چرا شجاعت گرتا ما را هاج‌وواج می‌کند؟ – هوشنگ کوبان

 اگر فلسطینی عرب و مسلمان است، پس چرا ما باید طرفدارش باشیم؟ این طرز فکر هم ریشه در ایران‌شهری‌گری دارد، و هم در خودشیفتگی گله‌ای. گرتا ناگهان این منطق برتری‌جویی را از هم می‌پاشاند. در یک جمله می‌توان گفت گرتا تونبرگ در کشتی مادلین آینه‌ای است که ناتوانی جامعه‌ی ایرانی را در تحلیل اخلاقیِ سیاست بدون وساطت ایدئولوژی آشکار می‌کند

دختر جوانی که ما با چهره‌ی او سال‌ها پیش در جریان  مبارزه‌ی مدنی‌اش علیه سیاست‌های ضداقلیمی سیاست‌گزاران غربی، آشنا شدیم، از شروع جنگ غزه به این سو مبارزه‌ی یک‌نفره‌اش را علیه اسرائیل و دولت‌های پشتیبان رژیم آپارتاید  آغاز کرد، و به‌تازگی در جریان بردن کمک با کشتی مادلین به همراه اکتیویست‌های دیگر جهان توسط ارتش اسراییل در آب‌های آزاد جهان دستگیر شد. 

گرتا نه مسلمان است و نه تا آنجا که می‌دانیم مارکسیست. یک دختر بزرگ‌شده در یک خانواده‌ی کتاب‌خوان و روشنفکر سوئدی است، و تمام حساسیت‌های مدنی‌اش را مدیون همین خانواده‌ی فرهنگی است.‌  

رفتارهای او هم در بخشی از جامعه‌ی غربی و هم در جوامع مختلف خاورمیانه برانگیزاننده‌ی نوعی حسّ اضطراب، بلاتکلیفی و ندانم‌کاری شده است. این یادداشت  روی واکنش عصبی‌ای که گرتا در کشورهای مسلمان‌نشین ایجاد می‌کند، تمرکز می‌کند.

گرتا پیش از هرچیز روند سلسله‌مراتبی را به هم می‌زند. افرادی مانند او  در جوامع غربی کم نیستند، اما کمتر کسی معروفیت او را دارد. هم جوان است، هم زن و هم سابقه‌ی سخنرانی او در نوجوانی در سازمان ملل علیه نمایندگان دولت‌های غربی در خاطره‌ها هنوز زنده است. 

اما او این بار کاری کرد که ما اعضای جوامع اسلامی هیچ‌کدام شجاعت انجامش را نداشتیم. چنین چیزی البته به روح ما زخم می‌زند. در میان یک میلیارد و نیم جمعیت مسلمان چند دختر یا پسر جوان یافت می‌شود که شجاعت گرتا در آنها یافت شود؟ بدون تردید حساب ایران از بقیه کشورهای اسلامی جداست. برای بخش بزرگ جمعیت ایران مخالفت با ج.ا. به معنای ندیدن جنایاتِ هر گانگستر و آدم‌کشی است که به‌ظاهر جلوی غداره‌بندان رژیم عربده می‌کشد؛ بخشی که متاسفانه فاقد نگرش اندکی، واقعا اندکی، ژرف‌تر است که وقتی مخالف ج.ا. می‌ماند، صف خود را از رژیم آدم‌کش اسرائیل نیز سوا کند.

ریشه‌ی مشکل اما از یک جای دیگر است که تحلیل‌اش از نظر «ما» دشوار و حتی غیرممکن می‌نماید:

از دویست و پنجاه سال پیش که عصر روشنگری و به دنبال آن مدرنیته در غرب آغاز شد، همواره در کنار و شانه‌به‌شانه‌ی مدرنیته یک جریان موازی نیز در غرب ریشه دوانده و تا به امروز آمده است که ضدمدرنیته بوده است و با سیاست‌های استیلاگرانه‌ی حاکمیت‌های غربی تا پای جان در حال مبارزه بوده است. نمونه‌ی برجسته‌ی این نوع خاص «غرب‌ستیزی» را می‌توان در ژان‌پل سارتر  و  حمایت‌های همه‌جانبه‌ی او از انقلاب‌های ضداستعماری معاصرش در کشورهای جهان سوم سراغ گرفت. 

C:\Users\betapc\Desktop\sartre.png
هاوانا: مارس ۱۹۶۰- ارنستو چه گوارا، ژان پل سارتر و سیمون دوبووار

غرب در دویست و پنجاه سال گذشته در این ساختار دووجهی رشد کرده است. اما واکنش ایرانیِ نوعی در مقابل این الگوی طبیعی چیست؟- از یک طرف خودشیفتگی شرقی‌مآبانه تا آن حد که حتی کسانی در بین‌مان پیدا می‌شوند که ادعا می‌کنند افلاطون فلسفه‌ی خود را از مغان زرتشتی آموخت، و خود را یک پله بالاتر از تمدن غرب می‌گذارند، و از طرف دیگر، وقتی به جهان امروز اسلام می‌نگرند، دوباره به طریقی چاره را در آن می‌بینند که خود را در امتداد تمدن غربی تعریف کنند. اما حالت متناقضِ ما در برابر غرب، ما را دوباره در بن‌بست قرار می‌دهد: نه توان درک این دوسویگی پارادیگماتیک غربی را داریم، و  نه ورای هویت فرهنگی خود با ملت یا قوم تحت ستم دیگری توان همدلی. 

پرسش مهم اینجا این است که آیا ما همان‌قدر که آن سویه‌ی «ضدّغربِ» نهفته در تمدن غرب برای ما از جان مایه گذاشته‌اند، با آنها همراهی کرده‌ایم؟ و یا ما از رهگذر اشتباهات و گناهان خود آیا توانسته‌ایم نگرشی وجدانی-اخلاقی اتخاذ کنیم؟ به نظر می‌رسد نه قشر هوادار رژیم و نه آن جمع کثیرتر مخالف رژیم نمی‌توانند نمره‌ی قبولی از این امتحان تاریخی بگیرند. شاید تنها بخش‌هایی از اقلیت‌های بلوچ یا عرب یا کرد توانسته باشند در جای درست تاریخ قراربگیرند چون طعم تحتِ ستمِ هژمونیِ فرهنگی زیستن زیر دندان‌شان است. اما تمام آن کسان و گروه‌هایی که خود را اکثریت فرض می‌کنند، با تمام مخالفت خود با یکدیگر، تنها زمانی می‌توانند وجدان خود را وارد محاسبات کنند که مسئله‌ی مطالباتی مستقیما به خود یا جمعیت خودشان مربوط باشد، و اگر یک حق‌کشی از دایره‌ی تنگ منافع‌شان فراتر رفت، هاج و واج می‌مانند که باید چه کار کنند. اینجاست که اگر کسی مانند گرتا رفتاری وجدانی از خود نشان دهد، این رفتار، بی‌وجدانیِ خودشان را به یادشان می‌آورد، و همین باعث می‌شود نسبت به او رو ترش کنند. این شاید به‌طور ناخودآگاه اتفاق می‌افتد، اما در ناخودآگاه اجتماعی عامل بسیار قوی‌ای است. این تضاد در ذهن بسیاری می‌ترکد. به‌صورت دسته‌جمعی یاد گرفته‌اند که حمایت از فلسطین مال ج.ا. است، اما به گرتا که می‌رسند، نمی‌توانند جای او را در ذهن آشفته‌ی خود تعیین کنند. یک شکاف ادراکی. 

گرتا به ما یادآوری می کند که دفاع از فلسطین الزاما مذهبی یا ایدئولوژیک نیست؛ این تماما یک مسئله‌ی اخلاقی است، و مسئله مربوط می‌شود به عدالت و برابری، به مطالبات ضداستعماری و ضدنژادپرستی همه‌ی ستمدیدگان جهان. 

پشت این سردرگمی، یک گرایش ناخودآگاه نژادپرستانه‌ی ضدّعرب هم گاهی پنهان است:  اگر فلسطینی عرب و مسلمان است، پس چرا ما باید طرفدارش باشیم؟ این طرز فکر هم ریشه در ایران‌شهری‌گری دارد، و هم در خودشیفتگی گله‌ای. گرتا ناگهان این منطق برتری‌جویی را از هم می‌پاشاند.

در یک جمله می‌توان گفت گرتا تونبرگ در کشتی مادلین آینه‌ای است که ناتوانی جامعه‌ی ایرانی را در تحلیل اخلاقیِ سیاست بدون وساطت ایدئولوژی آشکار می‌کند. 

ج.ا. بسیاری از مفاهیم اخلاقی، مانند مظلومیت، مقاومت، و ستم‌دیدگی مردمان فلسطین را مصادره کرده و معانی این مفاهیم را از درون خالی کرده است. در جامعه‌ای که مشروعیت حاکمیت دچار بحران است، هر چه از زبان حاکمیت بیان شود، تبدیل به ضدخود می‌شود، حتی اگر برحق باشد. این پدیده با مفهوم «آلودگی نمادین» قابل توضیح است.:  وقتی عدالت‌خواهی تبدیل به آیین مذهبی و شعار شود، مردم به تدریج سیاست و اخلاق را  نه در زیست واقعی بلکه در حوزه‌ی تبلیغاتی می‌بینند. در نتیجه هنگامی که عدالت‌طلبی نه از زبان رسمی که از زبان گرتا بیرون می‌آید، ذهن‌شان توان پردازش‌اش را ندارد. ظلم آشکار پنجاه ساله‌ی ج.ا، به مردمان ایران و گفتمان رسمی همواره حمایت از مظلومان فلسطین از سوی همان رژیم، باعث نوعی ناسازگاری معرفتی میان مردم شده است. این ناسازگاری معرفتی به جای جدا کردن سره از ناسره، راه حل را در هم‌پایه‌شمردن رژیم و مردم فلسطین می‌بیند. البته پیشینه‌ی تاریخی هم در این جبهه‌گیری نقش مهمی ایفا می‌کند: از عصر پهلوی تا امروز تصویر عرب در فرهنگ رسمی و غیر رسمی ایران اغلب منفی بوده است. فلسطینی بودن با عرب بودن یکی گرفته شده است. و وقتی یک اروپایی جان خودش را برای فلسطینیان به خطر می‌اندازد، بلافاصله در فضای مجازی شاهد این واکنش فاشیستی می‌شویم که : «چرا این اروپایی جان خود را برای عرب‌ها به خطر می‌اندازد. مگر لیاقت‌اش را دارند؟» 

انزوای پنجاه ساله جامعه را دچار  بحران درک کرده است. درک از سیاست بین‌الملل اغلب سطحی، رسانه‌محور وکلیشه‌ای است: دقت کنیم واژگان همه چقدر به هم شبیه است.

نتیجه این می‌شود که جامعه‌ای با حافظه‌ای پر از سوءاستفاده‌های عدالت‌طلب حالا نمی‌تواند عدالت‌طلبی اصیل را اگر از دهان بی‌طرف یا غیرمنتظره‌ای بیاید تشخیص دهد.

آیا پس از ج.ا. تحولی اصیل، آزادکننده و بازسازنده در چنین جامعه‌ای ممکن است؟-

ج.ا. از یک طرف تعادلش را با ایجاد بحران پیدا می‌کند، و از طرف دیگر محل قفل شدن بحران‌های گوناگون است: بحران رابطه با دین، بحران مدرنیته‌پذیری، بحران هویت ملی، بحران عدالت و برابری، بحران رابطه با غیر (زن، عرب، غرب، دگرباشی، کارگر، اقلیت‌ها و …) 

در صورت رفتن این رژیم، این بحران‌ها نه ناپدید، بلکه آزاد می‌شوند:  فقط حجاب زنان نیست که پس می‌رود؛ از روی این بحران‌ها نیز پوشش‌ها عقب می‌رود. این وضعیت هم می‌تواند موجب خلاقیت شود و هم موجب ویرانگری- بستگی دارد به نیروهایی که آماده‌ی پذیرش و پردازش بحران شوند. بدون تردید این نیروها از کره‌ی مریخ نمی‌آیند: واقع‌بین باشیم:  جامعه‌ای که آموزش سیاسی نداشته، و از نام ایدئولوژی می‌ترسد و از همین روی از هر تفکر منسجمی واهمه دارد، جامعه‌ای که نسبت به همبستگی جهانی و «غیر» بی‌اعتماد است، و امر سیاسی را فقط در چهره‌های رسانه‌ای و رسمی یا جناحی می‌بیند، آیا قادر است آینده را به‌صورت یک تمرین جمعی انجام دهد؟- پاسخ آری نیست، اما یک نه‌ی قطعی نیز نیست.

تحول اجتماعی در ایران نمی‌تواند از تئوری، از دولت، یا حتی از انقلاب شروع شود — بلکه باید از توانایی بازشناسی عدالت‌طلبیِ اخلاق‌محور و بی‌طمع در «دیگری» آغاز شود. گرتا تونبرگ، در این لحظه‌ی تاریخی، یک نماد روشن از همین نوع عدالت‌طلبی است: نه مسلمان است، نه عرب است، نه ایدئولوژیک است، نه بهره‌مند از قدرت دولتی،  و نه طماع به شهرت یا قدرت. او صرفاً با اتکا به وجدان، همبستگی نشان می‌دهد. و دقیقاً همین سادگی و شفافیت برای ذهنیت‌هایی که سال‌ها خودشان را در مرکز جهان می‌دیده‌اند، غیرقابل پردازش است. 

پذیرفتن کنش‌گری چون گرتا، تمرینی‌ست برای گشودن ذهن به سیاستی خارج از سنت، ایدئولوژی رسمی، قومیت، مذهب و دولت. این بازشناسی، تمرین دیدن «دیگری» نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان هم‌رزمان انسان‌بودگی است. گرتا نشان می‌دهد که هنوز می‌توان عدالت را خواست بدون آن‌که در مقابل، از آن چیزی برای خود خواست. وقتی گرتا تونبرگ در برابر سرباز اسرائیلی می‌ایستد، فقط از فلسطین دفاع نمی‌کند؛ بلکه وجدان جهان را صدا می‌زند. اگر ما از درک او عاجزیم، نه به‌خاطر غیریت او، بلکه به‌خاطر فاجعه‌ای‌ست که بر توانِ اخلاقیِ ادراک ما رفته است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. با این حرکتهای شجاعانه و آگاه گرایانه ریشه های نسل کشی و بی خانمان سازی مردم بیدفاع غزه را و ماهیت پلید صهیونیست ها به جهانیان نشان داده
    میشود،اما دریغ وصد دریغ که مجموعه اپوزوسیون چپ ایران،همگام با آنها قادر نیست،یکی از اصلی ترین
    مسببین این فاجعه را که شریک وبازتولیدکننده این
    ویرانی هاست،یعنی ماهیت حکومت جمهوری اسلامی ونقش آن را در این فجابع،افشائ وبه مردم جهان بازشناساند.

پاسخ دادن به محمد تبریزی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی