جناب آقای رضا پهلوی،
با سلام،
این نامه را نه از سر بیاحترامی، بلکه با احساس مسئولیت نسبت به تاریخ و سرنوشت سرزمینمان مینویسم. در این روزگار که مردم ایران فشار، خشونت و سرکوب را بیش از همیشه تجربه کردهاند، گفتوگو ومطالبهگری ضروریتر از هر زمان دیگری است.
چند بار شما را در واشنگتن دیدم. آخرین دیدار اتفاقی در فرودگاه دالاس بود؛ زمانی که دوستی عازم ایران بود و من قصد داشتم نامهای برای زندهیاد عباس امیرانتظام به او بسپارم. در آن دیدار، بیمقدمه به شما گفتم که پدر شما، پدر مرا شش بار به زندان انداخت. شما محترمانه عذر خواستید وگفتید که مجال سخن گفتن ندارید، و من نیز بیش از آن وقت شما را نگرفتم.
من خطاها وعملکرد پدر شما، محمدرضا شاه پهلوی، را متوجه شما نمیدانم. اگر چه می دانم که پدر شما هم میهن خود را دوست داشت و خدمت کرد. با این حال، تاریخ را نمیتوان نادیده گرفت. پدر شما ان پیر محمد احمد ابادی را برای اخر عمرش پس از ان بیدادگاه نظامی به احمد اباد تبعید کرد
. چرا ؟چون او خواستار ازادی و حرمت ایران بود. چرا؟ چون او از ملت خود در مقابل دو قدرت جهانی در سارمان ملل دفاع کرده بود؟ برای حفظ منافع ایران .
در سالهایی که در واشنگتن بودم، شاهد بودم که بسیاری از نظامیان عالیرتبه دوره شاه از سر ناچاری وبرای گذران زندگی به مشاغلی نظیر تاکسیرانی روی آورده بودند. بهخاطر دارم که دریادار امیرهوشنگ آرینپور برای تأمین معاش در خانههای مردم به کار نقاشی ساختمان مشغول بود. اما هرگز ندیدم خانواده شما، در آن سالها، از ایرانیان در تبعید که در تنگنا میزیستند حمایت کرده باشد. البته هر فردی حق دارد زندگی شخصی خود را دنبال کند، اما برای من تعجبآور بود که چرا شما و خانم فرح دیبا، با وجود تمکن مالی، به ایرانیها یاری نمیرساندید. آن سه هواپیمایی که در بحبوحه انقلاب از ایران خارج, شدند و قرار بود به مقصد امریکا بیایند یک دفعه به مقصد سویس نشستند.
بار آنهواپیما چه بود؟
پرسش دیگرم درباره نقش و جایگاه شما در تحولات سیاسی اخیر است. چه شد که یک باره شما را رهبر نامیدند؟ پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی»، جمعی از نیروهای سیاسی در خارج از کشور گرد هم آمدند، اما شما از آن جمع کناره گرفتید. دلیل این تصمیم چه بود؟ اگر خود را «رهبر دوران گذار» میدانید، چرا از سازوکار جمعی فاصله گرفتید؟
آخرین مصاحبه با اردشیر زاهدی را من در مونترو سوئیس انجام دادم. او نظر مساعدی نسبت به شما نداشت. البته من با نظرات او به طورکلی موافق نبودم، زیرا پدرش، فضلالله زاهدی، همراه کودتاچیان بود؛ همان کودتایی که دولتهای ایالات متحده آمریکا وبریتانیا علیه دولت دموکراتیک و قانونی دکتر محمد مصدق انجام دادند. آیا شما تاکنون در این باره سخنی گفتهاید؟ پدر شما را چه کسانی به قدرت رساندند؟ آیا جز این است که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا (امآیسیکس) وهمکارانشان در ایران، از جمله سید ابوالقاسم کاشانی و سید محمد بهبهانی، در این ماجرا نقش داشتند؟ تاریخ معاصر ایران، بهویژه کودتای ۲۸ مرداد، همچنان با پرسشهای جدی روبرو است، کودتایی که با نقشآفرینی سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده و بریتانیا علیه دولت قانونی مصدق انجام شد. آیا تاکنون به صراحت درباره آن رخداد ونسبت آن با ساختار سلطنت پهلوی سخن گفتهاید؟
بازخوانی صادقانه تاریخ، شرط آشتی ملی است.
متاسفانه بسیاری از هواداران شما از تاریخ ایران آگاهی ندارند و در پاسخ صرفاً به فحاشی وهتاکی میپردازند. امثال ما را پنجاه وهفتی مینامند و به مسخره میگیرند و حتی تهدید می کنند.
در دوران حکومت پدر شما، ساخت مساجد در ایران گسترش یافت. اما، هم زمان بسیاری از جوانان بیگناه این سرزمین در زندانها و شکنجهگاهها جان باختند یا اعدام شدند؛ از جمله خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان، و همچنین بیژن جزنی و همراهانش در تپههای اوین. مگر زنده یاد غلامحسین ساعدی نویسنده بنام ایران چه کار کرده بود که باید به زندان برود و شکنجه شود؟
من یادم است که در سال ۲۰۱۹ به دیدن موزه ای در تهران رفتم. موزه عبرت که قبلا نام ان زندان مشترک ساواک بود و بعد نام زندان توحید را گرفت. در ان مکان بسیاری شکنجه شدند. عکس پرویز ثابتی در ان جا هست. کسی که هنوز زنده است و در ازادی زندگی می کند. در ان زندان مخوف عکس های بسیاری از زندانیان است از جمله ایت الله طالقانی و حتی علی خامنه ای.
آیا میتوان به بهانه جنایات جمهوری اسلامی، آن بخش از تاریخ را نادیده گرفت؟ آیا نقد گذشته، شرط ساختن آیندهای دموکراتیک نیست؟ چرا در زمان حکومت پدرتان همراه داشتن کتابی مانند رمان خرمگس موجب مجازات و دستگیری میشد؟
از سوی دیگر، مواضع شما درباره دخالت خارجی نیز محل پرسش است. پدر شما، محمدرضا شاه پهلوی، اتفاقاً بسیار هوشمند بود که با همه همسایگان خود روابط خوبی برقرار کرده بود، اما هیچ گاه به دست بوسی اسرائیل نرفت. اما شما به دیدار دولت مردان اسرائیل شتافتید، آن هم در زمانی که، به باور بسیاری، اسرائیل مرتکب جنایت علیه بشریت شده است. همچنین از ایالات متحده برای آزادی ایران درخواست دخالت نظامی کردید. شما باید در این مورد پاسخ گو باشید. اگر اسرائیل دغدغه مردم را داشت، به کشتن بیش از ۷۰ هزار انسان بیگناه در غزه دست نمیزد. دیدار شما با مقامهای اسرائیل ودرخواست از دولتهای خارجی برای اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی، این نگرانی را پدید آورده که راه حل نظامی را ترجیح داده اید. آیا حمله نظامی به ایران میتواند آزادی به ارمغان آورد؟ بهای چنین رویکردی را چه کسانی جز مردم عادی خواهند پرداخت؟
هر ایرانی که در این ۴۷ سال حکومت جمهوری اسلامی کشته شده، بهخصوص بیش از ۶۰۰۰ نفری که جان خود را در یک ماه اخیر بهطرزی فجیع از دست دادهاند، ضایعهای بزرگ برای جامعه ایران و جامعه بشری است. اما شما فراخوان دادید وسپس مدعی شدید که «جنگ است و در جنگ افراد کشته میشوند». ما در خارج از کشور نمیتوانیم مردم داخل را به حضور در خیابان و پذیرش خطر مرگ فراخوانیم و سپس صرفاً از آنان قدردانی کنیم، بیآنکه مسئولیت اخلاقی پیامدهای آن را بپذیریم.
پدرم پیش از کودتا، در مقام شهردار تهران پدر شما را یک بار برای بازدید از جنوب شهر همراهی کرده بود. پدر شما به او گفته بود: «اقای امینی این یکی از بهترین گشت وگذارهای من بود، چون از نزدیک دیدم که مردمم چگونه زندگی میکنند.» این آخرین دیدار آنها بود. پس از کودتا، پدرم و بسیاری دیگر زندانی شدند، زیرا او از یاران دکتر مصدق بود و به اصل مشروطه باور داشت؛ اینکه شاه باید سلطنت کند، نه حکومت. با این حال، حتی او با اعدام برخی افسران رژیم پهلوی مخالف بود ومی گفت که آنان باید در دادگاه قانونی محاکمه می شدند، نه آنکه بی محاکمه اعدام گردند. حتی سعی بسیار کرد که تیمسار مقدم را نجات دهد.
او همچنین در مقام استاندار فارس پس از انقلاب، برای حفظ میراث ملی ایستادگی کرد و مانع تخریب تخت جمشید بهدست خلخالی و همکارانش شد. او در رادیو ان زمان اعلام کرد: «مگر از روی جسد من رد شوید اگر بخواهید که تخت جمشید را نابود کنید. تخت جمشید متعلق به ایران و ایرانی است.»
امروز پرسش من این است: آیا ما همان ۵۷ همی ها چیزی جز استقلال، آزادی و دموکراسی میخواهیم؟ اگر شما میگویید قصد بازگرداندن سلطنت را ندارید، پس اصرار بر عناوینی چون «پرنس» و «پرنسس» چه جایگاهی در گفتمان سیاسی آینده دارد؟ چرا بخشی از هواداران شما به جای گفتوگو، به تخریب و توهین متوسل میشوند؟ انهم توهین های کثیف.
چرا کارزار جمعی را رها کردید و حال انتظار دارید دیگران با شما همکاری کنند؟ آیا یک حمله نظامی علیه ایران و مردم آن جایز است؟ مگر غیر از این خواهد بود که ایران ما بیشتر نابود شود؟
آیا ما باید خواهان نابودی ایران باشیم، فقط به خاطر اینکه برخی دولتهای خارجی چنین میخواهند؟
تاریخ، همه ما را در نهایت داوری خواهد کرد. مهم آن است که هر یک در کدام سوی تاریخ میایستیم: در کنار مردم، با پذیرش مسئولیت گذشته و تعهد به آیندهای دموکراتیک، یا در تکرار چرخهای که ایران را بارها به بحران کشانده است؟
دموکراسی از بین اتش و خون و جنگ در نخواهد امد.
با احترام،
فریبا امینی






