من و سپیده و شب (برای سپیده قلیان) – خسرو باقرپور

فالگیرِ دروغگویی ست این زندان بان!
شیار های خونینِ دست مرا؛
به عمد؛
نادرست می خواند!
و این بیشه ی سرزنده را؛
کویرِ سترون می نامد
و خوب می داند؛
زاینده ترین زنده؛
دشت های روشنِ دست های من است.

ای آسمانِ ایستاده بر شانه هام!
هرچند دیر زمانی ست که خفته ای
و ابرهای سیاه ات،
یادِ باران را؛
فصل هاست از خاطرم ستُرده ست،
امّا، در افقِ رو به رو؛
سپیده دمیده ست!
فصلِ طلوع رسیده ست!

هلا! کولی ی خواب آلوده!
تو آکنده ای از ابرهای سیاه
و من می کَنَم دل از شب و
حتّی، از ستاره و ماه!

هرچند من، اسیر باستانی ی سال هایِ دلهره ام؛
و نیک می دانم؛
این هیولای دروغ پرداز،
هماره “مژده ی شب” به گفت و گو دارد
امّا، خوب می داند:
من و شب و این خیلِ خوبِ آدم ها؛
در اواخرِ پاییز؛
فرقِ سقوطِ برگ و صاعقه را؛خوب می دانیم.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی