پاره‌هایی برای فرو نشاندن سکوت؛ آلخاندرا پیزارنیک – برگردان و پیش‌سخن از خسرو باقرپور

*پیش‌سخن:

در میان شاعران قرن بیستمِ آمریکای لاتین، صدای Alejandra Pizarnik ، (آلخاندرا پیزارنیک)، صدایی‌ست که نه تنها در حافظه‌ی شعر، بلکه در رگ‌ و پَی‌ی رنج و زبانِ زنانه نیز طنین می‌افکند. 

او برخواسته از خانواده‌ای یهودی‌تبار از مهاجران روس است که در بوئنوس‌آیرس بالید، و در همان‌جا، با مرگی خودخواسته، شمعِ زندگی‌اش را در سی و شش ‌سالگی، خاموش کرد. او در بیست و پنج سپتامبر هزار و نهصد و هفتاد و دو میلادی، در حالی که تنها دو هفته بود از بیمارستان روانی مرخص شده بود، با خوردن پنجاه قرص “سِکوباربیتال سدیم” خودکشی کرد و… برای همیشه جوان ماند. پیکرش در “آرامگاه تابلادا” در بوئنوس‌آیرس به‌خاک سپرده شده است .سی و شش سالگی که می‌بایست آغازِ فصل بلوغِ او باشد، مرگِ طلوعِ او شد. مرگی که در بسیاری از شعرهایش، پیشانه، حضور دارد. و این همه، نه به مثابه‌ی پایان، بل؛ به مثابه‌ی شکلی از پنهان زیستن، سیمایی از سرشتِ سکوت، سکوتی که تنها در شعر می‌توان فریاد رسایش را شنید، رخ‌نمایی می‌کند.

پیزارنیک شاعری‌ست از تبار سکوت، تبعید و هویتِ از خود گسسته. 

شعرش، چنان‌که خود در جایی می‌گوید، گفت‌وگو با نبودن و نیستی است. 

او البته، با واژگان می‌نویسد، اما هر واژه را چون زخمی؛ باز می‌گذارد؛ که در پس آن، بی‌پناهی، اشتیاق، و گاه فریادِ خفه‌ی کودکی ازهم‌پاشیده پنهان است. واژه‌های او در تقاطع سه محور، دَوَرانی سرسا‌م‌آور دارند: 

زن‌بودگی، زبان، و مرگ. سه قدرتی که هم آزادی‌اند و هم اسارت.

آلخاندرا پیزارنیک که مورد ستایش شاعرانی چون اکتاویو پاز و شماری دیگر از شعرای نامدار اسپانیایی زبان بوده است، هنوز چونان گنجینه‌ای پنهان در ادبیات شعری‌ی اسپانیایی به شمار می‌رود.

پیزارنیک، مفتونِ مضامینی چون تنهایی، کودکی، جنون و مرگ بود و در شعرهایش مرزهای لغزنده‌ی هویت و حد فاصل میان سخن و سکوت را واکاوید.

برگردانی که پیشِ رو دارید، ترجمه‌ایست شاعرانه از انگلیسی به فارسی، که مترجم؛ تسلط‌اش به زبانِ اصلی‌ی اثر (اسپانیایی)، در حدود والا نیست، اما سعیْ‌یِ وافر دارد با عبور از لبه‌ی تیز زبانِ اصلی و جاده‌ی هموارِ چند زبان دیگر؛ تا حفظ لحن، سایه‌ها، و شکستگی‌هایِ اصیلِ جهان شاعر؛ به متن وفادار بماند. این سروده‌ها برگرفته از کتاب: “برون‌کشی‌ی سنگ جنون”

 Extracting the Stone of Madness Poems 1962–۱۹۷۲  اثر آلخاندرا پیزارنیک است، که به همتِ ایوته سیگرت Yvette Siegert از اسپانیایی به انگلیسی ترجمه شده و توسط انتشاراتNew Directions  در سپتامبر ۲۰۱۵ منتشر گردیده است. این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی بهترین ترجمه در سال۲۰۱۷ نیز بوده است. کتاب “برون‌کشی‌ی سنگ جنون” دربرگیرنده‌ی تمامی‌ی آثار میانه تا واپسین‌دوره‌ی زندگی‌ی اوست، به‌همراهِ گزیده‌ای از اشعار منتشرشده پس از مرگش. عنوان کتاب، اشاره‌ای‌ست به یک اسطوره یا کهن‌الگویی اروپایی، قرون وسطایی، از “سنگ جنون” در سر فرد دیوانه، که گویا با بیرون کشیدن آن، عقل بازمی‌گردد. این مفهوم در تاریخ پزشکی و هنر اروپایی نیز سابقه دارد. به مثل در نقاشی‌ی معروف هیِرونیموس بوش، نقاشِ هلندی:   (The Extraction of the Stone of Madness)

مترجمِ این شعرها به فارسی، به جای زنجیر شدن به بازگردانِ واژه‌به‌واژه، به جان شعر وفادار بوده است. به مکث‌های آن، به تَرَک‌هایی که در زبان می‌افتند. به صداهایی که میانِ واژه و معنا رخنه می‌کنند. گاه ترجمه، خود بازآفرینی‌ست؛ گاه گشودنِ زخمی تازه بر جای زخم پیشین است. چه اگر “مقبول طبعِ مردمِ صاحب‌نظر” باشد، مترجم خود شاعر است.

در این اشعار، خواهید دید که چگونه پیزارنیک از شعر یک “آیین” می‌سازد؛ آیینی برای گفتنِ آن‌چه نمی‌توان گفت. دختری میان ماسه‌های سیاه با نقاب گرگ، زنی گم‌شده در برج بلند، که گیسوان بافته‌اش تا پایین برج نمی‌رسد تا شازده ای را به وصال برساند. پرنده‌ای که نمی‌داند پرنده است یا قفس… همه‌ی این تصاویر، نه صرفا استعاره‌اند، بلکه تجلی‌های وجود‌‌اند، روان‌شناختی، میتولوژیک، زنانه و خون‌چکان، زخمی‌ و این‌جهانی‌اند.

در سروده‌های این شاعر و به مثل؛ در نخستین سروده‌ی این مجموعه، که عنوان “شعر” دارد، ترکیبِ پارادوکسیکالِ “سکوت را گفتن”: (تو جای زخم را برمی‌گزینی/ آنجا که سکوت‌ِمان را می‌گوییم) یکی از تکنیک‌های عمومی و آشنا در شعرِ پیزارنیک است: بیانْ‌ناپذیرها، واژگانِ سکوت، زبانِ بی‌زبان.

این جمله دو لایه دارد:

از یک سو، دردی‌ست که در سکوت جاری‌ست اما به‌نوعی گفته می‌شود. شاید با نگاه، شاید با بودن، شاید با نوشتن.

از سوی دیگر، این “جایِ زخم”، همان جایی‌ست که دو نفر به نوعی فراتر از کلام با هم در پیوند‌اَند، در فضایی که هم زخم هست، هم سکوت و هم فهم.

“برگزیدنِ” زخم، نوعی کنشِ قدرت، کنترل یا نزدیکی‌ی شدید عاطفی را القا می‌کند: انگار مخاطب آن‌قدر نزدیک است که اختیار دارد جایی را در درون شاعر برای رنج انتخاب کند.

این شعرِ کوتاه، نمایان‌گر پیوندی عمیق، دردناک و رازآلود است میان “منِ شاعر” و یک “تو”ی قدرتمند یا تأثیرگذار. این “تو” هم آسیب‌زننده است (انتخاب جای زخم)، هم همدل (در جایی که سکوت را می‌گویند) و هم قدسی‌ساز. (تبدیل زندگی به آیین و مراسم).

در نگاهی کلی‌نگر، پیزارنیک از زخم، سکوت، و آیین و مراسم، سه پاره‌ی اصلی‌ی معنای شعر را می‌سازد و از طریق این سه، تجربه‌ای شاعرانه از رنج و پیوند خلق می‌کند که مرز میان شکنندگی و قدسی بودن را درمی‌نوردد.

این “شعر” کوتاه را در قالب تحلیلی تطبیقی با مفاهیمی چون “زخم” و “تقدس” در شعر مدرن، یا در سنجشی هم‌پیوند با آثار شاعران دیگری مانند “پل سلان”، “اینگه‌بورگ باخمن” یا حتی “فروغ فرخزاد” می توان بررسی کرد.

و شما! خوانندگان این اشعار نیز، به گونه‌ای از کاوشگرانِ این آیین می‌شوید و از زائرانِ سکوت. چرا که در نهایت، آن‌چه در این مجموعه با آن رو در رو می‌شوید، نه تنها شعر، که پرسشی‌ست هماره باز، چون زخمی التیام نایافته: چگونه از درونِ خاموشی، صدا زاده می‌شود تا هماره بماند؟ و مگر نه این که بسیار شنیده‌ایم: “تنها صداست که می ماند”. 

خسرو باقرپور

*شعر

تو جای زخم را برمی‌گزینی
آنجا که سکوت‌ِ‌مان را می‌گوییم.
تو، از زندگی‌ام
آئین و مراسمی ساختی
که بیش از آن‌که پاک باشد، 

قُدسی‌ست.

*سپاس‌گزاری


تو سکوتِ بر باد رفتنِ یاس‌های لرزان را
در توفانِ اندوهِ دلم 

نمایشی تراژیک کردی.
زندگی‌ام را به افسانه‌ای کودکانه بدل کردی،
که در آن، 

کشتی‌شکستگان و مرگشان،
بهانه‌ای‌اند برای آیین‌های محبوب.

*حلقه‌های خاکستر
(برای کریستینا کامپو)


این صداها از آنِ من‌اند که نوایِ آوازند!
تا دیگران به‌ناگزیر، خاموش بمانند.
آن پیکرهای خاکستری‌ی خاموش در سپیده‌دم،
آنان که در باران؛ جامه‌پوشند و چون پرندگانِ تنهایند.

در این انتظار
شایعه‌ای‌ست از شکستنِ یاس!
و آن‌گاه که روز سر می‌رسد،
خورشید، تکه‌تکه می‌شود به خورشیدهای سیاه.
و شب، هماره،
قبیله‌ای از واژگانِ مُثله‌شده‌ست
که در گلوگاهم پناه می‌جویند
تا نخوانند؛
بی‌چاره‌گانی،

که مبتلایِ سکوت‌اند.

*ساعتِ کوکوک!


بانویی نازک و ظریف است، 

چنان نازک و ظریف؛
که در قلبِ پرنده‌ای مأوا دارد.
سحرگاهان بیرون می‌آید؛
تا تنها واژه‌اش را بگوید:
نَه! نَه! نَه!

*جایی برای گریز از خویش


فضا:

انتظاری طولانی.
کسی نمی‌آید از امتدادِ این سایه.

به او، آنچه همه می‌دهند بده:
معناهایی تیره،
و؛ نه سرشار از شگفتی!

فضا؛

سکوتی سوزان.
سایه‌ها به هم چه می‌دهند؟

*شکل‌ها


نمی‌دانم؛ پرنده‌ام یا قفس،
دستی قاتل؟
یا دختری جوان، مرده پیدا شده در میانِ شمع‌ها؟
یا زنِ آمازون*، با غریوی رسا در گلوگاهِ ژرفش
یا خاموش،
اما شاید چون چشمه، پرخروش
شاید چنگ‌‌نوازی
یا شاهدختی در بلندترین اوجِ بُرج

بی گیسوی بافته‌اش

تا پای بُرج.

*در میتولوژی‌ی یونانی، “آمازون”‌ها زنانی اسطوره‌ای و قهرمان بودند که در میدان نبرد، قدرت و مردانگی‌ی قهرمانان یونانی، چون؛ آشیل، بلروفون، هرکول، تسئوس و آتنی‌ها را با بانگِ رسا، به چالش می‌کشیدند.

*از سوی رو‌به‌رو


سال‌ها و دقیقه‌ها عشق‌بازی می‌کنند.
نقاب‌های سبز در باران.
پنجره‌های کلیسا با شیشه‌های شهوانی.
اثر انگشتان با رنگِ آبی بر دیوار.

نمی‌شناسمش.
نمی‌پذیرمش.
تاریکی. سکوت.

*شکل‌ها و سکوت‌ها


دستانِ منقبض،
مرا به تبعید محکوم کرده‌اند.
یاری‌ام کن تا درخواستِ یاری نکنم.
می‌خواهند غروبم کنند، 

مرگم را تدبیر می‌کنند.
یاری‌ام کن تا درخواستِ یاری نکنم.

*تداوم


نام‌نبردنِ چیزها به نامشان.
چیزها تیغ‌دارند، انبوه‌اند چون جنگل.
اما چه‌کسی در این اتاقِ پُر از چشم، سخن می‌گوید؟
چه‌کسی با دندان‌هایی از کاغذ، می‌جود؟
نام‌هایی سر برمی‌آورند، سایه‌هایی نقابدار. 
گفتم: شفا ده این تُهی را!
(نور، خویش را دوست می‌داشت در تاریکی‌ام.
دانستم که غیاب هست، آن زمان که گفتم: منم!)
گفتم: شفا ده مرا!

*نشانه‌ها


هر ‌”چه”‌ای دارد با سکوت عشق می‌ورزد.
به من سکوتی وعده داده بودند چون آتش. خانه‌ای از سکوت.
و ناگهان، معبد، سیرک شد 

و نور، طبلی در حالِ کوبیدن.

*واژه‌ای که شفا می‌دهد


در انتظارِ جهانی که از دلِ زبان برون کنده شود،
کسی از جایی آواز می‌خواند که سکوت آفریده می‌شود
و بعد آشکار خواهد شد
که دریا؛ یا جهان؛
از آن‌رو که خشم می‌نمایاند،
وجود ندارد.
همچنان که هر واژه آن‌چه را می‌گوید؛ می‌گوید
و فراتر از آن،
چیز دیگری و حتی؛ چیزی بیش‌تر.

*پاره‌هایی برای رام‌کردنِ سکوت

I.
نیروهای زبان، زنانی تنها هستند
که سوگوارانه آواز می‌خوانند
با این صدای من 

که از دور می‌شنوم.
و دورتر، در ماسه‌های سیاه،
دختری خفته‌ست آکنده از موسیقیِ‌ی نیاکانی.
مرگِ حقیقی کجاست؟
در تاریکی‌ام خواستارِ روشنی بوده‌ام.
دسته‌گل‌ها در حافظه می‌میرند.
دخترِ افتاده بر ماسه‌ها؛
با نقابِ گرگینه به درونم می‌خزد.
همان‌که دیگر تاب نیاورد،
آتش خواست،
و ما در آتشش افکندیم.

II.
وقتی سفال‌های بامِ زبان می‌ریزد،
و واژه‌ها دیگر نمی‌مانند؛
آن‌جاست که من سخن می‌گویم.

بانوانِ سرخ‌پوش،
در نقاب‌هایشان گم شده‌اند.
اما باز خواهند گشت
تا میانِ گل‌ها بگریند.
مرگ، خاموش نیست.
سرودِ سوگواران را می‌شنوم
که درزهای سکوت را می‌دوزند.
می‌شنوم، و شیرینیِ‌ی گریه‌ات
در سکوتِ خاکستری‌ام شکوفه می‌زند.

III.
مرگ، سکوت را به شکوهِ افسونگرش بازگردانده است.
و من شعرم را نخواهم گفت
و خواهم گفت
حتی اگر، اکنون، این‌جا،
شعر بی‌معنا باشد و بی‌سرنوشت.

*راه‌های آینه

I
و پیش از هر چیز، 

با چشمِ خطاپوش نگریستن!

چنان‌که گویی؛ 

چیزی رخ نداده است، 

که راست هم همین است.

II
اما در تو می‌خواهم بنگرم 

تا چهره‌ات مقابل ترس ناپدید شود،
چونان پرنده‌ای که از لبه‌های تیز شب 

بال‌ به دوردست‌ها می‌گشاید.

III
چونان دخترکی که با گچِ صورتی؛ 

نقاشی می‌کشد 

بر دیواری کهنه و کهن؛
و به ناگاه باران، 

تصویر را می‌شوید و محو می‌کند!

IV
به‌سان لحظه‌ای که گلی می‌شکفد 

و تو قلبی را می‌بینی که ندارد.

V
این همه حرکت از پیکر و صدای من، 

تنها برای آن‌که مرا قربانی کند.
همان گل‌هایی که باد؛

در آستانه‌ی‌ در  جاگذاشته است.

VI
هر یاد و یادوار را از چهره‌ات، با نقابِ آن‌که خواهی شد بپوشان،
و دختری را که پیش‌تر بوده‌ای، به هراس انداز.

VII
شب برای آنان با مه رقیق شده است.
فصلی است که غذا در آن سرد می‌شود. 

VIII
و عطش،
یاد من یاد عطش است
از خودم، در ژرفا، در چاه
و این‌که از آن نوشیدم را، به یاد دارم.

IX
افتادن، 

چون جانوری زخمی، 

به مکانی که جایگاه مکاشفه است.

X
چون کسی که چیزی را نخواهد

هیچ چیز را
دهان دوخته

پلک‌ها دوخته
خویش را فراموش کردم.
باد درونم بود.
هر روزنی بسته، 

و باد در درون‌ام بود.

XI
واژگانی درخشان، صیقل‌خورده 

در خورشید سیاهِ سکوت.

XII
اما سکوت یقین‌ است
از این رو می‌نویسم
من تنهایم و می‌نویسم.
نه! تنها نیستم.
کسی هست که می‌لرزد!

XIII
حتی اگر بگویم خورشید، یا ماه، یا ستاره،
باز از چیزهایی سخن می‌گویم که بر من گذشته‌اند.
و چه می‌خواستم؟
سکوتی بی‌نقص.
از این رو سخن می‌گویم.

XIV
شب، شکلِ گرگی زوزه‌کش است.

XV
لذت گم شدن در خیالی پیش‌انگاشته.
از پیکرم برخاستم

 و در جست ‌و جوی خویش برون رفتم.
در مقامِ زائر وجودِ خویش، 

نزدِ کسی رفتم که در بادهای سرزمینش خفته بود.

XVI
سقوطی بی‌پایان‌ام در سقوطی بی‌پایان،
جایی که هیچ‌کس چشم‌به‌راه‌ام نبود،
چرا که چون نگریستم تا ببینم چه کسی در ‌انتظار من است،
کس جز خودم ندیدم.  

XVII
چیزی در سکوت فرو می‌افتد.
آخرین واژه‌ام “من” بود،
اما در این “من”، سحرگاهی درخشان نهفته بود.

XVIII
صورتِ فلکی‌ی گل‌های زرد، 

دایره‌ای بر زمینِ آبی‌رنگ  می‌کِشد.
آب؛ دایره‌وار موج بر می‌دارد؛

موّاجِ بادها.

XIX
تابش روز نو،
پرندگان زرد در بامداد
دستی تاریکی را رها می‌کند؛
دستی دیگر؛ گیسوان زنی مغروق را می‌کشد،
زنی که بی‌پایان از درون آیینه می‌گذرد.
به یادهای درون بازآمدن، بازگشتی است به استخوان‌های سوگوارم،
و فهمِ آن‌چه که صدایم می‌گوید.

*

*شبی که در یادِ گریز، با هم بودیم

بر سنگ قبر می‌کوبند.
در مرز زبان، بر سنگ قبر می‌کوبند
– “چه‌کسی آن‌جاست؟”؛ پرسیدم
گفتم؛ چه‌کسی آن‌جاست؟
و تا کی این هجوم بیرون به درون؟
یا درونِ کم‌تر به درون؟
که چون ردایی کنفی بر تهیدستی‌ی ناگفتنی‌ام می‌نشیند.

نه خواب بود،
نه بیداری،
نه جنایت،
نه تولد:
بلکه تنها ضربه‌ای سخت،
چون ضربه‌ی کاردی،
بر گور دوستی.

و پوچیِ‌ی سمت راستم،
پوچی‌ی درخت بیدمجنونی که به راست خم شده بر رودخانه،
بازوی راستم، شانه‌ام، گوشم، پایم،
تملکم و بی‌تملکم.

چرخش به‌سوی دخترِ چپم
لکه‌های آبی،
لکه‌های اسرارآمیز آبی بر کف دست چپم
فضایی از سکوت بکر،
جایی برای آرامش
که در آن انتظار خود را می‌کشم.

