناری را درباره یاس تکرار کنید. یاس را ببینید، بوته یاس را و گلش را. عفاف سپید عطرش را و عذرایی معصومیت سپیدش را و جانتان به مفهوم عمیق و بزرگوار فروتنی دست پیدا کند. آنگاه میگویم سوسن. و باز همان تجربه تکرار میشود. ما انسانیم و جهان را بدین گونه تجربه میکنیم.من با چنین اشیایی سخن گفتهام تا نهاد دیوی را برملا کنم که پشت دریچه خانهات ایستاده است.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
و اگر شما حضور این اشیا را احساس نکنید، اگر از سطح کلمات پایین نیایید، از سیاهی این فضا به وحشت نخواهید افتاد و هشدار من باد هوا خواهدشد.»
به این دلیل، باور دارم با واکاوی واژه در شعر شاملو میتوان به برخی معانی نهفته در آنها راه یافت. شاملو در گفتگو با روزنامه رستاخیز، ششم آبان ۵۵، نیز که من آن را از کتاب «زندگی و شعر احمد شاملو» تعریف ع. پاشایی نقل میکنم، درباره کلمه (۲) میگوید:
«کلمه در شعر، مدینهای است که نظام تاریخ در آن مشهود است. حرفهی من زیستن در این مدینه است. من این مدینه را دوست دارم. از رصدخانه آن میتوانم نگاهی متفاوت به جهان داشتهباشم. جریان طبیعت را در آن ببینم. قوس و قزح عشق را نظاره کنم. رفت و آمدهای آدمی در کوچههای جهان را نظر اندازی کنم. طلوع و غروب انسان را نگران باشم.
من این حرفه را از نیما نیاموختهام اما نیما به من کمک کرد تا به این مدینه مهاجرت کنم. با این وصف من هم چون شما معتقدم که نیما در پشت سر ماست و روبروی ما نیست.»
قطرههای بلوغ از لمبرهای راه
از شعری که شاملو در سال ۱۳۳۰ به نام ۲۳ سروده شروع میکنم.
در ۲۳ تیر ۱۳۳۰ تظاهراتی در مناطق مرکزی تهران علیه شرکتهای نفت ایران و انگلیس بر پاشد که مناطق شاهآباد، سرچشمه، بهارستان و حوالی مجلس شورای ملی را در بر گرفت و با حمله وحشیانه پلیس که از پیش با چوب دستیهای بلند و سنگین آمادهبود، به درگیری کشیدهشد. با گسترش و شدت تظاهرات، تانکهای ارتش هم برای مقابله با تظاهرکنندگان وارد صحنه شدند. تعداد زیادی زخمی و چندین نفر کشته شدند، از جمله زنی به نام پروین یا پروانه که یک تانک از روی پاهای او رد شد. روزنامه اطلاعات در گزارشی که در ۲۴ تیرماه یعنی یک روز پس از این رویداد منتشر کرد، به شرح این تظاهرات پرداخت و از جمله از زنی که تانک از روی پاهای او عبور کرده، به نام خانم حسینی یاد میکند.
شعر شاملو با الهام از این رویداد سروده شده و اوج شعر زمانی است که به توصیف ردشدن تانک از روی پاهای آن زن میپردازد.
در قسمتی از این شعر بلند شاملو میسراید:
اما دختری که پا نداشته باشد
بر خاک دندانکروچهی دشمن
به زانو درنمیآید
شاملو در سال ۱۳۳۰ از واژه دندانکروچه در شعر استفاده میکند. شاملو با سرودن «بر خاک دندانکروچه دشمن» میخواهد همان صدایی را که با ردشدن تانک از روی استخوانهای پای آن دختر ایجاد میشود، به شعر منتقل کند و در خواننده همان حس و همان صدای خشن و وحشتناک و دلآشوب کننده ردشدن تانک از روی استخوانهای پا را به شعر درآورد. اینجاست آن شعبدهبازی که شاملو با واژه میکند. دندانکروچه خاک چه صدایی دارد؟ صدای رد شدن تانک از روی استخوانهای پای یک زن.
در مصرع بعدی میگوید «به زانو در نمیآید». دختری که پا نداشتهباشد، یعنی استخوانهای پایش خرد شدهباشد، زانو هم ندارد. اما شاملو در اینجا به زانو درآمدن را به معنای تسلیمشدن به کار میبرد. در مصرع قبلی از پایی میگوید که با صدایی همچون دندانکروچه خاک خرد شده و بعد، از زانو میگوید و این یعنی شعبدهبازی با واژه.
در شروع همین شعر ۲۳ میگوید:
بدن لخت خیابان
به بغل شهر افتاده بود
و قطرههای بلوغ
از لمبرهای راه
بالا میکشید
در تظاهرات، خیابان پیشزمینه و صحنه اصلی نبرد است. درست همان نقشی که در جنبش کنونی (پاییز ۱۴۰۱)، بازی میکند و کلیدواژه این پاره از شعر همان خیابان است که به بدن انسانی تشبیه شده که قطرههای بلوغ از لمبرهای آن بالا میرود. در تظاهرات خیابانی است که مردم به بلوغ میرسند و این قطرههای بلوغ از لمبرهای راه یا خیابان خود را به بالا میکشد. واژه لمبرها در اینجا هویت تازهای مییابد یعنی همان صحنه اصلی نبرد.
شعبده شاملو در استفاده از واژه لمبر بدن لخت خیابان و بغل شهر است. در پارهی بعدی میگوید:
خیابان برهنه
با سنگفرش دندانهای صدفاش
دهان گشود
دوباره به خیابان برمیگردد، اما این بار این سنگفرش خیابان است که دهان باز میکند انسانهایی را در خود فرو میکشد. حالا، استفاده از دندانهای صدف سنگفرش هویتی مرگزا به خیابان میدهد. آنان را که در خیابان از جایی در میآیند در خود فرو میکشد و میکشد. «سنگفرش دندانها» همان شعبده است. در پاره بعدی میگوید:
جوانه زندگیبخش مرگ
در رنگپریدگی شیارهای پیشانی شهر
«جوانه زندگیبخش مرگ» را شاملو میسازد تا آن را بر شیارهای پیشانی شهر نشان دهد. قصد ندارم بیش از این بر این شعر درنگ کنم، اما دریغم آمد از یک مورد دیگر در اینجا یاد نکنم.
«دعایی که شما زمزمه میکنید
تاریخ زندگانیست که مردهاند
و هنگامی نیز
که زنده بودهاند
خروس هیچ زندگی
در قلب دهکدهشان آواز
نداده بود.»
«خروس هیچ زندگی» و «قلب دهکدهشان» برساخته شاملوست. او با استفاده از همین چهار پنج واژه برای بیان مقصودی چنین انسانی و والا استفاده میکند. خروس و آواز خروس، نشانه روزی تازه، پرنشاط و فرحانگیز و او زندگی را همچون خروس توصیف میکند که در زندگی کسانی هیچگاه آواز نداده است، یعنی زندگانی که از پیش مردهاند.
از کباب گلوله تا کباب قناری
هنوز هم نمیتوانم از این شعر درگذرم، شاملو در پارهای دیگر از همین شعر ۲۳ وضعیتی را توصیف میکند که هر بندش یادآور جنبش کنونی در ایران است.
اما تو!
تو قلبت را بشوی
در بیغشی جام بلور یک باران،
تا بدانی
چهگونه
آنان
بر گورها که زیر هر انگشت پایشان
گشوده بود دهان
در انفجار بلوغشان
رقصیدند
چهگونه بر سنگفرش لج
پا کوبیدند
و اشتهای شجاعتشان
چهگونه
در ضیافت مرگی از پیش آگاه
کباب گلولهها را داغاداغ
با دندان دندههاشان بلعیدند…
باران واژهها و ترکیب واژههایی ساختهشده توسط شاملو در این بند از شعر، شگفتانگیز است:
« انفجار بلوغ»، « سنگفرش لج»، «اشتهای شجاعت»، «مرگی از پیش آگاه»، «کباب گلولهها»، « داغا داغ»، «دندان دندهها».
«داغا داغ» را شاملو چگونه کشف کردهاست؟ گلوله داغی که بدن را میشکافد و دندهها را کباب میکند. شاملو از کباب گلوله (دنده) در سال ۱۳۳۰ در حکومت شاهنشاهی به «کباب قناری» در سال ۵۸ برای توصیف پلشتی و ابتذال حکومت اسلامی در همان چند ماه ابتدایی استقرارش میرسد.
سفری ۲۸ ساله از ستم به ستمی که حالا روی دیگری هم دارد: پلشتی و ابتذال. از کباب گلوله (دنده) تا کباب قناری. بر این ملت چهها رفتهاست؟
سالهای یاس و شکست و شعر زمستان اخوان، اوایل دهه چهل و اصلاحات شاه و شعر «با چشمها. . .» که شاملو به همین مناسبت سروده، شکوه سیاهکل وسال ۵۰. و شعر شاملو که به صورت پرچم این مبارزه، و ستایش رزمندگان آن درآمد و خط خونین خود را بر صحنه آسمان کشورمان جاودانه کرد. از زندان قزل قلعه، زندان قصر و کمیته مشترک و زندان اوین. شرح پاهای شرحه شرحه و تازیانه و درفش. آنگاه انقلاب و زنگ تفریحی که تنها دو سال بهدرازا کشید و دوباره سرکوب و اعدام. اما شاملو تنها کمتر از شش ماه پس از این انقلاب، شعر در این بنبست را سروده و آنجا از کباب قناری بر آتش و سوسن و یاس سخن گفت. به این شعر باز خواهیم گشت.
شاملو که خود صیاد مروارید واژه است به خوبی میداند به گفته فروغ «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد» هم از اینروست که شراع بر دریا میکشد. برای دفاع از شعرش و برای دفاع از نیما که محجوب و گوشه گیر است، تنها و یک تنه میجنگد و از هیچ کس ترسی به خود راه نمیدهد.
«شعری که زندگی است» مینویسد
حال آنکه من
بهشخصه
زمانی
همراه شعر خویش
هم دوش شن چوی کرهای
جنگ کردهام.
یک بار هم «حمیدی» شاعر را
در چند سال پیش
بر دار شعر خویشتن
آونگ کردهام
آلاچیقهایی که صد سال
در شعر زخم قلب آبایی که در ترکمنصحرا و به سال ۱۳۳۰ سروده شده، شعر اینگونه پایان مییابد:
«بین شما کدام
صیقل میدهد
سلاح آبایی را
برای روز انتقام؟»
واژه «صیقل»، کلیدواژه این شعر نسبتا بلند است. با واژه صیقل دادن سلاح آبایی است که شعر به پایان میرسد، اما صیقل دادن سلاح آبایی هر چند که در پایان شعر آمده ، اما چیزی از آغاز و ادامه را در خود دارد. ادامه مبارزهای که آبایی نشانگر آن است. شاملو در شرح نسبتا مفصلی که بر این شعر نوشته، توضیح میدهد که زمانی را برای کار و زندگی به ترکمنصحرا رفته بوده. شبی را در اوبه ترکمنی و در کنار آتش به سر برده. دختر ترکمنی هم نشسته و با نگاه به چشمان دخترک ترکمن است که این شعر زاده میشود.
دختران دشت
دختران انتظار
دختران امید تنگ
در دشت بیکران
و آرزوهای بیکران
در خلقهای تنگ
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیقهایی که صد سال
در همین شروع شعر با واژههایی محدود اما سراسر زندگی، تصویری از زندگی دختر ترکمن ساخته میشود که گویی تاریخ زنان همه قبیلهها و عشیرههاست. شعبدهبازی با واژه اینجا هم آشکار میشود: «خلقهای تنگ»، « آلاچیقهایی که صد سال» بند بعدی شعر هم اعجاز واژه است:
دختران عشقهای دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی
دختران روز
بیخستگی دویدن
شب سرشکستگی
«این شب سرشکستگی» اشاره به ستمی است که هزاران سال است بر زن میرود.
«روز سکوت و کار»
و سرانجام «شب سرشکستگی». آیا این شب سرشکستگی همان سرکوبشدن تمامی نیازهای عاطفی و بویژه جنسی زنان در جوامع مردسالار نیست؟ این سرشکستگی را تنها با ناکام ماندن چنین نیازهایی میتوان توضیح داد.
چخماقها کنار فتیلهها بیطاقتاند
در شعر «نگاه کن» که تاریخ ۱۳۳۴ را دارد و طبعا پس از کودتای ۲۸ مرداد نوشتهشده، از سال بد سخن میگوید. سال سکوت و درد که پس از کودتا میآید. اما تمامی شعر، تنها در این سه سطر کوتاه به اوج میرسد:
«سال اشک پوری،
سال خون مرتضی،
سال کبیسه»
در این سه مصرع که تنها از هشت واژه تشکیل شده، یک تاریخ نهفته است. شاملو در این شعر از شکست جنبش سخن میگوید، اما در همان زمان با آوردن این سه مصرع، شکوه و بزرگی انسان را پاس میدارد.
شعر «عشق عمومی» به تاریخ ۱۳۳۴ شعری است بسیار ساده، روان و خوشخوان. همچنان که خواندن شعر به آرامی پیش میرود، یکبار دیگر شعبدهبازی شاملو با واژه، خواننده را میخکوب میکند.
«من درد مشترکم، مرا فریاد کن»
جملهای که سالیان است زبانزد عام و خاص گشته و بسیاری از کسانی هم که با شعر نو و شاملو آشنایی چندان ندارند، آنرا زمزمه میکنند و یا فریاد میکشند. من درد مشترکم، مرا فریاد کن، دیگر پارهای از یک شعر نیست، حیاتی مستقل از شعر و شاعر برای خود پیدا کرده و هر زمان و هر کجا که انسان از درد سخن میگوید، خود را تکرار میکند. (بدیهی است که از زبان فارسی سخن میگویم)
اتفاقا در همین شعر عشق عمومی، دو پاره شعری دیگر هم هست که حیات مستقلی پیدا کردهاند، آنجا که میگوید «زیرا که مردگان این سال، عاشقترین زندگان بودند» و پارهای که در پایان شعر به فریاد در میآید، « زیرا که من ریشههای تو را دریافتهام». شاملو در همین سال شعر بسیار روان و آرام دیگری هم سروده است. با عنوان تو را دوست میدارم. پاره ای از این شعر چنین است
«طرف ما شب نیست
چخماقها کنار فتیلهها بیطاقتاند»
واژه «چخماق»، انگار از قرنها پیش به یادگار مانده تا خود را در این شعر نو کند. از شعلهور شدن آتش مبارزه سخن میگوید بیآنکه به آن کوچکترین اشارهای کرده باشد و شعر با این مصرع پایان میگیرد:
«من تو را دوست میدارم
و شب از ظلمت خود وحشت میکند»
آیا برای عشق تواناییای بیش از این میتوان انتظار داشت که شب از ظلمت خود وحشت کند؟ در شعر از «از عموهایت» که برای پسر کوچکش سیاوش سروده، هر مصرع را با یک «نه به خاطر» شروع میکند و با یک «بهخاطر» میبندد. در این شعر « نه به خاطر» هشت بار و «بهخاطر» بیست بار تکرار شده اما اوج این « بهخاطرها» پایانبندی شعر است که از خاطره یک دوست، یک مبارز و یک عمو سخن میگوید:
«بهخاطر تو
بهخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک
به یادآر
عموهایت را میگویم
از مرتضی سخن میگویم»
مرتضی را به عموی همه فرزندان مبارزین این کشور برمی کشد.
در آوار خونین گرگ و میش
به «سرود ابراهیم درآتش» می رسیم. از همان سطر آغازین شعر شروع میکنیم: «در آوار خونین گرگ و میش» شاملو می خواهد بگوید، سپیده دمان است اما به جای آن با استفاده از چهار واژه آوار، خونین، گرگ و میش، یک قصه می گوید. تاریخ می گوید، حماسه می سراید، فقط و فقط با چهار واژه.
هنگام سپیدهدمان، یعنی زمانی که روز در حال آغازشدن است و شب و تیرگی و سیاهی رو به پایان است.
انگار نوید صلح و آشتی میدهد. سپیدی آسمان به سرخی میگراید و تابلوی نقاشی آبستره طبیعت، چشم را نوازش میدهد. اما در همین سپیده دمان، در گوشهای پرت از جهان، در میدان تیر چیتگر تهران، انسانی تیرباران میشود.
حالا سپیدهدمان همچون آواری بر سر شاعر فرو میریزد. حالا سپیده دمان بشارت ویرانی است، شیپور مرگی حماسی به صدا درآمده و برسر شاعر آوار میشود. و شاملو همه اینها را با یک واژه «آوار» بیان میکند.
حالا به «خونین» میرسیم. او سرخی فلق را به رنگ خون میبیند. خونی که از بدن آنکه تیرباران شده، به صحنه آسمان سپیدهدمان شتک میزند و تابلو را به رنگ خون درمیآورد. صدای شرشر باران خون از ناودان آسمان. سپیدهدمانی خونین.
واژه سوم: گرگ و میش.
هوای گرگ و میش به زمانی اطلاق میشود که هوا هنوز روشن نشده و مثلا چوپان، گرگ و میش را از هم تشخیص نمیدهد. اما شاملو در اینجا از گرگ ومیش، آگاهانه چنان استفاده میکند که، سبعیت گرگ را در مقابل معصومیت میش برجسته کند. سبعیت رژیمی خودکامه که جوانی معصوم را تیرباران میکند. حالا گرگ و میش فراتر از معنی اصطلاحی خود میرود و باری فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مییابد.
گرگ، میش را پاره میکند و انسانی با رگبار تیر رژیمی ستمگر و گرگ صفت در خون خود میغلطد. گرگ و میش به واژهای افشاگر بدل میشود، که همچون سیلی بر صورت آن رژیم ستمگر گرگ صفت فرود میآید. شعبدهباز واژه. در همین شعر«سرود ابراهیم در آتش» میتوان دهها واژه دیگر یافت که همین نقش را بازی میکنند.
من تنها نمونهوار چند تایی را انتخاب کردهام، واژه «نه ، آیا نه، یکی نه، بسنده بود که سرنوشت تو را رقم زند» اینجا نه به واژهای بدل میشود که تمامی سیستم ستمشاهی را نفی میکند. نه به اقتدار، نه به نبود آزادی، نه به زندگی معمولی، نه به استثمار و نه به آنچه که جوانان دهه پنجاه را واداشت تا سلاح به دست به جنگ رژیمی بروند که در نفی هرگونه آزادی، در حزب رستاخیز خلاصه شد. نه ای که بیشتر نع است. نه، تف می شود به صورت بت، نه اسلحه میشود در دست چریک، نه تبدیل میشود به مقاومت بر تخت شکنجه ساواک، نه زندانیای می شود که آزادی را به لبان برآماسیده، گل سرخی پرتاب میکند. و او تنها فریاد زد نه تا از فرو رفتن دم زند.
شاملو در توصیف این شخصیت ترکیبی از سه واژه را اختراع میکند، « شیرآهن کوه». وارد معنای هریک از این واژهها نمیشوم، اما خود ترکیب همین سه واژه، همان شعبده بازی با واژه است.
پاره ای از شعر را با هم بخوانیم:
«من بینوا بندگکی سربهراه نبودم و راهِ بهشتِ مینوی من بُز روِ طوع و خاکساری نبود:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست شایستهی آفرینندهیی که نواله ناگزیر را گردن کج نمیکند.»
شاعر واژه «بندگک» را میسازد تا حقارت هرچه بیشتر آنکه به بندگی گردن مینهد را افشا کند. «بزرو» هم ساخته شاملوست درشعر. «بزرو» به کور راهی در نواحی کوهستانی اطلاق میشود که با عبور متوالی بز ایجاد شده. شاملو آگاهانه از واژه «بزرو» استفاده کرده تا راه انسانی را که تن به بندگی نمیدهد، ازآنان که گوسفندوار از «بز روی» عبور میکنند که به طوع و خاکساری ختم میشود، جدا کردهباشد. همین واژه « نواله ناگزیر» هم ساخته شاعر است.
با عقیق و سبزه و آینه
شعر محاق که به غلامحسین ساعدی تقدیم شده، تاریخ نهم آبان ۱۳۵۱ را دارد. ابتدا لازم میدانم دو توضیح کوتاه درباره این شعر بنویسم.
یک: در آن سالها فرودگاه کوچکی در جنوب غربی تهران به نام قلعه مرغی وجود داشت که متعلق به نیروی هوایی بود. خانههای مسکونی زیادی هم در مجاورت این فرودگاه وجود داشت که در تعدادی از آنها، کفتربازهای جنوب تهران زندگی میکردند. گویا این کبوترها به هنگام برخاستن یا فرود هواپیماها که در ارتفاع کم پرواز میکردند، آنها را دچار سانحه میکردند. چنین تشخیص دادهشد که علت این سوانح رفتن کبوترها در موتور این هواپیماها است که عموما هم نظامی بودند. شاه پس از شنیدن این خبر دستور ممنوعیت کفتربازی را صادر کرد.
دو: من بارها این شعر را خوانده بودم اما نمیدانستم که چرا شاعر باید در اول ماه قمری که ماه در میآید با عقیق و سبزه و آینه بهدست به پشت بام برود. به یاد دارم که مادرم شب اول هر ماه قمری با کاسهای از آب و آینهای در دست به پشتبام خانه میرفت. به آب نگاه میکرد. خود را در آینه مینگریست و سپس به دنبال ماه در آسمان میگشت. همین قدر میتوانم اشاره کنم که این سنتی قدیمی باید بوده باشد و ستایش از زیبایی زن.
پس وقتی شاملو در آغاز شعر میگوید
«به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
اشاره به این باور سنتی دارد. درپاره بعدی میگوید:
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
داسی سرد، همان فرمان همایونی است که پرواز کبوتران را ممنوع کرد. اما در اینجا هم شاملو با واژه شعبده میکند.
در آغاز شعر از ماه سخن میگوید و ماه نو، همان هلال اول ماه است که شباهتی به داس دارد.
و گزمهگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.
پاسبانها دسته دسته و گروه گروه، رهسپار پشت بامها و راه پلهها شدند و شمشیر در کبوتران کشیدند و به جلب و دستگیری کفتر بازان پرداختند. صحنه نبرد به پشتبامها کشیدهشد.
چندی بعد صحنه نبرد تغییر کرد. این بار پاسبانها را به سینماها گسیل کردند تا هر کسی را که هنگام نواختن سرود شاهنشاهی از جا برنخیزد زیر باتومهای خود بگیرند.
طنز تاریخ اینکه چند سالی پس از انقلاب، رژیم جمهوری اسلامی هم برای جمعآوری دیشها و آنتنهای ماهوارهای نیروهای سرکوبگر خود را به پشت بامها فرستاد. و پشت بامها و راهپلهها دوباره به صحنه نبرد بدل شدند.
چرا میگوید داسی سرد؟ مراد شاملو در اینجا از سردی، بیتفاوتی، بیعاطفگی و بیاحساسی داس است که همه چیز را درو میکند. شاملو در شعرهای دیگر خویش نیز از سردی و سرما به همین مفهوم استفاده کرده است. اما اعجاز واژه یک بار دیگر در پایانبندی شعر روی میدهد.
«ماه برنیامد»
حالا رابطه این بند با عنوان شعر «محاق» روشن میشود. محاق را در فرهنگ واژههای فارسی، دو سه شب پایانی ماه قمری و پیش از برآمدن ماه نو معنی کردهاند. شبهایی تاریک که از پس آنها ماه نو برمیآید. اما پس از این محاق، در شعر شاملو، ماه بر نمیآید. محاقی دائمی.
ماه میلیونها سال است که بر اساس نظم و قوانین حاکم بر کیهان، برمیآید. شاملو ماه را همچون موجودی اندیشمند به شمار میآورد که شرم دارد به زمینی برآید که در آن گزمهگان شمشیر در کبوتران نهادند و حتی شرم دارد که زمین را روشن کند تا جهانیان این فاجعه را ببینند. واژه برنیامدن ماه، خود تمامی فاجعه است. تنها یکی واژه توانایی بیان فاجعه را دارد.
تنها توفان، کودکان ناهمگون می زاید
شعر خطابه تدفین که تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۴ را دارد. بندبند شعر حکایت از ستایش شاملو از رزمندگان مبارزه مسلحانه سالهای پنجاه دارد:
تنها توفان، کودکان ناهمگون می زاید
این کودکان ناهمگون کیانند؟ همان انسانهای مبارزی که شاملو به ستایش آنها میپردازد. آنها همگون کودکان دیگر نیستند، چراکه زاده توفانند و تنها در زمانه توفانی است که این چنین کودکانی که حالا بزرگ شدهاند، زاده میشوند.
در شرایط عادی، کودکان همگون زاده میشوند. کودکان ناهمگون، شعبده شاملو با واژه است. در پاره بعدی میسراید:
کاشفان چشمه، کاشفان فروتن شوکران
در یونان باستان و در زمان جمهوریها و دموکراسیهای آتنی، اگر فردی که دارای حق شهروندی آتن بود، به اعدام محکوم میشد، وسیله کشتن خود را، خود انتخاب می کرد. به همین دلیل مثلا به جای به دار کشیده شدن و یا سوزانده شدن در آتش و … میخواست که با خوردن سم بمیرد. سم گیاهی بسیار قوی که شوکران نام داشت. شوکران آنقدر قوی بود که به فاصله چند دقیقه نوشنده خود را میکشت. شوکران در تاریخ با نام سقراط گره خورده است. سقراط به دلیل نپذیرفتن و انکار برخی از خدایان یونان باستان به اعدام محکوم شدهبود و دادگاه به پاس احترام به او، انتخاب وسیله کشته شدنش را به خود وی واگذار کرد.
شاملو از واژه شوکران، آگاهانه انتخابکردن آن را مد نظر قرار دارد. در زمانهای که یک رزمنده، با آگاهی به پیشواز مرگ میرود. شاملو اما در شعر دیگری همین مفهوم را به گونهای صریحتر مکتوب میکند: « آنان به چرا مرگ خود آگاهانند» اما چرا شاملو آنان را کاشفان شوکران مینامد؟ پس از سقراط در یونان باستان، رد و نشانی در تاریخ، حداقل به صورت مکتوب از شوکران نمییابیم. آنان در واقع کاشفان شوکران در دنیای معاصرند. چرا آنان را کاشفان شوکران مینامند؟ زیرا آنان با کشف سیانور (که هنگام مواجهه با خطر رودررویی با ساواک و از بیم زنده دستگیر شدن کپسولی از سیانور را زیر زبان خود نگه می داشتند)، همان کارکرد شوکران را از آن، دوباره زنده میکنند و شایسته است که کاشفان شوکران خوانده شوند.
اما چرا فروتن؟ شاملو فروتنی این رزمندگان را در عین تواناییهایشان میستاید. در شعر دیگری که به احمد زیبرم تقدیم شده نیز میگوید:
«نگاه کن. چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک میشکند. رخسارهای که توفانش مسخ نیارست کرد.»
در بند بعدی شعر، آنان را چنین خطاب میکند:
«شعبدهبازان لبخند، در شبکلاه درد»
یکی از شگردهای شعبدهبازان آن است که دست در کلاهی که ظاهرا چیزی در آن نیست میکنند (و این را به تماشاگران نشان میدهند) و مثلا تخم مرغی یا کبوتری بیرون میآورند و کبوتر را هم پرواز میدهند.
شاملو اینان را شعبدهبازانی میداند که از درون کلاه درد، نه تخم مرغ و یا کبوتر، بلکه لبخند بیرون میآورند. شاملو خود شعبدهباز واژه است و آنان شعبدهباز لبخند. کدام شعبدهبازی میتواند از درون کلاهی لبالب از درد، لبخند بیرون آورد، و این تنها میتواند برساخته کسی باشد که خود استاد شعبده بازی واژه است.
شعر اینگونه به پایان میرسد:
در برابر تندر میایستند
خانه را روشن میکنند
و میمیرند
این پاره از شعر نیاز به توضیحی کوتاه دارد. چه رابطهای بین در برابر تندر ایستادن و خانه را روشن کردن وجود دارد؟
چگونه اگر کسی در برابر تندر بایستد خانه را روشن میکند؟
همه میدانیم که به هنگام رعد و برق (تندر)، اگر بار الکتریسیته ابرها بسیار بالا باشد، برقی که میزند، میتواند در سطح کره زمین مثلا به درختان جنگلی متصل و باعث آتشسوزی شود. همینطور میتواند به بالای ساختمانی مرتفع اتصال پیدا کند و باعث آتشگرفتن ساختمان شود.
