
سرانجام تهاجم نظامی همه جانبه و قلدر منشانه اسرائیل شروع شد. سلاخی دیگری در منطقه خاورمیانه آغاز گشت. مردم ایران با جنگی ناعادلانه با اهدافی شوم و پلید روبرو شده اند. نه تنها سرنوشت مردم ایران، بلکه سرنوشت مردم منطقه و جهان در اثر این جنگ به خطر افتاده است. این جنگ هر آن میتواند گسترش یابد و عواقب هولناکی ببار آورد. مردم ایران با وضعیتی بس دشوار، بغرنج و سرشار از عدم قطعیت روبرو شده اند. بیشک محکوم کردن این جنگ ارتجاعی از هر دو سو به ویژه محکوم کردن دولت اشغالگر و نسل کش اسرائیل و حامی اصلیش امپریالیسم آمریکا؛ مبارزه برای توقف این جنگ؛ تلاش برای حفظ جان مردم؛ دامن زدن به روحیه همیاری و همدردی؛ صدور بیانیه های روشنگرانه و الهام بخش و …. کمترین وظیفه هر انسان شرافتمندی است که ذرهای دل در گرو مردم دارد. اما میدانیم که اینها کافی نیست. زیرا پاسخ پرسش سرنوشت ساز «چه باید کرد؟» را نمی دهد. بی شک پاسخ به این پرسش در این وضعیت پیچیده آسان نیست نیاز به هم اندیشی و همکاری تمامی نیروهای سیاسی انقلابی و کمونیست، افراد ترقیخواه و مخالف جدی این جنگ است. آن هم در شرایطی که جامعه ایران به دلیل سرکوب های رژیم اسلامی محروم از هر گونه تشکل سیاسی انقلابی و رادیکال است.
این یادداشت گامی کوچک و اولیه برای هم فکری است. تلاشی است برای خوانش از واقعیت تلخ و دردناک کنونی و دامن زدن به بحث جدی برای اینکه راه حلی برای پایان دهشت کنونی پیدا کنیم.
۱- همگان میدانند که جنگ ادامه سیاست بوده و زمانی که دولت های درگیر نزاع با یکدیگر میشوند ماهیت طبقاتی دولت ها نقش تعیین کننده ای در تشخیص ماهیت جنگ دارد. ماهیت مرتجعانه دولت های اسرائیل و جمهوری اسلامی بر کسی پوشیده نیست. به همین دلیل این جنگ ذرهای خصلت ترقیخواهانه در خود ندارد. هر دو دولت – علیرغم جایگاه نابرابر – بر بستر روابط بینالمللی عمل میکنند و بر حسب منافع شان نقش و عملکرد متفاوتی در بلوک بندی های قدرتهای اقتصادی – سیاسی – نظامی حاکم بر جهان دارند. محرک پایهای این جنگ رقابت غالب بر روابط اساسی قدرت در جهان و منطقه است. هر دولتی به نوعی تابع یا متأثر از این روابط اساسی قدرت و رقابتهای هر دم فزاینده میان قدرتهای جهانی است.
این جنگی است میان طاعون و وبا. طاعونی جهان گستر به نام «فاشیسم صهیونیستی – مسیحی آخر الزمانی» (به سرکردگی آمریکا و اسرائیل ) با وبایی منطقه ای به نام جمهوری اسلامی که با بنیادگرایی دینی اش نزدیک نیم قرن مردم ایران (و به درجاتی مردم منطقه) را در آرزوی ظهور امام زمان به بند کشیده است. وقایع قرن بیستم و به ویژه وقایع دو سال اخیر در منطقه خاورمیانه و قتل عام مردم فلسطین اثبات کننده آن است که امپریالیسم آمریکا و پادگان نظامی اش به نام اسرائیل همواره آسیب بیشتری به نوع بشر زده اند و تهدید بزرگتری برای بشریت بوده و هستند. همسنگ قرار ندادن دو طرف جنگ از زاویه مقابله با توهمات جاری در میان مردم بسیار مهم است. بسیاری بوی کباب شنیدهاند اما قرار است خر داغ کنند. همسنگ قرار ندادن به معنای دفاع از جمهوری اسلامی نیز نیست. کوچکترین طرح یا اقدام انسان دوستانه علیه این جنگ – از تقویت همیاری و همکاری میان مردم تا ارائه کمکهای اولیه – منوط به سرنگونی جمهوری اسلامی است. تا برسد دفاع از حق حاکمیت مردم و تلاش برای تحقق آن. در این زمینه نباید ذرهای توهم داشت.
۲ – این جنگ از پیشینه سیاسی مشخصی برخوردار است. به واسطه انقلاب ۱۳۵۷ صف بندی سیاسی – نظامی جدیدی در منطقه شکل گرفت. حاصل آن انقلاب شکست خورده به قدرت رسیدن بنیادگرایان اسلامی بود. جمهوری اسلامی توانست با سرکوب های خونین نظام دولتی را شکل دهد که ایدئولوژی دینی در آن نقش محرک بازی کرده و می کند. این دولت توانست به مرور و با اعمال خشونت همه جانبه، سلطه مذهبی را بر تمامی زوایای زندگی مردم اعمال کند و به انحای مختلف به رشد و گسترش بنیادگرایی دینی در منطقه یاری رساند و در تناسب قوای شکل گرفته پس از پایان جنگ سرد به یک قدرت منطقه ای بدل شود و اسرائیل را به مصاف طلبد. با توجه به اینکه جمهوری اسلامی در بازیهای تاج و تخت منطقه ای و رقابتها بر سر کریدورهای تجاری – نفتی از داشتن نیروی هوایی مؤثر محروم بود به ساخت موشک و سلاح هسته ای روی آورد. در نتیجه همآوردی حول دست یابی به سلاح هسته ای شکل گرفت که منافع استراتژیک اسرائیل و آمریکا را به خطر می انداخت و بهمین دلیل آنها همواره – و در دوره های مختلف با استراتژی ها و تاکتیکهای گوناگون – خواهان از میان بردن این توان بودند. تا پس از شکست های پی در پی نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه فرصت مناسبی برای آنها شکل گرفت.
اهداف سیاسی اسرائیل و آمریکا صرفاً از میان بردن توانایی ایران در ساخت سلاح هسته ای یا فروپاشی جمهوری اسلامی نیست. آنان خواهان تجدید ساختار سیاسی – اقتصادی – نظامی خاورمیانه هستند. آنان تلاش دارند از دل بی نظمی هایی که حاصل کارکرد نظام خودشان بوده، نظم (یا هرج و مرج) ارتجاعی تر دیگری سامان دهند که در آن قدرت نظامی – امنیتی اسرائیل حول قدرت اقتصادی عربستان – آمریکا، حرف اول را در منطقه بزند. اسرائیل با پشتیانی همه جانبه آمریکا میخواهد تناسب قدرت سیاسی نظامی امنیتی در خاورمیانه را به نفع خود شکل دهد و آن را یک بنی کند. تا شاید از این طریق هژمونی تضعیف شده امپریالیسم آمریکا بر جهان نیز احیا شود. اهداف شان تا بدان حد وسیع است که حتی احتمال آن هست که پس از شکست ایران به شکلی سراغ دولت ترکیه که برای خود سودای امپراتوری دارد نیز بروند.
به یک کلام، هدف سیاسی فوری اسرائیل تلاش برای حفظ جایگاه خود به عنوان قدرت مسلط در خاورمیانه است. امری که نقش تعیین کننده ای برای تأمین هژمونی آمریکا بر جهان دارد. به همین دلیل اقدمات اسرائیل مورد حمایت دولت ترامپ قرار دارد. تمامی دولت های پیشین آمریکا نیز همواره حامی اسرائیل بوده اند. این بار فرق در آن است که ترامپ فاشیست در همراهی با نتانیاهو ( بخوان نتانان – نازی) میخواهد به شیوه فاشیستی یعنی استفاده از قدرت مطلق و عریان، خلاف کلیه معاهده ها و قوانین بینالمللی عمل کند. آنان به دنبال عملی کردن نقشه هایی هستند که دیگر کشوری نتواند برای دهه ها در مقابل اسرائیل قد علم کند. آنان میخواهند نظم فاشیستی نوع ترامپی را بر تک تک کشورهای منطقه اعمال کنند. آنان به بهای خون هزاران تن وارد ریسک بزرگی شده اند تا شاید به اهداف کلان خویش در سطح خاورمیانه و جهان دست یابند. اسرائیل نوک پیکان تثبیت برنامههای فاشیستی ترامپ در جهان – منجمله داخل آمریکا – است. این اصلیترین هدف جنگ تجاوزکارانه جاری است. هر کسی که این واقعیت اساسی و جنبه تعیین کننده این جنگ را نادیده انگارد یا به دنبال تقصیرات (هر چند واقعی و درست) جمهوری اسلامی باشد در سیاست و اتخاذ موضع صحیح دچار سردرگمی خواهد شد.
۳ – برای جمهوری اسلامی نیز ضدیت با اسرائیل بخشی از پروژه تبدیل شدن به قدرت منطقه ای بوده که زیرساخت هایش از اواخر رژیم شاه فراهم شده بود. ایدئولوژی بنیادگرایانه اسلامی (با محور ضدیت با اسرائیل در سطح منطقه ای) به بهترین وجهی به نیازها و منافع این توسعه طلبی خدمت می کرد. آن هم در شرایطی که به واسطه فروپاشی شوروی و و قایع ناشی از آن (از جنگ اول بوش پدر برای بازپس گیری کویت از صدام تا جنگهای بوش پسر در تجاوز به عراق و افغانستان) خلاهای قدرتی در نظم منطقه ای شکل گرفت که براحتی راه را برای قدرتمندتر شدن ایران (و همچنین ترکیه) در منطقه خاورمیانه گشود.
همه اقدامهای تاکنونی جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت قشری طماع و تازه به قدرت رسیده بود. گردانندگان جمهوری اسلامی برای حفط جاه و منال دست به هر جنایتی زدند و همواره در مقابل مردم شمشیر از رو بستند. علیرغم اینکه جمهوری اسلامی طی سالهای اخیر غرق در فساد و ناتوانی شده و به ویژه پس از خیزش انقلابی زن زندگی آزادی تضعیف و بیپایه شده، اکنون نیز تمام هم و غم شان حفظ قدرت خویش به هر نحو ممکن است. در این مسیر مانند همیشه آماده خونریزی از پیکر مردم اند. مقاومت جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل و آمریکا ربطی به منافع پایهای مردم ایران و جهان ندارد. جمهوری اسلامی بهتر از هر کسی میداند که در میان مردم منزوی است. به همین دلیل به حمایت قدرتهایی چون روسیه و چین دل بسته است که ظاهراً این قدرتها (به ویژه روسیه) تاکنون یا ناتوان از کمک هستند یا احتمالاً بسته به توان شان دنبال خط و نشان کشیدن برای آینده هستند و از همه مهمتر فهمیده اند که دیگر نمیتوانند روی اسب مرده شرط ببندند.
۴ – این جنگ هر آن میتواند گسترش یابد؛ به این معنا که آمریکا مستقیما در این جنگ درگیر شود و جمهوری اسلامی نیز به ناچار در حد توانش در سطوحی به لحاظ نظامی این جنگ را گسترش دهد. مساله اصلی این است که از نظر نظامی جنگ نابرابری در جریان است منابع و امکانات جمهوری اسلامی برای گسترش جنگ محدود است به همین دلیل با احتیاط زیاد برخورد می کند. مشکل اصلی جمهوری اسلامی این است که ذخایر سیاسیاش (پایه در میان مردم و نفوذ منطقه ای) به ته رسیده است. میتوان گفت که علیرغم افت و خیزهایی که هر جنگ دارد و علیرغم رخدادهای غیر قابل پیشبینی که میتواند اتفاق افتد میتوان گفت که جمهوری اسلامی چه تسلیم شود یا سازش کند یا حتی مقاومت کند، پیشاپیش جنگ را باخته است. پیام آخر «رهبر معظم» بیان به پایان رسیدن اقتدار ایدئولوژیک سیاسی خامنه ای است. پیامی که سرشار از جملات مجهول است. فاعلی در کار نیست ! بدون این اقتدار، قدرت نظامی باقیمانده نقش چندانی نمیتواند ایفا کند. این روزها بنا به منطق ارتجاعی همیشگی شان تمام هم و غم شان این است که اقتدار امنیتی خود را حفظ کنند. خودشان هم دیگر باوری به مقاومت ندارند و پایه اجتماعی شان نیز از روحیه جنگی برخوردار نیست.
۵- محتمل ترین دورنمای جنگ این است که خامنه ای حذف شود. او حتی دیگر شانسی برای برقراری صلح امام حسنی ندارد یا باید مانند علی در کوفه تنها بماند و از پشت ضربت بخورد یا مانند امام حسین توسط بمب های یزیدی اسرائیل محو شود. تردیدهای ترامپ بر سر شرکت مستقیم در جنگ و استفاده از بمب های بزرگ انحصاری برای از میان بردن تأسیسات هسته ای یا پروژه حذف خامنه ای اساساً ناشی از در نظر گرفتن وقایع غیر قابل پیشبینی بعدی است. جدا از اینکه بمباران سایتهای هسته ای وحتی استفاده از سلاح های تاکتیکی هسته ای از سوی اسرائیل میتواند به جنایتی عظیم با عواقب انسانی، زیست محیطی بزرگ برای مردم ایران و منطقه منجر شود. میتواند از نظر افکار عمومی جهان نیز عواقب سیاسی غیر قابل کنترلی در داخل آمریکا و سایر نقاط جهان ببار آورد. در داخل آمریکا ترامپ با پایه اجتماعی خود در پیشبرد نقشه های جنگی مشکل دارد و با مردم معترض ضد فاشیست روبرو است که شمارشان رو به فزونی است.
اما آنچه که فکر و ذکر همه صاحبان اصلی قدرت در جهان را به خود مشغول کرده است. نحوه رفتن و نتایج فروپاشی جمهوری اسلامی است. اغلب ترجیج میدهند که از دل جنگ قدرتی که پس از حذف خامنه ای صورت میگیرد دوره گذار کوتاه مدتی شکل گیرد و «مرد عاقل» نظامی ظهور یابد که شرایط تحمیل شده توسط آمریکا و اسرائیل را قبول کند تا دولت – در قلب آن قوای مسلح یا بخش اصلی آن – دچار فروپاشی کامل نگردد. آنان نمیخواهند قوای مسلح ایران دچار سرنوشت ارتش رضا شاه پس از حمله متفقین در شهریور ۱۳۲۰ شود. هر چند همگان میدانند که اسرائیل بدون هیچ تردیدی تمامی تأسیسات پایهای نظامی ایران را همانند سوریه بمباران خواهد کرد تا به کلی شاخ و برگ های قدرت منطقه ای ایران را برای چند دهه برچیند. امری که میتواند مورد توافق بخشی از بازیگران اصلی قدرت در جهان و منطقه (بویژه روسیه) نباشد. مختصات این لحظه توسط مولفه هایی چون عملی شدن یا نشدن حذف خامنه ای در کوتاه مدت؛ نتایج بمباران تأسیسات هسته ای توسط آمریکا؛ نحوه بروز جنگ قدرت درون نظام و مسیر دوران گذار تعیین می شود. آنچه که به روشنی میتوان گفت به احتمال زیاد با دورانی پر از هرج و مرج، بی ثباتی و حتی جنگ داخلی روبرو خواهیم شد.
۶ – پرسش اساسی این است که آیا مردم ایران به چنین سرنوشتی که در انتظارشان است تن خواهند داد؟ اسیر توهمات زیانبار دفاع از این یا آن طرف جنگ خواهند شد؟ یا آگاهانه طریق دیگری را دنبال خواهند کرد که به بهروزی شان ختم شود. میتوان از فضای دو قطبی (دفاع از اسرائیل یا دفاع از جمهوری اسلامی) صحبت کرد میتوان از روحیات متضاد مردم سخن راند از اینکه چگونه اکثریت مردم فرایند خوشحالی از نابودی سران رژیم تا نگرانی، ترس و دلهره و استیصال را به لحاظ روحی از سر می گذرانند. وضعیتی که در تناسب قوای موجود و فقدان آلترناتیو انقلابی ممکنست به هر طرفی بچرخد. دو قطبی دلبستن به اسرائیل و آمریکا یا اسیر احساسات ناسیونالیستی شدن و پشت سر جمهوری اسلامی صف بستن در زمانی که فجایع جنگی اوج گیرد یا تناسب قوای میان دو طرف جنگ بالا و پایین شود، به راحتی میتواند به هم تبدیل شده و به عجز و استیصال بیشتری پا دهد.
این فضای فکری دو قطبی و روحیات متضاد بخشی از واقعیت عینی است. اما میدانیم که واقعیت عینی توسط آنچه مردم فکر یا حس میکنند، تعیین نمیشود. توجه به روحیات و افکار مردم و اینکه چگونه میاندیشند بسیار مهم است زیرا تنها از این طریق است که میتوان تعیین کرد که با کدام بخش از افکارشان میتوان متحد شد و با کدام یک از افکار و توهماتشان باید مبارزه کرد و تغییرش داد. خوشحالی از کشته شدن سران و فرماندهان سیاسی نظامی منفور رژیم امری واقعی است اما چنین خوشحالی هایی دیرپا نخواهد بود. زیرا دیر یا زود قرار است توسط افراد منفورتری جایگزین شوند.
در شرایط کنونی هرگونه عاملیت و اعمال اراده مردم برای تعیین سرنوشت خویش به سرنگونی جمهوری اسلامی و مخالفت با تجاوز جنایتکارانه آمریکا و اسرائیل گره خورده است. اینکه یک طرف این جنگ یعنی اسرائیل و حامی اش امپریالیسم آمریکا بزرگترین حافظ و صحنه گردان جنایتهای عظیم در منطقه و جهان بوده و هست، نباید موجب کوچکترین ارفاق نسبت به جمهوری اسلامی شود. مردم ایران بدون سرنگونی جمهوری اسلامی حتی قادر نیستند از پس کوچکترین تهاجمات امپریالیستی – صهیونیستی و خسارت های که در راهند بر آیند.
۷- در شرایط خطیر کنونی پرسش اصلی این است که نیروهای انقلابی و کمونیست کجای کار قرار خواهند گرفت؟ در شرایطی که مردم نیاز به افق و دورنمای سیاسی روشن و اتحاد بزرگ دارند آیا انقلابیون کمونیست علیرغم پراکندگی و قلت به وظایف خویش عمل خواهند کرد؟ ضرورتها را در خواهند یافت؟ هیچ شکی نباید داشت که بدون حضور فعال و مستقل این نیرو، امید واقعی در جامعه شکل نخواهد گرفت. هرگونه دل بستن به راه حلهای آسان پیش پا فقط بر گره کار خواهد افزود. راه حلهایی چون : تمایل به ذخیره اسرائیل و آمریکا شدن برای سهمی گرفتن؛ دفاع فعال و نیمه فعال از جمهوری اسلامی؛ تشویق جمهوری اسلامی به بازگشت به پای میز مذاکره و قبول سازش و تسلیم و دست کشیدن از غنی سازی یا به رفراندم گذاشتن موضوع هسته ای در ایران؛ قطع فوری جنگ و دفاع از شعارهای صلح طلبانه؛ عبارت پردازی در مورد جنگ طبقاتی حول مطالبات اقتصادی و …
هر یک از راه حلهای فوق شاید امیالی را به درست یا غلط ارضاء کنند و برای مقطعی قابلیت یا مقبولیتی داشته باشند اما پاسخی به پرسش گزنده «چه باید کرد؟» در شرایطی که ارتشهای بزرگ در صحنه حضور دارند، نیست. در لحظهای از تاریخ بسر میبریم که قدرت سیاسی جمهوری اسلامی هر آن میتواند دود شود و به هوا رود؛ یا فروپاشیده شود یا تکهتکه گردد و حتی و اینجا و آنجای کشور خلاء قدرت واقعی شکل گیرد. هر گونه دخالت گری سیاسی واقعی معنایی جز اندیشیدن به این وضعیت استثنایی احتمالی نخواهد داشت. بدون توجه به موضوع قدرت سیاسی به لحاظ نظری – تحلیلی و و ارائه مشی سیاسی مشخص و تعیین محتوی قدرت آینده نه نیرویی گردآوری خواهد شد نه قطب انقلابی شکل خواهد گرفت. بدون این جهت گیری و چارچوب نمیتوان اهداف، خواستها و شعارهای استراتژیکی تاکتیکی درست جلو نهاد. اگر تلاشها در این سمت تمرکز نیابد، مردم و حتی فعالین چپ به سیاهی لشکر این یا آن نیروی ضد مردمی بدل خواهند شد. شکاف ها، خلاء ها مستعد این امر نیز هستند که توسط انواع هیولاهای آدمخوار پر شود. از جوجه فاشیستهای سلطنت طلب یا مجاهد، تا انواع ناسیونالیستهای فوق ارتجاعی متعلق به ملل تحت ستم، تا انواع نیروهای بنیادگرایانه نوع داعشی. نیروهایی که بدون ذرهای تردید جنگ داخلی ارتجاعی را به مردم تحمیل خواهند کرد.
انگلس زمانی متذکر شد که دوره ای فراخواهد رسید که فروپاشی دول و خِرِد دولتی سنتی آنان تا بدان حد می رسد که تاج ها بر زمین در خواهند غلتید و کسی برای برداشتن آنها گام به جلو برنخواهد داشت. در چنین شرایطی قابل پیشبینی نیست که پایان ماجرا چگونه خواهد بود و چه کسی به مثابه فاتح مبارزه بیرون خواهد آمد.
این وضعیت اضطراری است که نیروهای انقلابی و کمونیستی با آن روبرو هستند. وضعیتی که به ظاهر از هر سو بدان بنگریم تیره و تار به نظر میرسد اما همواره در تیره و تارترین ایام تاریخ، انسانها توانستند امیدوارانه روزنه بگشایند و گامی بسوی رهایی بردارند. تنها با اتخاذ رویکرد علمی و خوانش درست از واقعیت عینی تضادمند و مدام در حال تحول میتوان امید واقعی آفرید.
از این منظر بدون گسست از الگوهای تئوریک نادرست و مدل های نظری پیشینی نمیتوان وضعیت کیفیتا جدید کنونی را که قابل مقایسه با دیگر تجارب تاریخی نیستند را بدرستی تحلیل کرد و ضرورتها (در نظر گرفتن شرایط و محدودیتهای زیربنایی) را فهمید و از طریق فعالیت آگاهانه آن را تغییر داد و به قابلیت و افق انسانها میدان داد. نسبتی میان گسست و امید وجود دارد. به یاد آوریم دوران نوشتن تزهایی درباره فوئر باخ مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۵؛ نگارش تزهای آوریل توسط لنین در سال ۱۹۱۷ و نوشتار «چرا حکومت سرخ در چین میتواند پا برجا بماند؟» توسط مائو در سال ۱۹۲۸ که در اوج نابسامانی ها و کشتارها، شکستها و جنگهای ارتجاعی هر یک با گسست از افکار رایج زمانه خویش، تاریخ بشر را در جهت درست و ملطوب رقم زدند. *
—
* برای بحث بیشتر در مورد دلایل این جنگ و ماهیت آن رجوع کنید به مجموعه مقالاتی که تحت عنوان «پاسخ به یک پرسش خوب و تحریک آمیز!» که در ارتباط با پرسشهای رفیق حسن مرتضوی توسط نگارنده در پاییز سال گذشته منتشر شد. این مجموعه در صفحه فیس بوک نگارنده و کانال تلگرامی زیر قابل دسترس است.
@obehrang








2 پاسخ
باز هم مقاله ای طولانی با توضیح واضحات در باره ماهیت رژیم ایران و اسرائیل و امپریالیسم بدون مشخص کردن دقیق انچه در این شرایط حساس و جنگی باید کرد.
سلام!
مهمترین قدم در راه چهباید کرد. تلاش برای شکل گیری نیروی سوم در شرایط کنونی هست.
در تحلیل بالا رژیم اسلامی بشکل مستقل معرفی شده که واقعی نیست. اما برخورد روس به فلاکت سیاسی و نظامی رژیم اسلامی بازتاب خوبی از واقعیت هست. گرچه لازمست دقت شود ایران سوریه نیست و میتواند با همه فلاکتی که دارد باعث گسترش جنگ شود.