
این مقاله، به تدریج در سه چهار روز در چند نوبت شکل گرفت و سرانجام، حاصل بیش از آنکه درباره رضا پهلوی یا آینده ایران باشد، پرترهای پیچیده و تراژیک از داریوش آشوری بهعنوان روشنفکری ارائه میدهد که در پایان راه، برای اثبات وفاداری به «خویشتن جوانیاش» دست به کنشی میزند که برای نسل جدید و افکار عمومی، تفسیری کاملاً متفاوت و هزینهساز دارد. دیدار با پهلوی.
در همان حال این مقاله ادای احترامی هم به دستاوردهای آقای آشوریست.
داریوش آشوری (اندیشمند، زبانشناس، مترجم و نویسنده برجسته ایرانی که سالهاست در فرانسه زندگی میکند) ، ۲۲ فوریه ۲۰۲۶ / دوم اسفند ۱۴۰۴ با شاهزاده رضا پهلوی و بانو در پاریس دیدار کرد. و این دیدار که همراه با شهلا شفیق انجام شد صمیمانه توصیف شده و موضوع اصلی گفتوگو هم چالشهای فرهنگی و سیاسی پیش روی فرآیند گذار از جمهوری اسلامی، و راهکارهای تقویت این مسیر بوده است. عکسهایی از این ملاقات منتشر شده که واکنشهای گستردهای در شبکههای اجتماعی و رسانهها برانگیخت. برخی از پادشاهیخواهان آن را تاریخی، تابوشکن و نشانهای از اتحاد روشنفکران با گزینه گذار (رضا پهلوی) میدانند. گروهی دیگر (بهویژه از طیف چپ یا جمهوریخواهان منتقد) آن را مورد انتقاد قرار دادهاند. در آن میان بودند اشخاصی که آشوری را با هایدگر مقایسه کردند.
مقایسه آقای آشوری با مارتین هایدگر همانقدر غلطانداز است که مقایسه شاهزاده رضا پهلوی با نازیها. این مقایسه از بنیاد نادرست است زیرا دو کنش را در دو بستر تاریخی و وجودی کاملاً متفاوت قرار میدهد. مارتین هایدگر در اوج قدرت فلسفی خود، به حزب نازی پیوست که در آن مقطع یک قدرت مستقر و تمامیتخواه در آلمان بود. نازیسم نه فقط یک جریان سیاسی، بلکه ماشین کشتار جمعی و جنایت علیه بشریت بود و هایدگر بهعنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ، در ساختار آن قدرت مشارکت کرد و در قبال پیامدهای عملی آن (از جمله اخراج استادان یهودی) مسئولیت مستقیم داشت. فلسفه هایدگر و نسبتش با این کنش سیاسی هنوز محل مناقشه است، اما خود کنش، پیوستن به قدرتی بود که جهان را به ورطه فاجعه کشاند.
در مقابل، دیدار داریوش آشوری با رضا پهلوی در تبعید، کنشی در برابر قدرت مستقر جمهوری اسلامی است، نه پیوستن به یک قدرت حاکم. رضا پهلوی نه دیکتاتوری در رأس قدرت که یک چهره سیاسی در اپوزیسیون است. آشوری نیز نه در مقام فیلسوفی بنیانگذار که در مقام روشنفکری مستقل، مترجم و زبانشناس، صرفاً با یک کنش نمادین انجام داده. قیاس کردن این دو، هم فاجعه تاریخی نازیسم را پیش پاافتاده میکند، هم از پیچیدگی وضعیت روشنفکری در ایران امروز غفلت میورزد.
داریوش آشوری را نمیتوان در قالبهای متعارف چپ، راست یا اصلاحطلب گنجاند زیرا پروژه فکری او اساساً معطوف به ایجاد امکان تفکر است، نه ارائه ایدئولوژی یا برنامه سیاسی مشخص. او برخلاف بسیاری از همنسلانش که به یکی از شاخههای چپ یا راست گرویدند، تمام عمر را صرف ساختن ابزارهای فهم کرد: وضع واژگان دقیق برای مفاهیم علوم انسانی، ترجمه متون بنیادین، و واکاوی نسبت میان زبان فارسی و مدرنیته. دغدغه او «چگونه اندیشیدن» بوده، نه «چه اندیشهای را باید پذیرفت»؛ از این رو همواره در مقام مترجم، زبانشناس و ناقد فرهنگ ظاهر شده، نه متعهد به حزبی یا مبلغ ایدئولوژی خاصی.
