بیدار شو عشقِ من!… خسرو باقرپور

چه سیاه کرد روزگارم را برف!
بر تابستان و پاییز و زمستانم بارید
و تو از قتلگاهِ برفی‌ی من؛ 
با ترنمی از شیون و شیدایی؛
آرام گُذشتی
و در نهایتِ پایانِ من؛
خسته خوابیدی.
خیلِ خونخواران و دسته‌ی دغلان،
بر سفره‌ی گشوده‌ی سینه‌ام؛
تکه‌هایِ دل‌ام را از خونابه‌ی اندوه و یخ سِتُردند؛
و با ولع خوردند.

سبزِ پنجه‌های جوانِ برگ اینک؛
بهارِ تازه‌ی اعتمادِ مرا ناز می‌کنند 
و نُت‌هایِ روشنِ این همه ترانه‌ی من؛
آسمانِ تیره‌ی چشمانِ تو را باز می‌کنند
بیدار شو عشقِ من!
آلاله‌ی جوانِ ارغوانی‌ی نورَس!
من تکانِ پلک‌های خفته‌ی تو را دیدم
بیدار شو گُلم!
من زنده‌ام هنوز!
هرچند بی‌دلم.

اسن – چندم فروردین هزار و چهارصد و چهار

برچسب ها

مردم ايران غم بسیار دارند و شور و سرور اندک، اما نمی‌توان سنتِ گرامی‌داشتنِ شعله‌ی امید را در دل ایرانیان پاس نداشت. پس، می‌روم تا در این هنگامه‌ی غم، با قلم؛ به سپاس و ستایش امید برخیزم و یلدای پُر امید را گرامی بدارم

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی