خودسوزی! – خسرو باقرپور

شعله ور شدم!
من عاشق تو شدم!
تو آتش ام بودی!
به جانفزایی یِ آتش فزایِ گرمایی
که رنگِ دست و دل ام را به خوابِ آتش بُرد.

هجومِ برف تو امّا،
به باغِ سینه ی من؛
چنان به سکوتِ سَرابِ سردم زد
که باغ شعرِ تَرَم؛
اسیرِ بهمن شد
و حوصله ام تنگ و تیره و دلگیر؛
چو چاهِ بیژن شد.

و شعله ام افسُرد
و آتشِ رَخشانِ سینه ام؛
به زمهریرِ کینه توزِ دلت مُرد
و همرهِ هجومِ خشمی کور
سیمایِ دلفریبِ تو را هم زِ خواب وُ یادم بُرد
و سپیده یِ هر بامدادِ
یادِ خوابِ شبِ دیجورِ تو را
به اشگِ بیداری؛
از دیده ام سِتُرد.

کور شدم!
این کوری را بر زبان؛
گُستراندم
و شنیدن را چون ندیدن؛
رَماندم
و خود را تا انتهایِ تاریکی؛
تاراندم
بی خود؛ امّا؛
در “من”؛ ماندم
درماندم
و در نفیرِ نفرتی در مُشتم؛
آتشی فروزان را کُشتم.

این بود؛
فَوَرانِ نفرتی که آهی نیلگون داشت
نفیری آتشگون داشت.
این شُد؛
که دل ام سربلند نماند
و از این هم بدتر؛
دردا؛
دستم …
دریغا؛
دستم؛
به شرمی ابدی
از شانه هام؛
فرو افتاد.

آری!
این گونه شد
این گونه بر من رفت
این گونه بر من و تو رفت
غم، این گونه این کلافِ عزاباف سَرگِرفت
و روزگار در گِردبادِ سنگین اش؛
این گونه ما را در بَر گِرفت.

باری!
ما شعله ور شدیم!
امّا آتش را پاس نداشتیم
عشق را حرمت نگذاشتیم
و این گونه فروکاستیم
(گیرم که نمی خواستیم)
که تنها
در این هاویه یِ اثیری
بسوزیم
و در این سرانه ی پیری
بِبازیم.

آری!
ما آتشی فروزان را کُشتیم
بی آن که بدانیم؛
تا به کَی
بایدمان؛
با این خواری؛
نداری؛
با این سیه روزی؛
خودسوزی
بسازیم.

*از مجموعه سروده های “از انگشتانم بپرس” خسرو باقرپور.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی