
از آنجا که گروهها و طبقات مختلف اجتماعی در صحنه نبرد برای آینده نیاز به کمک گذشته دارند، حافظه مورد جعل و تعدیل قرار میگیرد و گذشته گاه همانقدر مورد مناقشه است که اینده. نبرد برای آینده بدون اپیزود نبرد برای گذشته ممکن نیست. کسی نبرد برای آینده را میبرد که در میدان نبرد برای گذشته پیروز شده باشد
یک
پس از دی سیاه که جمهوری اسلامی با قساوت تمام هزاران نفر را در خیابانها به قتل رساند، خشم مردم ایران از حکومت که قبل از آن نیز منفور عامه بود، به حد اعلای خود رسید. فراخوان رضا پهلوی در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ عدهی زیادی از مردم متنفر از رژیم حاکم را به خیابان کشانید. کمی پس از یک ماه رضا پهلوی فراخوان دیگری تحت عنوان «روز جهانی اقدام در همبستگی با انقلاب شیروخورشید ایران» را صادر کرد. تظاهراتهای بزرگی در خارج از کشور، از جمله مونیخ، لسآنجلس و تورنتو، برپا شد که در آن تظاهرکنندگان حمایت از مبارزه مردم و انزجار خود از نظام حاکم بر ایران را اعلام کردند. از این جهت، رضا پهلوی توانست توانایی خود در بسیج بخشی از مردم، به ویژه در خارج از مرزهای ایران، را به خوبی نمایش دهد. مسلماً همانطور که دیگران نیز تاکنون متذکر شدهاند، و بر خلاف ادعای برخی از هواداران سلطنت، نه تمامی شرکتکنندگان در تظاهراتهای دیماه طرفدار رضا پهلوی بودند و نه در تظاهراتهای خارج از کشور در ۲۵ بهمن. با این حال، هیچکس نمیتواند حضور بیسابقه و گسترده طرفداران سلطنت در خارج از کشور در حمایت از رضا پهلوی را کتمان کند.
چند سال قبلتر، در ۳۰ مهرماه ۱۴۰۱، نه رضا پهلوی که شخصیت شناختهشدهای در صحنهی سیاسی ایران پس از انقلاب ۵۷ بوده است، بلکه حامد اسماعیلیون سخنگوی انجمن خانوادههای بازماندگان پرواز پیاس ۷۵۲ فراخوان تظاهرات بزرگی را صادر کرده بود. شهر برلین شاهد تظاهرات بزرگ ایرانیان در خارج از مرزهای ایران بود. تظاهرات برلین در حمایت از جنبش «زن-زندگی-آزادی» در ایران و اظهار تنفر از سرکوب و تبعیض مردم برگزار شد. برای بسیاری این موضوع که اسماعیلیون، علیرغم آن که از نظر سیاسی فردی تقریباً ناشناخته بود، چگونه توانست چنین جمعیت بزرگی را در اعلام همبستگی با مردم ایران حول شعار «زن-زندگی-آزادی» را جمع کند، تعجببرانگیز بود. آنچه که مسلم است این که، همه شرکتکنندگان در تظاهرات برلین نیز نه فمینیست بودند و نه طرفدار اسماعیلیون. این موضوع کاملا آشکار بود و برخی اعتراض خود به شعار «زن-زندگی-آزادی» را کتمان نمیکردند. برای همه شرکتکنندگان قبل از هر چیز، حمایت از اعتراضات مردم در ایران و اعلام همبستگی با آنان و در عین حال، اظهار انزجار از حکومت ولایی در ایران مطرح بود. این نکتهی اصلی در فهم تظاهراتهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ است .
