ضدامپریالیسم بهمثابۀ اصل راهنما
نقدی بر بیانیۀ اخیر حزب تودۀ ایران دربارۀ مرز میان نقد داخلی و همسویی با راهبرد «تغییر رژیم» در شرایط جنگ
در روزگاری که آسمان ایران از صدای موشکهای مهاجم میلرزد و شهرهای این سرزمین زیر آتش قرار گرفتهاند، انتشار بیانیهای که مرگ رهبر سیاسی کشور را «سپیدهدم آزادی» میخواند، پرسشی سنگین پیش روی افکار عمومی میگذارد. این پرسش تنها به یک موضع سیاسی محدود نمیشود؛ به سنتی بازمیگردد که نام حزب تودۀ ایران در حافظۀ سیاسی این سرزمین با آن شناخته شده است. همین پیشینه تاریخی است که انتظار روشنی ایجاد میکند: در لحظهای که کشور هدف تهاجم خارجی قرار گرفته، مرز میان نقد داخلی و موضعگیری در برابر مداخله خارجی باید روشنتر از همیشه باشد. از همین منظر است که بیانیۀ اخیر منتشرشده به این نام ناگزیر در پرتو همان میراث تاریخی سنجیده میشود و پرسشی بنیادین را پیش میکشد: آیا اصل استقلال ملی همچنان راهنمای این موضعگیری است، یا در میان اولویتهای دیگر رنگ باخته است؟
نام حزب تودۀ ایران در تاریخ سیاسی این سرزمین با معنایی روشن و بیابهام گره خورده است: ایستادگی بیتعارف در برابر استعمار و امپریالیسم. این نام صرفاً یک عنوان سازمانی نیست؛ یادآور سنتی است که در برابر کودتای ۲۸ مرداد، در برابر دخالتهای آشکار و پنهان قدرتهای بزرگ در دوران پهلوی، و در برابر پروژههای وابستهسازی ایران ایستاد و برای این ایستادگی هزینههای سنگین پرداخت. زندان، تبعید و اعدام فصلهایی از همین تاریخاند.
پس از انقلاب نیز همین سرشت ضدامپریالیستی محور سیاست آن حزب باقی ماند. در سالهای جنگ تحمیلی و در برابر طرحهای چندلایه برای تضعیف و تجزیۀ ایران، حزب تودۀ ایران بر ضرورت شکلگیری جبههای متحد از تمامی نیروهای ضدامپریالیست تأکید میکرد. سیاست «جبهۀ متحد خلق» بر این درک استوار بود که استقلال ملی شرط نخست هر تحول مترقی است.
ضدامپریالیسم برای حزب تودۀ ایران واژۀ تزئینی نبود؛ ستون هویتی آن بود. حتی در اوج اختلاف با ساختار سیاسی داخلی، مرز میان نقد داخلی و مقابله با سلطه خارجی مخدوش نشد. آن سنت میدانست که بدون استقلال ملی، آزادی و عدالت به سراب بدل میشوند.
بیانیهای که با نام «حزب توده ایران» در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ در سایت «اخبار روز» تحت عنوان «مرگ دیکتاتور، خواست مردم برای گذار از رژیم ضدمردمی ولایت فقیه، و ضرورت آتشبس فوری و فراهم آوردن شرایط برای حاکم شدن مردم بر سرنوشت و زندگیشان» منتشر شده است، ناگزیر در پرتو همین میراث تاریخی ارزیابی میشود. این نام صرفاً یک عنوان نیست؛ حامل سنتی است که با صراحت در برابر امپریالیسم شکل گرفته و با هزینههای سنگین—با زندان و تبعید و خون—از استقلال ملی دفاع کرده است.
از همین رو انتشار چنین موضعی با نام حزب تودۀ ایران نمیتواند بیتأمل باقی بماند. تأسفبار است که عنوانی با آن پیشینۀ عمیق ضدامپریالیستی، امروز در وضعیتی قرار گیرد که مرز تاریخی آن سنت را دچار ابهام سازد. مسئله اختلافنظر سیاسی متعارف نیست؛ مسئله نسبت با امانتی تاریخی است که هر موضعگیری صادرشده به نام آن، ناگزیر در برابر همان معیار سنجیده خواهد شد.
گره منطقی بیانیه از همان عنوان آن آشکار میشود. از یکسو «ضرورت آتشبس فوری» مطالبه میشود و از سوی دیگر «گذار از رژیم» بهعنوان دستورکار مرکزی طرح میگردد. اما واقعیت عینی این است که ایران آغازگر این جنگ نبوده است؛ کشور هدف تهاجم نظامی قرار گرفته و در موقعیت دفاع از خود ایستاده است. در چنین وضعیتی مسئله پیش از هر چیز آتشبس میان دو طرف برابر نیست، بلکه توقف تهاجم از سوی قدرت مهاجم و بازگشت آن به مسیر دیپلماسی است. با این حال، بیانیه مورد بحث به جای آنکه صریحاً پایان تهاجم و عقبنشینی مهاجم را مطالبه کند، «آتشبس» را در کنار «گذار از رژیم» قرار میدهد. حال آنکه در شرایطی که قدرت مهاجم هدف رسمی عملیات خود را «تغییر رژیم» اعلام کرده و همان هدف را با ابزار نظامی دنبال میکند، طرح همزمان این دو مطالبه در خلأ معنا نمییابد.
برجستهسازی «گذار از رژیم» در متن جنگی که با هدف براندازی آغاز شده است، در میدان واقعی سیاست ناگزیر در همان افق راهبردی قرار میگیرد که مهاجم اعلام کرده است. از اینرو جمع این دو مطالبه، بدون مرزبندی روشن با راهبرد تغییر تحمیلی، در عمل به همسویی سیاسی با همان هدفی میانجامد که قدرت مهاجم آن را با ابزار نظامی دنبال میکند.
سیاست در خلأ رخ نمیدهد. هر موضعگیری در توازن واقعی قوا معنا پیدا میکند. هنگامی که «تغییر رژیم» با بمباران دنبال میشود، طرح همان دستورکار—حتی در قالب واژگان چپ—از زمینه عینی جدا نیست. مسئله نیتخوانی نیست؛ مسئله اثر سیاسی همزمانی اهداف است. در چنین وضعیتی مرز میان ابتکار داخلی و فشار خارجی باید روشنتر از همیشه باشد، نه مبهمتر.
سنت ضدامپریالیستی حزب تودۀ ایران دقیقاً بر همین تفکیک بنیادین استوار بود: مرز میان نقد داخلی و مشروعیتبخشی—حتی ناخواسته—به فشار خارجی باید روشن و بیابهام باقی بماند، بهویژه در لحظهای که کشور در معرض تهاجم است. آن سنت میدانست که نقد داخلی، هر اندازه هم ضروری، اگر در مقطعی طرح شود که همان هدف توسط قدرت مهاجم با ابزار نظامی تعقیب میشود، دیگر صرفاً نقد داخلی نیست؛ در میدان عینی سیاست کارکرد و معنایی فراتر مییابد.
امروز ما در شرایط عادی نظریهپردازی نمیکنیم. کشور زیر تهاجم نظامی قرار دارد. شهرها و روستاها بمباران میشوند؛ مدارس، بیمارستانها و خانههای مردم هدف قرار میگیرند؛ زیرساختهای حیاتی و حتی نمادهای تاریخی و تمدنی این سرزمین از آتش حمله در امان نماندهاند. این دیگر جدالی لفظی یا مناقشهای انتزاعی نیست؛ جنگی واقعی است که زندگی روزمرۀ مردم را در معرض خطر قرار داده است. جنگی که با هدف اعلامشدۀ «تغییر رژیم» پیش برده میشود و میکوشد ارادۀ سیاسی یک ملت را زیر فشار نظامی درهم بشکند. در چنین وضعیتی، سخن گفتن از سیاست بدون در نظر گرفتن این واقعیت عینی ممکن نیست؛ زیرا در لحظۀ تهاجم، مسئلۀ نخست نه جدالهای نظری، بلکه بقا، استقلال و حفظ حق تعیین سرنوشت یک ملت است.
بیانیۀ مورد بحث، در کنار محکومیت حمله، «گذار از رژیم» را بهعنوان دستورکار مرکزی برجسته میکند. در شرایطی که تغییر رژیم هدف اعلامشدۀ قدرت مهاجم است، چنین جابهجایی در اولویتها نمیتواند خنثی تلقی شود و در میدان واقعی سیاست ناگزیر پیامدی فراتر از یک نقد داخلی مییابد.
در لحظه خطر، چپ نمیتواند صرفاً ناظر باشد. اگر به سنت تاریخی خود وفادار است، در کنار مردم میایستد، نه در حاشیۀ آنان. تاریخ جنبشهای چپ نشان میدهد که در برابر تجاوز خارجی، وظیفۀ نخست دفاع از کشور و حفظ استقلال ملی بوده است. این دفاع به معنای چشمپوشی از نقد داخلی نیست؛ به معنای تشخیص اولویت در لحظۀ تهدید است.
قوایی که امروز در برابر تهاجم ایستادهاند، صرفاً مدافع یک ساختار سیاسی نیستند؛ آنان مدافع تمامیت ارضی، امنیت عمومی و حق زیستن مردمیاند که زیر آتش قرار گرفتهاند. در چنین وضعیتی، هر موضعی که—حتی ناخواسته—به تضعیف انسجام اجتماعی یا فرسایش اعتماد عمومی بینجامد، در میدان واقعی جنگ بیپیامد نمیماند. سخن در این لحظه وزن دارد؛ کلمه میتواند نیرو بیافریند یا نیرو بفرساید. چپ مسئول، در بزنگاه خطر، نقش تقویتکنندۀ اراده جمعی را بر عهده دارد، نه کاستن از آن؛ نقش برانگیختن امید و همبستگی را دارد، نه پراکندن تردید در هنگامه آتش. زیرا در لحظهای که سرنوشت ملی در معرض تهدید است، حفظ انسجام و اعتماد عمومی خود بخشی از دفاع است.
بزنگاههای بزرگ نیروهای سیاسی را نه با ادعاهایشان، بلکه با جایگاهی که در توازن واقعی قدرت اختیار میکنند، میسنجند. در لحظهای که کشور زیر آتش است و تغییر رژیم هدف اعلامشدۀ مهاجم، هر جابهجایی در اولویتها معنای تاریخی پیدا میکند.
سنت حزب تودۀ ایران با صراحت در برابر مداخلۀ خارجی شکل گرفته است. اگر امروز این نام به کار میرود، باید همان صراحت تاریخی را بازتاب دهد. پرسش اصلی نه درباره اشخاص، بلکه درباره منطق موضعگیری است: آیا اصل استقلال همچنان راهنماست، یا در میان اولویتهای دیگر حل شده است؟
تاریخ در چنین لحظاتی شتاب نمیکند؛ اما فراموش هم نمیکند. آنچه باقی میماند، نسبت نیروهای سیاسی با استقلال کشور در لحظه خطر است. هر سنتی که مدعی ضدامپریالیسم است، در نهایت با همین معیار سنجیده خواهد شد.