در اواخر قرن هجدهم، بنجامین فرانکلین که فیزیکدان بود و بعدا رئیس جمهوری آمریکا شد، برقگیر را اختراع کرد. برقگیر، میله آهنی بلندی بود که بر بالای ساختمانهای مرتفع نصب میکردند تا هنگام رعد و برق شدید، برق را به خود منتقل کرده و از طریق کابلی که به زیر زمین کشیده میشد (سیم ارث) میتوانست مانع آتش سوزی ساختمان بلند شود.
تصور کنید که کسی ( یک چریک) در بالای ساختمان بلندی قرار گرفته، دست خود را بصورت مشت بلند کرده تا جسم و جانش همچون برقگیر عمل کند و مانع آتش گرفتن ساختمان شود.
اما او با این کار، خود را به آتش میکشد. پس او با ایستادن در برابر تندر، موجب آتشگرفتن جسم و جان خویش میشود و همین آتش است که خانه را روشن میکند. در شعر، پس از خانه را روشن کردن، بلافاصله «میمیرد» آمدهاست. وقتی جسم و جان کسی آتش گرفت، به خاکستر بدل میشود، یعنی میمیرد.
شاملو با استفاده از سه فعل در برابر تندر ایستادن خانه را روشنکردن و مردن، حماسه دیگری میسازد. حماسهای که تنها با آگاهی او از بهکار بردن شعبدهوار واژه ساخته میشود. حماسهای تنها با سه فعل.
زاده شدن بر نیزه تاریک
شعر شکاف که تاریخ ۱۳۵۴ را دارد و در اعدام خسرو گلسرخی سروده شده. شعر اینگونه آغاز میشود:
زاده شدن
بر نیزه تاریک
همچون میلاد گشوده زخمی
من در معنی و درک این شعر مشکل داشتم. زادهشدن بر نیزه تاریک به چه معناست؟ برای دانستن معنی نیزه تاریک به فرهنگهای مختلف فارسی رجوع کردم و چیزی نیافتم. در دیکشنری کمبریج هم برای ترکیب Dark Spear که برگردان انگلیسی نیزه تاریک است، چیزی نیافتم.
در ویکی پدیای انگلیسی، زمانی که Darkspear نوشتم چنین آمد، Born Upon Dark Spear. که ترجمه دقیق انگلیسی زاده شدن بر نیزه تاریک است. در توضیح Upon Dark Spear Born آمدهبود: عنوان کتابی است از جیسون بابک محقق. یک ایرانی که در آمریکا بزرگ شده، فلسفه و ادبیات خوانده و در دانشگاه های آمریکا ادبیات تطبیقی و نقد ادبی تدریس میکند و اکنون در دانشگاه مالاگا در اسپانیا به تدریس مشغول است. کتاب (چاپ ۲۰۱۵) ترجمه منتخبی از اشعار شاملوست.اما در این کتاب نیز هیچ توضیحی در مورد معنای Born Upon Darkspear نداده. آقای محقق این پاره از شعر شاملو را برای عنوان کتابش انتخاب کرده. طرح روی جلد کتاب هم تندیسی از جنگجویی قدیمی را با کلاهخود و زره و سرنیزه نشان میدهد. اما مترجم در مقدمهای سهچهار صفحهای که بر کتاب خود نوشته، در مورد شاملو و شناخت و درک شاملو سنگ تمام گذاشته. من تاکنون در هیچ کدام از شرحهایی که بر ترجمه شعر شاملو نوشته شده، چنین عمق، زیبایی و درک زیباییشناسانهای را ندیدهام. از آنجا که این چند صفحه مقدمه نثر بسیار سنگین و زیباشناسانهای دارد، من در خودم توان ترجمه آن را ندیدم، که اگر جز این بود میتوانست به عنوان مقدمه همین تحقیق آورده شود، جا دارد که مترجم علاقهمند و توانایی، آن را به فارسی برگرداند. مترجم در هیچکدام از شعرها نه تاریخ ذکر کرده و نه مناسبت سرودهشدن و یا تقدیمشدن شعر را به کسی. شاید به نظر مترجم نیازی به این کار نبودهاست.
اما آنچه که من از این پاره آغازین شعر دریافتم را میتوانم چنین خلاصه کنم:
در نبردها، زمانی که نیزه جنگاوری، گوشت تن هماورد خود را میشکافد، زخمی گشوده بر تن ظاهر میشود. همچون میلاد گشوده زخمی. پس زاده شدن بر نیزه تاریک تنها وقتی معنی میدهد که با ادامه شعر در مصرع بعدی یعنی همچون میلاد گشوده زخمی خوانده شود. شاملو با استفاده از چنین توصیفاتی میخواسته از کسانی بگوید که در حین نبرد و در چکاچاک نیزهها و شمشیرها و با زخمی که نیزه بر تن وارد میکند، زاده میشوند. یعنی تولد در میدان نبرد. بازتاب اعدام خسرو گلسرخی در ذهن شاملو چنین تصویری به دست میدهد. تصویری غریب اما حماسی. تصویری در نگاه اول گنگ، اما بسیار گویا انگار که با گشوده شدن زخمی، فرزندی از آن بدنیا میآید. همانگونه که با گشوده شدن رحم مادر، نوزادی زاده میشود. توضیحی شاید نهچندان ضروری درباره خوانش بندی از این شعر.
در مجموعه اشعار شاملو چاپ انتشارات نگاه در سال ۱۳۸۳ که مورد استفاده من است، این بند: «همچون میلاد گشودهء زخمی» ثبت شده. میلاد، گشوده و بسته ندارد، بلکه این زخم است که میتواند گشوده و یا بسته باشد. پس خوانش درست این شعر باید «همچون میلاد گشودهزخمی» باشد. یعنی گشوده به عنوان صفتی برای زخم خوانده شود.
در این بنبست
این شعر مشهورتر از آن است که نیازی به شرح من داشتهباشد. هر پاره و جملهای از این شعر زبانزد بسیاری از مردم شدهاست. از همان مصرع آغازین که میگوید دهانت را میبویند تا سطر پایانی آن که «خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد». به راستی که هر پاره از این شعر، شگفتی هر خوانندهای برمیانگیزد. من تنها به اهمیت و پرمعنا بودن چند واژه در این شعر میپردازم.
این شعر بیانگر درک شاملو از موقعیت برآمده از انقلاب، تنها چند ماه پس از این رویداد است. شاملو نه تحلیلگر اجتماعی – اقتصادی است و نه نظریهپرداز سیاسی. او فقط یک شاعر است و با شاخکهای حساس هنریاش، جهان اطرافش را بو میکشد، لمس میکند و حس میکند و آنگاه واژهها از ذهن خلاقش سرازیر میشوند. بندبند این شعر نشان از آوار فاجعهای دارد که بر این سرزمین در حال خراب شدن است.
آبدانههای چرکی باران تابستانی
شاملو چند ماه پیش از سرودن شعر بنبست یعنی اردیبهشت ۱۳۵۸، یعنی تنها دو ماه پس از انقلاب ۵۷، شعر صبح را سروده. شور و شوق پیروزی انقلاب را در همهجا و در کوچه و خیابان میبینی. انگار که از ستم هزارانساله رستهای و بر سرنوشت خویش حاکم. خلاء حاکمیت را در همهجا احساس میکنی، بهار آزادی فرا رسیده. اما شاملو ورای این صبح آزادی، در ساعت پنج صبح روزی از اردیبهشت ماه سال ۵۸ و به هنگامی که باران میبارد، تصویری به دست میدهد، که از عمق فاجعه در راه خبر میدهد.
ولرم و
کاهلانه
آبدانههای چرکی باران تابستانی
بر برگهای بیعشوه ختمی
به ساعت پنج صبح
قطرات باران را همچون آبدانههای چرکی میبیند که از برگهای ختمی سرازیر میشوند. اینجا صحبت از باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، نیست. حتی برگهای ختمی هم بی عشوهاند. فاقد زیباییاند، انگار رگ حیات در وجودشان جاری نیست. مردهاند. و چرا ولرم و کاهلانه؟ دانههای باران معمولا سردند و به تندی میبارند. اما آبدانههای چرکی، ولرمند و به سختی بر سطح پوست حرکت میکنند. ولرم و کاهلانه در اینجا اینگونه معنی میدهد.
اما چرا شاعر در اردیبهشتماه یعنی بهار، از باران تابستانی سخن میگوید. باران بهاری فرحانگیز است و به قول خود شاملو در شعر «باران را بگو» بازیگوشانه میبارد. اما در تابستان، نابههنگام است و کسالتآور. آبدانههای چرکی را تنها میتوان با باران تابستانی توضیح داد و نه باران بهاری.
شاملو خود شرح گویایی(۴) بر این شعر نوشتهاست:
«بگذارید برایتان خاطرهای نقل کنم. اواخر سال ۵۷ که من تنها به ایران برگشتم، مدتی را در خانهی پاشایی ماندم. یک روز در اوایل اردیبهشت ۵۸ پیش از روشنشدن هوا، چند لحظهای باران درشتی بارید که صدای برخورد قطرههای پراکندهاش روی شیروانی خانه مجاور، مرا با شعری از خواب پراند. چراغ کنار تختخواب را روشن کردم و شعر را در یک لحظه نوشتم. پاشایی که در اتاق مجاور خوابیدهبود، با روشنشدن چراغ پا شد و به تصور اینکه شاید من احتیاج به چیزی داشتهباشم، خودش را رساند و درست لحظهای رسید که من تاریخ شعر را مینوشتم: ۲ اردیبهشت ۵۸ ….»
شاملو با شاخکهای حسیاش، میبیند آنچه را که دارد در پیش میآید. وقتی میگوید:
و گلگون کفنان
به خستگی
در گور
گرده تعویض میکنند
خلاء حاکمیت که به شهیدان رخصت میدهد تا با از این دنده به آن دنده غلتیدن، خستگی در کنند و پس آنگاه جای خود را به هزاران شهیدی دهند که در کشتار سالهای شصت و بویژه سال ۶۷ روانه گورستانها شدند تا جای شهدای قدیمی را بگیرند و بگذارند آنها کمی استراحت کنند. آبدانههای چرکی باران تابستانی، همان شعبدهبازی واژه است.
پچپچه سپیدار و صنوبر
شعر شبانه از مجموعه مرثیههای خاک به تاریخ اردیبهشت ۱۳۴۸. من فکر میکنم پاره آغازین این شعر، رازی را در خود دارد که کمتر کسی توجه میکند. در جامعه دو فضای کاملا متفاوت، بر وضعیت فرهنگی و وضعیت سیاسی حاکم است.
نشریات و جنگهای ادبی- هنری بسیاری منتشر میشوند. شاملو خود خوشه را منتشر میکند که از مجلههای ادبی و هنری شاخص آن دوران است. نه تنها در تهران، که در شهرستانها هم جنگهای ادبی زیادی منتشر میشود. اما شرایط سیاسی جامعه برعکس است. کوچکترین فعالیت سیاسی توسط ساواک و تشکیلات امنیتی در نطفه خفه میشود. ساواک در همهجا حضور دارد. در همین سال هوشنگ گلشیری در داستان کوتاهی با نام «مردی با کراوات سرخ» که در یکی از جنگهای ادبی منتشر میشود، چنین فضایی را ترسیم میکند. در چنین شرایط دشواری است که روشنفکران و آگاهان سیاسی جامعه برای برونرفت از این بنبست به فکر چارهای هستند. محافل زیادی در تهران و شهرستانها به صورت مخفیانه شکل میگیرند که جهتگیری بسیاری از آنها، حرکت به سوی مبارزه مسلحانه است.
شاملو خود از طریق دکتر ساعدی، با محفل تبریز آشنا شدهبود. محفل تبریز حول و حوش نشریه مهد آزادی (ویژهنامه ادبی آن، یعنی آدینه) از بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و دیگران تشکیل شدهبود. و یکی از این محافل مخفی بود که سازمان چریکهای فدایی خلق را تشکیل دادند. بهروز دهقانی برخی از ترجمههای خود از جمله ترجمهای از اشعار لنگستون هیوز، برای چاپ در خوشه در اختیار شاملو قرار داده بود. از سوی دیگر شاملو از طریق امیرپرویز پویان که برخی کارهای خود را برای انتشار به مجله خوشه دادهبود، با محفل پویان- احمدزاده آشنایی داشت. حالا با این توضیح شرح بر این شعر کاملا قابل درک خواهدشد.
پچپچه را
از آنگونه
سربهماندر آورده، سپیدار و صنوبر
باری
که مگرشان
به دسیسه سودایی در سر است
پنداری
که اسباب چیدن را به نجوایند
سپیدار و صنوبر، چه دارند که به پچپچه به هم بگویند؟ سپیدار و صنوبر همان کمشمار انسانهای آگاهی هستند که در این فضای کاملا شبزده و در این سکوت قبرستانی که در ادامه به بازتولید ستم میپردازد، به گفتگوهای پنهانی همچون پچپچه برای دگرگون کردن این وضعیت، اسباب میچینند. پچپچه سپیدار و صنوبر، اولین نشانههای گسترش آگاهی سیاسی برای مقابله با شب و سکوت فراگیر بشمار میرود. شاملو، اینبار نیز با شاخکهای حسی قدرتمندش، این پچپچه را احساس میکند و این درست به هنگامیست که:
«جلوه هر چیز و همه چیز چونان است
که دشمن دژخویی
در کمین»
«فصل دیگر» به تاریخ ۱۳۴۹
به این پاره از شعر توجه کنید:
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره
چو دیسال
خاموش
خود
منام
اما پیش از آن، ذکر نکتهای را لازم میدانم. پارهای از این شعر آنچنان مشهور شده که تقریبا به صورت زبانزد در آمده:
این فصل دیگریست که سرمایش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده میکند
ارزیز را در فرهنگها به معنای قلع و یا آلیاژی از این فلز است. اما منقل ارزیز، همان منقلیست که به آن منقل ورشویی میگوییم که در بسیاری از خانههای ایرانی وجود.
پس از آن به «هم برقرار» دقت کردم. شاملو در اینجا هم برقرار را به معنای همچون، نظیر، مانند و شبیه بکار میبرد. وقتی که شاعر، آفتاب را منقل نقرهای رنگی میبیند، یعنی آفتاب، تابش و درخشندگی عظیم و همیشگی خود را ندارد. تنها به منقلی نقرهای رنگ میماند. آفتابی خسته و کمنور است در حد منقل. صحت این مدعا، در پاره پیش از این قسمت تایید میشود. آنجا که میگوید:
«با آفتاب و آتش
گرمی و نور نیست»
اما شاعر پس از توصیف آفتاب که به منقلی ورشویی میماند و گرمی و نوری ندارد، میگوید که «خاموش نیست کوره، چو دیسال» این کدام کوره است که علیرغم بینوری و بیگرمایی آفتاب خاموش نیست؟ و بویژه که تایید میکند:
«خاموش نیست، چو دیسال»
تاریخ سرودن شعر سال ۱۳۴۹ است. این شعر باید در زمستان ۱۳۴۹ سروده شده باشد. مهمترین دلیل همان است که شاملو درست پیش از رسیدن به منقل ارزیز از آن سخن گفته:
«یادش بخیر پاییز
با آن
توفان رنگ و رنگ
که برپا
در دیده میکند»
وقتی شاملو میگوید یادش بخیر، یعنی پاییز گذشتهاست و پس از پاییز هم طبیعیست که زمستان جایش را گرفته. پس از گذشتن پاییز، یعنی زمستان ۱۳۴۹ اتفاقی افتاده که در زمستان فصل پیش یعنی دیسال از آن خبری نبوده. تنها در این زمستان است که «خاموش نیست کوره»
شاعر در ضمن اذعان به اینکه «خاموش نیست کوره» اما میپذیرد که
«خاموش
خود
منام»
یعنی بیرون از وجود خود شاملو، خاموشی نیست. کوره خاموش نیست. پایان شعر:
«مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و نمیسوزد
امسال
در سینه
در تنم»
پردگیان باغ در شعر تابستان
شعر نسبتا کوتاهی است. من ناچارم برای توضیح این شعر، تمامی آن را نقل کنم:
پردگیان باغ
از پس معجر
عابر خسته را
به آستین سبز
بوسهای میفرستند
بر گرده باد
گردهی بویی دیگر است
درخت تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرندگان را
به قفس
نیاز نماند؟
برای درک این شعر و تصاویری که در آن به کار گرفته شده، باید گام به گام به جلو رفت.
منظور از پردگیان باغ چیست؟ آستین سبز به چه معناست؟ عابر خسته کیست؟ درخت تناور چیست؟ و میوه امسال این درخت تناور چه میتواند باشد؟ چرا بر گرده باد، گرده بویی دیگر است؟ چه رابطهای بین میوه درخت تناور و آزادی (عدم نیاز به قفس برای پرنده) وجود دارد؟
و سرانجام پس از پاسخدادن به تمامی این پرسشها شعر در مجموع چه میخواهد بگوید؟
عنوان شعر، تابستان است. اما این عنوان تقریبا هیچ ربطی به تصویرهای ارایه شده در شعر ندارد. اما شاملو شاعر یاوهگویی نیست. حتما باید قصد، منظور و یا هدفی در ردیف کردند این تصویرها که چندان ربطی هم به تابستان به عنوان دومین فصل سال ندارند، وجود داشتهباشد.
به فرهنگ واژهها رجوع کردم. «پردگیان» به معنی کسانی است که در پس پرده و یا عبارت درستتر، در اندرونی نشستهاند و از دید دیگران پنهانند.
معجر به معنای، روسری، دستار و آنچه بر سر میاندازند، معنی شدهاست. برگردهی باد، گرده بویی دیگر است. یعنی امسال، باد، نوع دیگری از گردهافشانی گلها یا درختان را با خود میبرد. درخت تناور، امسال، چه میوه خواهد داد؟ کدام درخت تناور؟ درختهایی که میوه میدهند، عموما جثه کوچکی دارند و تناور نیستند. درخت سیب، گلابی، زردآلو و آلبالو به هیچ وجه تناور نیستند. اساسا تناور، صفتی برای درختی که میوه میدهد نیست. (میدانم که همه درختها، نوعی میوه میدهند. درخت کاج و سرو هم میوه میدهند، اما میوه دادن آنها چیزی نیست که آنها را برجسته کند. میوه آنها تنها برای تکثیر نسلشان است). اصولا در تابستان از سایه درخت تناور استفاده میشود و نه میوهاش. در گرمای هوای تابستان، سایهسار درخت تناور است که انسان را برای دوری جستن از تابش مستقیم آفتاب به خود میخواند. دست آخر میوه درخت تناور، چه ربطی به قفس و آزادی دارد. کدام پرنده با خوردن درخت میوه درخت تناور به قفس نیازی نخواهد داشت؟ حتی زمانی که شاعر از واژه باغ که میتواند تصویری تابستانی باشد، استفاده میکند، منظور خود باغ نیست. بلکه پردگیان باغ است. یعنی کسانی که از پس پرده به باغ مینگرند. خود باغ موضوع شعر نیست بلکه پردگیان باغند که فاعل این جملهاند.
تقریبا تمامی شعرهای شاملو دارای تاریخاند. عموما سال سرایش نوشته شده، تعداد زیادی از آنها شامل ماه هم میشوند و در تعدادی نه چندان زیاد، سال، ماه و روز سرایش قید شده (من آنها را شمردهام و بیستسیتایی بیشتر نیستند) همین موضوع مرا به صرافت انداخت که باید تاریخ دقیقی که در پایان شعر ذکر شده به، رمزگشایی مفهوم شعر کمک کند. مثلا شعر شبانه که تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۵۰ را دارد.
«به هنگامی که هر سپیده
به صدای همآواز دوازده گلوله
سوراخ میشود»
در تاریخ ۱۱، ۱۲ و ۲۲ اسفند همان سال اعضای اصلی تشکیلدهنده سازمان چریکهای فدایی خلق تیرباران شدند. این شعر حدود دو هفته پس از این رویداد در بزرگداشت آنها سروده شده. در اینجا شاید از نظر تاریخی قرینهسازی شده باشد، زیرا در ۲۶ اسفند سال ۱۳۴۹ سیزده نفر از بازماندگان رویداد سیاهکل تیرباران شده بودند.
حالا که کلید رمز را پیدا کردیم به سراغ تاریخ سرایش این شعر رفتم. ۲۵ تیرماه ۱۳۵۱.
به آرشیو روزنامههای آن روز و از جمله روزنامه اطلاعات مراجعه کردم. روزنامه اطلاعات در این تاریخ گزارش نسبتا مفصلی از درگیری ساواک با یکی از چریکهای فدایی خلق دارد. عباس جمشیدی رودباری. گزارش روزنامه اطلاعات با تیتر بزرگ «تیراندازی در لالهزار» آغاز میشود و در زیل این تیتر از جمله نوشته شده: عباس جمشیدی رودباری در زد و خورد به قتل رسید. خرابکار در پاساژ سنگر گرفت و شروع به تیراندازی کرد. عباس جمشیدی در واقعه سرقت ۲۶۰ هزار تومان از بانک بازرگانی و قتل ستوان چاووشی دست داشت. عکس بزرگی هم، چند نفر از مردم را در حال توضیح دادن صحنه درگیری در داخل پاساژ نشان میدهد. سپس در بقیه مطلب در صفحه چهار به شرح جریان دقیق حادثه میپردازد و از شاهدان عینی که مغازهداران آن پاساژند، نقل قولهایی میآورد. به هر حال درگیری مدت زیادی ادامه دارد و نهایتا به کشته شدن عباس جمشیدی رودباری میانجامد (او به شدت زخمی شد، اما زنده ماند. ساواک برای گمراه کردن سازمان او را کشته شده اعلام کرد و از همین طریق ضربه دیگری به سازمان خورد)
تصور کنید روز ۲۵ تیرماه سال ۱۳۵۱ روزنامههای عصر تهران روی میز روزنامهفروشها قرار گرفته. هزاران نفر شاهد این درگیری بودند و ملیونها نفر این گزارش را میخوانند. اما شاملو به عنوان یک شاعر نیز واکنش حسی خودش را دارد. قصد من در اینجا نقد تفکر یا موضع سیاسی شاملو نیست. هدف من همانگونه که پیش از این هم گفتم، شرح برخی از اشعار شاعر بر اساس کاربرد واژه در شعر شاملوست. قصد تبلیغ دیدگاه سیاسی یا مشی سیاسی خاصی را هم ندارم ( هرچند که من هم مثل هر کس دیگری حق دارم دیدگاه سیاسی ویژه خود را داشته باشم)
همانگونه که پیش از این گفتم، هیچ پارهای از این شعر در توصیف تابستان که عنوان شعر است، نیست. پس تنها میتواند در توضیح رویدادی باشد که در آن تابستان در روزنامههای عصر از آن صحبت شده.
به یاد شعر زمستان اخوان افتادم. اخوان در آن شعر با توصیف زمستان از شرایط خفقان آور اجتماعی – سیاسی و فرهنگی پس از ۲۸ مرداد سخن میگوید و به زیبایی هم سخن میگوید. اما در این شعر ردی از زمستان هم میبینیم. از سردی هوا، قندیل بستن درختان، کم بودن دید و … در شعر تابستان شاملو، کوچکترین نشانهای از ظواهر تابستان به چشم نمیخورد.
اصولا فصلها از نظر آب و هوایی و یا سایر شرایط طبیعی با هم فرقی ندارند. آنچه این تابستان یا آن زمستان را با فصلهای مشابه سالهای پیش و یا بعد از آن متفاوت میکند، بخاطر رویدادهای (اجتماعی – سیاسی و فرهنگی) است که در آن فصل آن سال اتفاق افتاده. سردی هوای زمستان جوانمردانه و ناجوانمردانه نمیشناسد، اما زمانی که به رویدادی ویژه ارجاع داده میشود، جوانمردانه و یا ناجوانمردانه میشود. تابستان ۶۷ با تابستانهای دیگر از نظر گرما و یا آب و هوا تفاوتی ندارد. اما در تابستان ۶۷ است که کشتار هزاران نفر از زندانیان سیاسی در بند روی میدهد. تابستان، همان تابستان است. اما کشتار آن سال آن را با تابستانهای دیگر متفاوت میکند. وقتی شاملو در شعر تابستان میگوید بر گرده باد گرده بویی دیگر است از گرمای تابستان حرف نمیزند. از رویدادی سخن میگوید که در آن سال اتفاق افتاده. وقتی میگوید درخت تناور امسال چه میوه خواهدداد از محصول میوه آن سال نمیگوید از رویدادی میگوید که در آن سال حادث شده.
حالا اگر به خیالبافی متهم نشوم میخواهم اسب راهوار خود را زین کنم تا شاید به گرد سم اسب سرکش خیال شاملو برسم.
گفتم که این شعر تقریبا هیچ ربطی به توصیف تابستان ندارد. تنها فاعل پاره اول شعر پردگیان باغاند که از پس معجر، عابر خسته را به آستین سبز، بوسهای میفرستند. پردگیان باغ همان مبارزانی هستند که به دلیل شیوه مبارزه و اصول مخفیکاری تشکیلاتیشان، به زندگی مخفی روی آوردهاند. آنها دیده نمیشوند، در پس پرده نظارهگر بیرون باغند و از طریق آستین سبز (که میتواند شاخهی درختی باشد) برای عابر خسته، که همان مردمان عادی کوچه و بازارند، بوسهای میفرستند. در پاره دوم، فاعل جمله باد است که با افشاندن گرده مبارزه که حتما بویی دیگر هم دارد، میوزد. پاره سوم از درخت تناور میگوید که قرار است امسال میوهای بدهد. درخت تناور در آن سالَ، مبارزهایست که از سال ۱۳۴۹ آغاز و اکنون به درخت تناوری تبدیل شده و میوه این درخت تناور، چیزی نیست جز آزادی. پرندگانی که دیگر نیازی به قفس احساس نمیکنند.
برای روشنشدن استفاده از زبان رمز و راز در شعر شاملو، در جامعه استبداد زدهای که حتی خواندن و داشتن کتابی نظیر مادر ماکسیم گورکی جرم محسوب میشد و مجازات شلاق و چند سال زندان بود، شاملو، توصیف بسیار گویایی بدست میدهد. شاملو در مصاحبهای(۵) با مجله امید ایران در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۵۸ ( به نقل از کتاب آقای پاشایی) میگوید:
شعر امروز ایران در چه مرحلهایست؟ جوابش مشکل است. شعر ۲۵ سال گذشته ناگزیر بودهاست برای حفظ موجودیتش به زبانی دست یابد که نیمگز سانسور قادر به اندازهگیریاش نباشد.
شاید برای بسیاری از شاعران آن دوره، پیدا کردن یک زبان دیگر امری باشد در حد محال. تجربه بسیاری وحشتناکیست که خودم با آن مواجه شدهام و باید اعتراف کنم که نتوانستهام از پسش برآیم. سه سال پیش که از ایران رفتم، با پشت سر گذاشتن فشار سانسور، به فکر زبان دیگری افتادم. زبانی که موش و گربه بازیکردن با سانسورچی در شکلگیری آن مشارکتی نداشتهباشد. نتیجه کار سخت غمانگیز بود: یکسره از نوشتن باز ماندم.
۱- شاملو- حریری: درباره هنر و ادبیات، گفت و شنودی با احمد شاملو، ص ۸۹-۹۱
۲- روزنامه رستاخیز: ۶ آبان ۱۳۵۵
۳ – شاملو- حریری: درباره هنر و ادبیات، گفت و شنودی با احمد شاملو
۴- ع. پاشایی: انگشت و ماه؛ نشر نگاه؛ تهران؛ ۱۳۷۷؛ ص ۱۴۲-۱۴۳
۵- مصاحبه با مجله امید ایران ۱۶۵ مرداد ۱۳۵۵




یک پاسخ
نوشته بالا عشق و احترامم را به شاملو دو چندان کرد!
ار تلاش و تحقیقتان ممنونم