عاشقانه‌ی لاتخف… سیدعلی صالحی

برهنه‌ی بیداد وُ
محشرِ می‌کشان!

بیش از این چه بگویم
که راه به گمانِ گمشدگان نبرم؟!

من
غارت شده‌ی گران‌قیمتی بوده‌ام
که یکی راهزن
به راه و به رویا…!

به راه بیا و بگو گمانِ گمشدگانت
نه منم
که تو را به تماشایِ ما،
در برکه‌ی باران آفریده‌اند.

آه انعکاسِ کلمه!
رباعیِ راز آلود!
با من آهسته‌تر سخن بگو!

حیا نکن ای روحِ رویانویس
تو از من
شاعرترینی به وقتِ حروف.

یا حلاوتِ شوکران!
تو…ماه ،
تو محشر،
تو می‌کشان،
که تو
تنها تربتِ هر ترانه را
مقامِ ملائک،
مقامِ ملائک…!

برچسب ها

به قول همیشه بامداد ما، «روزگارِ غریبی‌ست نازنین!»البته این عبارت اندوهگسار، چهره‌نمای همان دو سه دهه‌ی نخست انقلاب بود. این سال‌ها و دهه‌های اخیر، «ما خود غریب روزگار و روزگارانیم»! ‌این غربت برای من آن شبی آغاز شد که شنیدم زنده‌نام «غلامحسین ساعدی» دنیا را به دردپذیران سپرد و رفت

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی