چهره‌های ماندگار چپ در ایران (۱۳): خسرو گلسرخی؛ «من از خلق‌ام دفاع می‌کنم» – دفاعیه‌ای که ماندگار شد

در زمانه‌ای که تاریخ را بیشتر فاتحان می‌نویسند تا فرودستان و عدالت‌طلبانی که از صفحات رسمی تاریخ حذف شده‌اند، بازخوانی صدای سرکوب‌شدگان، خاموش‌شدگان و مبارزان راه عدالت‌خواهی، ضرورتی تاریخی است. «چپ» در ایران، با همه‌ی خطاها و فراز و فرودهایش، تبلور  آرزوی دیرپای انسان برای برابری، آزادی و جهانی عاری از سلطه و استثمار بوده است؛ رؤیایی جمعی که در برابر ماشین خشونت استبداد، مناسبات نابرابر سرمایه‌داری و سازوکارهای نظام‌مند تبعیض ایستاده و با وجود سرکوب، تحریف و فراموشی تحمیلی، همچنان زنده و در حال چالش است.

مجموعه «اخبار روز» با عنوان «چهره‌های ماندگار چپ در ایران»، تلاشی است برای بازشناسی و بازخوانی زندگی، اندیشه، مبارزه و میراث فرهنگی ـ سیاسی زنان و مردان بزرگی که با قلم، تفکر، مقاومت و گاه با جان خویش، چراغی در تاریکی‌های تاریخ افروختند.

انتخاب کسانی که در این مجموعه از آنان با عنوان “چهره ماندگار چپ” یاد می شود به معنای  ارزشگذاری بیشتر نسبت به صدها و هزاران چهره دیگری که فرصتی برای معرفی‌ی آن ها پیش نمی آید نیست. این گزینش محدود از میان هزاران نام تنها کوششی است برای بازتاب بخشی از حافظه‌ی جمعی یک جنبش تاریخی.

این مجموعه، نه برای اسطوره‌سازی، که برای تأمل، آموختن و بازاندیشی فراهم شده است. ما می‌خواهیم به یاد آوریم که حتی در تلخ‌ترین لحظات تاریخ، کسانی بودند که به فردای روشن باور داشتند.

در تاریخ معاصر ایران، نام‌هایی هستند که مانند شهاب، لحظه‌ای می‌درخشند، اما روشنایی‌شان برای نسل‌ها باقی می‌ماند. خسرو گلسرخی یکی از آن نام‌هاست. شاعری با چهره‌ای آرام، اما کلامی همچون آتش. روشنفکری که در بیدادگاهِ شاهنشاهی، آزادی را نه در شعار، بلکه در وقار و خون معنا کرد.

چهره‌های ماندگار چپ در ایران (۱۳): خسرو گلسرخی؛ «من از خلق‌ام دفاع می‌کنم» – دفاعیه‌ای که ماندگار شد

در تاریخ معاصر ایران، نام‌هایی هستند که همچون شهابی کوتاه، آسمان را می‌شکافند و می‌روند، اما ردّ نورشان، تا سال‌ها بر ذهن و دل مردم باقی می‌ماند. خسرو گلسرخی، یکی از آن شهاب‌هاست؛ شاعری با سیمایی آرام و کلامی شعله‌ور، روشنفکری که بیدادگاه شاهنشاهی، را به تریبونی برای دفاع از خلق تبدیل کرد.

خسرو گلسرخی در سال ۱۳۲۲ در رشت به دنیا آمد. پدرش، حیدر گلسرخی، روزنامه‌نگار و فعال چپ‌گرا، در جوانی درگذشت و سرنوشت، خانواده را از همان ابتدا درگیر فقر و کوچ کرد. خسرو به همراه مادرش به قم رفت، اما فضای سنتی و محدود شهر، روح سرکش او را در حصار می‌خواست. او بعدها به تهران آمد، جایی که هوای تازه ادبیات، فلسفه و سیاست، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.

گلسرخی تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه نیمه‌کاره رها کرد، اما در همان دوران کوتاه، دایره‌ای از الهام را در ذهن خود شکل داد: نیما، شاملو و برشت، سه ضلع مثلث فکری‌اش شدند. او هم‌زمان با کار در مطبوعات فرهنگی و هنری، به محافل سیاسی و ادبی چپ پیوست و به حلقه‌هایی نزدیک شد که مبارزه را نه فقط در کلمات، که در خیابان جست‌وجو می‌کردند.

خسرو گلسرخی شاعری بود که واژه‌هایش، بازتاب کوچه و کارخانه و زندان بودند. او شعر را ابزار شخصی یا بازی زبانی نمی‌دانست، بلکه قلب تپندهٔ اعتراض می‌دید. موضوع شعرهایش، رنج مردم، بی‌پناهی کودکان، زخم زنان فرودست، شلاق استبداد، و امید به رهایی بود. در شعرهایش، کلمات ساده و بی‌پیرایه‌اند، اما پشت هر سطر، تجربه زیستهٔ یک نسل از فرودستان و مبارزان موج می‌زند.

گلسرخی در رده چپ آکادمیک نبود؛ بحث‌های پیچیدهٔ حزبی از او بر جای نمانده است، در سلسله‌مراتب تشکیلاتی حضور نداشت. صدای او، صدای میدان بود، صدای زندان، صدای کسی که معتقد بود شعر، وقتی ارزش دارد که به دست کارگر یا دانشجو برسد، نه فقط به کتابخانهٔ شخصی یک منتقد ادبی.

دادگاهی که به تاریخ پیوست

در سال ۱۳۵۲، خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان به اتهام عضویت در یک گروه مخفی و طراحی برای ربودن ولیعهد، دستگیر شدند. این اتهام هرگز اثبات نشد و حتی شواهد بعدی نشان داد بیشتر یک پرونده‌سازی امنیتی بود تا یک طرح واقعی. اما شاه و ساواک، از این دادگاه یک صحنهٔ نمایش می‌خواستند؛ صحنه‌ای که قرار بود قدرت حاکم را به رخ بکشد.

گلسرخی این تریبون را به سکویی برای مقاومت تبدیل کرد. او در دفاعیهٔ تاریخی خود گفت:
«زندان‌های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آن‌ها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند.»

این سخنان، نه فقط در میان روشنفکران چپ، که در دل مردم عادی نیز طنین انداخت. گلسرخی در آن دادگاه، نه برای تبرئهٔ خود، بلکه برای محکوم کردن استبداد سخن گفت. او نشان داد حتی در برابر جوخهٔ اعدام، می‌توان آرام، منسجم و بی‌واهمه، از آرمان سخن گفت.

۲۹ بهمن ۱۳۵۲، خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان در میدان تیر زندان قصر تیرباران شدند. گلسرخی تنها سی سال داشت. شاهدان گفتند تا لحظهٔ آخر آرام بود، انگار که به استقبال یک شعر تازه می‌رفت. چند روز پیش از اعدامش نوشته بود:
«شاعر، قلب تپندهٔ مردم است.

اگر تپید، اگر فریاد کشید،

یعنی هنوز امید هست…»

خسرو گلسرخی، کوتاه زیست اما حضورش به درازای حافظه‌ جمعی ایران کشیده شد. او را نه فقط به عنوان شاعر، که به‌عنوان نماد ایستادگی در برابر استبداد می‌شناسند. شعرهایش ساده، صریح، و سرشار از خشم نسبت به نابرابری و دیکتاتوری و عشق به مردم بود.

گلسرخی صدای نسلی شد که برای عدالت، برای آزادی، برای رهایی از بندهای طبقاتی و سیاسی، تا پای چوبه‌دار رفت و در خیابان‌ها در خون خود غلطید. میراث او، نه فقط در کتاب‌های شعر، بلکه در خاطر‌ دادگاهی است که قرار بود صحنه‌‌ی تسلیم باشد، اما به بلندترین فریاد تاریخ معاصر ایران بدل شد.

گزیده‌هایی از دفاعیات خسرو گلسرخی در بیدادگاه شاهنشاهی

این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم…

… اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – ۵۲ آمریکا را بر زمین می‌مالد.

در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست.

در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم.»

اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»

رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»

خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»

رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»

رئیس دادگاه: «بفرمایید.»

تهیه شده در تحریریه اخبار روز

مجموعه کامل «چهره‌های ماندگار چپ در ایران» را در اینجا بخوانید

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

9 پاسخ

  1. مسئولین محترم سایت ، لطفا راهنمایی بفرمایید: بعد از دو ساعت نوشتن یک نظر و ادیت و زحمت زیاد ، کلید فرستادن دیدگاه را زدم ، نوشته من پاک شد و پیغام امد که بیشتر از۹۰۰ کلمه است، من میتوانستم با حذف یکی دو جمله به رقم ۹۰۰ برسم.ولی نوشته من دیگر وجود نداشت. اگر از نظر فنی امکان دارد ،درموقعی که بیشتر از ۹۰۰ کلمه شده ،در همین صفحه و نه صفحه جدید هشدار داده شود تا بتوانیم نوشته را اصلاح کنیم. و آیا میتوانیم نوشته ای که بیشتر شده را باز یابی و کوتاه کنیم.
    با تشکر از زحمات بی دریغ شما.

  2. گلسرخی بر عکس اپوزیسیون حاضر در خارج در میدان عمل بود و اختلاف در جبهه مخا لفان حکومت شاه را به نفع حکومت میدانست. بیشتر چپ ها در خانواده مسلمان رشد یافته اند مانند رفقای فدائی احمد زاده ها . شریعتی ضد آخوند بود و مطلوب شاه نبود. شرایط نیم قرن پیش را باید در نظر گرفت و ویترینی قضاوت نکرد. یاد دانشیان و گلسرخی بخیر !

  3. نوشتن و گفتن از مبارزان و انقلابیون چپ و صدیقی چون خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان، بدون در نظر گرفتن واقعیات و فرهنگ جامعه ایران در آن زمان، و بدون آشنایی با عقاید این دو رزمنده عدالت و آزادی، ممکن نیست. دفاعیات جانانه و هوشمندانه رفیق گلسرخی، واقعیات ایران در آنزمان و همچنین عقاید خود و چرایی مبارزه اش را بطور روشن بیان کرده اند. باید قدردان نویسنده محترم اخبار روز بود که به درست ترین شیوه ممکن، خسرو گلسرخی را باز شناسانده است. دفاعیات رفیق جانباخته گلسرخی، تنها شجاعانه نیست، بلکه هوشیارانه و خردمندانه نیز هست. او بر واقعیات دنیای آنروز ایران – استبداد شاهنشاهی و اتهام سیاسی و شکنجه، بی عدالتی و فقر، و نقش استعمار نوین در ایران دست گذاشته و همچنین از تاریخ مبارزات مردم ایران نیز گفته است. او همچنین از چرایی مبارزه اش گفته است. استبداد
    ستمشاهی که ام الفساد جامعه ایران بود، و از قِبلش ملایان گندیده پرورده شدند، را میکوبد و شکنجه و بی قانونی اش را رسوا میکند.

  4. او از مولا “حسین”میگوید، اما او فرزند زمان و مکانیست که در آن بیش از پنجاه و پنج هزار مسجد است، و فرهنگ شیعی حاکم، و از شاه تا کارگر و فیلم ساز و آواز خوانش، شیفته علی و حسین اند؛ و هنوز جامعه، حکومت ملایان را تجربه نکرده است. از مولا علی میگوید، اما در رویاهایش، آمیزش و آموزشِ عدالت سوسیالیستی را با توده های میلیونی مسلمان دارد، و “پولیتیک”چی هم نیست و برای “جانش نیز چانه نمیزند”. در بررسی جایگاه هر گروه و یا فرد، حرف نهایی را ‘نقش’ آن گروه و فرد در جامعه میزند. بسا گروها و اشخاصی که با گفتارهای ” ضد مذهبی و کفر آمیز” و “آتشین” و یا “رادیکالیزمی سازش ناپذیر”، نقشی ارتجاعی و راست در جامعه داشته اند، و بسا کسانی که در شیوه و گفتار، روشی آشتی گرایانه و محترمانه با سنت و مذهب اکثریت مردم داشته، اما نقش آنان درجامعه، انقلابی و کارساز بوده است. نقش گلسرخی در بسیج افکار مردم ایران بر علیه دیکتاتوری شاه غیر قابل انکاربود.

    1. آقا داوود یادتان رفته در کنار هزاران مساجد که اشاره کردید از وجود مقبره چندین هزار امام زاده های جعلی بی خاصیت هم بگویید که در صنعت خرافات سازی کاسبی دینی بی تاثیر هم نبودند و نیستند. شاه هم حسینیه ارشاد را با میلیونها دلار نفتی ساخت برای ترویج اسلام در مقابله با رشد کمونیسم و چپگرایی که بعدا منبر دکترعلی شریعتی مرتجع و دیگر پروپاگاندای اسلامی شد که بعدا توانستند انقلاب ۵۷ را راحت بدزدند با اینکه زنده یاد بیژن جزنی از در کمین نشستن آخوندها برای به قدرت رسیدن قبلا هشدار داده بود ولی یکسری چپها خودشان را به کری زده بودند و چشم شان را بستند تا نبینند به چه فاجعه ای با حکومت مولا علی و حسین عرب می‌رسیم. به نظرم گلسرخی میخواسته هردوطرف اسلامگرایان و چپها را داشته باشد تا علیه نظام شاهی بسیج و متحد شوند درحالیکه چپ روشنفکر سفره اش را از ارتجاع مذهبی جدا باید بکند وگرنه شریک جرم می‌شود، اشتباهی که در اوایل انقلاب ۵۷ هم چپ های زیادی کردند که تا به امروز همکار خمینی جلاد شناخته شده و بی اعتبارند.

  5. باید که کویر فقیر
    از چشمه های شمالی بی نصیب نماند
    باید که دستهای خسته بیاسایند
    باید که خنده و آینده،جای اشک بگیرد
    باید بهار در چشم کودکان جاده ری
    سبز و شکفته و شاداب
    باید بهار را بشناسند
    باید جوادیه بر پل بنا شود
    پل،این شانه های ما
    باید که رنج را بشناسیم
    وقتی که دختر رحمان
    با یک تب ۲ ساعته میمیرد
    باید که دوست بداریم یاران
    باید یکی شویم،اینان هراسشان ز یگانگی ماست
    دوران دانش آموزی خود،دوستان و اقوام در دبیرستان خوارزمی و البرز تهران مقارن بود با دفاعیات جانانه گلسرخی-دانشیان که  چند روزی موضوع بحث وگفتگوی نوجوانان این مدارس بود.بعد اعدام آنها چند همکلاسی که به جلسات مغز شویی  شریعتی  در حسینیه ارشاد میرفتند،از شرکت در این کلاسها منصرف شدند. در همین دوران چپ کشی،شکوفایی مسجد،منبر،ملا پروری زمان “آریامهری”،انشعاب مجاهدین نیز خاکی بر چشم شیوخ بود که کینه اسلامیستها و هیئتهای موتلفه-فداییان اسلام را برانگیخت تا از همان ایام در تکمیل راه شاه قمه ها را برای کشتار چپها تیز کنند

  6. چه عجب «شهامتش آنهم در افتادن با چنان رژیم شاهی سرکوبگر امنیتی قابل ستایش ست».. اما در مورد سئوال : «حسرو گلسزخی که می گفت از خلق دفاع می کند یعنی وکیل مدافع خلق می شود آیا همان خلق جاوید شاه بگو به او چنین وکالتی داده بود؟» باید گفت: در تمام دوران ۲۵ سال حکومت پادشاهی مطلقه برآمده از کودتای نظامی ۲۸ مرداد ۳۲ همه ی مردم »جاوید شاه « گو نبودند.نمایش کذائی حکومتی ۲۸ مرداد ۳۲, ۲۱ آذر ۱۳۲۵, ۴ آبان و….توسط اقلیتی برگزار می شد. حق حاکمیت مردم و انتخابات وجود نداشت و از فعالیت احزاب هم خبر نبود.در نتیجه مجلس پادشاه برای قانونی مناسب که به درد کودتاگران می خورد.
    ☑️مهندس عباس ریاضی ۱۵ سال رئیس مجلس شورا بود.
    ☑️مهندس شریف امامی ۱۵ سال رئیس مجلس سنا بود.
    ☑️امیر عباس هویدا ۱۳ سال نخست وزیر بود.
    ☑️ شاه علاوه بر انتصاب رئیس قوه مقننه ,مجریه , قوه قضائیه را نیز در اختیار داشت و رئیس بزرگ اتشتاران بود.
    با وجودتمام ان ها در سال ۵۵ جیمی کارتر وارد صحنه شد و گفت نه ! بعد روحانیون راه افتادند

  7. خسرو گلسرخی ایده آلیست آرمانگرا بود متاسفانه با سواد نه آنچنانی که دنیا دیده باشد و مجموعه جهان بینی او در حد دو تا کتاب شعر و سیاسی خواندن محدود بود که خوب می‌دانیم در کتاب‌های سیاسی هم دروغ به فراوان فروخته می‌شود. شهامتش آنهم درافتادن با چنان رژیم شاهی سرکوبگر پلیسی امنیتی قابل ستایش است ولی گویا تحت تاثیر محافل اسلامی و مکتب کذایی شیعه امام حسینی هم قرار داشت که چطور ممکنه در اسلام زن ستیز عدالت دیده باشد؟ توهم فقط گلسرخی نبود چون بسیار کسان دیگر هم بودند سعی در تلفیق اسلام با مارکسیسم را داشتند مثل مجاهدین خلق و غیره که هردو ایدئولوژی وقتیکه به قدرت می‌رسند بدترین نوع دیکتاتوری را بپا کردند و می‌کنند بخاطر ساختار ضد دمکراتیک و آزادی ستیزشان. خسرو گلسرخی که میگفت از خلق اش دفاع میکند یعنی وکیل مدافع خلق می‌شود آیا همان خلق جاوید شاه بگو به او چنین وکالتی را داده بود؟ هرچند از تریبون دادگاه باعث رسوایی دیکتاتوری شاهنشاهی شد ولی متاسفانه زمینه ساز برای آمدن‌ رژیم شیعه فاشیستی ملاها شد.

پاسخ دادن به رضا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی