تغییر مسیر دیرهنگام؛ گذار به جبهه خلق – ۹۰ سال پیش هفتمین کنگره جهانی انترناسیونال کمونیستی پایان یافت

استالین (چپ) و دیمیتروف (سوم از چپ) در هفتمین کنگره جهانی انترناسیونال کمونیست در سال ۱۹۳۵

در ژوئیهٔ ۱۹۳۵ در مسکو، «تعاونی انتشارات کارگران خارجی در اتحاد جماهیر شوروی» به ابتکار دفتر دبیرخانهٔ کمیتهٔ اجرایی انترناسیونال کمونیستی (اکی) مجموعه‌ای را با عنوان «انترناسیونال کمونیستی در آستانهٔ هفتمین کنگرهٔ جهانی» منتشر کرد. چنین اثری برای هیچ‌یک از کنگره‌های جهانی پیشین منتشر نشده بود. این انتشار استثنایی نشان‌دهندهٔ عمق تغییر در سیاست کمینترن در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰ بود.

کتاب، که وضعیت و تحولات همهٔ احزاب عضو کمینترن (بخش‌ها) را توضیح می‌داد و «بلشویکی‌کردن» آن‌ها را پایان‌یافته اعلام می‌کرد. کتاب، در بخش مقدماتی به تحولات بین‌المللی از ششمین کنگرهٔ جهانی کمینترن در ۱۹۲۸ می‌پرداخت. در آن کنگره، کمینترن مسیر «چرخش تند به چپ» را در پیش گرفت، سیاست «طبقه علیه طبقه» و رد سیاست جبههٔ واحد را تصویب کرد. بر اساس آن سیاست، احزاب کمونیست می‌بایست خود را به‌ویژه از سوسیال‌دموکرات‌ها متمایز کنند؛ جریانی که – اغلب به‌درستی – به همکاری با محافل ارتجاعی بورژوازی متهم می‌شد. اما با تشدید بحران سرمایه‌داری، تشکیل جبههٔ واحد کمونیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها ضرورتی فوری بود. این اتحاد اغلب از سوی سوسیال‌دموکرات‌ها رد می‌شد و همین امر کمونیست‌ها را در باور خود که سوسیال‌دموکرات‌ها «سوسیال‌فاشیست» هستند، راسخ‌تر می‌کرد. چنین دیدگاهی برای رهبران سوسیال‌دموکرات نیز بهانه‌ای مناسب برای رد اقدام مشترک فراهم می‌آورد و بسیاری از کارگران را نیز دلسرد می‌کرد.

در کتاب کمینترن همچنان فرض بر این بود که احزاب سوسیال‌دموکرات «زمینه‌ساز فاشیسم» هستند، اما همزمان هشدار داده می‌شد که نباید همه‌چیز – حتی دولت‌های بورژوایی آلمان پیش از ۱۹۳۳ – را «فاشیستی» نامید. کمیتهٔ اجرایی کمینترن، برای مثال، گزارشی از روزنامهٔ «رُته فانه» (پرچم سرخ) در دسامبر ۱۹۳۰ را نقد کرد که دولت هاینریش برونینگ، سیاستمدار حزب مرکز که جانشین هرمان مولر سوسیال‌دموکرات شده بود، «دیکتاتوری فاشیستی آشکار» خوانده بود. این نوع موضع‌گیری باعث شد توجه حزب کمونیست آلمان (KPD) از خطر واقعی فاشیسم در قالب حزب نازی منحرف شود و حزب برای رویدادهای پس از آتش‌سوزی رایشتاگ و انتقال قدرت به نازی‌ها آمادگی کافی نداشته باشد.

انتقال حزبی با ۳۶۰ هزار عضو ثبت‌شده – که ۲۵۲ هزار نفر از آنان فعال بودند – به فعالیت مخفی و سازماندهی مقاومت مؤثر، در زمانی کوتاه، کاری ناممکن بود. حزب کمونیست آلمان مدتی طولانی نتوانست شکست فاجعه‌بار را به‌درستی درک کند. برخی از رهبران حتی تصور می‌کردند نازی‌ها تنها چند ماه در قدرت خواهند ماند. اما پس از آنکه فاشیسم با خشونتی بی‌رحمانه موقعیت خود را در آلمان تثبیت کرد، زمان آن فرارسید که این مرحلهٔ جدید سلطهٔ سرمایه‌داری تعریف و تحلیل شود.

در نشست فوق‌العادهٔ هیئت‌رئیسهٔ کمیتهٔ اجرایی کمینترن در ۲۵ نوامبر ۱۹۳۳، که پیش‌نویس تزها برای سیزدهمین پلنوم را بررسی می‌کرد، فاشیسم به‌عنوان «دیکتاتوری تروریستی آشکار ارتجاعی‌ترین، شووینیستی‌ترین و امپریالیستی‌ترین عناصر سرمایهٔ مالی» تعریف شد. این تعریف که توسط اوتو کووسینن، دبیر کمینترن، ارائه شد، در سیزدهمین پلنوم تصویب و مبنای کتاب یادشده قرار گرفت. هفتمین کنگرهٔ جهانی کمینترن (۲۵ ژوئیه تا ۲۰ اوت ۱۹۳۵، مسکو) این خط‌مشی را تأیید و آن را به راهنمای مبارزهٔ ضد فاشیستی در سال‌های بعد تبدیل کرد.

اگرچه همچنان باور بر این بود که مؤثرترین سد در برابر فاشیسم، دموکراسی سوسیالیستی و شوروی است، هفتمین کنگره که به دلیل بحث‌های داخلی بارها به تعویق افتاد، مبارزه با فاشیسم، دفاع از دموکراسی، جبههٔ واحد کارگری و جبههٔ خلق ضد فاشیستی را در مرکز توجه قرار داد. نکتهٔ جالب آنکه محل برگزاری کنگره دیگر کرملین نبود، بلکه تالار ستون‌دار ساختمان اتحادیه‌های مسکو انتخاب شد؛ نشانه‌ای از این‌که کمینترن دیگر «ستاد کل انقلاب جهانی» که نخستین دبیرکلش گئورگی زینوویف نامیده بود، نیست.

هرچند کنگره نمایندهٔ حدود سه میلیون و ۱۴۰ هزار کمونیست سازمان‌یافته در سراسر جهان بود، شرایط جهانی دشوارتر شده بود. در سیزدهمین پلنوم، تنها ۲۳ حزب قانونی یا نیمه‌قانونی و ۴۹ حزب ممنوعه حضور داشتند. اتحاد شوروی همچنان تا حد زیادی در انزوای بین‌المللی به‌سر می‌برد. در فوریهٔ ۱۹۳۴، سوسیالیست‌های اتریش با سلاح در برابر آستروفاشیسم، و کارگران اسپانیا – به‌ویژه در آستوریاس – در برابر رژیم‌های پریمو دِ ریورا و خیل روبلس جنگیدند، اما هر دو قیام به‌خون کشیده شد. تنها در فرانسه، با اعتصاب عمومی ۱۹۳۴ و سپس تشکیل جبههٔ خلق، فاشیسم مهار شد.

ناکامی انقلاب جهانی باعث شد رهبری شوروی بر ساخت سوسیالیسم در یک کشور متمرکز شود؛ هدفی که هفتمین کنگرهٔ جهانی آن را موفقیت‌آمیز و بزرگ‌ترین دستاورد پرولتاریای بین‌المللی دانست. اما در عرصهٔ جهانی، شوروی باید برای مقابله با خطر جنگ با دولت‌های فاشیستی، اشکال همکاری با دموکراسی‌های بورژوایی را می‌یافت. از این‌رو، کمینترن می‌بایست برای حفظ شکل دموکراتیک حکومت در کشورهای بالقوه متحد شوروی نیز مبارزه کند.