با وجود این توضیحات، چگونه میتوان تمایز این دو تظاهرات، در برلین با پرچمهای رنگینکمان و تاکید بر اتحاد همه گروههای اتنیکی، جنسیتی و سیاسی از یک سو تا تاکید بر «انقلاب ملی»، «مبارزه با تجزیهطلبی» ، «رهبری واحد» و سخنرانی در پشت شیشه ضدگلوله را توضیح داد؟ حتی اگر به انتخاب مکانهای تجمع نگاه شود، تضاد آشکاری به چشم میخورد. برلین در دوران مدرن کانون مهم مبارزات آزادیخواهانه در آلمان بوده است، از انقلاب ۱۸۴۸ بر علیه پادشاهی پروس، جمهوری وایمار که شهر به «برلین سرخ» ملقب شد و طبعاً دیوار برلین. در عوض، مونیخ، به جز دوره کوتاهی که به جمهوری شورایی پس از جنگ اول جهانی بدل شد و به سرعت توسط نیروهای راستگرا سرکوب گشت، مرکز محافظهکاران بوده است. شهر معروف به خاستگاه نازیسم است، زیرا هیتلر مارش خود به سمت قدرت را با کودتای نافرجام آبجوفروشی ۱۹۲۳ در مونیخ آغاز کرد و بعدها این شهر عنوان «پایتخت جنبش» را از سوی نازیها یافت. امروز نیز اگر برلین شهری چندفرهنگی که پانکها و طرفداران آلترناتیو قدرت دارند و مردم آن به چپها، سبزها و لیبرالها رای میدهند، مونیخ از نظر فرهنگی سنتی و باوآریایی است و از نظر سیاسی به محافظهکاران رای میدهد. [۱]
بنابراین، نه فقط شعارها، پرچمها، پلاکاردها، سخنرانان و برخی از خواستهها چون مداخلهی نظامی بلکه حتی محل انتخاب تجمع نیز نشان از دو دنیای متفاوت دارد. برلین برای حمایت از «اولین انقلاب فمینیستی جهان» انتخاب شده بود و مونیخ برای «انقلاب ملی ایران».
دو
بنا به گفته کوزلک، زمان حال معنی خود را به آینده میدهد و همزمان گذشته به کنشگران مجموعهای از تجربه برای بیان انتظارات خود عطا میکند. در نتیجه گذشته و آینده با یکدیگر در پیوند متقابل هستند. به عبارتی، گذشته از زاویه مسائل روز مورد بررسی قرار میگیرد و ما با توجه به تنوع و وسعت پرسشهای امروز خود، گذشته را ورق میزنیم و گوشههایی که در بررسیهای پیشین مورد توجه کافی قرار نگرفتهاند، را برجسته مینمائیم. ما ارواح گذشتگان را برای طرحهای امروز و آینده خود احضار میکنیم. امید به تغییر بدون حافظه امکانپذیر نیست، اما بنا به گفته الی وایز حافظه بدون امید نیز امکانپذیر نیست.
شاید شاملو بر پایه چنین تفسیری گفت:«من نمیگویم توده ملت ما قاصر است یا مقصر، ولی تاریخ ما نشان میدهد که این توده حافظهی تاریخی ندارد. حافظه دستهجمعی ندارد، هیچگاه از تجربیات عینی اجتماعیاش چیزی نیاموخته و هیچگاه از آن بهرهای نگرفته است و در نتیجه هر جا کارد به استخوانش رسیده، به پهلو غلتیده، از ابتذالی به ابتذال دیگر- و این حرکت را در جهت پیشرفت انگاشته، خودش را فریفته…»
اما از آنجا که گروهها و طبقات مختلف اجتماعی در صحنه نبرد برای آینده نیاز به کمک گذشته دارند، حافظه مورد جعل و تعدیل قرار میگیرد و گذشته گاه همانقدر مورد مناقشه است که اینده. نبرد برای آینده بدون اپیزود نبرد برای گذشته ممکن نیست. کسی نبرد برای آینده را میبرد که در میدان نبرد برای گذشته پیروز شده باشد. آرزوی بسیاری از سیاستمداران این است که درک عمومی از حوادث مهم جامعه مطابق درک آنها باشد. وظیفه رسانههای فرهنگی و سیاسی حاکم، بازسازی حوادث مهم جامعه بر اساس روایت رسمی، برجسته کردن حوادث معین، جعل و تعدیل برخی دیگر و پاشاندن گرد فراموشی بر وقایع نامطبوع است. وظیفه نیروهای محکوم نیز حرکت در جهتی دیگر است. بنابراین به خاطر این رقابت، گاه با وجود عدم تغییر فاکتها و اسناد تاریخی، آنچه که دیروز از نظر بسیاری «واقعیتی بدیهی» انگاشته میشد، امروز ممکن است کاملاً زیر علامت سؤال قرار گیرد. توافق اکثر کارشناسان بر سر یک واقعه تاریخی با توجه به اسناد موجود، به معنی پذیرش دیگران نیست.
پیش از انقلاب مشروطه روشنفکرانی چون ملکم خان با مقایسه ایران و غرب علت عقبماندگی ایران را در بیقانونی ، عدم تفکیک قوا، عدم وجود یک دولت متمرکز ، اوهامپرستی، عدم امنیت و بیثباتی و استبداد تشخیص دادند. آنها به این نتیجه رسیدند که با توجه به شرایط جامعه باید برای استقرار مشروطه از بزرگان کشور از جمله روحانیون کمک بگیرند. ضمناً از نظر برخی چون ملکم خان، اندیشههای جدید میبایست در لفافه اسلام عرضه می شدند. این روشنفکران بودند که روحانیون بزرگ را با ایده مشروطه آشنا نموده و خواهان پیوستن آنها به انقلاب شدند. مشروعهطلبی نیز ایدهای بود که ابتدا از سوی دربار شاه پیش کشیده شد و برخی از روحانیون پس از تعمیق مشروطهطلبی ، به آن پیوستند. سکولاریسم، آزادی و برابری موجب تفرقه در میان نیروهای ابتدایی مشروطه شد. با تعمیق خواستههای مشارکتکنندگان و ظهور جنبشهای محلی اختلاف بین دموکراتها نیز بالا گرفت. تفرقه و تشتت در صف نیروهای مترقی موجب پیروزی آسانتر استبداد شد.
با توجه به مصائب و بلایای متفاوت دوران جنگ تمایل به ناسیونالیسم باستانگرایانه رشد کرده و شرایط برای «استبداد منور» فراهم شد. بخشی از روشنفکران این بار حاضر شدند قانونگرایی و آزادی را قربانی دولت متمرکز، سکولاریسم و مدرنسازی کشور نمایند. از دوره ششم، مجلس شورای ملی به یک مجلس فرمایشی بدل شد. بسیاری از روشنفکران رضاشاه خود نیز پس ار مدتی جزیی از قربانیان قانونگریزی و استبداد فردی گشتند. در عرصه قانون، حکومت رضاشاه یک گام به عقب بود.
چند دهه بعدتر، برخی از روشنفکران که در بین چرخ سنت و جامعه مدرن گیر کرده بودند، خواهان بازگشت به خود گشتند. آلاحمد که از ابتدا مذهبی بود و به مارکسیستهای حزب توده پیوسته بود، به اندیشه «بازگشت به خویش» جان تازهای داد. او فردی مذهبی در معنای متعارف آن نبود. حتی برخی از پژوهشگران معتقدند که ال احمد نگاهی ابزارگرایانه به شیعه داشت و از «نظر او مذهب شیعه یک ایدئولوژی مناسب برای بسیج سیاسی بود» (بروجردی،۱۳۸۷). بنا به روایت منوچهر هزارخانی که از دوستان نزدیک آلاحمد بود، آلاحمد انقلاب الجزایر را الگویی برای آینده ایران در نظر میگرفت. او در گفتگویی که با هزارخانی در مورد نقش نیروی مذهب در آتیه ایران داشته از جمله خطاب به هزارخانی گفته بود: «شما [چپها] چطور نمیفهمید که سلولهای حزب کمونیست را باید در داخل مسجدها تشکیل داد؟ الجزایریها که نه مسلمان بودند و نه کمونیست این را فهمیدند و برنده شدند«(همانجا) او انقدر زنده نماند که نتیجه عملی افکار خود را به چشم ببیند. در این زمان بخشی از روحانیت از همان تاکتیکی استفاده کرد که رضاخان. آنچه که در زمان رضاشاه تراژدی بود، این بار نه به شکل کمدی بلکه تراژدی دیگری تکرار شد.
مسلماً همه طبقات و اقشار از جمله روشنفکران مجبور به تبعیت از شرایط مشخص جامعه خود هستند و اتحادهای طبقاتی خود را متناسب با شرایط تعیین میکنند اما تکرار اشتباهات گذشته در شکلی جدید راه پیروزی نیست. هماکنون نیز برخی از روشنفکران با بزرگ کردن اصلاحات رضا شاه در پی استفاده ابزاری از احساسات ناسیونالیستی برای حل مشکلات امروز هستند. باید این هشدار هابسبام در مورد مسئولیت تاریخنگاران را آویزه گوش کرد : این تاریخنگاران هستند که خوراک ناسیونالیسم را تهیه میکنند. کسانی که خواهان گسترش دموکراسی در ایران هستند، قبل از هر چیز باید به بلوغ سیاسی مردم خود باور داشته باشند. رضا شاه ارزشی برای بلوغ سیاسی مردم و حق شهروندی آنها قائل نبود. پنهان کردن چنین اصل سادهای در مورد رضاشاه تحت عنوان ضرورت زمانه، تکرار اشتباهات گذشته است.
هشدار شاملو در واقع میبایست قبل از هر کسی متوجه روشنفکران طرفدار مردم میبود، زیرا آنها با توجه به موقعیت خود در جامعه میبایستی نقش موثرتری را در تشریح تجربیات گذشته ایفا میکردند و نه آنکه با یک شکست، هر چند سهمگین، آمال و ارزشهای قبلی را زیر پا گذاشته و به دنبالهرو موجهای اجتماعی بدل گردند.
سه
در ابتدای انقلاب بهمن، روشنفکران بسیار متفاوتی رهبری خمینی به عنوان «رهبر مبارزات ضداستعماری و ضداستبدادی» ایران را نه فقط به عنوان یک فاکت ناخوشایند بلکه با اشتیاق پذیرفتند. در بیستونه بهمن ۱۳۵۷ ، نوزده نفر از اعضای معروف و قدیمی کانون نویسندگان به نمایندگی از طرف دویست نفر از اعضای کانون به دیدار خمینی شتافتند. آنها در قطعنامه خود ضمن تاکید بر وظیفهى خود در مبارزه «با هرگونه سانسور و اختناق فکری»، بدون هیچ تردیدی خطاب به خمینی گفتند «رجای واثق داریم که در این راه از حمایت آن حضرت برخوردار خواهیم بود.» (پرتال امام خمینی، ۱۴۰۳) ظاهراً ترتیب ملاقات را شاعر طرفدار «امام» نعمت میرزازاده داده بود. کسی که در «پیک سبکبال سحر» خمینی را «امام» خطاب کرد، اما پس از چندی، خمینی را «پیر هیچباور ایمانسوز» توصیف نمود. سیمین دانشور که به گفته عطاءالله مهاجرانی عبای خمینی را بوسیده بود، در مقالهای در کیهان نوشت ”من، حضرت خمینی، رهبر انقلاب ایران را کلمه الحق میدانم. مردی که با کلام و کتاب به میدان آمده..چنین مردی بارها و بارها گفته است که مسئوول نسل آینده است و آرزویش نظام حکومتی اسلامی و ایرانی که حافظ استقلال و دموکراسی باشد.» (مشرق، ۱۴۰۱). هوشنگ ابتهاج به هنگام ورود خمینی به ایران در شعری در کیهان، از جمله گفته بود: «در بگشایید، شمع بیارید، عود بسوزید، پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب» (کیهان، ۱۲ بهمن ۱۳۵۷)
اعضای کانون نویسندگان بزودی خط بطلان بر قضاوت شتابزده خود در مورد حمایت خمینی از آزادی بیان و دموکراسی کشیدند. برخی از اعضای آن مانند سعید سلطانپور به جوخههای اعدام سپرده شدند و افرادی چون محمد مختاری هم بعدها حتی بدون هیچ دادگاه فرمایشی به قتل رسیدند. بسیاری به زندان افتادند و تعداد زیادی از نویسندگان از جمله نمایندگانی که به دیدار با خمینی شتافته بودند، مجبور به مهاجرت شدند. خواندن و یا شنیدن سرگذشت هر کدام از آنها، خود نشان کوچکی از ظلم و ستمی است که جمهوری اسلامی نسبت به همه ایرانیان روا داشته است. با این حال، انقلاب ایران یکی از رویدادهای بزرگ قرن بیستم بود و انتخاب درست راهبردهای مبارزه کاری بسیار مشکل، و پیشگویی حوادث آینده با سرعتی که در ایران پیش رفت، وظیفهى سادهای نبود. اما تکرار همان اشتباهات در لحظات کنونی توسط برخی از روشنفکران موجب حیرت است.
در سال ۱۳۵۷ در ششمین نشریه ایرانشهر که توسط احمد شاملو منتشر شد چند تن از روشنفکران-مولود خانلری، پیشداد، ملک، مهدوی- نامهی سرگشادهای به «همه مبارزان جنبش مردم ایران» نوشتند و نسبت به خطر «دامنه گرفتن آتش اختلاف بین روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی» هشدار داده و از جمله نوشتند در پی جنبش مردم ایران، «مشکلات از زمانی شروع میشود که روحانیت بخواهد، با توجه به ضعف موقتی سازمانهای سیاسی موجود، خود به طور دائمی جانشین همه احزاب گردد…[و] احتمال دارد که در طی مدت کوتاهی دین اسلام هم مانند فلسفه شاهنشاهی بهانهای برای زورگویی و حقکشی و برقراری استبداد جدیدی گردد» . اسماعیل نوریعلا در پاسخ نویسندگان مزبور در ایرانشهرِ شاملو، از جمله نوشت: «خمینی پدیدهای تازه و دلگرمکننده در تاریخ تشیع است…او در پی آن نیست تا قشر روحانیت را حاکم سرنوشت ما کند، بلکه در پی آنست تا ما را از دیکتاتوری همه اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند….[ما] از طرح مساله «حکومت اسلامی» در ایران نباید باکی داشته باشیم، چرا که اکنون ایرانیان خواستار آن اسلام واقعیاند که بت میشکند، نه آنکه بت میآفریند…امام خمینی چه برنامهای ارائه داده جز بازگشت به ایران، انجام انتخابات آزاد، و برقراری حکومت مردم بر مردم؟» (نوریعلا، ۱۳۵۷)
نزدیک به نیم قرن بعد، به عبارت دقیقتر چند هفته پیش، همان اسماعیل نوریعلا، مقاله «ضرورت نگهبانی از موقعیت ویژه شاهزاده در لحظه بحران» در خبرنامه گویا را منتشر کرد. او ضمن تاکید بر «نقش بلامنازع شاهزاده رضا پهلوی به عنوان عاملیت و «حقانیت» عنوان میکند که «شاهزاده رضا پهلوی عملاً به منبعی بلاتردید از مشروعیت نمادین بدل شده است» و نقش او در شرایط «بحران» «تضمینکننده گذار سالم» است. (نوریعلا، ۲۰۲۶) بنابراین به همان نتیجهای میرسد که نیم قرن پیش در مورد خمینی نوشته بود، رضا پهلوی به ایران میآید، انتخابات آزاد برگزار میکند و حکومت مردم بر مردم را «ضمانت» میکند.
نامه نوریعلا که در ایرانشهر در آذر ۱۳۵۷ به چاپ رسید و به نقد نامه سرگشاده حسین ملک و چند نفر دیگر از روشنفکران پرداخت خطاب به احمد شاملو بود و با جمله «شاملوی گرامی!» آغاز میشود. شاملو در صورت زنده بودن، جملهی خود در مورد نداشتن «حافظهی تاریخی» توده مردم را احتمالاً تصحیح میکرد. بسیاری از روشنفکران، با وجود اشتباهات گذشته، دوباره مشغول «خودفریبی» هستند.
چهار
در چند روز گذشته ، عکس رضا و یاسمین پهلوی با شهلا شفیق و داریوش آشوری به موضوع بحث داغی بدل شده است. این نوشته کوتاه قصد تحلیل عکس را ندارد، چرا که این قلم چیزی در مورد گفتگوهای رد و بدل شده ندارد. اما لازم است در مورد مواضع شهلا شفیق به عنوان یک پژوهشگر صاحبنام ایرانی-فرانسوی کمی تأمل کرد. به هنگام جنبش زن-زندگی-آزادی، از طرف نشریه ژاکوبن لیزا فیتزرستون با شهلا شفیق به عنوان یک پژوهشگر فمینیست مصاحبه کرد. شفیق در این مصاحبه، متأسفانه از نظر این قلم تصویر دقیقی از حوادث ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ به دست نداد که البته جای بحث آن در این نوشته نیست.
به طور خلاصه، شفیق در مصاحبه خود جمهوری اسلامی را یک حکومت «فاشیستی» ترسیم میکند که از ابتدا خواهان ایجاد «انسان جدید اسلامی» بود و از این جهت دیکتاتوری شاه با جمهوری اسلامی فرق داشت. اولی یک دیکتاتوری اما دومی یک دولت «کاملا توتالیتاریستی» محسوب میشد. نکته آن که، وی در مورد انقلاب سفید چنین گفت: «در دهه ۱۹۶۰، در طول دورانی که ما آن را انقلاب سفید مینامیم، رژیم شاه در حال انجام یک سری اصلاحات نمایشی بود؛ مانند دادن حق رای به زنان. (این کار مضحک بود، چرا که حق رای در یک نظام پادشاهی که در آن شما واقعاً نمیتوانید رهبر خود را انتخاب کنید، هیچ معنایی ندارد)» (شفیق، ۲۰۲۲) شفیق ضمنا به درستی از برخورد گروههای چپ در برخورد با روحانیت حاکم انتقاد میکند اما میافزاید که خمینی «عقاید خود را پنهان نمیکرد. تصور غلط رایجی وجود دارد که او [خمینی] دروغ میگفت و مردم حرفهای او را باور کردند. ما [چپ] باید مسئولیت خود را بپذیریم.»(همان) بنابراین از نظر شفیق خمینی از همان ابتدا در مورد سیاستهای خود کاملا رو راست بود و مثلا هیچ چیزی در مورد آن که، او پس از پیروزی انقلاب به قم خواهد رفت و به طلبگی برمیگردد، نگفته بود، یا در مورد آزادی بیان…هیچ وعده خاصی نداده بود.
سپس شفیق ضمن توضیح مبارزات زنان در ایران و جنبش زن-زندگی-آزادی و رابطهی آن با جنبشها و اعتراضات قبلی نتیجه میگیرد: «اکنون مهم است که شعار اساسی که همه را متحد میکند «زن، زندگی، آزادی» باشد. زیرا ستون فقرات این رژیم ستم بر زنان بوده است. از آنجا شروع میشود و آنها به هر بخش دیگری از جامعه نیز ستم میکنند. سیستم مردسالارانه این رژیم به مردان نیز ستم میکند. به همین دلیل است که همه متحد هستند و به این شکل مشترک آگاه میشوند.» ( همانجا). بنابراین شفیق در دوران جنبش زن-زندگی-آزادی معتقد بود که جنبش مزبور توانسته ریشه اصلی بقای جمهوری اسلامی را مورد حمله قرار دهد؛ شعار مزبور موجب اتحاد نیروهای مختلف شده و در پناه مبارزه ضد مردسالاری آگاهی مردم ارتقاء یافته است. از نظر او، جنبش زن-زندگی-آزادی «آغاز پایان» رژیم بود. او گفت از دولت بایدن انتظاری نداشته و تاکیدکرد که منافع ایالات متحده به دلایل متفاوت در این است که جمهوری اسلامی سقوط نکند.
امروز شفیق نظرات کاملا متفاوتی دارد. مثلا او در یک مناظره با گودرز اقتداری در رادیو فردا (شفیق، ۱۴۰۴) عنوان میکند که جنبش «زن، زندگی، آزادی» یک جنبش «بیسر» بود و امکان پیروزی نداشت. رضا پهلوی میتواند این ضعف را حل کند و به مثابه عامل پیوند میان گرایشهای مختلف عمل نماید. این مستلزم آن است که به رضا پهلوی با عینک ۵۷ نگاه نشود و او را باید یک «کنشگر ملی» در نظر گرفت که میتواند نقش مهمی در دوران گذار ایفا کند. در شرایط فعلی نداشتن یک «رهبر» موجب فرسایشی شدن مبارزه و ناامیدی مردم میشود. «ایرانیت» محور اصلی مبارزات است و دخالت موثر خارجی برای کوتاه کردن دست نظام از قدرت در واقع تلاشی است برای «جلوگیری از نابودی ایران»، از این جهت آمریکا باید نقش فعالی را به عهده گیرد. او درست مانند بسیاری از نظریهپردازان سلطنت موضوع اشغال ایران از سوی نیروهای اسلامی را مطرح میکند.
از نظر شفیق در دوران دموکراتها و ریاست جمهوری بایدن، آمریکا دلایل فراوانی برای حفظ رژیم داشت، اما وی مشتاق مداخلهی نظامی آمریکا به دستور ترامپ است. تحول نظری شفیق ، از کسی که مبارزه زنان را محور همه مبارزات دیگر، و شعار «زن، زندگی، آزادی» را برای اتحاد همه نیروها کافی میدانست به کسی که به صف طرفداران «انقلاب ملی ایران» پیوسته و رضا پهلوی را – که شعار «زن، زندگی، آزادی» را در ابتدا به اجبار پذیرفت و اکنون با خیال راحت به دور انداخته است- محور همبستگی همه نیروها تلقی میکند، جای نگرانی و تامل دارد. برخی این تحول فکری را نشانی از فاصله گرفتن از نظرات خشک تئوریک و پذیرش پراگماتیسم در عرصهی سیاسی تلقی میکنند. آیا چنین است؟
پنج
مشکل اپوزیسیون چپ در یک معنای بسیار وسیع، یک مشکل تقریبا جهانی و مختص به ایران نیست. در اکثر کشورها موازنه قدرت به نفع نیروهای مترقی نیست و این نیروها برای آن که بتوانند به ذرهای از اهداف خود برسند مجبور به همکاری با یکدیگر هستند. این موضوعی روشن است و نیاز به توضیح بیشتری ندارد. در چنین شرایطی هم «پراگماتیست» (در معنای مصالحه جو) نبودن به معنای خودکشی است و هم پراگماتیست بودن (پراگماتیست در شکلی که امروز مرسوم است)، یعنی زیرپا گذاشتن ارزشهایی که هنوز در حرف گفته میشود اما در عمل به آنها پشتپا زده میشود، به معنی با پای خود شتافتن به قتلگاه بعدی است.
امروز چپ نه از عملگرایی بلکه بیعملی مفرط در عرصه تشکیلاتی رنج میبرد اما پناه بردن به پراگماتیسمی که حدود و ثغور آن معلوم نیست و فقط سودمندی لحظهای را میبیند، نه تنها کمکی نمیکند بلکه میتواند منشا مشکلات بیشتری شود. آیا باید در مقابل رقبای سلطنتطلب به خاطر حفظ جبهه فعلا سکوت اختیار کرد؟ دچار همان خطای عدم برخورد با ایده حکومت دینی اسلامگرایان در پیش از انقلاب شد؟ قطعا نه. این به معنای نادیده گرفتن خطر جمهوری اسلامی نیست. هدف چپ نه در زمان سلطنت فقط سرنگونی شاه و نه امروز فقط سرنگونی حکومت فقهاست. هدف کمک به برقراری یک حکومت سکولار دموکراتیک، آزاد، مستقل و صلحجو است، برای آنکه همه بتوانند در کنار هم با عقاید مختلف به راحتی زندگی کنند. مقصود، گسترش آزادی، برابری و همبستگی است. از این جهت، پرنسیپهای چپ مانع هر نوع همکاری با محافظهکاران افراطی چه در جناح مذهبی و چه سلطنتطلب میشود. نمیتوان در مقابل کسانی که خواهان حفظ یک حکومت مذهبی یا ایجاد سلطنت هستند ساکت بود، در عین حال نمیتوان و نباید بیعملی خود در کمک به مبارزات روزمره کارگران، زحمتکشان، زنان، بازنشستگان، و جوانان را توجیه نمود. وظیفه اصلی سازماندهی مردم در محل هایکار و محلات، کمک به تشکلهای موجود در انواع مبارزات از اقتصادی تا سیاسی است. جبهههای اصلی آنجا تشکیل میشوند.
در تمام طول تاریخ صد ساله گذشته روشنفکران زیادی با عشق و علاقه به ایجاد یک جامعه مدرن، مستقل و دمکراتیک دچار این توهم شدند که از شاه یا روحانیت برای رسیدن به اهداف خود استفاده کنند و خود اولین قربانیان چنین تلاشی گشتند. آنها اگر جمهوریخواه بودند برای رسیدن به اهداف خود راضی شدند به حمایت از سلطنت بپردازند، یکی مانند آلاحمد جان خود را بر اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی از دست داد، اما رهبران مذهبی را بر سر گذاشت، یکی دیگر ضد روحانی بود و بهتر از هر کس دیگری مقام و قدرت روحانیت را میشناخت، ولی بسیاری از هوادارانش یک شبه زیر پرچم خمینی رفتند، اگر انقلابی دو آتشه بودند تا حدی که به کمتر از کشتن شاه رضایت نمیدادند، به تئوریسینهای شاهنشاهی بدل شدند، اگر کمونیست بودند به قانون اساسی و ولایت فقیه رای دادند. این یک واقعیت تلخ است. عدهای معتقدند که رادیکالیسم وجه مشخصه روشنفکران ایرانی در عرض یک قرن گذشته بوده، اما فراموش میکنند اضافه کنند که پراگماتیسم یکی دیگر از وجوه مشخصات بخش بزرگی از آنها در تاریخ معاصر بوده است. این به معنی همصدایی با سهراب سپهری نیست که میگفت «ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر » ولی گفتن این که روشنفکران ایران همیشه مرغ عزا و عروسی هستند کمکی به قضیه نمیکند. انتقاد از آنها به معنی نادیده گرفتن خدمات آنها نیست. وظیفه همه ما تامل بیشتر بر اشتباهات گذشته است. در طی چند دهه گذشته بسیاری به چرخش فدائیان در انقلاب بهمن برای درس عبرت برمیگردند، اما کمتر در مورد این پدیده تامل کردهاند.
زمانی که سازمان چریکهای فدایی شکل گرفت، پراگماتیسم یکی از ویژگیهای آن بود. هدف آن حل یک مشکل عاجل و بزرگ اجتماعی با شیوهای انقلابی بود. ایران شاهد اشکالی از مبارزه مسلحانه در دوران مشروطیت شده بود اما سن هیچکدام از اعضای چریکهای فدایی به آن قد نمیداد. طرحهای اولیه مبارزه در کوه به دلایل عملی و شکست سیاهکل به سرعت و به شیوهای پراگماتیستی به شهر کشیده شد. مبارزه چریکها و عملگرایی آنها بهای انسانی زیادی داشت اما موجب بالا رفتن روحیه مبارزاتی در بخشی از جامعه شد. پس از انقلاب بتدریج زمانی که هیچکدام از نیروهای سکولار نتوانستند تلاش موثری برای ایجاد یک جبهه مشترک ایجاد کنند، سیر سریع حوادث در جامعه، درگیریهای کردستان و گنبد، فشار حزب توده، پذیرش مبارزه با بورژوازی، اشغال سفارت، انشعاب اقلیت، جنگ ایران و عراق، وقایع خرداد ۱۳۶۰، و …جناح اکثریت را با سرعت بیشتری به سمت دفاع از سیاستهای پراگماتیستی کشاند. فدائیان به خاطر تعداد هواداران و برای ادامه فعالیت سیاسی و امید به پایان بحرانهای سیاسی روزمره مجبور شدند بیش از پیش در مقابل سیاستهای رژیم سکوت اختیار کنند. باید به خاطر آورد که تا قبل از خرداد ۱۳۶۰ در میان سازمانهای سراسری این فدائیان بودند که در معرض بیشترین فشار قرار داشتند. غلبه کامل پراگماتیسم در سازمان اکثریت برای ادامه حیات علنی خود، موجب شکست معنوی این سازمان و چپ در مبارزه با استبداد شد . این نگاه به هیچوجه عوامل دیگر چنین چرخشی از جمله عوامل ایدئولوژیکی را کتمان نمیکند.(جاسکی، ۲۰۲۲)
اختلاف عمدهی شرایط امروز ایران در مقایسه با انقلاب ۱۳۵۷ این است که در دههی چهل خمینی در راس مبارزه بر علیه اصلاحات ارضی قرار گرفت و پس از آن در عمل از صحنهی سیاسی کشور حذف شد تا این که دوباره در اواخر سال ۵۶ ظهور کرد. در یک سالهی انقلاب سرعت حوادث چنان زیاد بود که امکان محک زدن گفتههای خمینی در عمل تقریباً ناچیز بود. روابط نیروهای سیاسی و نیز هواداری مردم از خمینی در صورتی که روحانیت طرفدار خمینی حضور طولانیتری در صحنهی سیاسی داشت و یا این که پیروزی انقلاب کمی به تعویق میافتاد، میتوانست درک بهتری از عملکرد این روحانیت به نیروهای سیاسی و مردم دهد. در حالی که امروز، کارنامه نزدیک به نیم قرن رضا پهلوی در صحنهی سیاسی ایران تقریباً روشن است. از این رو تکرار اشتباه سال ۵۷ از دو جهت کاملا نابخشودنی است. اول، نادیده گرفتن تجربهی انقلاب ۵۷، دوم، نادیده گرفتن عملکرد رضا پهلوی در عرض نیم قرن گذشته. مسلماً موضوعات زیادی برای ائتلافهای موقتی وجود دارد، اما اندیشه اتحاد با نیروهای طرفدار رضا پهلوی تحت شرایط فعلی ضمن وفاداری به خطوط قرمز حداقلی نیروهای چپ برای بنای یک جامعه دموکراتیک در ایران توهمی بیش نیست.
برخی بر تعداد هواداران رضا پهلوی تکیه دارند، اما تعداد هواداران رضا پهلوی در ایران در مقایسه با طرفداران خمینی در انقلاب ۵۷ بسیار کمتر است. آیا تعداد هواداران معیار اصلی دفاع از یک جریان سیاسی است؟ وظیفهى روشنفکران در چنین لحظاتی تأمل و تعمق بیشتر، و جوگیر نشدن است.
پرسشهای شاملو همچنان اعتبار خود را حفظ کردهاند: کجاست حافظه تاریخی؟ چرا برخی از یک پهلو به پهلوی دیگر میغلتند؟
توضیحات
* رضا جاسکی، ۲۰۲۲، در باره پراگماتیسم ، سایت عصر نو
[۱]- ممکن است گفته شود مونیخ مرکز «کنفرانس امنیتی» است که هر سال در آلمان برگزار میشود و رضا پهلوی به کنفرانس در آنجا دعوت شده بود. اما انتخاب این شهر برای کنفرانس مزبور در سال ۱۹۶۳ توسط ایوالد-هاینریش فون کلایست -که با وجود مشارکت در توطئه علیه هیتلر – فردی محافظهکار بود، به این علت بود که مونیخ عملا مرکز حضور نظامی آمریکا در آلمان غربی بود.باید به خاطر داشت که مونیخ در تابستان سال گذشته نیز محل تجمع هواداران رضا پهلوی بود.
منابع
- مهرزاد بروجردی، ۱۳۸۷، روشنفکران ایرانی و غرب، فرزان روز
- اسماعیل نوریعلا، ۲۰۲۶، ضرورت نگهبانی از موقعیت شاهزاده در لحظه بحران، خبرنامه گویا، ۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
- اسماعیل نوریعلا، ۱۳۵۷، ایرانشهر، ۲۳ آذر ۱۳۵۷
- شهلا شفیق، ۱۴۰۴، پاراگراف اول: برونرفت از بنبست ایران، گفتگوی شهلا شفیق و گودرز اقتداری در رادیو فردا
- Chahla Shafiq, 2024, Hos Iran’s theocrats allied with-and then crushed-the left, jacobin.com, 2022-10-24