ملاقات با رضا پهلوی برای داریوش آشوری در نظر اول هیچ آوردهای نداشت، زیرا تمام سرمایه او در طول دههها فعالیت فکری، «استقلال» او بود. این دیدار نمادین، آن سرمایه را یکباره هزینه کرد: تصویر استقلال او خدشهدار شد، روایت عمومی از او از «اندیشمند» به «کنشگر سیاسی همسو» تغییر یافت، و بحثها به جای ترجمهها و تحلیلهای ماندگارش، بر سر معنای یک عکس متمرکز شد..
پس اکنون این پرسش مطرح است که او واقعاً باور دارد که در وضعیت بنبست تاریخی کنونی، ملاقات با پهلوی بر حفظ «حیثیت روشنفکری»اش اولویت دارد؟ آیا این دیدار نه یک «هزینه»، که نوعی «پاسخ به یک پرسش» است؟
پاسخ آشوری به «چپنماها» با «عقده ضد یهود»
داریوش آشوری یک روز پس از دیدار با پهلوی، در پاسخ به منتقدان در سایت گویانیوز مقالهای منتشر کرد با عنوان «ضدصهیونیسم، ضدامپریالیسم و درس روشنفکری».
حرف اصلی آشوری در این مقاله که در سال ۱۳۴۶ نوشته شده، هشداری است علیه خطر «همآمیختگی مفهوم ضدصهیونیسم با ضدامپریالیسم» در ذهن روشنفکر ایرانی؛ او معتقد است این همآمیختگی کاذب، عقدههای کهن ضدیهودی را زیر نقاب سیاست و مبارزه با استعمار زنده میکند و روشنفکر را از تعقل به هیجان جمعی و از استقلال فکری به همرنگی با احساسات توده میکشاند. به بیان دیگر، او روشنفکران را به بازشناسی مرز میان نقد سیاسی یک دولت (اسرائیل) و دشمنی نژادی با یک قوم (یهود) فرامیخواند و تسلیم شدن به آنتیسمیتیسم را «خیانت به جوهر روشنفکری» میداند، چه در لباس دینداری ظاهر شود و چه در نقاب روشنفکری چپ.
آشوری در این مقاله به صراحت «روشنفکران چپنما» را متهم میکند که ذیل شعارهای ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی، در واقع دارند همان «عقدهی چرکین ضدیهود» طبقهی متوسط سنتی را بازتولید میکنند. او نشان میدهد که این روشنفکران وقتی از «حکمت ازلی» برای محکومیت قوم یهود سخن میگویند یا خاطرات فتح خیبر را زنده میکنند، از جوهر روشنفکری که همان تعقل و استقلال فکری است فاصله گرفته و به پستترین احساسات جمعی پناه بردهاند. در نگاه او، این طیف از چپهای ایرانی، نه بر اساس تحلیل سیاسی و تاریخی، که بر مبنای همان کلیشههای کهن ضدیهودی به مسئله نگاه میکنند و این را در لفافهی «مبارزه با امپریالیسم» به خورد توده میدهند. بنابراین اتهام او به این گروه از چپها، پنهانکاری ایدئولوژیک و خیانت به رسالت نقادانهی روشنفکری است.
یک درگیری ۶۰ ساله خاموش
ببینیم ربط مقاله آقای آشوری در سال ۱۳۴۶ با ملاقات او با شاهزاده رضا پهلوی در سال ۱۴۰۴ چیست؟
آشوری در مقاله ۱۳۴۶، «روشنفکران چپنما» را به خاطر همرنگی با احساسات جمعی و قربانی کردن تعقل به نفع هیجانات ضدیهودی محکوم کرد. او آنان را متهم میکرد که به جای ایستادن در موضع نقادانه، خود را به موجی سپردهاند که «گفتمان مسلط» زمانه تولید کرده است.
امروز اما پرسش این است: آیا دیدار با رضا پهلوی و عکس یادگاری گرفتن با او، در شرایطی که گفتمان سلطنتطلب/پادشاهیخواهی به یکی از جریانهای اصلی اپوزیسیون تبدیل شده، مصداق همان «همرنگی با جریان مسلط» نیست؟ اگر آشوری آن زمان خطر را در «چپزدگی و عقدههای ضدیهودی» میدید که روشنفکر را به ورطه احساسات میکشاند، امروز خطر را باید در کجا دید؟ درست در جایی که روشنفکر مستقل، به جای نقد از موضعی فراجناحی، پای خود را به اردوی یکی از جناحهای سیاسی میبندد و در قاب یک عکس، استقلال خود را قربانی همصدایی با یک جریان میکند. به سخن دیگر، او که روزگاری روشنفکران را به دلیل «تسلیم شدن در برابر موج» نکوهش میکرد، امروز خود در معرض این اتهام قرار گرفته که به موج دیگری (و این بار در اپوزیسیون) پیوسته است.
و یک نکته بسیار مهم:
همان کسی که شصت سال پیش درباره خطر «همآمیختگی ضدصهیونیسم و ضدامپریالیسم» هشدار میداد، امروز در قابی ایستاده که میتوان آن را به نفع «چرخش به سمت اسرائیل» در اپوزیسیون تفسیر کرد. این همان چیزی است که بحث را از سطح «استقلال روشنفکری» فراتر میبرد و به تناقض تاریخی موضعگیریها در بستر تغییر گفتمانها میرساند.
پهلوی به عنوان یک وسیله
داریوش آشوری در دیماه ۱۳۴۰ (معادل اواخر ۱۹۶۱ میلادی) به اسرائیل سفر کرد. این سفر در قالب شرکت در یک سمینار دانشجویی بینالمللی انجام شد. او در آن زمان عضو گروه «نیروی سوم» (به رهبری خلیل ملکی) بود و پس از بازگشت، مطالبی در دفاع از اسرائیل نوشت. سفرنامه کوتاهی از او هم ظاهراً در شماره اول مجله «کیهان ماه» منتشر شد که با نقلقولهایی از عهد عتیق آغاز میشد و توصیف مثبتی از اسرائیل (مانند فرودگاه تلآویو و سازمانیافتگی آن) داشت.
جنگ شش روزه در سال ۱۹۶۷/۱۳۴۶ اتفاق افتاد، مقالهای هم که آقای آشوری درباره عقده ضدیهودی بودن روشنفکران ایران نوشته و در گویانیوز منتشر کرده، در همان سال نوشته شده. علی شریعتی در تیر ۱۳۴۶ در مجله فردوسی، همین مقاله آشوری («ضد صهیونیسم و ضد امپریالیسم در شرق») را نقد کرد و او را متهم به «اسرائیلپرستی» و توجیه اشغالگری کرد. شریعتی در بخشی طعنهآمیز نوشت که آشوری «اسم ایرانی، لقب آشوری، نژاد یهودی (العهده علی الراوی)، مغز مارکسیست انقلابی و عقیده صهیونیست!» دارد و همین -جمله منشأ شایعه سازی علیه او شد. کیهان شریعتمداری هم سالها بعد از همین شایعات برای بدنام کردن او استفاده کرد.
بنابراین دیدار آقای آشوری با شاهزاده رضا پهلوی به دلیل اعتقاد یا باور او به شاهزاده به عنوان یک شخصیت رهاییبخش یا به دلیل علاقه آقای آشوری به کشورش ایران نیست. یک دعوا، یک درگیری و اگر بخواهم با زبان اشوری صحبت کنم یک «عقده» کهنه در محیط روشنقکری ایران سببساز آن است. آقای آشوری با این اقدام یک آورده بسیار مهم داشت: تکلیف خود در کهنسالی را با آن درگیری/عقده کهنه روشن کرد و این کم دستاوردی نیست.
بنابراین آقای آشوری از شاهزاده رضا پهلوی سوءاستفاده کرده است برای حل یک عقده دیرینه. رضا پهلوی نه یک «رهبر آینده» که یک «ابژهی انتقالی» (transitional object) است. آشوری از او استفاده میکند تا پیامی به «جامعه روشنفکری» بفرستد: «من همچنان همان کسی هستم که در ۱۳۴۰ بودم، نه آنچه شما از من ساختید.» او با این کنش، وفاداری خود را به «خود جوانیاش» اعلام میکند، حتی اگر این وفاداری به قیمت تخریب وجههاش در افکار عمومی امروز تمام شود.
به یک معنا پهلوی برای آشوری یک «وسیله» بوده برای حل یک کشمکش درونی که ریشه در دهه ۱۳۴۰ دارد. پهلوی برای او «مهم» نیست، بلکه «مفید» است؛ مفید برای بستن یک پرونده کهنه. این نوعی «بهرهکشی روانی» از یک نماد سیاسی برای اهداف شخصیتر است، هرچند خود آشوری احتمالاً چنین تعبیری را رد کند.



