چالش‌های رهبری شخص‌محور در اپوزیسیون ایران از نگاه داخلی و بین‌المللی – اسماعیل لیاقت

چرا ساختار، ائتلاف و مشروعیت نهادی در سیاست امروز ایران جای رهبری فردی را می‌گیرد

چکیده

مقالهٔ سام‌الدین ضیائی با بازخوانی هشدار تاریخی مصطفی رحیمی، بار دیگر پرسشی را پیش می‌کشد که از ۵۷ تا امروز بر سیاست ایران سایه انداخته است:  

چگونه می‌توان از دام رهبری بی‌مهار گریخت، حتی وقتی نام‌ها عوض می‌شوند اما منطق قدرت همان است؟

این نوشته می‌کوشد آن هشدار را از سطح تاریخ به سطح امروز بیاورد و لایه‌ای را روشن کند که در تحلیل‌های داخلی کمتر دیده می‌شود: چشم‌انداز اروپا و حساسیت آلمان نسبت به هر شکل از رهبری شخص‌محور.  

اهمیت آلمان در این بحث از آن‌جاست که هم سخنرانی رضا پهلوی در کنفرانس امنیتی مونیخ و هم بزرگ‌ترین تجمع اپوزیسیون در اروپا—با حضور حدود ۲۵۰ هزار نفر—در همین کشور برگزار شد؛ بنابراین واکنش و حساسیت سیاسی آلمان به‌طور طبیعی به بخشی از تحلیل تبدیل می‌شود.

اروپا تجربهٔ طولانی با جوامع مسلمان غیرسیاسی و هم‌زمان مواجهه‌ای سخت با اسلام سیاسی سازمان‌یافته دارد؛ تجربه‌ای که نگاهش را به گفتمان امنیتی، رفتار هواداران و سازوکارهای مهار قدرت شکل داده است.

از این منظر، تحلیل ضیائی، تجربهٔ دانشجویان داخل ایران و نگاه بین‌المللی ما سه قطعه از یک تصویر واحدند:  

یکی ریشهٔ تاریخی خطر را نشان می‌دهد،  

دیگری تجربهٔ زیستهٔ داخل را،  

و سومی توضیح می‌دهد چرا همین خطر در نگاه غرب نیز قابل رؤیت است—و چرا محبوبیت نمادین، بدون ساختار و تقسیم قدرت، هرگز به مشروعیت سیاسی پایدار تبدیل نمی‌شود.

گفتمان مونیخ و حساسیت اروپا

رضا پهلوی در مونیخ کوشید بحران ایران را به بحران اروپا پیوند بزند و با گفتمان امنیتی–تمدنی، دولت‌های غربی را به اقداماتی مشخص دعوت کند.  

در سخنان او، تمرکز بر اسلام سیاسی بود، نه اسلام به‌عنوان دین؛ اما در فضای سیاسی آلمان، هر گفتمان امنیتی دربارهٔ مهاجرت یا اسلام سیاسی با حساسیت شنیده می‌شود. این حساسیت ریشه در تجربهٔ تاریخی آلمان با جوامع مسلمان غیرسیاسی و هم‌زمان با شبکه‌های سازمان‌یافتهٔ اسلام سیاسی دارد، نه در شخصِ گوینده.

حساسیت آلمان فقط ریشهٔ تاریخی ندارد؛ تجربهٔ مستقیم نیز دارد. در برخی تجمعات هواداران رضا پهلوی در آلمان، شعارهایی مانند «هم اسلام، هم قرآن، هر دو فدای ایران» سر داده شده است؛ شعارهایی که در فضای چندفرهنگی آلمان، به‌ویژه با حضور میلیون‌ها مسلمان، به‌سرعت در دستهٔ گفتمان‌های ضد دینی یا ضد مسلمانان قرار می‌گیرد. این موارد در حافظهٔ نهادی پلیس و رسانه‌ها ثبت می‌شود و باعث می‌شود هر گفتمان امنیتی دربارهٔ اسلام سیاسی—حتی اگر دقیقاً به اسلام سیاسی اشاره داشته باشد—در آلمان با حساسیت بیشتری شنیده شود.

اروپا تجربهٔ متفاوتی دارد:  

میلیون‌ها مسلمان ترک دهه‌هاست در آلمان زندگی می‌کنند؛ جامعه‌ای که هرگز «کاملاً ادغام» نشده، اما همزیستی پایدار شکل گرفته است.  

مشکل اروپا «اسلام» نیست؛ اسلام سیاسی سازمان‌یافته است.  

دولت آلمان و جامعهٔ مسلمانان غیرسیاسی به‌طور مشترک تلاش می‌کنند این دو را از هم جدا نگه دارند.

در چنین زمینه‌ای، هر سخنرانی‌ای—از هر فردی—که مهاجرت، اسلام سیاسی و امنیت اروپا را در یک قاب واحد قرار دهد، ممکن است بیش از آنچه گوینده قصد دارد، امنیتی شنیده شود.  

پیچیدگی همین‌جاست: انتقال تجربهٔ ایرانیان از اسلام سیاسی تنها زمانی مؤثر است که با زبانی دقیق، غیرتعمیم‌دهنده و حساس به بافت اروپایی بیان شود.

تجربهٔ ایرانیان و تفاوت در «فناوری حکمرانی»

در تحلیل‌های رایج، تفاوت میان داعش و جمهوری اسلامی به‌عنوان «اختلاف ماهوی» معرفی می‌شود، اما این تمایز بیشتر ناظر به فرم و فناوری حکمرانی است تا جوهر.

– داعش خشونت را عریان و بی‌واسطه اعمال می‌کرد؛ نوعی «صداقت در توحش».  

– جمهوری اسلامی همان خشونت را در قالب‌های بوروکراتیک، حقوقی و دیپلماتیک پنهان می‌کند؛ خشونتی که با امضای قاضی، رأی کمیسیون، یا مصوبهٔ اداری مشروعیت‌سازی می‌شود.

این تفاوت در عملکرد است، نه در ماهیت.  

در سطح ماهوی، هر دو ساختار، انسان و حقوق شهروندی را فدای گسترش یک ایدئولوژی صلب مذهبی می‌کنند؛ با این تفاوت که جمهوری اسلامی به‌واسطهٔ میراث دولت–ملت و دکترین تقیه، توانسته است چهره‌ای تکنوکراتیک بر همان جوهر اقتدارگرایانه سوار کند.

تجربهٔ دانشجویان داخل: رهبری باید نهادی باشد

در سمینارهای اخیر میان دانشجویان و کنشگران داخل کشور، یک نکتهٔ مشترک و تکرارشونده وجود داشت:  

رهبری باید نهادی باشد، نه شخصی.

اما مهم‌تر از آن، تأکید بر این بود که هر نوع رهبری باید در یک ارتباط ارگانیک و دوطرفه میان داخل و خارج شکل بگیرد؛  

ارتباطی که نه مرکزیت را به خارج می‌سپارد و نه داخل را بی‌پشتوانه رها می‌کند.

دانشجویان می‌گفتند:  

فراخوان‌های بیرونی بدون پیوند با واقعیت‌های داخل کار نمی‌کند؛  

هزینهٔ اعتراض را کسانی می‌دهند که در خیابان‌اند، نه در خارج؛  

و هیچ فردی نباید «فرا‌تر از نقد» قرار بگیرد.

این همان دغدغه‌ای است که مصطفی رحیمی در سال ۵۷ مطرح کرد و ضیائی امروز بازخوانی می‌کند:  

قدرت بدون مهار—حتی اگر محبوب باشد—خطرناک است.

سنت استقلال فکری: از رحیمی تا دانشجویان امروز

نکتهٔ مهم این است که همین هشدار را امروز دانشجویان داخل کشور نیز تکرار می‌کنند. در سمینارهای اخیر، آنان بارها تأکید کردند که جامعهٔ ایران نباید دوباره در دام «اضطرار سیاسی» بیفتد؛ اضطراری که می‌تواند روشنفکران و نیروهای سیاسی را به‌جای تحلیل ساختاری قدرت، به سمت مرجعیت فردی سوق دهد. این نگاه، ادامهٔ همان سنت فکری مصطفی رحیمی، شاپور بختیار و مهشید امیرشاهی است که در برابر موج‌های احساسی انقلاب ۵۷ ایستادند و بر ضرورت نهادسازی، پاسخگویی و استقلال فکری تأکید کردند. از این منظر، نقد رهبری شخص‌محور نه یک موضع فردی، بلکه یک تجربهٔ تاریخی و یک حساسیت نسلی است—حساسیتی که در روایت‌های مبتنی بر اصول کلی یا امیدهای نمادین، کمتر دیده می‌شود.

پارادوکس مونیخ: نظم دموکراتیک در کنار زبان اقتدارگرایانه

در تجمع مونیخ در دسامبر ۲۰۲۵، در کنار نظم و همکاری تحسین‌برانگیز شرکت‌کنندگان—که پلیس آلمان نیز آن را ستود—شعارهایی مانند «یک رهبر، یک کشور، یک پرچم» از سوی برخی سخنرانان مطرح شد.  

این شعار در فضای آلمان، به‌ویژه با حافظهٔ تاریخی این کشور نسبت به ناسیونال‌سوسیالیسم، بار معنایی کاملاً متفاوتی پیدا می‌کند.  

حتی اگر نیت گویندگان چیز دیگری باشد، ساختار زبانی این شعار به‌طور خودکار در دستهٔ گفتمان‌های اقتدارگرایانه قرار می‌گیرد و پیام مدنی تجمع را تضعیف می‌کند.

این پارادوکس—رفتار دموکراتیک در کنار زبان اقتدارگرایانه—دقیقاً همان الگویی است که مصطفی رحیمی، شاپور بختیار و مهشید امیرشاهی در سال ۵۷ نسبت به آن هشدار داده بودند: لحظه‌هایی که اضطرار سیاسی و نبود نهاد، جامعه را به سمت مرجعیت فردی و زبان اقتدارگرایانه سوق می‌دهد.  

تکرار چنین شعارهایی در ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که آن هشدار تاریخی امروز دوباره مصداق پیدا کرده است.

محبوبیت نمادین در برابر مشروعیت سیاسی

رضا پهلوی از محبوبیت نمادین برخوردار است، اما مشروعیت سیاسی چیز دیگری است.  

محبوبیت می‌تواند جمعیت بسیج کند، اما مشروعیت نیازمند:

– ساختار  

– برنامه  

– ائتلاف  

– تحمل مخالف  

– و مدیریت رفتار هواداران  

است.

در سیاست مدرن، رهبری با رأی مردم آغاز می‌شود، اما با نهادها و سازوکارهای نظارتی تکمیل می‌شود.  

و این همان حلقهٔ مفقوده‌ای است که در پروندهٔ رضا پهلوی برجسته می‌شود.  

این همان چیزی است که رحیمی «سازوکارهای مهار قدرت» می‌نامید.

گاهی گفته می‌شود بخشی از نیروهای جمهوری‌خواه نیز در کنار رضا پهلوی قرار گرفته‌اند. اما پرسش اصلی این نیست که چه گروه‌هایی در یک ائتلاف حضور دارند، بلکه این است که «نمود جمهوریت» در آن ائتلاف کجاست؟ اگر سندهایی مانند «دفترچهٔ اضطرار» اختیارات گسترده و بدون سازوکار پاسخگویی را به یک فرد می‌سپارند، این ساختار—حتی اگر با حضور جمهوری‌خواهان شکل گرفته باشد—در عمل به یک مدل رهبری متمرکز نزدیک می‌شود؛ مدلی که از نظر کارکردی بیشتر شبیه یک قوهٔ مجریهٔ اقتدارگراست تا یک سازوکار دموکراتیک مبتنی بر تقسیم قدرت.

فدرالیسم: عدم تمرکز قدرت، نه تقسیم کشور

در مقالهٔ پیشین خود با عنوان  

«ایران در دو آینه: جامعهٔ چندصدا و قدرت تک‌صدایی»  

نشان داده بودیم که ایران برای عبور از بحران‌های ساختاری‌اش به عدم تمرکز قدرت نیاز دارد، نه به فدرالیسم قومی.

تمرکز قدرت در تهران، نابرابری در توسعهٔ منطقه‌ای و نگاه مرکز–پیرامون، ایران را به سمت یک مدل فدرالیسم اداری–اقتصادی سوق می‌دهد؛  

مدلی که بر اساس استان‌ها یا مناطق اقتصادی تعریف می‌شود،  

نه بر اساس قومیت.

این مدل، هدفش تقویت دموکراسی محلی است، نه تقسیم کشور.

هیچ‌کس در ایران «اقلیت» نیست — بافت درهم‌تنیدهٔ ایران

ایران مجموعه‌ای از قطعات جدا از هم نیست؛  

ایران یک بافت درهم‌تنیده است که همهٔ گروه‌ها در آن نقش دارند.  

هیچ بخش یا هویتی در این بافت «قابل حذف» یا «قابل جداشدن» نیست و آسیب به هر بخش، کل ساختار را تضعیف می‌کند.  

این نگاه، پایهٔ اخلاقی هر نوع عدم تمرکز دموکراتیک است و نقطهٔ مقابل مدل‌هایی است که کشور را بر اساس خطوط اتنیکی تقسیم می‌کنند و خطر انشقاق می‌آفرینند.

رفتار هواداران و ارزیابی امنیتی اروپا

پرونده‌های امنیتی اروپا شامل مواردی از تهدید، درگیری، حمله به فعالان و برهم‌زدن مراسم دیگر گروه‌هاست.  

این رفتارها تصویر یک جریان کم‌تحمل را می‌سازد و اعتماد غرب را کاهش می‌دهد.

چندپارگی اپوزیسیون

اپوزیسیون ایران متکثر است:  

جمهوری‌خواهان، چپ دموکرات، ملی–مذهبی‌ها، فدرالیست‌ها، فعالان اتنیکی، لیبرال‌های سکولار و سلطنت‌طلبان.  

رضا پهلوی تنها در یکی از این طیف‌ها مرکزیت دارد.  

هیچ فردی نمی‌تواند بدون ائتلاف‌سازی گسترده، رهبر همهٔ این گروه‌ها شود.

تجمع مونیخ و پیام مثبت آن

تجمع مونیخ پیام مثبتی به غرب فرستاد:  

همکاری حرفه‌ای با پلیس، احترام به نظم دموکراتیک، رفتار غیرخشونت‌آمیز و گلباران پلیس.  

اما این پیام مثبت به‌تنهایی کافی نیست.  

غرب نیاز دارد ببیند این رفتار در ساختار، گفتمان و مدیریت هواداران نیز پایدار است.

جمع‌بندی

تحلیل ضیائی هشدار می‌دهد که ایران نباید دوباره در دام «رهبری بی‌مهار» بیفتد.  

تجربهٔ دانشجویان داخل نشان می‌دهد که جامعهٔ ایران نیز همین دغدغه را دارد.  

تحلیل بین‌المللی ما نشان می‌دهد که غرب نیز دقیقاً از همین زاویه به رهبری سیاسی نگاه می‌کند.

تا زمانی که:

– ساختار  

– قانون  

– ائتلاف  

– تقسیم قدرت  

– و سازوکارهای نظارتی  

روشن نشوند،  

هیچ فردی—حتی محبوب‌ترین چهره—نمی‌تواند رهبر بلامنازع اپوزیسیون ایران باشد.

اسماعیل لیاقت  

۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۶

برای مطالعه ی بیشتر

این نوشته به مقالهٔ سام‌الدین ضیائی ارجاع دارد:«از هشدار مصطفی رحیمی تا آزمون امروز: آیا ایران بار دیگر در دام رهبری بی‌مهار می‌افتد؟»منتشرشده در اخبار روز

و برای شنیدن سمینار دانشجویان به کنشگران داخل ایران گوش کنیم پخش زنده سیمینار در مورد فراخوان ۲۸۲۹

جمعبندی فراخوان ۲۸ و ۲۹  به نقش اپوزیسیون داخل و خارج آلترناتیو جمهوری اسلامی؟

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x