نقدی بریادداشت سهیلا وحدتی
در روزهای گذشته، بیانیهای از سوی شیرین عبادی و نرگس محمدی منتشر شد که در آن، ضمن ابراز نگرانی از گسترش خشونت در منطقه، به حملهی نظامی اسرائیل به ایران اشاره شده بود. این دو برندهی جایزهی صلح نوبل، با استناد به شرایط خطرناک کنونی، خواستار توقف فوری غنیسازی اورانیوم در ایران شدند؛ اقدامی که بهزعم آنان، بهانهای برای حمله و تشدید تنش نظامی در منطقه شده است.
برای آندسته از خوانندگانی که اصل بیانیه را نخواندهاند، اشاره به چند نکتهی کلیدی آن ضروریست: امضاکنندگان بیانیه (از جمله نرگس محمدی، شیرین عبادی، محمد رسولاف و چند چهرهی مدنی دیگر) با تأکید بر حفظ تمامیت ارضی ایران و حق حاکمیت مردم، خواستار توقف غنیسازی اورانیوم توسط جمهوری اسلامی شدهاند. همزمان، آنان جنگ را «ویرانگر» و «تهدیدی علیه بنیانهای تمدن انسانی» خواندهاند و بر ضرورت توقف حملات نظامی به زیرساختهای حیاتی و پایان کشتار غیرنظامیان در هر دو سوی درگیری تأکید کردهاند. در هیچ بخش از بیانیه حمایتی از هیچ قدرت خارجی دیده نمیشود، بلکه تمرکز اصلی آن بر حفاظت از جان مردم و راهیابی به صلح و گذار دموکراتیک در ایران است.
انتشار این بیانیه واکنشهای زیادی برانگیخت؛ از جمله واکنش خانم سهیلا وحدتی، فعال حقوق زنان و عضو شورای شهر ریچموند (Richmond City Councilmember)، که در یادداشتی با عنوان «خاک بر سر نوبل شد!» با زبانی بسیار تند، این بیانیه را نه فقط محکوم، بلکه نشانهای از خیانت به مردم ایران و همسویی با اهداف اسرائیل دانستند.
در واکنش به این یادداشت، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، لحن تند و احساسی متن بود؛ آنقدر شدید که جای تحلیل را گرفته بود. بهجای آنکه زمینهی تاریخی و فکری چنین موضعگیریای را بررسی کند، مستقیماً به آن دو زنِ مبارزِ ستودنی و سابقهی طولانی مبارزاتیشان حمله کرده بود. طوری که گویی این بیانیه نه واکنشی به یک وضعیت اضطراری، بلکه خیانتی است به وطن. آیا این نوع داوری منصفانه است؟ یا اصلاً در چنین مواردی، لازم نیست نگاه پیچیدهتری به موضوع داشت؟
خانم وحدتی در بخشی از متن، مرزی مبهم میان «ایران» و سیاستهای جمهوری اسلامی ترسیم میکند؛ بهگونهای که انتقاد از غنیسازی اورانیوم ، حتی وقتی از موضع دفاع از جان مردم و پیشگیری از جنگ مطرح شده باشد ، در نگاه او، معادل حمایت از دولت جنگطلب اسرائیل و خیانت به میهن تلقی میشود. اما پشت این استدلال، یک فرض نانوشته ولی بسیار اثرگذار نهفته است: اینکه ایران و جمهوری اسلامی یکیاند، و هرگونه حمله به حکومت، حمله به کشور است. چنین نگاهی بهصورت غیرمستقیم به خواننده القا میکند که دفاع از ایران یعنی دفاع از سیاستهای جمهوری اسلامی؛ و مخالفت با این سیاستها، یا حتی طرح این پرسش که آیا غنیسازی در این شرایط به سود مردم است، معادل بازیکردن در زمین دشمن خارجیست.
در واقع، این نوع روایت، با وجود آنکه در ظاهر بهنام وطندوستی و استقلالطلبی بیان میشود، عملاً همان منطق تبلیغاتیای را بازتولید میکند که سالهاست از سوی حاکمیت برای سرکوب دگراندیشان و خاموشکردن صدای جامعه مدنی بهکار رفته است: «یا با ما هستی، یا خائن». در این منطق، منتقد بهجای شنیدهشدن، به جایگاه همدست دشمن تنزل پیدا میکند. آنچه قربانی میشود، نه تنها گفتوگو و تفاوت دیدگاه، بلکه خود معنای «میهن» است که دیگر نه مجموعهی مردم و فرهنگ و آیندهی مشترکشان، بلکه صرفاً چهرهی یک حکومت خاص معنا مییابد.
در متن اشارهای به ریشههای اصلی بحران نشده. مثلاً به سیاستهای چند دههای جمهوری اسلامی در قبال اسرائیل، که خود یکی از عوامل اصلی تشدید تنشها و بیثباتی منطقه بودهاند. اگر حملهی اسرائیل محکوم است، باید پرسید چگونه جمهوری اسلامی، با شعارهای تند و غیرمسئولانه، مسیر مشروعیتبخشی به این حملات را هموار کرده است. اگر فقط محکومکردن حملهی خارجی را معیار بگیریم، بخش بزرگی از واقعیت نادیده گرفته میشود.
خانم وحدتی میگوید نوبل کاملاً سیاسیست و این افراد (عبادی و محمدی) ابزار غرباند. این احتمال وجود دارد (و شایستهی بررسی است)، اما اینکه از این ادعا برسیم به نفی کامل مبارزات فردی چون نرگس محمدی که سالها در زندان و تحت فشار بوده، نتیجهگیری شتابزدهایست که نه از دل شواهد موجود برمیآید و نه با انصاف تحلیلی سازگار است. این نوع ارزیابی از جایزه نوبل ملزم دقت یشتری است. خصوصا به خاطر اینکه نقد نهاد نوبل به معنای حذف کامل ارزشهای نمادینیست که این جوایز برای بخشی از جامعه تولید کردهاند.
شاید نوع نگاه صفر و یکی نویسنده، بیربط با زمینهی حرفهای و دانشگاهیاش نباشد؛ نشانهای از تأثیر چارچوبهای شناختی بر تحلیل سیاسی. کسی که در محیطهای فنی و تحلیلی، مثل مهندسی یا علوم، آموزش دیده و کار کرده، ممکن است ناخودآگاه مسائل را در قالب پاسخهای “قطعی ” چیزی شبیه به منطق صفر و یک و(binary thinking) ببیند. یا درست یا غلط، یا سیاه یا سفید، یا وطندوست یا خائن، یا با ما یا علیه ما. این مدل ذهنی در دنیای مهندسی و منطق دیجیتال بسیار مؤثر است، چون آنجا پاسخها روشن و ساختارها دقیقاند. مثلاً آیا یک مدار کار میکند یا نه؟ اما همین شیوه، وقتی به تحلیل پدیدههای سیاسی و اجتماعی منتقل میشود، میتواند به سادهسازی بیش از حد، حذف پیچیدگی، و نهایتاً قضاوتهای ناعادلانه منجر شود.
بهگمان من، آنچه در شرایط بحرانی اهمیت دارد، فقط خود بحران نیست، بلکه واکنش و پاسخ های ما به آن است. چنین لحظاتی خود یک آزمون اجتماعی-فرهنگیاست. آیا اختلاف دیدگاه به حذف و اتهام میانجامد؟ یا میتوان آن را به زمینهای برای گفتوگو، همافزایی، و برنامهریزی جمعی تبدیل کرد؟ آیا میتوان از دل این بحرانها، راهی به سوی اتحاد مشروط یا درک متقابل پیدا کرد؟ برای جامعهی ما، چه در داخل و چه در خارج از ایران، این آزمون شاید از خودِ جنگ مهمتر باشد.
شاید در نهایت باید پرسید: وطندوستی را با چه باید سنجید؟ آیا فقط محکومکردن دشمن خارجی کافیست؟ یا دفاع از مردم، از کرامتشان، و از حق انتخابشان، نیز بخشی از این معناست.






5 پاسخ
مبارزات! خانم ها شیرین عبادی و نرگس محمدی؛
نشست و برخاست های خانم عبادی با رضا پهلوی و سیاستمداران تندروی افراطی نشانه ی چیست؟ ایشان بارها وقوع انقلاب ۵۷ و نابودی دیکتاتوری پهلوی را اشتباه ملت ایران ارزیابی کردند؟ جلوس دیکتاتوری دیگر بر منبر فقاهت نمی تواند مانعی بر نفی دیکتاتوری تاج و تخت باشد.
خانم نرگس محمدی هیچگاه بطور شفاف کشتار ملت فلسطین را محکوم نگردند. همانند سران اروپایی مسلح کننده اسرائیل، فقط به صدور بیانیه ای دال بر آتش بس اکتفا کردند. اکنون هم هیچگاه تجاوز اسرائیل به ایران را محکوم نکردند که مبادا اعطا کنندگان جایزه نوبل به تریج قبای شان بر بخورد! اکنون هم بسان یزدگرد سوم با حمله دشمن، از تهران فرار گردند! به هر حال به نوعی ایشان رهبر ملت هستند. نمیتوانستند به لحاظ روحی و روانی در کنار شهروندان بمانند؟ از نیروهای پرو آمریکایی جز این انتظار نمی رود. زندان، شکنجه و حتا اعدام، دلیل بر مردمی بودن هیچ کس نمی شود. قطب زاده، نمونه بارز آن است.
همه ممالک جهان اعم از کوچک و یا بزرگ، فقیر یا غنی، مسلمان یا مسیحی و یهودی، جمهوری یا سلطنت ، مترقی یا ارتجاعی، انقلابی یا ضد انقلابی در سازمان ملل متحد دارای حقوق یکسانی هستند. این برابری حقوق از جانب همه این دول به رسمیت شناخته شده و اساساً شرط بدیهی عضویت در این جامعه است. آنها از نظر حقوق ملل با یکدیگر برابرند و این طور نیست که برخی باید برابرتر از دیگران باشند. این اصل برابری پایه گردهمآیی دول و ملل جهان بر گرد منشور ملل متحد است. سازمان ملل نمیتواند “رئیس و مرئوس”، ” صاحب و نوکر”، “ارباب و رعیت” داشته باشد. سازمان ملل جای اراذل و اوباش و چاقوکشان کراواتی بینالمللی نیست که با فریادهای “هل من مبارز” به قرق مجمع عمومی این سازمان و یا شورای امنیت آن بپردازند. از اینرو طبق قوانین بین المللی اگر آمریکا و یا فرانسه …حق دارد دارای سلاح اتمی باشد طبعا این حق شامل حال ایران میشود و نمیتوان به خاطر دشمنی با جمهوری اسلامی این حق را انکار کرد .
نقدی کاملا بجا و منطقی.
در رشته های فنی و حرفه ای هم منطق دووال جوابگوی همه پروسه ها حتی تکنیکی در عرصه تکنولوژی هم نیست و به این دلیل از ۴۰. یا ۴۵ سال قبل منطق فازی بعنوان مکمل و جریان موازی در بیشتر عرصه ها استفاده میشود.
واقعا برای دیدگاه مطلق گرایانه ای که سایه روشنهای بین سیاه و سفید را نمیبیند و قادر بهتر ارزیابی متمایز یا differentiated Assessment نیستند تاسف خورد
هیچ چیز توجیه گر چنین حمله وحشیانه ای توسط آمریکا و هم پیمانانش نیست. چهار جنگ در چهار کشور همسایه و نابودی شان، برای هیچ کسی تردیدی باقی نگذاشته که آنها به هیچ بهانه ای برای نابودی و ویرانی و پیش برد سیاست های نئوکلونیالیستی شان نیاز ندارند. بهتره این قهرمانانی! که جایزه از غرب برایشان افتخار است و آن را مرتب به رخ دیگران می کشند، بدون لکنت زبان عامل اصلی این جنگها که همانا همین جایزه دهندگان غربی هستند را عامل جنگها اعلام کنند.
همان عبارت “مرزی مبهم میان «ایران» و سیاستهای جمهوری اسلامی” از یک طرف و پیوستن آمریکا به جنگ آن هم با نابودی برنامه هستهای از طرف دیگر بطالت تمهیدات ضد آمریکایی اسرائیلی اینان را نشان میدهد. این نحوه برخورد با مسائل سیاسی ایران دههها عوامل تشنج و جنگ را که خود حکومت جمهوری اسلامی بود را لاپوشانی کرد. اگر صلحی در اوکراین صورت میگرفت و به هر دو رهبر جایزه نوبل میدادند اینها فوری به ستایش پوتین میپرداختند.