نه، او هنوز بسیار ناآشناست،
هنوز این صداهای نو را نمی‌شناسم،
که آغازشان چون ترانه‌ای اعتراضی‌ست
اما نه از جنس من،
که ترانه‌ام ترانه‌ی سوختن است،
ترانه‌ی دختری گم‌شده در شهری ویران و خاموش.

و چند قرن گذشته است از آن هنگام که مرده‌ام و دوستت داشته‌ام
صداهایم را می‌شنوم،
همسرایی با مردگان را.
در شکاف سنگ‌ها، در حفره‌های صخره‌ها زندانی.
من سخن نمی‌گویم.
این باد است،
که دستانم را می‌جنباند،
که این پندار را در من می‌پرورد
که این آواز؛ تصادف همان واژگانی‌ست که از من برخاسته‌اند.

آنجا بود که آغاز مرگم بود؛
آن‌گاه که بر بنیادها ضربه زدند و خویش را به یاد آوردم.

شیپورهای مرگ می‌دمند.
رژه‌ای از عروسک‌ها با دل‌هایی آیینه‌ای
که با چشمانِ سبزآبی‌ی من بازمی‌نگرند.

تو حرکات موروثی را تقلید می‌کنی.
بانوان روزگاران کهن،
رو به دیوار جذامیان می‌رفتند،
در میانشان می‌خواندند،
به شیپورها گوش می‌سپردند،
و نظاره می‌کردند
آنان، خیالیان!
رژه‌ای خیالی از عروسک‌ها
که دل‌های آیینه‌گونشان
چشمانم را بازمی‌تاباند؛
چشمان پرنده‌ای کاغذی از جنسِ زر،
که در بادها پریشان است.

این پرنده‌ی خیالیِ کوچک،
می‌پندارد که می‌خواند!
در حالی که جز زمزمه‌ای خاموش، توانی ندارد.

چون درخت بیدی‌ست خمیده بر رود.

عروسک کاغذی‌ی کوچک:
او را از کاغذ سبز و قرمز و آبی‌‌آسمانی بُریدم،
بر زمین افتاده بود، بی‌حجم، بی‌بُعد.

تو را در میانه‌ی راه نهادند،
ای آواره‌ی‌ کوچک
و در میانه‌ی‌ راهی مانده‌ای؛
که هیچ‌کس تو را بازشناختن نتواند.

حتی اگر فریاد برآری،
میان تو و زمین تفاوتی نیست،
زیرا در راه،
اشیاء فراوانی هستند که می‌توانند فریاد بزنند.

چرا کسی باید معنای این لکه‌ی سبز و قرمز و آبی‌آسمانی را دریابد؟

اگر با خون یا آتش فشار بیاری،
تصاویرم ردی بر جای می‌گذارند،
بی‌صدا، بی‌رنگ (نه حتی سفید).

اگر رد پای جانورانِ شب
بر استخوان‌هایم حک شده بود،
اگر به‌سان حیوانی در کوه،
در جای یاد فرو می‌رفتم،
و با لغزشی ناگهانی فرو می‌افتادم
از امری جبران‌ناپذیر گفته‌ام،
و چیزی کمتر از آن نطلبیده‌ام:

بدنی گسسته
و استخوان‌هایی پراکنده
در سکوت برفی که خائن است.

به پیش می‌نگرم،
به بازگشتم.
می‌خواهم با کفنی آغشته به بوی یاس مرا بیارایید
و سپس برایم ترانه‌ای بِکر به نرمی و ملاطفت بخوانید
ترانه‌ای که نه از زندگی گوید و نه از مرگ،
بل، از کوچک‌ترین حرکت،
و نامحسوس‌ترین نشانه‌ی پذیرش.

ترانه‌ای که خود ترانه نیست،
چون طرحی کودکانه از خانه‌ای کوچک است
زیر آفتابی که چند پرتو آن کم است.

آنجا؛ شاید،
دختر سبز و قرمز و آبی‌‌آسمانیِ‌ی کاغذی زندگی کند
شاید در آن خانه‌ی کوچک راه برود،
خانه‌ای نقاشی شده بر ورقی سفید.

اسن.

آغازِ بهار هزار و چهارصد و یک – میانه‌ی تابستان هزار و چهارصد و چهار

برگردان از اسپانیایی به انگلیسی: https://www.ndbooks.com/author/yvette-siegert/

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی