(مقاله زیر پیش از شروع جنگ و کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی نوشته شده اما وقایع چند روز اخیر سبب تغییرات اصولی در محتوای این نوشته نشده بلکه مطالب گفته شده در آن را تایید کرده است).
مبارزه برای برچیدن استبداد و دیکتاتوری و برقراری آزادی و دموکراسی در ایران پیشینه ای دراز دارد. جنبشهای متعدد بیش از یک قرن اخیر و مهمترین آنها، دو انقلاب بزرگ مشروطه ۱۲۹۴ و انقلاب ضد دیکتاتوری ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۰۵ و ۱۹۷۸ میلادی) و همه تکاپو و تلاشهای خستگی ناپذیر چندین نسل پی در پی برای استقرار دموکراسی در ایران ناکام مانده اند.
شاید یاس و سرخوردگی از این ناکامی ها را، اخوان ثالث بهتر از هر کسی بر کتیبه خود نقش زده باشد:
” هر آنکس که بچرخاند این سنگ را
به راز نامه من راه یابد ”
انقلاب ۱۳۵۷ خورشیدی را میتوان بزرگترین واقعه تاریخ مدرن ایران نامید بدان دلیل که آخرین شاه ایران را سرنگون و نظام سلطنت را برچید. دیدگاه ها و داوری ها درباره این انقلاب و بویژه علل آن متفاوت است. برخی آن را اشتباه بزرگ ایرانیان پنجاه و هفتی و مسئول آن را مردم فریب خورده و ناآگاهی میدانند که در مقابل خدمات شاهان پهلوی به ویژه محمد رضا شاه ناسپاسی بزرگی را مرتکب شدند و از اینرو لعن و نفرین خود را نثار مردم آن روزها میکنند.
چنین دیدگاهی فراموش میکند که این حاکمان یک جامعه هستند که مسئول درجه اول آگاهی، ناآگاهی، هارمونی و نابسامانی های اجتماعی مردم تحت حکومت خود هستند. در جوامع دیکتاتوری بار این مسئولیت یک جانبه و مطلقا بر عهده سیستم حاکم است. مسئولیت اصلی همه وقایع مهم سیاسی و اجتماعی بزرگ که در طول نزدیک به ۶ دهه اول قرن چهارده خورشیدی و به عبارت دقیق تر تا بهمن سال ۱۳۵۷ خورشیدی در ایران روی داد، قطعا به عهده نظام دیکتاتوری و در اکثر مواقع استبدادی پهلوی بوده است. مسئول وضعیتی که به مرور زمان به انقلاب ۵۷ منجر شد رژیم پهلوی و در راس آن محمد رضا شاه پهلوی بود. مسلما تک تک ایرانی ها، روشنفکران، احزاب و فعالین سیاسی و سرانجام تمامی حکومت از بدنه آن گرفته تا راس هرم هرکدام نقشی و مسئولیتی داشته اند.
نقش و مسئولیت مجموعه ۳۵ میلیون ایرانی های آن روزها با احتساب بدنه حکومت از یک سو در مقایسه با سیاستمداران و سران حکومتی از سوی دیگر بسیار ناچیز بوده است. دسته اول هیچ اهرم و ابزار قدرت برای تاثیر گذاری نداشتند. تصمیم ساز نبودند، در اجرا و نظارت و کنترل بر آن نقشی نداشتند. کوچکترین صدای اعتراض مردم در باره حتی بی اهمیت ترین خطاهای سران حکومتی به خشن ترین شیوه ممکن خفه می شد
دسته دوم برعکس با زور سرنیزه و سرکوب، تمام دارایی های ایران و از آن جمله نفت را در تصاحب خود داشتند. سیاست گذاری ها و اجرای آن در همه زمینهها و از آن جمله تعلیم و تربیت در اختیار این دسته بود. رادیو و تلویزیون، روزنامه و رسانه و حتی کتاب و کتابخانه در انحصار مطلق اینها بودند. مردم حق داشتند در باره اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور، فقط آنچه را که حکومت مجاز میکرد بخوانند، ببینند و بشنوند. کوچک ترین تخطی و انحراف از این موضوع با داغ و درفش زندان مجازات میشد.
آنهایی که انقلاب را محصول مردم فریب خورده، ناآگاه و ناسپاس مردم ایران در سال ۵۷ می دانند اگر خود ناآگاه و فریبکار نباشند باید از خود بپرسند که مسئول ناآگاهی مردم در آن زمان که بود؟ آیا همان مردمی بودند که نه روزنامه و اتحادیه صنفی داشتند و نه دموکراسی، نه احزاب سیاسی و انتخاب آزاد؟ و یا حاکمان رژیم پهلوی که با مخوف ترین دستگاه سرکوب و شکنجه ساواک همه چیز ایران را در اختیار داشتند؟ پاسخ این پرسش روشن است.
تا آنجا که به انقلاب و قیام مردم بر علیه رژیم دیکتاتوری شاه مربوط میشود، مردم ایران ناآگاه نبودند. آنها از یک نظم ارتجاعی، پوسیده، مستبد سلطنتی که همه تار و پودش به فساد آلوده شده بود، به تجربه پنجاه ساله خود، تاکید میکنم به تجربه خود، بیزار شده و بر آن بودند تا آن را برای همیشه در درون قفسه های تاریخ جای دهند. اما آنها هیچ امکان و مجالی برای اندیشیدن به آینده خود پیدا نکرده بودند. رژیم دیکتاتوری پهلوی کوچکترین امکان ها را از آنها گرفته و برایشان غیرمجاز کرده بود.
سخن گفتن از سپاس و ناسپاسی هم چیزی نیست جز باور به اخلاق بردگی و بندگی انسان، چیزی نیست جز زیاده خواهی برده دارانی که زور و قدرت و سایه الهی شاهان را جایگزین شایستگی میدانند و سرانجام چیزی نیست جز حقارت بردگانی که یا از درک توانایی های یک مردم برای بر شدن از فرودستی و آزادانه و آگاهانه خود را سامان دادن عاجزند و یا به آن باور ندارند. مطلقا بیجا نخواهد که بگوییم چه آن دسته از دولتمردانی که خود را خدمتگزار مردم معرفی میکنند و چه آنهایی که خود را حاکم فرادست و قیم مردم می دانند و می پندارند هر دو نابایسته توقع سپاس دارند. هر دو دسته یا فریبکارند و یا سخت در اشتباه. هرانسانی حق دارد مزد کار خود را دریافت بکند چه در مقام یک رئیس جمهور باشد و چه در مقام یک پلیس حافظ نظم و امنیت. سپاس چه شخصی و چه اجتماعی قراردادی نیست بلکه نمودار منزلتی است که دیگران درباره آن تصمیم می گیرند و آن را هدیه میکنند. ناسپاسی چیزی یک توقع بی معنی نیست.
سخن کوتاه اینکه نقش مستبدانه محمد رضا شاه پهلوی بویژه در سال های آخرین پیش از انقلاب بدون انکه هیچ مبالغه ای در اوضاع و احوال آن روزها کرده باشیم، روشن و در نتیجه مسئولیت او به تنهایی بیش از مجموع عوامل دیگر بوده است.
کسانی که چنین نقش و مسئولیت را انکار می کنند، واژگونه جلوه می دهند ، و یا آن را نمی بینند، یا ناآگاه هستند و یا دغلباز.
رضا پهلوی یکی از این دغلبازان است. او (و البته دارودسته اش) انقلاب سال ۵۷ را شورش مردم ناآگاه معرفی می کند که فریب خورده و حتی آلت دست قدرتهای خارجی شده و در حق پدر و پدر بزرگ او نمک نشناسی کردند. اما هرگز حاضر نیست به چرایی آن ناآگاهی ها و مسئولیت بویژه پدرش در جادو شدن مردم سال ۵۷ بپردازد. یادآوری این نکته بیفایده نیست که محمد رضا شاه پهلوی در آخرین روزهای حکومت طولانی خود به فساد و ستم رژیم خود اعتراف و خواهان پوزش از مردم ایران شد. او برای برون رفت بحران و یا بهتر است بگوییم برای شکستن بن بست آن روزها دست کمک بسوی مردم ایران دراز نکرده و همچنان به شیوه گذشته که همانا “شاه قیم مردم است” حل مشکلات را وعده داده اما این اعتراف و وعده، هر دو دیرهنگام و بسیار دیرهنگام بودند. حقیقت دیگر آن است که پادشاهی در ایران به آخرین منزلگاه تاریخی خود رسیده بود و باید که غزل وداع همیشگی را برای مردم ایران می سرود.
با همه این ها که گفته شد، نگارنده بر آن است تا اعتراف هر چند دیرهنگام آخرین شاه ایران را صفحه ای کوچک و روشن از کارنامه ۱۳۶۶۵ صفحه ای او به خاطر بسپارد.
امروز پس از گذشت ۴۷ سال از انقلاب، مردم ایران یک بار دیگر به تجربه دریافته اند که وضع می توانست بکلی طور دیگری باشد. آنها از وضع خود و جامعه سخت ناراضی و بیزار هستند.
و درست به همان دلایل گفته شده در بالا، آنها مسئول اصلی پیش آمدن وضع موجود نیستند و باز بر اساس همان دلایل گفته شده شرایط انتخاب راه برای گذار از این نارضایتی ها برای آنها و با مشارکت آنها فراهم نبوده است. بسیار روشن است که شرایط امروز با پنجاه سال پیش علیرغم شباهتهای زیادش بسیار متفاوت و پیچیدهتر است. هدف این نوشته تجزیه و تحلیل انقلاب ۵۷ به مثابه یکی از بزرگترین وقایع تاریخ ایران نیست. بررسی علل پیدایش و همچنین مشخصات وضع موجود نیز هدف این نوشته نیست.
آنچه مورد نظر است نه ارائه یک راه حل کامل برای برون رفت از بحران حال و ترسیم آینده بلکه یک هشدار به ایرانیانی است که به فردای ایران می اندیشند و برای یک جامعه آزاد، دموکراتیک و شکوفا تلاش میکنند و تعدادشان نیز بسیار است.
مدعیان و فرصت طلبان نیز کم نیستند. یکی از مدعیان دسته ای از سلطنت طلبان است که رضا پهلوی در راس آن قرار گرفته است. آنها بازگشت به سلطنت به ویژه سلطنت دوران محمد رضا شاه پهلوی را با روح و روان دموکراتیک تبلیغ می کنند. این گفته اما بر آنست تا نشان دهد که رضا پهلوی و جریان طرفدار او نه تنها دغدغه دموکراسی و ایران آزاد را ندارد بلکه آنچه او به دنبال آن است بسیار فراتر از دوران پدرش محمد رضا شاه و آشکارا بسوی فاشیسم است. روح محمد رضا شاه پهلوی اگر همچون روح پدر هملت احضار میشد بی تردید از دیدن دریوزگی کوتاه پسرش در مقابل دیوار نه چندان بلند خرافه و پشیمانی برای انتقام گیری، آزرده تر و سرگشته تر می شد. او دیکتاتور و حتی گاه مستبد بود. او برای بازپسگیری اقتدارش تابستان سال ۱۳۳۲ خورشیدی به توصیه انگلیسیها و یاری آمریکاییها تکیه زد و حتی زمستان سال ۱۳۵۷ خورشیدی، هنگامی که در موقعیتی بسیار ضعیف و حیران از درهم شکستن قدرت آمیخته به توهم رخنه ناپذیرش، چشم و گوش به ناجیان بیست و پنج سال پیش خود دوخته بود از هیچکس انتظار بمباران کشورش را نداشت.
رضا پهلوی اگر خواهان دموکراسی و ایران آزاد بود باید بجای ترامپ استعمارگر و نتانیاهو نسل کش به هموطنان خودش مراجعه کرده و با آنها متحد میشد. رضا پهلوی هیچگونه مشروعیت حقوقی و قانونی برای اینکه خود را ولیعهد(crown prince ) بنامد ندارد. او مسلما طرفدارانی دارد اما هیچکس او را بعنوان رهبر موقت، دائم و یا مثلا دوره گذار برای ایران انتخاب نکرده است. طرفداری یک عده از او اصلا به معنای انتخاب او نیست. حتی بزرگنمایی و مبالغه رسانه های وابسته به اسرائیل هم تغییری در این موضوع ایجاد نمی کند.
رضا پهلوی در رفتارها و موضع گیری های خود، یک کپی مضحک از ترامپ است. همان کسی که امروز افراطی ترین راستگرایی محافظه کارانه، استعمار خشن و تجاوزگری، ناسیونالیسم، بی اعتنایی به محیطزیست، خود محوری و زیر پا گذاشتن کنوانسیونهای بین المللی، خرافه و فرقه گرایی دینی را نمایندگی می کند.
اگر به گفته های رضا پهلوی در طول یک دوره نسبتا طولانی توجه بشود موضع عوض کردن های ترامپ گونه او، به ویژه در تاکتیک، تقلید ناشیانه او را به راحتی نمایان میسازد. اما چرا ناشیانه است و این هموطن ما را به یک بازیگر کمدی دست چندم تبدیل میکند. ترامپ گذشته از اینکه قدرتمندترین انسان کره خاک و بقول یک سیاستمدار راستگرای پیسشین اروپایی خطرناک ترین انسان روی زمین است در عین حال یک تاجر طراز اول، با سابقه ای برابر با بخش بزرگ عمر خود او است. او هم میتواند با تکیه بر قدرت خود حرفهای خود را بدلخواه بچرخاند و هم با هر چرخشی کیسه خود را پرتر بکند. ترامپ نشسته بر تخت طلای قدرت است. شیادی که حتی مدعیان بزرگ قدرت ناچارند در برابر دغل بازی هایش نه تنها محتاط باشند بلکه برایش کف بزنند و هورا بکشند. اروپایی ها پس از شکاف عمیق با آمریکای ترامپ، آشکارا از خود به عنوان قدرت متوسط و درجه دو نام می برند اما همچنان به امید معجزهای در تلاشند تا رشته های نازک شده پیوند خود را با آن سوی آبهای اقیانوس اطلس دوباره احیا و محکم بکنند.
اما رضا پهلوی؟ در کار و تجارت کارنامه شفاف و درخشانی ندارد و هر چه در توبره دارد همان یغمایی است که پنجاه سال پیش پدر و مادرش برایش دست و پا کرده اند. شاهزاده متوهم ما، نه نشسته بر تخت قدرت که در رویایی دیر هنگام دست به دامان خدایان همیشه تشنه شده است. خدایانی که قرار است یک بار دیگر آنچنانکه رسم پهلویها است تاج بر سرش نهند.
هم رضا پهلوی و هم قبله های امید او خوب می دانند که تمام اموال به تاراج رفته مردم ایران که همین الان در دست رضا پهلوی است کفاف هزینه پروژه تاجبخشی را نمیدهد. پس چه کسی جز مردم ایران باید این بهای گزاف را بپردازد و چگونه؟
رضا پهلوی به روشنی ثابت کرده است که دلسوز ایران و ایرانی نیست. او خود را رهبر آزاد سازی ایران معرفی می کند. یک رهبر آزاده اگر بداند که جان حتی یک نفر در خطر است بی محابا انسان های تحت رهبری خود را به میدان مرگ نمی فرستد در حالی که خود هزاران کیلومتر دورتر از میدان نبرد و از پشت شیشه های ضخیم و نفوذ ناپذیر، فراخوان ها و فرمان هایش را اعلام می کند. کسانی که سنگ ایران و آزادی آن را به سینه میزنند حاضر نمی شوند دست التماس بسوی حاکمان نسل کش و جنایتکار اسرائیل دراز کرده و از آنها بخواهند به ایران حمله نظامی بکنند. بسیاری از پهلوی چی ها برای موجه جلوه دادن این پروژه غیرانسانی و غیر ایرانی به گمان خود برای فریب دیگران به تاریخ مراجعه میکنند و به دخالت انگلیسیها برای آزاد سازی فرانسه در جنگ جهانی دوم اشاره می کنند. آنها یا نمی دانند و یا با دغلبازی نمی گویند که ژنرال دوگل و دیگر رهبران جنبش آزادسازی فرانسه در میدان جنگ، مبارزه را رهبری میکردند و با انگلیسیها که خود آماج تهاجم های هیتلر بودند در اتحاد بودند. گذشته از این ها نمونه های بیشماری از انقلابیون در تاریخ سراسر دنیا هستند که خود جان برکف در میدان واقعی انقلاب رهبری و مبارزه کرده اند و می کنند. پرسش این است که آیا جان های آزاد دختران و پسران ایران برای این تشنگان قدرت ارزشی دارد؟ با نگاه به آنچه در طول چند ماه اخیر روی داده است، پاسخ منفی است.
رضا پهلوی و گروه او اهمیتی به دموکراسی در ایران نمیدهد و یک جریان فاشیستی است. چرا؟
رضا پهلوی و گروه او سندی بنام ” مرحله اضطرار” تنظیم کرده اند که فقط چند خط از دهها صفحه آن به مرحله پیش از سقوط جمهوری اسلامی اشاره کرده و تنها مضمون این چند خط بدین قرار است: نصب و پذیرش رضا پهلوی به عنوان رهبر و مشخص کردن دو نهاد من درآوردی، بی محتوا و تعریف نشده به نامهای “خیزش ملی” و ” نهاد اجرایی موقت”. مهمتر از آن روح و روان دیکتاتور منشانه این دو نهاد است که خود را در نقشی که برایشان ترسیم شده است، نشان میدهد که همانا چیزی جز مشورت به رهبر نیست.
این سند هیچ برنامه ای برای سازماندهی خود و طرفدارانش برای سرنگونی جمهوری اسلامی ارائه نمیکند و رسالت تغییر رژیم موجود را به عهده جنگ و حمله نظامی (اسرائیل و آمریکا) میگذارد. دلیل این امر فرضیات مشخص شده در فصل های ۷، ۹، ۱۰، ۱۱ و ۱۵ این سند است. فقط یکبار از قیام نام برده میشود بدون آنکه قیام تعریف شود. آنها به خوبی می دانند که جمهوری اسلامی با اعتراضات سازمان نیافته و عدم رهبری میدانی هر چند این اعتراض ها گسترده باشند سرنگون نخواهد شد. قیام از نظر این حضرات خلا و هرج و مرج ایجاد شده توسط حملات نظامی به کشور است. این تمام ماجرای “انقلاب” شاه طلب ها است. آنها در میدان انقلاب حضور نخواهند داشت و تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد گرفتن قدرت به قیمت جان مردم ایران و دارایی آنهاست. برای آنها نه مرزی برای قتل عام نوجوانان و جوانان و از بین رفتن منابع و زیرساختهای ایران وجود دارد و نه به آن اهمیت می دهند. طرفداران رضا پهلوی در برابر پرسش های مردم به عدم حضور میدانی باز هم به ساده کردن مسئله پرداخته و حضور آیتاله خمینی در خارج از کشور تا آستانه انقلاب را بهانه می کنند. اما این نیز یک طفره روی و قلب محض حقیقت است. حتی اگر حضور همه جریانهای دیگر انقلاب نادیده گرفته شود نمیتوان تشکیلات عظیم جریانی که رهبرش آیت اله خمینی بود و متشکل از هزاران مسجد در سراسر ایران، روحانیون، امامان جماعت، روضه خوانان و منبر داران این مساجد و همچنین حضور رهبران طراز اول آن جریان و متحدانش چون آیتاله طالقانی، مطهری، منتظری، بازرگان، بهشتی، خامنهای، رفسنجانی و دهها نفر دیگر را انکار کرد.
هر چند سند، برنامه ای متشکل از پروژههای صرفا اجرایی است اما منابع مالی و تامین بودجه که پایه ای ترین ضمانت اجرایی هر دولتی ولو دولت موقت است جایی در سند ندارد. رفع تحریم ها حتی اگر به فرض محال در همان نخستین روزهای به قدرت رسیدن رضا پهلوی که خود فرض نسبتا محال دیگری است اعلام شود به سرعت اجرا نخواهد شد. بازسازی زیر ساختهای آسیب دیده، منابع مالی و انسانی هنگفتی را طلب خواهد کرد. مقابله با هرج و مرج های احتمالی و مداخله هایی که در خلا قدرت کافی بر اثر جنگ پیش خواهد آمد همچنین بی نظمی های محلی و منطقهای تامین منابع لازم را دشوار خواهد کرد. هیچ تضمینی برای اینکه شرایط گذار نسبتا ایده آل داخلی پس از انقلاب ۵۷ به ویژه اتحاد و یکپارچگی بی نظیر مردم و پشتیبانی اکثریت آنها از آیتاله خمینی، برقرار باشد وجود ندارد. دنیای امروز و بازیگرانش متفاوت هستند. دنیای ارتباطات و دسترسی انسانها به رسانه های دیجیتال و اجتماعی تقریبا نامحدود است. نهادهای بینالمللی بسیار بی اثرتر از گذشته، کنوانسیونهای بین المللی جای خود را به تعابیر و باورهای خودمحورانه داده است (آنچنانکه ترامپ آشکارا بیان کرده است)، مفاهیمی چون همزیستی مسالمت آمیز اهمیت خود را نسبت به گذشته از دست داده اند. بودجه های نظامی در طی همین چند سال گذشته چند برابر و سر بر فلک می ساید. به جای صلح، خشونت جهان را فرا گرفته و جزیی از سیاست های جدایی ناپذیر دولتها شده است.
در میانه چنین شرایطی، برشمردن لیست بلند بالا از کارهای اجرایی برای دولت موقت رضا پهلوی و مشروط کردن آن به تعدادی از فرضیات بدون در نظر گرفتن تمهیدات برای از بین بردن و یا تخفیف (mitigation) اثرات پیش شرطهای منفی، به معنای جدی تلقی نشدن این سند توسط دیگران از یک طرف و به مثابه ابزار فریب توسط تنظیم کنندگان آن از طرف دیگر خواهد بود و نه چیزی بیش از آن.
اگرچه سند از مجلس موسسان و مهستان (به جای مجلس شورای ملی) صحبت بمیان می آورد اما در کل چیزی نیست جز پلتفرم یک حکومت مطلقه سلطانی که روسای سه قوه مقننه، قضایی و مجریه که به ترتیب “نهاد خیزش ملی ” ، “دیوان گذار” و “دولت گذار” نام گرفته اند. توسط همان سلطان یعنی رضا پهلوی نصب میشود. و اگر دوره گذار ۱۸ تا ۳۶ ماهه ( که تمدید آن هم در سند پیش بینی شده است) را به آن اضافه کنیم هدف سند که همانا تثبیت دیکتاتوری رضا پهلوی است کاملا آشکار خواهد شد.
“گارد جاویدان” و “نهاد پادشاهی” که توسط این جریان تاسیس شده و تبلیغ میشود همان وظایفی را بر عهده گرفته است که گارد اس آ و بعدها گارد اس اس نازیها ابتدا برای محافظت از هیتلر و جلسات آنها و در ادامه برای شناسایی مخالفین، سرکوب آنها، آتش زدن محل کسب و قتل آنها بر عهده گرفته بودند.
برخوردهای خشونت آمیز پهلوی چی ها، تهدید ها و مجبور کردن مثلا رستورانها آنهم در خارج از ایران برای نصب عکس رضا پهلوی نشانههای بارز یک نهاد فاشیستی است.
شعار ” یک ملت، یک پرچم و یک رهبر” همان شعار ” یک ملت، یک پیشوای” فاشیست ها است. جریانهای راستگرای افراطی و فاشیستی در دهه های اخیر در اروپا رشد چشمگیری داشته اند. آنها آرام آرام بسوی راس قدرت می خزند. لیبرالیسم در اروپا بشدت در حال عقبنشینی و از بین رفتن است. یک نمونه آن احزاب کلاسیک لیبرال هستند که طی چند دوره اخیر ضعیف و ضعیف تر شده و پس از دهه ها حضور گاه بسیار قوی در حال از دست دادن کرسی های خود در پارلمان های اروپایی می باشند. اما نیروهای راست میانه، سوسیال لیبرال، سوسیال دموکرات و چپ ها هنوز همه خاکریز های خود را از دست نداده اند و همچنان به امید بازپس گرفتن موقعیت خود تلاش میکنند. نکته دیگر اینکه سیاستهای ترامپ برای جدا کردن راه خود از اروپا به مفهوم “غرب ” به شیوه گذشته و به عنوان یک اتحادیه سیاسی، نظامی و فرهنگی پایان داده است. شکاف ها بیشتر و عمیق تر می شوند. راستگرا ترین احزاب اروپایی که هم خویشاوندی خود را با ترامپ آشکارتر بیان می کردند پس از جدایی آمریکا و اروپا در این زمینه محتاطتر شده اند. یکی از این جریانات حزب به قدرت رسیده “برادران ایتالیا” در ایتالیا که ریشه در حزب طرفداران موسولینی (MSI) دارد و شاید سخنرانی آلسیا امبروزی یکی از اعضای کلیدی حزب براداران ایتالیای خانم جورجا ملونی (Giorgia Meloni) در تظاهرات طرفداران پهلوی در مونیخ تصادفی نبود. حمایت بی چون و چرای حزب راست افراطی سوئد از رضا پهلوی و ملاقات یکی از رهبران شناخته شده نژادپرست این حزب چارلی وایمرز (Charlie Weimers) با وی مسلما تصادفی نیست.
“رضا کینگ” و “جاوید شاه” مشت پهلوی و طرفداران او را در اینکه آنها چقدر به تعیین نظام جایگزین توسط مردم ایران باور دارند به خوبی نشان میدهد. آن ها می توانند ادعا کنند که این شعار انتخاباتی آنها برای تعیین نظام است اما مشخص نمی کنند که در صورت پیروزی نظام شاهی بر جمهوری (ریاستی، پارلمانی) در رفراندوم تعیین نظام حکومتی، آیا شاه از میان کاندیداهای مختلف انتخاب خواهد شد ویا رضا پهلوی بدون انتخاب تاجگذاری خواهد کرد. در حالت اول شرایط کاندید شدن برای شاه شدن چه خواهد بود؟ پاسخ ندادن گروه پهلوی به این پرسشها به معنای باور نداشتن به دموکراسی و استفاده شعاری از رفراندوم تعیین نظام حکومتی برای فریب مردم و تثبیت دیکتاتوری رضا پهلوی است.
در سند “مرحله اضطرار” هیچ نشانی از شرکت اقوام و اقلیت های ملی در دوره به اصطلاح گذار( اما بگمان نگارنده دوره تثبیت شوونیسم- فاشیسم رضا پهلوی) نیست.
ایران یکی از متنوع ترین ترکیب های قومی و بی تردید یکی از زیباترین موزاییک های قومی جهان را دارد. چه کسی است که این پدیده شگفت انگیز، این ترکیب پایدار مانده از میان قرن ها حوادث گاه ویران کننده را ببینید و به انسان بودن افتخار نکند. بیشک ردپای معضلات و گره های چرکین در کنار و درون این ترکیب زیبا کم نیستد. اما این مشکلات تنها و تنها با صلح و آزادی، با همیاری و باور به الهام از یک دیگر حل می شوند و نه با زور، سرکوب و خط قرمز تعیین کردنها. این عقدهها باید با پشتیبانی بی چون و چرای آزادی، صلح و دموکراسی باز شوند و با هم اندیشی و همکاری همه اقوام ایرانی در چارچوب یک مدیریت مثلا فدرالی، جوامع ایرانی را شکوفاتر بسازند. برچسب تجزیه طلبی برای بی اعتنایی به حقوق اقوام بزرگ ایران و تهدید به سرکوب آنها علیرغم زیانهای جبران ناپذیر وارده به این اقوام هرگز پیروز نخواهد شد. راز ماندگاری و زیبایی فرش های ایرانی و همه فرهنگ و آداب ایرانی را باید نه در دشمنی اقوام ایرانی با همدیگر و یا انقیاد برخی از آن ها توسط برخی دیگر که تنها و تنها با الهام از یکدیگر و برابر با همدیگر جستجو و درک کرد. بی اعتنایی گروه رضا پهلوی به خواست ها و دغدغه های اقوام ایرانی این حقیقت که ایران هویت خود را از وجود همه اقوام خود کسب میکند را نادیده می گیرد. اینجاست که ادعای آقای رضا پهلوی برای ایران دموکراتیک، آزاد و شکوفا بکلی از راستی تهی میشود و بدبینانه تر از آن جای چنان گمانه زنی هایی را پر میکند که گویا ایشان برای اجرای پروژه درهم شکستن ایران کنونی و محدود کردن آن به بخشهای مرکزی ایران فعلی که توسط توسعه طلبان اسرائیلی تنظیم شده است، در ازای تاج شاهی کمر بسته است. “تمامیت ارضی ” به عنوان یکی از چهار اصلی که او به ویژه در این مدت تبلیغ می کند تنها یک شعار “ملوکانه ” پوپولیستی است. او قبلا به امارات متحده عربی به عنوان یک کشور بسیار کوچک اما بسیار پیشرفته اشاره کرده بود و این نیز یکی از همان چرخش و برگشت های ترامپ گونه او است. پارادوکس های رضا پهلوی که گاه طی بازه های زمانی بسیار کوتاه رخ می دهد، بی ثباتی و چرخش های مدام وی در نگاه او به گذشته و آینده و همچین در رفتار های سیاسی وی، مصداق همان ضرب المثل معروف ایرانی ” نان به نرخ روز خوردن” است که نشان میدهد که قطب نمای آقای رضا پهلوی فقط یک جهت را نشان میدهد و آن چیزی نیست جز قدرت! قدرتی از جنس دیکتاتوری و ای بسا به چنگ گرفتن آن از همان آغاز آنچنانکه در سند “مرحله اضطرار” تنظیم شده است.
رضا پهلوی و گروه او بر استیصال مردم ایران در شرایط سخت کنونی سرمایه گذاری کرده است. قماری که تنها بازندگان واقعی آن مردم داخل ایران است.
آنچه در بالا گفته شد اشاره هایی است به نیات پهلوی چی ها و آنچه سند “مرحله اضطرار” در پی تحقق بخشیدن به آن است. امید اما این است که مردم ایران، دموکراسی خواهان و مبارزان راه آزادی و شکوفایی ایران با چشمانی بازتر از گذشته به چرخه سیزیفی تلاشهایش برای به هدف رساندن آرمان های دیرینه و سنگین خود پایان بدهند.
۳ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۲۲ فوریه ۲۰۲۶
ر. مهرنام






