بررسی‌ای کوتاه از لومپنیسم به‌عنوان پدیده‌ای بیمارگونه در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی – ع. اندیشه 

۱. بحران ساختاری و بازتولید لومپنیسم 

ایران در یکی از عمیق‌ترین بحران‌های ساختاریِ تاریخ معاصر خود به سر می‌برد ؛ بحرانی عمیق که هم‌زمان اقتصاد، جامعه، سیاست و حتی زبان عمومی را در بر گرفته است. تورم مزمن، سقوط قدرت خرید، ناامنی شغلی، مهاجرت گسترده، و بی‌اعتبار شدن نهادهای رسمی، جامعه را به وضعیتی نزدیک کرده که در آن «امید» به کالایی کمیاب شده است. البته به این مجموعه باید حوادث ماه‌های اخیر را که عبارت است از حملات نظامی دوازده‌روزهٔ اسرائیل و آمریکا و خسارات جانی و مالی این حملات، سرکوب و کشتار وسیع ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه گذشته و احتمال قریب‌الوقوعِ جنگ تحمیلیِ آمریکا بر ایران اضافه نمود. در چنین زمانی ، سیاست که باید عقلانی‌تر و سازمان‌یافته‌تر شود، در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی به میدان هیجان، نفرت، حذف و نمایش بدل گردیده است. درست در چنین شرایطی است که پدیده‌ای مثل «لومپنیسم» از حاشیه به متن می‌آید: نه فقط به عنوان پدیده‌ای که خود را با فحاشی نشان می‌دهد، بلکه به‌عنوان یک واقعیت جامعه‌شناختی که اگر عمیقاً فهمیده نشود، آینده را مسموم می‌کند.

لومپنیسم که از نظر ظاهر می‌توان آن را با اوباش‌گری و لات‌بازی معادل دانست، نباید تنها با رفتارهای کریه که امروز خود را در تظاهرات مختلف و در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد، تعریف نمود. آنچه که امروز می‌بینیم صرفاً هتاکی و فحاشی نیست؛ بلکه نشانه‌ای است از یک گرایش سیاسی-ـاجتماعی که در شرایط بحران، به‌سرعت رشد می‌کند و خود را به‌جای سیاست جا می‌زند. این پدیده در سال‌های اخیر عمدتاً در بخشی از اپوزیسیون، به‌ویژه پیرامون جریان هوادار بازگشت سلطنت و طرفداران رضا پهلوی، نمود برجسته‌ای یافته است .در اینجا سؤال این است که ریشه‌های لومپنیسم در کجاست و چرا این پدیده خود را در جریان یادشده نشان می‌دهد. بدتر از آن، چرا رهبری این جریان نسبت به این پدیده یا سکوت می‌کند و یا با ابهام و دوپهلوگویی  به آن عملاً مشروعیت می‌دهد.

در فرهنگ مارکسیستی، «لومپن‌پرولتاریا» مفهومی است برای توصیف آن بخش از فرودستان که پیوند پایدار با تولید ندارند، از سازمان‌یافتگی طبقاتی بی‌بهره‌اند، و به دلیل بی‌ثباتی اجتماعی می‌توانند به‌سادگی به ابزار نیروهای سیاسی تبدیل شوند. اما اگر این مفهوم را فقط به «تهیدستی» تقلیل دهیم، خطای بزرگی مرتکب شده‌ایم. لومپنیسم در معنای سیاسی-فرهنگی‌اش، پدیده‌ای است مبتنی بر نفرت از عقلانیت و بحث، گرایش به تحقیر مخالف، شخص‌پرستی، سیاستِ نمایش و «هیجانِ جمعی» به جای برنامه. لومپنیسم می‌تواند در دل طبقه متوسط، در میان مهاجران، و حتی در میان قشرهای مرفه نیز بازتولید شود؛ چون مسئله صرفاً میزان ثروت نیست، بلکه رابطه‌ی فرد با حقیقت، با نقد، با سازمان، و با اخلاق سیاسی است.