بی‌دلیل نبود که گزارش‌های اصلی کنگره را رهبران باتجربه‌ای ارائه کردند که خود از دل فاشیسم آمده بودند: ویلهلم پیک و پالمیرو تولیاتی از آلمان و ایتالیا، و گئورگی دیمیتروف، دبیرکل کمینترن، از بلغارستان نیمه‌فاشیستی. دیمیتروف تأکید کرد که فاشیسم آلمانی ارتجاعی‌ترین شکل فاشیسم است که حتی جسارت آن را دارد خود را «سوسیالیسم ملی» بنامد، در حالی‌که هیچ نسبتی با سوسیالیسم ندارد. به گفتهٔ او، فاشیسم «صرفاً جایگزینی یک دولت بورژوایی با دولت دیگر نیست، بلکه جایگزینی شکل دموکراسی بورژوایی با دیکتاتوری تروریستی آشکار است».

برای جلوگیری از پیروزی فاشیسم یا مبارزه با آن پس از قدرت‌گیری، باید همهٔ نیروهای آمادهٔ همکاری – حتی در اردوگاه بورژوازی – را به میدان آورد. از این‌رو سیاست جبههٔ خلق شکل گرفت. دیمیتروف حتی فراتر رفت: اگرچه حزب کمونیست آلمان در ۱۹۳۲ شعار هاینتس نویمن مبنی بر «هرجا فاشیست‌ها را دیدید بزنید» را رد کرده بود، او توصیه کرد که از «اسب تروا» به‌عنوان تاکتیک نفوذ مخفی در سازمان‌های فاشیستی و تخریب آن‌ها از درون استفاده شود. برای کمونیست‌های آلمان این به معنای پرداختن جدی‌تر به مسئلهٔ ملی و پیمان ورسای بود.

هفتمین کنگرهٔ جهانی آخرین کنگرهٔ کمینترن بود؛ نهادی که در ۱۵ مه ۱۹۴۳ رسماً منحل شد. اما کادرهای کارآزموده و منابع مادی عظیم آن باقی ماند و در خدمت مبارزهٔ ضد فاشیستی علیه آلمان هیتلری قرار گرفت. تشکیل «کمیتهٔ ملی آلمان آزاد» نیز از نتایج همین تغییر راهبرد پس از ۱۹۳۵ بود.

منبع: یونگه ولت، ورنر آبل – برگردان: فرهاد صفاری

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. کهنسالی
    اورده هایی را آورد که می خواهد بگوید همین است می خواهید بخواهید نمی خواهید نخواهید بروید پی کارتان.
    به گذشته بر می گردیم
    آنهم زمانی که بشر شناختش از پدیده های طبیعی غریزی بود و و تلاش می کرد آن شناخت غریزی را با استدلال عقلی توجیه پذیر کند.
    اما تجربه تاریخی به ما می گوید
    در دوره هایی دین ها حاکم شدند این دینها چون خودشان چیزی نداشتند بعضی از این روش های شناخت که غریزی یا استدلال عقلی بودند را تابع گفته هایی از کتاب هایی خودشان می کردند و
    و سرکوب های جنایتکارانه ای از اندیشمندان زمانه- که بر خلاف آن شناخت ، شناخت دیگری را مطرح می کردند- به ثبت رسانند.
    اما باید گفت
    همان شناخت غریزی و استدلال های عقلی اندیشمندان آن زمان اگر چه بصورت محدود و شاید راهگشا بودند، قرن ها مانع پیشرفت بشر شدند
    و گاهی همان شناخت ها ابزار تبین جهان توسط دینخواهان و متولیان دین ها می شدند که عبور از آنها موجب کفر اندیشی می شد و…
    بگذریم.
    باید گفت
    در طبیعت موضوع حرکت مورد توجه اندیشمند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی