آزمون ”چپ” در جنگ آمریکا با جمهوری اسلامی: دفاع از میهن و مردم یا گرفتار منافع بازیگران درگیر؟ – سیامک کیانی

پیش‌گفتار

ابرهای تیره‌ی جنگ بر فراز آسمان میهن سایه افکنده‌اند و هر تحلیل سیاسی ناگزیر با پرسش‌های سرنوشت‌ساز گره می‌خورد. واکاوی جنگ نمی‌تواند تنها با بررسی آرایش ارتش‌ها و جابه‌جایی ناوها انجام شود. این رخداد ناگوار سرنوشت مردم را به دست کسانی می‌سپارد که آینده و امیدشان را نابود می‌کنند. در چنین زمانه‌ای، واژه‌ها دیگر بی‌سو و بی‌پیامد نیستند؛ هر داوری می‌تواند به کنشی اجتماعی دگرگون شود و هر خاموشی می‌تواند به همدستی عملی با یکی از دو سوی درگیری بینجامد.

از این‌رو، هدف این نوشتار نه دامن زدن به ترس است و نه فروکاستن پیچیدگی‌ها به دوگانه‌های ساده. آنچه پیشِ روست کوششی است برای درک پیوند میان ساختار درونی قدرت، جایگاه آن در نظم جهانی و خطر جنگی که می‌تواند سرنوشت نسل‌ها را دگرگون کند. این نوشته می‌کوشد با گشودن راهی نو برای اندیشیدن و کنش‌گری، پندار «رهایی از بیرون» را کنار بگذارد، در دامِ یکی‌انگاری مردم و حاکمیت نیفتد و با روشن‌تر کردن پرسش‌های بنیادین، زمینه‌ای برای هم‌اندیشی و بازاندیشی فراهم آورد.

با این همه، نگارنده بر آن نیست که پاسخی برای این پرسش‌های پیچیده و چندلایه دارد. جنگ، ساختار قدرت، تضادهای طبقاتی و آرایش نیروهای جهانی چنان درهم‌تنیده‌اند که هیچ تحلیل یگانه‌ای نمی‌تواند همه‌ی پهنه‌ها و زمینه‌های آن را در بر گیرد. آنچه در این نوشته می‌آید بیش از آن‌که نسخه‌ای آماده برای عمل باشد، کوششی برای گشودن گفت‌وگویی وظیفه‌مندانه و پیشنهادی برای هم‌اندیشی است.

سیاست‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی و جایگاه ژئوپولیتیکی میهن ما، آن را به لقمه‌ای چرب برای نیروهای غربی دگرگون کرده و خطر جنگ را بیش از هر زمان دیگری واقعی‌تر کرده است. در چنین شرایطی، ”چپ” دیگر نمی‌تواند در این‌باره خاموش بماند یا روشن‌سازی دیدگاه خود را به فردا بسپارد؛ چرا که درنگ کردن نه‌تنها نادرست، بل‌که شانه خالی کردن از وظیفه‌ی تاریخی است.

در آستانه‌ی یک جنگ بزرگ

خاورمیانه بار دیگر در آستانه‌ی جنگ بزرگی ایستاده است که می‌تواند نه‌تنها هم‌سنگی نیروهای منطقه‌ای، بل‌که آرایش نیروهای جهانی را نیز دگرگون کند. آمادگی گسترده‌ی نیروهای نظامی ایالات متحده در پیرامون ایران، از ناوهای هواپیمابر و بمب‌افکن‌های راهبردی گرفته تا جنگنده‌های پیشرفته، همراه با سررسیدهای (deadlines) سیاسی ترامپ، نشان می‌دهد که خطر جنگ دیگر یک ترفند (مانور) تبلیغاتی نیست.

در سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز با بازسازی بنیان‌های (تأسیسات) هسته‌ای، توان‌بخشی سامانه‌های موشکی و برگزاری رزمایش‌های دریایی در تنگه‌ی هرمز، نشانه‌هایی آشکار از آمادگی برای رویارویی بروز داده است. فشارهای منطقه‌ای از سوی رژیم صهیونیستی بورژوازی به رهبری نتانیاهو و آشفتگی سیاست درون‌مرزی آمریکا بر پیچیدگی این شرایط افزوده است. هم‌زمان، در اروپا، به‌ویژه در دولت کی‌یر استارمر، تردیدهایی برای همراهی با یک جنگ فراگیر دیده می‌شود.

در سطح دیپلماتیک، گفت‌وگوهایی که با کمک میانجی‌گران انجام شده بود، به نتیجه روشنی نرسیده‌اند. هر دو سو می‌دانند که یک درگیری گسترده می‌تواند پیامدهایی پیش‌بینی‌ناپذیر داشته باشد، اما هم‌زمان، آمریکا نمی‌خواهد که زورگویی را کم‌تر کند و جمهوریِ اسلامی هم آماده نیست که در نکته‌های کلیدی نرمش کند. در این میان، نقش قدرت‌هایی چون روسیه و چین نیز بر پیچیدگی این درگیری افزوده است و جهان چندقطبی امروز، هزینه‌های یک یورش نظامی امپریالیستی را افزایش داده است.

با این همه، آنچه بیش از آرایش نیروهای نظامی برجسته است، پیامدهای اقتصادی و اجتماعی جنگ بر جامعه‌ای است که پیشاپیش با بحران‌های ژرف معیشتی، شکاف‌های طبقاتی و بن‌بست سیاسی روبه‌روست. از همین‌رو، خطر جنگ را نمی‌توان جدا از این بستر ساختاری فهمید. این تنش بر بستر جامعه‌ای فرود می‌آید که پیش از این در پی نابرابری، سرکوب و بحران‌های ژرف اقتصادی، دچار شکاف شده است.

دوگانگی گفتمان ضدامپریالیستی و نئولیبرالیسم اقتصادی جمهوری اسلامی

برای درک جایگاه کنونی، باید به ساختار جمهوری اسلامی همچون یک نظام اقتصاد-سیاسی نگریست. این نظام از آغاز، خود را «ضدامپریالیستی» شناساند و در گفتمان رسمی، ایالات متحده و اسرائیل را دشمنان اصلی خود بازنمایی کرده است. اما اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، هرگز و هیچ‌گاه از گردونه‌ سرمایه‌داری جهانی بیرون نرفته است. اقتصاد جمهوری اسلامی تک‌کالایی بر پایه‌ی فروش نفت، و درهم‌تنیده با بازار جهانی انرژی است. افزون بر این، کنش شبکه‌های مالی تیره و خصوصی‌سازی‌های گسترده و رانتی، همگی نشان می‌دهد که این ساختار در دل سازوکارهای سرمایه‌داری جهانی کار می‌کند، هرچند در رویکرد سیاسی با آن ناسازگاری دارد.

در درون کشور، آمیزه خودکامگی سیاسی با سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی، پیامدهای گسترده‌ای داشته است. سیاست‌هایی چون خصوصی‌سازی گسترده، کالایی‌سازی آموزش و بهداشت، پیمان‌های سفید و پیمانکاری، بسازوبفرشی‌ها، وام‌گیری‌ها و وام‌دهی‌های ناروشن، واردات بی‌برنامه، لایه‌های کهن بورژوازی (دیوان‌سالار و بازرگانی) و بورژوازی مالی را توانمندتر کرده است. از سوی دیگر، لایه‌ای از بورژوازی انگلی، بورژوازی نوپای نظامی ــ با بندرها و گمرک‌های وابسته به سپاه ــ منابع ملی را به سوی پروژه‌های رانتی رانده و اقتصادِ از پیش فرسوده را بیش از پیش از هم گسیخته است. سرکوب سازمان‌های مستقل کارگری، سرکوب حزب و سازمان‌های ”چپ”، امنیتی‌سازی اعتراض‌های اجتماعی و دیده‌بانی سخت‌گیرانه رسانه‌ها، فضایی پدید آورده که در آن شکل‌گیری جایگزین‌های رهایی‌بخش در درون کشور نشدنی است. از دهه شصت تاکنون، نابودی فیزیکی و سیاسی نیروهای ”چپ” و پیشرو، بخشی از سازوکار استوارسازی حاکمیت بوده است.

بدین‌گونه، جمهوری اسلامی هم‌زمان می‌تواند در برابر فشار سیاسی برون‌مرزی ایستادگی کند و در درون مرزها، انباشت سرمایه را از راه سرکوب نیروی کار پیش ببرد. همین دوگانگی است که تحلیل هرگونه جنگ انگاشتی (احتمالی) را پیچیده می‌کند.

دو راهی «دشمن اصلی»: امپریالیسم بیرونی یا دیکتاتوری درونی

نزدیک شدنِ خطرِ جنگ میانِ یک قدرتِ امپریالیستی و یک رژیمِ دیکتاتور، تنها رویاروییِ دو دولت نیست؛ بل‌که شرایطی پدید می‌آورد که در آن، تضادهای طبقاتی و کشاکش‌های ژئوپولیتیک در هم می‌آمیزند و هر نیروی سیاسی را در برابرِ آزمونی سخت برای واکاوی می‌نهند. در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان با فرمول‌های ساده یا شعارهای کلان، دیدگاهِ خود را بازگویی کرد؛ زیرا هر گزینشی پیامدهایی چندلایه و گاه ناسازگار با هم در پی دارد.

در یک سوی درگیری، سرکرده‌ی سرمایه‌داریِ جهانی با شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی، نهادهای مالی و هم‌پیمانی‌های سیاسی در سراسر جهان ایستاده است. تجربه‌های تاریخی در کشورهایی چون عراق و افغانستان نشان داده‌اند که دستیازیِ نظامی — با شعار «دموکراسی» و «آزادی» — به فروپاشیِ زیرساخت‌ها، افزایشِ شکاف‌های قومی و مذهبی، خصوصی‌سازی‌های تولیدِ ملی و سرچشمه‌های زیرزمینی و شکل‌گیریِ دولت‌های وابسته انجامیده است. کمونیست‌های عراقی که خود از یورشِ امپریالیسمِ آمریکا به عراق پشتیبانی کرده بودند، می‌گویند که یکی از برجسته‌ترین دلیل‌های ناتوانیِ حزبِ کمونیست در شرایطِ کنونیِ عراق، سیاست‌های نئولیبرالیستی است که با بستنِ گسترده‌ی کارخانه‌ها، طبقه‌ی کارگر را نابود کرده است. پندارِ «رهایی از بیرون»؛ یعنی این انگار که یورشِ بیرونی می‌تواند راهی برای رهایی از خودکامگیِ درونی بگشاید، با واقعیت‌های تاریخی ناسازگار است. آزمون‌های تاریخی نشان داده‌اند که قدرت‌های بزرگ، حتا اگر ساختارِ سیاسی را دگرگون کنند، بیشتر سامانِ اقتصادیِ وابسته‌تری پدید می‌آورند و چارچوبِ آزادیِ واقعیِ مردم را تنگ‌تر می‌سازند.

بدین‌گونه، نبرد با دستیازیِ امپریالیستی به کشور، نه دارای ریشه‌ی اخلاقی و احساسی، بل‌که نتیجه‌ی تحلیلِ تاریخی از پیامدهای چنین یورش‌هایی است.

اما در سوی دیگر، درون‌مرزها رژیمی جای دارد که ساختاری ستمگر بر پایه‌ی آموزه‌های دینی و بهره‌کش با اقتصادِ سرمایه‌داری دارد. سرکوبِ سازمان‌های مستقلِ کارگری، تنگنایِ آزادیِ سخن، تمرکزِ قدرت در نهادهای پاسخ‌نگو و پیوندِ اقتصاد با شبکه‌های رانت‌خوار، نشان می‌دهد که این حاکمیت نماینده‌ی منافعِ توده‌های رنج نیست. از این‌رو، دفاعِ بی‌چون‌وچرا از آن، به معنای چشم‌پوشی از سرکوب و بازتولیدِ همان مناسباتی است که نابرابری و بی‌عدالتی را پایدار می‌کنند. این دیدگاه که هر نیرویی که با ایالات متحده یا غرب در رویارویی باشد، سرشتی ضدامپریالیستی دارد، پنداری نادرست است. چنین نگاهی، تضادهای طبقاتی درونِ کشورها را نادیده می‌گیرد و مردم را با حاکمیت یکی می‌پندارد.

در این میان، چندین دوراهیِ بنیادین پدیدار می‌شود. نخستین دوراهی، چالشِ «دشمنِ اصلی» است. آیا در شرایطِ جنگی باید تمرکز را روی رویارویی با یورشِ برون‌مرزی گذاشت و تضادهای گوناگونِ درون‌مرزی را هم‌اکنون فراموش کرد و به پشتِ صحنه راند، یا باید هم‌زمان با هر دو سوی درگیری — امپریالیسمِ بیرونی و دیکتاتوریِ درونی — مرزبندی کرد؟

در چنین فضایی، نیروهای پیشرو با این پرسش روبه‌رو می‌شوند که چگونه می‌توانند هم از کشور در برابرِ یورش دفاع کنند و هم استقلالِ طبقاتی و انتقادیِ خود را نگاه دارند. خاموشی در برابرِ سرکوب، به معنای همراهی با خودکامگی است؛ اما ناسازگاریِ بی‌پروا در هنگامی که جامعه زیرِ آتش دشمن بیرونی است نیز می‌تواند از سوی مردم، خونسردی در برابرِ تازش بیگانگان برداشت شود.

اگر ”چپ” تنها بر ناسازگاری با امپریالیسم پافشاری کند و در برابرِ خودکامگیِ درونی خاموش بماند، پایگاهِ اخلاقیِ خود را در میانِ بخش‌هایی از جامعه مانند زنان، دگراندیشان، دگرباشان، خلق‌های زیرِ ستم، طبقه‌ی کارگر و دیگر رنجبران که از سرکوب آسیب دیده‌اند، از دست می‌دهد. اگر تنها بر نقدِ رژیم تمرکز کند و خطرِ بیرونی را نادیده بگیرد، بدونِ تردید از سوی مردم متهم به همراهی با دشمن و آسیب به استقلالِ ملی خواهد شد. نگاه‌داشتنِ این هم‌سنگیِ دشوار، نیازمندِ زبانی پیچیده‌تر و ارزیابیِ ژرف‌تر از دوگانه‌های ساده‌ی «یا با ما، یا بر ما» است.

از دیدگاهِ طبقاتی نیز جنگ پیامدهای ناهم‌ساز دارد. لایه‌های فرودست بیشترین هزینه را می‌پردازند: ویرانیِ خانه‌ها، از دست رفتنِ کارها، افزایشِ بهای کالاهای روزمره، کمبودِ کالا و کوچِ ناخواسته. در برابر، برخی لایه‌های سرمایه‌داری می‌توانند از اقتصادِ جنگی سود ببرند. بدین‌گونه، جنگ نه‌تنها رویاروییِ دولت‌ها، بل‌که بازچینیِ درونیِ نیروهای طبقاتی را نیز به همراه دارد. از این‌رو، نیرویی که خود را نماینده‌ی طبقه‌ی کارگر و رنجبران می‌داند، نمی‌تواند این پیامدهای اقتصادیِ جنگ را نادیده بگیرد.

بزرگ‌ترین چالش شاید این باشد که جنگ می‌تواند چشم‌اندازهای سیاسی را تیره کند و توانِ سازمان‌یابیِ مستقل را کاهش دهد. فضای امنیتی، کوچِ کنشگران، ویرانیِ سازوکارهای اجتماعی و گسترشِ نومیدی، همگی می‌توانند جنبش‌های پیشرو را برای سال‌ها به پس برانند. دولت‌های درگیرِ جنگ، همان‌گونه که در جنگِ عراق با ایران دیدیم، با کمکِ گفتمانِ «امنیتِ ملی» فضای سیاسی را می‌بندند، خیزش‌ها را فرو می‌نشانند و هر صدای ناهم‌ساز را با برچسبِ «همکاری با دشمن» خاموش می‌کنند. از این‌رو، چالشِ ما تنها روشن‌سازیِ دیدگاهِ ما نیست، بل‌که نگاه‌داشتنِ پایگاهِ اجتماعی و پیوستگیِ تاریخیِ ”چپ” نیز هست.

به همین دلیل، جنگ میانِ امپریالیسم و یک رژیمِ دیکتاتوریِ سرمایه‌داری، میدانِ تضادهای هم‌زمان و درهم‌تنیده — تضاد میانِ استقلالِ ملی و آزادیِ سیاسی، میانِ دفاع از سرزمین و نبرد با خودکامگان، میانِ نیاز به همبستگی در برابرِ یورش و نیاز به نگاه‌داشتنِ مرزبندیِ طبقاتی — است. هر پاسخِ ساده‌ای به این چالش‌های دشوار، بخشی از واقعیت را کنار می‌گذارد. تنها رویکردی می‌تواند از این پیچیدگی گذر کند که دفاع از میهن و مردم را از سرنوشت حاکمیت جدا می‌کند و استقلالِ طبقاتی را نگاه می‌دارد.

از این‌رو، برای گریز از داوری‌های شتاب‌زده و نسخه‌های از پیش‌آماده، باید به تجربه‌ی تاریخیِ این‌گونه دوراهی‌ها بازگشت. آنچه امروز در برابرِ ماست، نه نخستین آزمون است و نه واپسین؛ بل‌که حلقه‌ای دیگر از زنجیره‌ای است که در آن، نیروهای پیشرو کوشیده‌اند میانِ استقلال، عدالت اجتماعی، آزادی و واقعیت‌های سختِ ژئوپولیتیک، سیاستی درست و در راهِ منافعِ کوتاه‌ و دراززمانِ رنجبران بیابند. واکاویِ تجربه‌های پیشین، نه برای همانندسازیِ ساده، بل‌که برای آموختنِ منطقِ درونیِ این چالش‌هاست؛ منطقی که در هر زمان با چهره‌ای نو بازمی‌گردد.

تاریخ این‌گونه چالش‌ها دوراهی‌ها و رازهای آن

تاریخ سرشار از رویدادهایی است که در آن، نیروهای ”چپ” و پیشرو با چنین چالش‌هایی روبه‌رو شده‌اند؛ زمان‌هایی که در آن، مرز میانِ دفاع از کشور و دفاع از دولت ناروشن شده و شناختنِ «جنگِ عادلانه» از «جنگِ امپریالیستی» به پرسشی سرنوشت‌ساز دگرگون گشته است.

در جنگِ جهانیِ نخست، بسیاری از حزب‌های سوسیال‌دموکراتِ اروپا از دولت‌های خود پشتیبانی کردند و به هزینه‌های جنگی رأی دادند. این تصمیم، جنبشِ کارگریِ جهانی را دچارِ شکافِ ژرف کرد و پرسشِ وفاداریِ طبقاتی در برابرِ میهن‌دوستی را به چالشی سوزان دگرگون ساخت. ناسازگاریِ بلشویک‌ها به رهبریِ لنین با این جنگ، بر این پایه بود که هر دو سویِ درگیر، نماینده‌ی سرمایه‌داریِ جهانی‌اند و کارگران نباید در کشاکشی که منافع‌شان را نمایندگی نمی‌کند، قربانی شوند.

این تجربه به ما یادآوری می‌کند که ”چپ” امروز نمی‌تواند ستیزِ میانِ آمریکا و جمهوریِ اسلامی را همچون جنگی میانِ دو نیروی برابر با خواست‌های امپریالیستی بنگارد. در جنگِ جهانیِ نخست، جنگ میانِ قدرت‌های سرمایه‌داری یک رقابتِ امپریالیستی بود، ولی جنگِ میانِ آمریکا با جمهوریِ اسلامی را باید جنگِ میانِ بورژوازیِ انحصاریِ دولتیِ یک کشورِ پیشرفته‌ی متروپول (مادرشهر) با بورژوازیِ انگلیِ بومی در یک کشورِ پیرامونی دانست.

یورشِ آلمانِ نازی به شوروی، برای بسیاری از نیروهای ”چپ”، جنگی برای پایداریِ هستیِ انسان و زمین دگرگون شد. دفاع از سرزمین با دفاع از دستاوردهای اجتماعیِ انقلاب درهم‌تنیده شد. در اینجا دوراهیِ دیگری پدید آمد: چگونه می‌توان با دولت‌های سرمایه‌داریِ غربی علیه فاشیسم هم‌پیمان شد، بی‌آن‌که با سیاست‌های سرزمین‌گشایانه‌ی آنان هم‌راه شد؟ این هم‌پیمانیِ کوتاه‌زمان، نمونه‌ای از سیاستِ «جبهه‌ی متحد» در برابرِ خطری بزرگ‌تر بود. ”چپ” امروز ایران باید بیاموزد که دفاع از یک سیستمِ اقتصادی–اجتماعی در برابرِ یک نیروی امپریالیستی، مادامی‌که آن سیستم بر پایه‌ی منافعِ توده‌های مردم عمل کند، دفاعی مشروع است. و هنگامِ اشغالِ میهن، می‌توان با دیگر نیروهای ضدامپریالیستی، با نگاه‌داشتِ استقلالِ طبقاتی، همکاری کرد.

در ویتنام، نبردِ رهایی‌خواهانه به رهبریِ هوشی‌مین نمونه‌ای دیگر از این چالش است. در آنجا، جنگ علیهِ یورشِ بیرونی با برنامه‌ای اجتماعی برای دگرگونیِ زمین‌داری و بسیجِ روستاییان همراه شد. رهبریِ کمونیستی در ویتنام توانست میانِ مسئله‌ی ملی و خواستِ توده‌ها پیوندی طبیعی بسازد و بدین‌سان، نبرد برای استقلالِ ملی با چشم‌اندازِ رهایی از ستمِ طبقاتی گره خورد.

این تجربه به ”چپ” ایران یادآوری می‌کند که هیچ بهانه‌ای، حتا یورشِ نظامیِ بیگانگان، توجیه‌گرِ کوتاهیِ یک دولتِ ضدامپریالیستی در انجامِ دگرگونی‌های بنیادین به سودِ توده‌ها نیست. در شرایطِ کنونی، حاکمیتِ جمهوریِ اسلامی که زیرِ تازش است، نه یک دولتِ کارگری و حتا نه یک بورژوازیِ ملی، بل‌که حاکمیتی سرمایه‌داری و زورگو است؛ همین خود تحلیل را پیچیده‌تر می‌کند.

در آمریکای لاتین، به‌ویژه در کشورهایی که با کودتاهای پشتیبانی‌شده از بیرون روبه‌رو شدند، نیروهای پیشرو با این پرسش روبه‌رو بودند که آیا برای رویارویی با تازشِ برونی باید با بخش‌هایی از بورژوازیِ ملی هم‌پیمان شوند یا استقلالِ طبقاتیِ خود را نگاه دارند. در برخی نمونه‌ها، هم‌پیمانی‌های گسترده به پس‌نشینیِ خواسته‌های طبقاتی انجامید؛ در برخی دیگر، تک‌افتادگی به بهایِ شکستِ زودهنگامِ جنبش‌ها انجام شد. ”چپ” ایران باید بیاموزد که هرگونه هم‌سوییِ تاکتیکی با دیگر نیروهای ملیِ ضد جنگ باید با نگاه‌داشتِ استقلالِ طبقاتی انجام شود. و از سوی دیگر، دوری از همکاری با این نیروها به دلیلِ ترس از سازشِ طبقاتی، به تک‌افتادگی خواهد انجامید. سیاستِ حزبِ توده‌ی ایران در زمانِ نخست‌وزیریِ دکتر مصدق نیز نمونه‌ی روشنی از این دوگانگی است.

در چین، تجربه‌ی کمونیست‌ها در جنگ با ژاپن (۱۹۴۵–۱۹۳۷) نمونه‌ای روشن از پیچیدگیِ پیوندِ میانِ دفاع از میهن و دفاع از حکومت بود. از یک‌سو، یورشِ ژاپن یکپارچگیِ سرزمینیِ کشور را به خطر می‌انداخت؛ و از سوی دیگر، حکومتِ کومین‌تانگ به رهبریِ چیانگ کای‌شک همان نیرویی بود که پیش‌تر کمونیست‌ها را سرکوب کرده بود. کمونیست‌ها نه می‌توانستند مردم را به بی‌پناهی فراخوانند و نه می‌توانستند بی‌درنگ و بی‌چون‌وچرا از آن حکومت پشتیبانی کنند.

پاسخِ آنان، شکل‌دهیِ «جبهه‌ی هم‌پیمانِ ضد ژاپن» بود؛ بورژوازیِ ملی، به دلیلِ ناسازگاریِ منافعش با گستره‌جوییِ ژاپن، می‌توانست در پیکارِ ملی نقشی سودمند داشته باشد. با این همه، این هم‌پیمانی به معنای چشم‌پوشی از استقلالِ طبقاتی و سیاسیِ حزبِ کمونیست نبود. اصلِ «هم‌پیمانی و پیکار» بر همین پایه استوار بود: همکاری برای نبرد با خطرِ بزرگ‌تر، همراه با نگاه‌داشتِ سازمان و هدف‌های اجتماعیِ خود.

کمونیست‌ها می‌کوشیدند میانِ دو خطر — از میان رفتنِ استقلالِ طبقاتی به دلیلِ سازش‌کاری، و فروپاشیِ جبهه‌ی هم‌پیمان به دلیلِ تندروی — هم‌سنگی را نگاه دارند. این آزمون نشان می‌دهد که ”چپ” امروز نیز باید میانِ دفاع از میهن و مردم و دیکتاتوریِ درون‌مرزی — حتا اگر زیرِ سروریِ بورژوازیِ ملی باشد — مرزبندیِ آشکار داشته باشد.

در جنگ فالکلند (مالویناس) در سال ۱۹۸۲، نیروهای ”چپ” در آرژانتین و بریتانیا با یکی از پیچیده‌ترین نمونه‌های این دوراهی تاریخی روبه‌رو شدند؛ شرایطی که در آن یک دیکتاتوری نظامیِ در روند فروپاشی، با شعار بازپس‌گیری سرزمینی که زیر فرمان بریتانیا بود، دست به یورش زد. در آرژانتین، بسیاری از حزب‌های ”چپ” از این جنگ همچون نبردی رهایی‌خواهانه علیه «امپریالیسم بریتانیا» پشتیبانی کردند و آن را پایان یکی از واپسین بازمانده‌های استعمار در آمریکای لاتین خواندند. اما در برابر، گروهی اندک از اندیشمندان ”چپ” مانند تد گرانت (Ted Grant)، آلن وودز (Alan Woods) و آلبرتو بونه (Alberto Bonnet)، این جنگ را «واپس‌گرا در هر دو سو» می‌دانستند. آن‌ها بورژوازی آرژانتین را دارای بلندپروازی‌های گسترش‌خواهانه در آمریکای جنوبی می‌دانستند و این یورش را، نه کنشی رهایی‌بخش، بل‌که همچون خشونتی علیه باشندگان جزیره‌ها (که همگی انگلیسی‌زبان بودند و خواهان پیوستن به آرژانتین نبودند) و ترفندی برای فریب مردم تحلیل می‌کردند.

در سوی دیگر اقیانوس اطلس، ”چپ” بریتانیا نیز دچار دوپارگی ژرفی شد. حزب کارگر به رهبری مایکل فوت (Michael Foot) ــ که چهره‌ای صلح‌جو شناخته می‌شد ــ با همه تردیدهای نخستین، از جنگ برای بازپس‌گیری جزیره‌ها پشتیبانی کرد و شکست سنگینی بر پیکره‌ی ضدجنگی خود وارد ساخت. گروه‌های تروتسکیستی مانند «میلیتانت» (Militant) نیز برای نگهداشت جایگاه خود در درون حزب کارگر، راه او را دنبال کردند.

در برابر، سازمان‌های دیگری در ”چپ” بریتانیا مانند سوسیالیست‌های بین‌المللی (International Socialists) (نزدیک به مجله سوشیالیست ریویو (Socialist Review)) با نپذیرفتن هرگونه پشتیبانی از دولت تاچر، بر شعار «دشمن اصلی در کشور خودمان است» پای فشردند و شکست امپریالیسم بریتانیا را «کم‌بدتر» دانستند، بی‌آنکه به پشتیبانی از دیکتاتوری گالتیری (Galtieri) بپردازند. گروهی دیگر مانند «ورکرز پاور» (Workers Power) حتا فراتر رفتند و با تکیه بر تحلیل «نیمه‌استعماری» بودن آرژانتین، از حاکمیت آن بر جزیره‌ها دفاع کردند ــ منتقدان، این رویکرد را جانبداری از «دزد کوچک» در برابر «دزد بزرگ» دانستند که حق زندگی مردم بومی در آن جزیره‌ها را نادیده گرفت.

رهبری حزب کمونیست بریتانیا خواهان پایان درگیری‌ها و میانجی‌گری سازمان ملل متحد برای یافتن یک راهکار دیپلماتیک بود؛ هرچند که حزب این نبرد را یک «جنگ واپس‌گرا» می‌دانست که برای بازسازی آبروی از دست رفته امپریالیسم بریتانیا و دولت تاچر به راه افتاده بود.

آنچه تجربه‌ی فالکلند را به چالشی یگانه در تاریخ ”چپ” دگرگون می‌کند، رویارویی دو اصل به یکسان ارجمند در سیاست ”چپ” است: از یک سو، حق تعیین سرنوشت برای جمعیت کوچک جزیره‌ها (که بیشتر خواهان ماندن زیر فرمانروایی بریتانیا بودند) و از سوی دیگر، آرمان ضداستعماری بازپس‌گیری سرزمینی که بخش بزرگی از جهان آن را بازمانده‌ی استعمار می‌دانستند.

آیا می‌توان از حق تعیین سرنوشت مردمی دفاع کرد که خود برایند کوچ استعماری‌اند؟ آیا دیکتاتوری‌ای که هزاران تن از شهروندان خود را ناپدید کرده، می‌تواند نماینده‌ی نبرد ضداستعماری باشد؟

این جنگ نشان داد که در نبودِ جنبش مستقل کارگری که بتواند هم‌زمان با هر دو دولتِ درگیر به نبرد بپردازد، ”چپ”‌ها چاره ای فرای گزینش های تراژیک میان پشتیبانی از یک دیکتاتوری و یا همراهی با یک قدرت امپریالیستی نخواهند داشت. ”چپ” ایران باید بیاموزد که دشمنِ دشمن، همیشه دوست نیست و دفاع از میهن و مردم نباید به دفاع از دیکتاتوری  درونی یا هم‌سویی با نیروی برون‌مرزی دگرگون شود.

بازخوانی این تجربه‌ها نشان می‌دهد که چالش جنگ میان یک قدرت امپریالیستی و یک رژیم دیکتاتوری و سرمایه‌داری، همواره با چالش‌ها و دوراهی‌های فراوانی روبه‌رو است: چالش گزینش میان تضادها؛ چالش هم‌پیمانی‌های گذرا با دیگر نیروهای اجتماعی؛ چالش مرز میان تاکتیک و استراتژی. از آنجایی که هیچ تجربه تاریخی را نمی‌توان بدون دید روشن و انتقادی به کار بست، پس تنها راه، یادداشتن این تجربه‌ها هنگام تحلیلِ مشخص از شرایطِ مشخص است. هر جنگ زمینه اجتماعی و طبقاتی ویژه خود را دارد. نیروهای پیشرو تنها زمانی می‌توانند از این میدان پرخطر بگذرند که نه در دام ساده‌سازی بیفتند و نه از پیچیدگی واقعیت بگریزند. تاریخ نشان می‌دهد که پاسبانی از استقلال طبقاتی و سیاسی ــ حتا در کوچک‌ترین شیوه آن ــ بزرگ‌ترین سرمایه‌ای است که می‌تواند در توفان جنگ، آینده ”چپ” را دگرگون سازد.

این‌همه بازخوانی تاریخی، اگر به ارزیابی شرایط امروز و کنش فردا نیانجامد، به دانشی بی‌کاربرد فروکاسته خواهد شد. تاریخ، نه برای ستایش گذشته، بل‌که برای روشن‌کردن وظیفه اکنون است. از دل این تجربه‌های پرفرازونشیب، پرسش اصلی سر برمی‌آورد: در این هنگام، با این آرایش نیروها و این بستر اجتماعی، ”چپ” چه باید بکند تا هم استقلال خود را نگاه دارد و هم در کنار مردم بایستد؟ پاسخ به این پرسش، ما را از گرداب تئوری پردازی و کلان گویی بیرون می آورد و رهنمون یک سیاست روشن می‌شود.

میهن فراتر از حاکمیت جمهوری اسلامی

در شرایطی که سایه‌ی جنگ بر فراز جامعه گسترده می‌شود، وظیفه‌ی همگانی ”چپ” دیگر تنها گفت‌وگو درباره‌ی دیدگاه‌های نظری یا پخش بیانیه‌های سیاسی نیست، بل‌که پذیرفتن مسئولیتی تاریخی و چندلایه است. در چنین هنگامی، هر واژه، هر تحلیل و هر خاموشی می‌تواند پیامدی راستین بر سرنوشت هم‌میهنان ما داشته باشد. ”چپ”، اگر خود را نیرویی در کنار طبقه‌ها و لایه‌های فرودست و انبوه مردم می‌داند، باید جنگ را نه از جایگاه دولت‌ها، بل‌که از جایگاه زندگی روزمره‌ی مردم بنگرد: از دیدگاه کارگری که با گرانی و بیکاری دست‌به‌گریبان است، از دیدگاه خانواده‌ای که نگران جان فرزندانش است، و از دیدگاه جوانی که آینده‌اش در مهِ ناامیدی فرو رفته است.

«میهن» در نگاه رهایی‌بخش نه به معنای دولت یا دستگاه فرمانروایی، بل‌که به معنای سرزمین، مردم، زبان‌ها، فرهنگ‌ها و حق گزینش سرنوشت است. دفاع از میهن، در این معنا، دفاع از حق مردم برای زیستن و تصمیم‌گیری درباره‌ی آینده‌ی خویش است، نه دفاع از ساختار سیاسی کنونی. همان‌گونه که نیک آیین گفته است:

«میهن‌پرستی یعنی مبارزه برای استقلال اقتصادی و سیاسی کشور، علیه هرگونه استعمار نهان و آشکار؛ علیه سلب شخصیت ملی و هر نوع بهره‌کشی از کشور، یعنی پیکار برای سربلندی ملی و تکامل ارزش‌های مادی و معنوی میهن، به خاطر فرهنگ و سنن مترقی؛ یعنی نبرد برای بهروزی و سعادت توده‌های مردمی که در این مرز و بوم زیست می‌کنند.»

هنگامی که یورش نظامی بیگانه آغاز می‌شود، شهرها ویران می‌گردند، زیرساخت‌ها فرو می‌ریزند و زندگی روزمره از هم می‌گسلد. جنگ پیش از هر چیز تار و پود زیست همگانی، مدرسه‌ها، درمانگاه‌ها، کارخانه‌ها، خانه‌ها و کوچه‌هایی که مردم در آن زندگی و کار می‌کنند را هدف می‌گیرد.

از این‌رو، ”چپ” نمی‌تواند مردم را به بی‌دفاعی در برابر یورش امپریالیستی فراخواند. در چنین شرایطی، دفاع از جان، خانواده و سرزمین، واکنشی انسانی و بنیادی است. فراخوان ”چپ” به دفاع از میهن، در این سطح، تنها پاسبانی از مرزها نیست، بل‌که فراخوانی برای پاسداری از خودِ زندگی است.

همزمان، دفاع از میهن به هیچ‌روی به معنای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت سرکوبگر درونی نیست. نیروهای بیگانه شهرها را ویران می‌کنند و مردم را می‌کُشند؛ دیکتاتوری درونی آزادی را سرکوب می‌کند و جامعه را از توان سازمان‌یابی و دفاعی تهی می‌سازد. این دو خطر یکسان نیستند، اما هر دو علیه مردم عمل می‌کنند. ”چپ” باید نشان دهد که هر دو را می‌بیند و در برابر هر دو می‌ایستد. ولی هنگام بمباران و اشغال، وظیفه‌ی ”چپ” دفاع از میهن و مردم در برابر مرگ و ویرانی است.

بدین‌سان، جدا کردن «دفاع از میهن و مردم» از «دفاع از رژیم» برجسته و گریزناپذیر است. مردم هنگام خطر برای نگاه‌داشت زندگی خود دست به دفاع می‌زنند، نه برای پایداری حاکمیت دینی-سرمایه‌داری. دفاع از میهن در برابر اشغال، شرط آغازین هر پیکار اجتماعی آینده است. اگر جامعه زیر چکمه‌های نیروهای بیگانه لگدمال شود، شرایط هرگونه نبرد برای آزادی و عدالت اجتماعی سخت و دشوار خواهد شد. ”چپ” تنها زمانی می‌تواند پس از جنگ نقشی در بازسازی سیاسی و اجتماعی کشور داشته باشد که هنگام جنگ، با استقلال طبقاتی و مرزبندی روشن با دو سوی درگیری، از میهن و مردم خود دفاع کرده باشد.

چنین رویکردی شاید پرهزینه و دشوار باشد، اما تنها راهی است که می‌تواند چارچوب بازسازی اخلاقی و سیاسی جامعه را پس از گذر از بحران نگاه دارد.

پایان سخن

آنچه در سراسر این بررسی برجسته شد، این حقیقت است که جنگ میدان گزینش‌های ساده نیست، بل‌که پهنه‌ی دوراهی‌های دشوار و گاه تراژیک است. ”چپ” اگر بخواهد در این میدان بماند و آینده‌ای داشته باشد، ناگزیر است که هنگام دفاع از میهن و ایستادن در کنار مردم، هم‌زمان دو مرز را نگاه دارد: مرز خود با پرخاشگری امپریالیستی بیرونی و مرز خود با ستمگری و سرکوب درونی. از دست دادن هر یک از این مرزها، به معنای از دست دادن استقلال و در پایان از دست دادن توان اثرگذاری تاریخی است.

دفاع از میهن و مردم در برابر یورش بیگانه، وظیفه‌ای انسانی و آنی است؛ اما این دفاع تنها زمانی می‌تواند نیرویی رهایی‌بخش شود که با چشم‌انداز آزادی، دادگری اجتماعی و دگرگونی ساختارهای ستم درآمیزد. اگر دفاع از میهن به دفاع از شرایط کنونی فروکاسته شود، راه را بر هرگونه دگرگونی در آینده خواهد بست؛ و اگر نبرد با رژیم با چشم بستن در برابر خطر اشغال همراه باشد، به بی‌پناهی مردم خواهد انجامید.

در توفان جنگ، باید نه تنها مرزهای جغرافیایی، بل‌که مرزهای اخلاقی و طبقاتی را نیز نگاه داشت. تنها با پافشاری‌ بر چنین سیاستی است که می‌توان امید داشت پس از فرو نشستن آتش و دود، نیرویی برای بازسازی جامعه‌ای آزادتر و عادلانه‌تر برجای مانده باشد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x