برای فهم چراییِ رشد این پدیده، باید از اقتصاد شروع کرد. ساختار اقتصاد ایران بر پایه‌ی یک نظام رانتی-نفتی شکل گرفته است. این ساختار در سال‌های اخیر تحت تأثیر عملکرد یک نظام نظامی-امنیتی بیش از پیش تقویت و تثبیت شده است.. در چنین اقتصادی، تولیدِ مولدِ صنعتی تضعیف می‌شود، کار مولد به حاشیه می‌رود، و مسیرهای ارتقای اجتماعی نه از کار و تخصص، بلکه از رانت و رابطه و وفاداری سیاسی می‌گذرد. پیامد مستقیم این ساختار، چیزی است که می‌توان آن را «لومپنیزه شدن روابط اجتماعی» نامید: یعنی گسترش شکل‌هایی از بقا که بر فرصت‌طلبی، واسطه‌گری، اقتصاد غیررسمی، دلالی، و رقابتِ بی‌رحمانه برای دسترسی به منابع کمیاب استوار است. وقتی تولید ضعیف می‌شود و زندگی روزمره به جنگ بقا تبدیل می‌گردد، اخلاق عمومی فرسوده می‌شود و زبان سیاست نیز از همین فرسایش تغذیه می‌کند.

در چنین شرایطی، طبقه متوسط، که نقش مهمی در تولید عقلانیت عمومی، تخصص و شکل‌گیری نهادهای مدنی دارد، به‌تدریج تضعیف می‌شود. بخشی از آن فقیر می‌شود، بخشی مهاجرت می‌کند و بخشی دیگر به حاشیه رانده شده و از عرصه عمومی کنار می‌رود. مسئله فقط فقیرتر شدن جامعه نیست؛ مسئله این است که قشرهایی که می‌توانند مطالبات اجتماعی را سازمان داده و به آن جهت دهند، به سمت هرچه کوچک‌تر شدن پیش می‌روند. در نتیجه، خشم اجتماعی علیه جمهوری اسلامی به‌جای آنکه در قالب تشکل‌های منسجم و برنامه‌های روشن شکل بگیرد، پراکنده و بی‌سازمان باقی می‌ماند . این انرژی خام اگر توسط سازمانی سیاسی تحت کنترل قرار نگیرد و جهت داده نشود، به پوپولیسم می‌لغزد؛ و پوپولیسم در عصر شبکه‌های اجتماعی، خیلی سریع به لومپنیسم دیجیتالی تبدیل می‌شود: ارتش‌های فحاش، کارزارهای تخریب، برچسب‌زنی، و تبدیل سیاست به مسابقه‌ی تحقیر.

از همین‌جا می‌توان خطر را روشن‌تر دید. وقتی خشم اجتماعی سازمان نمی‌یابد و در قالب برنامه‌ای اقتصادی و ساختاری صورت‌بندی نمی‌شود، میدان برای جریان‌هایی باز می‌شود که سیاست را از اقتصاد جدا می‌کنند و آن را به سطح نماد، شعار و هیجان فرو می‌کاهند. جمهوری اسلامی تنها یک نظام ایدئولوژیک نیست؛ یک ساختار اقتصادی رانتی و طبقاتی است که ثروت را به‌سوی شبکه‌های خاص منتقل کرده و اکثریت را فقیر کرده است. بدیل واقعی باید دقیقاً در همین سطح مداخله کند: درباره مالکیت، توزیع ثروت، بازسازی تولید، حقوق کار، تأمین اجتماعی و مهار اقتصاد امنیتی سخن بگوید. اما زمانی که سیاست به شخص و نماد تقلیل می‌یابد، این پرسش‌های بنیادی به حاشیه رانده می‌شوند و جای خود را به بسیج هیجانی می‌دهند. لومپنیسم دقیقاً در همین نقطه فعال می‌شود: به جای آنکه خشم را به مطالبه‌ای ساختاری تبدیل کند، آن را در هیجان‌های کوتاه‌مدت مصرف می‌کند و در نهایت ساختار بحران را دست‌نخورده باقی می‌گذارد.

در چنین شرایطی، اگر رهبری سیاسی مرز روشنی با این گرایش ترسیم نکند و آن را مهار نسازد، یک پدیدهٔ اجتماعی به‌تدریج می‌تواند به ابزار سیاسی بدل شود. از این لحظه به بعد، مسئله دیگر صرفاً وجود لومپنیسم نیست، بلکه نحوهٔ مواجههٔ نیروهای سیاسی با آن است.

۲. فروپاشی عقلانیت سیاسی

یکی از خطرناک‌ترین نشانه‌های لومپنیسم سیاسی، «جایگزینی برنامه با تقدیس فرد» است. سیاست مدرن، حتی در ساده‌ترین شکلش، به برنامه نیاز دارد: برنامه اقتصادی، برنامه عدالت اجتماعی، برنامه گذار، برنامه نهادسازی، برنامه رابطه با جهان، برنامه حقوق اقلیت‌ها، برنامه توزیع قدرت. وقتی یک جریان سیاسی حول یک شخص می‌چرخد اما از پاسخ‌گویی درباره برنامه طفره می‌رود، یا با کلی‌گوییِ مبهم از کنار تضادهای واقعی جامعه می‌گذرد، نتیجه طبیعی آن می‌شود که انرژی هواداران به جای بحث درباره ساختار و اقتصاد و طبقه، به دفاع غریزی از «نام» و «پرچم» تقلیل پیدا کند. این همان جایی است که لومپنیسم رشد می‌کند: چون شخص‌پرستی به‌طور طبیعی به دشمن‌سازی، حذف منتقد، و نفرت از عقلانیت می‌انجامد. نتیجه‌اش روشن است: به جای این‌که پرسش شود «چه نظام اقتصادی‌ای می‌تواند ایران را از فقر و رانت نجات دهد؟»، پرسیده می‌شود «چه کسی نماد ایران است؟»؛ به جای این‌که بحث شود «چگونه قدرت باید توزیع شود؟»، بحث به «اطاعت از رهبر» و «جاوید شاه « تقلیل پیدا می‌کند. این تغییر موضوع، خود نشانه‌ی لومپنیسم است: فرار از تضادهای واقعی اقتصاد سیاسی به پناهگاه نمادها.

اگر به تاریخ بازگردیم، می‌بینیم که این پدیده در ایران ریشه‌دار است .در جریان کودتای ۱۳۳۲، هنگامی که دولت ملی دکتر مصدق پروژه ملی‌کردن نفت را پیش می‌برد و تضاد اقتصادی میان سرمایه خارجی و نیروهای ملی به اوج رسیده بود، بسیج نیروهای خیابانی، چماقداران و عناصر حاشیه‌ای نقش تعیین‌کننده‌ای در ایجاد آشوب و هرج‌ومرج علیه او ایفا کردند. نیروهایی که حامل برنامه اقتصادی یا آگاهی طبقاتی نبودند بلکه ابزار تخریب آن بودند، و این دقیقاً همان نقشی است که مارکس برای لومپن‌پرولتاریا در لحظات بحرانی ترسیم می‌کند؛ پس از کودتا، محمدرضا پهلوی با تمرکز هرچه بیشتر قدرت، تضعیف احزاب و محدودسازی نهادهای مستقل، ساختاری شخص‌محور را تثبیت کرد که در آن وفاداری به فرد بر نهاد تقدم یافت، و این تمرکز قدرت نه یک تصادف بلکه ویژگی ساختاری سلطنت او در شرایط ضعف نهادهای اجتماعی بود، ساختاری که به‌طور طبیعی مستعد استفاده از نیروهای هیجانی و بی‌سازمان برای تثبیت نظم طبقاتی است. پدیده‌ای که امروز پیرامون رضا پهلوی و بخشی از سلطنت‌طلبان می‌بینیم، دقیقاً در همین بستر ریشه دارد. امروز در فضای پیرامون رضا پهلوی آنچه نگران‌کننده است نه صرفاً وجود صداهای افراطی بلکه شکل‌گیری تدریجی فرهنگی است که نقد را برنمی‌تابد و هر پرسش درباره برنامه اقتصادی، عدالت اجتماعی، مالکیت منابع، رابطه کار و سرمایه یا ساختار دولت آینده را با برچسب‌زنی پاسخ می‌دهد، فرهنگی که سیاست را از تحلیل اقتصاد سیاسی به میدان وفاداری عاطفی تقلیل می‌دهد و تضادهای واقعی جامعه را به جنگ‌های نمادین بدل می‌کند؛ در چنین فضایی، به جای آنکه پرسیده شود چه الگویی از توسعه می‌تواند اقتصاد رانتی را جایگزین کند، چه سیاستی می‌تواند نابرابری ساختاری را مهار کند یا چگونه می‌توان قدرت را به‌صورت نهادی توزیع کرد، پرسش به این تقلیل می‌یابد که چه کسی نماد ایران است و چه کسی سزاوار اطاعت، و این تغییر موضوع خود نشانه بارز لومپنیسم است.

در چنین فضایی، تناقضی بنیادین ظاهر می‌شود: بخشی از اپوزیسیون که خود را ضد جمهوری اسلامی معرفی می‌کند، در عمل بخشی از «فرهنگ سیاسیِ جمهوری اسلامی» را بازتولید می‌کند: فرهنگ حذف، فرهنگ تحقیر، فرهنگ وفاداری کور، و فرهنگ تقدیس رهبر. تفاوت فقط در لباس و شعار است. و اینجا همان خط قرمزی است که اپوزیسیون واقعی را که برای مردم مبارزه می‌کند، از جریانی که خود را به‌اصطلاح اپوزیسیون می‌نامد ولی در حقیقت برای بازگرداندن ارتجاع سلطنت تلاش می‌کند، جدا می‌سازد. .

۳. مسئولیت رضا پهلوی در برابر لومپنیسم

در چنین شرایطی است که نقش «رهبر سیاسی» حیاتی می‌شود. البته این موضوع تعجب‌برانگیز نیست، زیرا در دوره‌های بحران، جامعه دنبال «رهبر سیاسی» می‌گردد: رهبری که امید بسازد، افق بدهد، و راهی برای تبدیل خشم به کنش عقلانی معرفی کند. اما اگر رهبر سیاسی به جای ساختن برنامه و سازمان، صرفاً روی موج هیجان سوار شود، و یا حتی بدتر از آن، از این هیجان به‌عنوان سرمایه سیاسی بهره‌برداری کند، آن‌گاه رهبری به جای مهار لومپنیسم، به تولید و تقویت آن کمک می‌کند. در سیاست، سکوت بی‌طرفی نیست؛ سکوت در برابر خشونت کلامی و تحقیر سیستماتیک، اغلب به معنای چراغ سبز است. رهبر اگر مرز خود را روشن نکند، مرزش را «دیگران» تعیین می‌کنند: همان‌ها که فحاشی را به جای استدلال می‌نشانند و حذف را به جای گفت‌وگو.

حال سؤال واقعی این است که در چنین شرایطی، وظیفهٔ و مسئولیت شخص رضا پهلوی به‌عنوان رهبر سیاسی این جریان، در مقابل لومپنیسم چیست؟ جواب به این سؤال واضح و روشن است .وظیفه او ساختن حداقل‌های اخلاق سیاسی است. اگر رهبر نسبت به حمله به منتقدان سکوت کند، اگر مرز خود را با فرهنگ تحقیر مشخص نکند، اگر به جای دفاع از تکثر سیاسی، از «ارتش هواداران» به‌عنوان ابزار فشار استفاده کند، آن‌گاه حتی اگر نیتش چیز دیگری باشد، عملاً در حال نهادینه‌کردن لومپنیسم است. رهبری که نتواند هواداران خود را به پذیرش نقد و گفت‌وگو دعوت کند، فردا چگونه می‌خواهد جامعه‌ای متکثر را اداره کند؟ دموکراسی با «هوادارِ مطیع» ساخته نمی‌شود؛ با «شهروندِ منتقد» ساخته می‌شود.

جمع‌بندی روشن است. لومپنیسم یک بیماری اجتماعی است که در شرایط بحران رشد می‌کند، اما می‌تواند به ابزار سیاسی هم تبدیل شود. جمهوری اسلامی سال‌ها از این ابزار استفاده کرده و آن را نهادینه کرده است. امروز جریان رضا پهلوی لومپنیسم را به ابزار پیشبرد پروژهٔ سیاسی خود بدل ساخته است؛ پروژه‌ای که با ارعاب سازمان‌یافته، تخریب شخصیت، فحاشی و حذف منتقدان، می‌کوشد هر صدای مستقل و هر مخالف واقعی جمهوری اسلامی را از میدان مبارزه کنار بزند. این جریان با چنین رفتاری، عملاً آب به آسیاب امپریالیسم آمریکا و دولت جنگ‌افروز اسرائیل می‌ریزد و در مسیری گام برمی‌دارد که نتیجه‌ای جز تضعیف انسجام ملی، تعمیق شکاف‌های اجتماعی و هموار کردن راه برای تجزیه و ازهم‌پاشیدگی ساختار جامعهٔ ایران نخواهد داشت.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x