عترافِ اجباری ی توماج صالحی که در خواب دیده ام – خسرو باقرپور

ای رفیقان! راه و بی ره بست او
خواب و دست و پای را بشکست او

گرچه رفتم در رهِ دیوانگی
لیک سیرم کرد از فرزانگی

گفت او: – “باید ز هر راهی بُرید
یا بمیری یا شَوی ما را مُرید!

می کُنم جمله کسان ات را کباب
همچو گنجشکی؛ به کورهْ یْ آفتاب

سینه ی باب و عمویَت می دَرَم
زان سپس؛ چشمِ تو بیرون آورم

خواهرت را می بَرَم از ره برون
می کنم من مادرت را سرنگون”

چون بِدَرّد او حیا؛ بیچاره ام
پنبه ی نرم ام؛ نه سنگِ خاره ام

پایِ من زخمی ز راهِ سنگلاخ
گوشِ من کر گشته از پرده یْ صُماخ

پایِ من را تازیانه اش راه بُرد
گوشِ من سیلی ز دستِ “شاه” خورد

در کفِ شیخِ خرِ کون پاره ای
غیر تسلیم و رِضا کو چاره ای؟

لیک خر تر او که این باور کند
عاقل آن کو خلق را داور کند!

پانزدهم آذر ماه هزار و چهارصد و یک – اِسِن

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی