در روایتهای سیاسی خاورمیانه، همواره گرایشی قدرتمند به قهرمانسازی وجود داشته است؛ گرایشی که تحولات پیچیده و چند لایه را به اراده، شجاعت یا نبوغ چند چهره تقلیل میدهد. این شیوه روایت، هرچند برای افکار عمومی جذاب است، اما اغلب مانع فهم عمیقتر سازوکارهای قدرت میشود. تاریخ، بهویژه در جوامعی که زیر فشار جنگهای فرسایشی، سرکوب دولتی و مداخله قدرتهای خارجی زیستهاند، با منطق فردی توضیح داده نمیشود؛ بلکه در بستر ساختارها، بحرانها، توازن قوا و نیروهای اجتماعی شکل میگیرد.
افراد مهماند، اما تعیینکننده نهایی نیستند. آنان برآمده از شرایط تاریخیاند؛ محصول تلاقی ضرورتها و امکانات. شخصیتهای سیاسی در لحظههای بحرانی برجسته میشوند، اما این بحرانها هستند که آنها را به صحنه میآورند.
در این چارچوب، باید به مظلوم عبدی نگریست. او را نمیتوان صرفاً یک فرمانده نظامی یا چهرهای امنیتی دانست؛ همانگونه که نمیتوان او را به سطح یک نماد صرف تقلیل داد. عبدی بیانگر مرحلهای مشخص از تحول سیاسی کردهای سوریه است؛ مرحلهای که در آن سه عنصر به هم گره خوردهاند: بقای فیزیکی، تثبیت نهادی، و تلاش برای کسب مشروعیت بینالمللی.
ظهور او نه نتیجه یک انتخاب فردی، بلکه محصول سه روند تاریخی همزمان بود:
نخست، خلأ قدرتی که با فرسایش و عقبنشینی اقتدار دولت مرکزی سوریه پس از ۲۰۱۱ شکل گرفت؛ خلأیی که ساختارهای محلی را ناگزیر از سازماندهی مستقل کرد.
دوم، تهدیدی وجودی که با گسترش جریانهای جهادی و تثبیت خلافت خودخوانده داعش منطقه را در آستانه نابودی کامل قرار داد.
سوم، تجربهی انباشتهی چند دهه سازمانیافتگی سیاسی و تشکیلاتی کردها، که بدون آن هیچ ساختار پایداری نمیتوانست در چنین شرایطی دوام آورد.
از دل این سه روند، پروژهای سر برآورد که امروز با نام رۆژئاوا شناخته میشود. این پروژه نه محصول یک تصمیم ناگهانی و نه نتیجه یک طرح از پیش مهندسیشده بود؛ بلکه واکنشی تاریخی به فروپاشی نظم پیشین و تلاش برای خلق شکلی تازه از اداره سیاسی در دل جنگ بود.
اما اگر مرحله نخست، «بقا» بود، مرحله دوم «نهادسازی» است. و اکنون، پروژه رۆژئاوا در آستانه مرحله سوم قرار دارد: تعیین نسبت خود با قدرتهای منطقهای و جهانی، تعریف اقتصاد سیاسی پایدار، و عبور از وضعیت اضطراری به وضعیت ساختاری.
در این نقطه، دیگر نمیتوان تنها از نبرد کوبانی یا شکست داعش سخن گفت. همکاری نظامی با ائتلاف بینالمللی به رهبری ایالات متحده آمریکا توانست موازنه جنگ را تغییر دهد، اما همزمان مسئلهای پیچیده را نیز به میان آورد: چگونه میتوان همزمان به استقلال سیاسی اندیشید و به حمایت امنیتی یک قدرت جهانی تکیه داشت؟
پرسش امروز رۆژئاوا دیگر صرفاً امنیتی نیست؛ بلکه راهبردی است.
این پروژه اکنون در تلاقی چهار جغرافیا قرار دارد: سوریه، ترکیه، عراق و ایران؛ و در تلاقی دو سطح قدرت: منطقهای و جهانی. هر تصمیم داخلی، بازتابی فراتر از مرزهای آن دارد.
از اینرو، بررسی مظلوم عبدی تنها بررسی یک فرد نیست؛ بلکه تحلیل یک لحظه تاریخی است. لحظهای که در آن، ساختار قدرت در شمال و شرق سوریه در حال بازتعریف است؛ اقتصاد سیاسی منطقه نیازمند گذار از منطق جنگی به منطق تولیدی است؛ و آینده کردستان، نه در انزوا، بلکه در شبکهای پیچیده از تعاملات منطقهای و بینالمللی رقم میخورد.
در این مقاله خواهم کوشید با فاصله گرفتن از روایتهای احساسی و شخصیتمحور، رۆژئاوا را بهعنوان یک پروژه سیاسی در حال گذار تحلیل کنم:
پروژهای که اگر نتواند از مرحله مقاومت نظامی به مرحله تثبیت اقتصادی و توازن ژئوپلیتیک عبور کند، در معرض فرسایش تدریجی قرار خواهد گرفت.
فرد مهم است، اما تاریخ بزرگتر از فرد است.
و امروز، مسئله اصلی نه شخص عبدی، بلکه آینده ساختاری رۆژئاواست.
ساختار قدرت در رۆژئاوا_از ضرورت نظامی تا نهاد سیاسی
پروژه رۆژئاوا از دل جنگ متولد شد، اما نمیتواند برای همیشه در منطق جنگ باقی بماند. همین واقعیت، مسئله ساختار قدرت را به یکی از تعیینکنندهترین موضوعات امروز شمال و شرق سوریه تبدیل کرده است.
در نخستین سالهای بحران سوریه، زمانی که دولت مرکزی سوریه کنترل بخشهایی از شمال کشور را از دست داد، خلأ امنیتی و اداری به سرعت خود را نشان داد. در چنین شرایطی، نیروهای محلی که پیشتر تجربه سازمانیافتگی سیاسی داشتند، وارد عمل شدند. شکلگیری شوراهای مردمی، کمونها و ساختارهای خودمدیریتی پاسخی به این خلأ بود؛ پاسخی که در ابتدا ماهیتی دفاعی داشت، اما بهتدریج ابعاد سیاسی و اجرایی یافت.
با گسترش تهدید داعش، ضرورت نظامی بر همهچیز سایه انداخت. نیروهای مسلح محلی که بعدها در قالب نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) سازمان یافتند، به ستون فقرات بقای منطقه تبدیل شدند. در این مرحله، منطق امنیتی بر منطق اداری تقدم داشت. بدون تثبیت جبههها، هیچ ساختار سیاسی نمیتوانست دوام بیاورد.
اما پیروزیهای نظامی، بهویژه پس از شکست خلافت داعش، معادله را تغییر داد. اکنون مسئله تنها دفاع از قلمرو نبود؛ بلکه اداره آن بود. اینجاست که ساختار قدرت وارد مرحلهای پیچیدهتر میشود: چگونه میتوان از یک ساختار نظامی–اضطراری به یک نظم سیاسی–مدنی گذار کرد؟
دوگانه نظامی–مدنی
در هر تجربهای که از دل جنگ برمیخیزد، خطر تمرکز قدرت در نهادهای نظامی وجود دارد. در رۆژئاوا نیز این پرسش بهطور جدی مطرح است: نسبت میان نیروهای نظامی و ساختارهای مدنی چگونه تعریف میشود؟ آیا نهادهای شورایی و اجرایی توانستهاند استقلال و کارآمدی خود را تثبیت کنند، یا همچنان سایه منطق امنیتی بر آنها سنگینی میکند؟
واقعیت این است که شرایط ژئوپلیتیک منطقه، هنوز اجازه خروج کامل از وضعیت اضطراری را نداده است. تهدیدهای مکرر از سوی ترکیه، فشارهای سیاسی دمشق، و ابهام در تداوم حمایت ایالات متحده آمریکا، همگی باعث میشود ساختار امنیتی جایگاه محوری خود را حفظ کند. اما همین استمرار وضعیت نیمهجنگی، میتواند مانع نهادینه شدن کامل سازوکارهای مدنی شود.
پایداری بلندمدت هر پروژه سیاسی، وابسته به انتقال تدریجی محور قدرت از ساختارهای صرفاً نظامی به نهادهای پاسخگو، شفاف و منتخب است. اگر این انتقال به تعویق بیفتد، خطر شکلگیری شکاف میان مدیریت سیاسی و جامعه افزایش مییابد.
مسئله مشروعیت چند لایه
رۆژئاوا با مسئلهای پیچیدهتر نیز روبهروست: مشروعیت آن باید در سه سطح همزمان تثبیت شود:
۱. مشروعیت محلی در میان ساکنان منطقه (کُرد، عرب، آشوری و دیگر اقوام)
۲- مشروعیت ملی در چارچوب آینده سیاسی سوریه
۳- مشروعیت بینالمللی در نظام دولت–ملتهای موجود
این سه سطح لزوماً همسو نیستند. امتیازی که در سطح بینالمللی پذیرفته میشود، ممکن است در سطح داخلی حساسیت ایجاد کند، و بالعکس. مدیریت این توازن، نیازمند ظرافت سیاسی و راهبردی است.
تمرکز یا توزیع قدرت؟
یکی از ویژگیهای اعلامشده پروژه رۆژئاوا، تأکید بر تمرکززدایی و مدیریت شورایی است. اما تجربههای تاریخی نشان میدهد که فشارهای امنیتی و اقتصادی میتواند به تمرکز عملی قدرت منجر شود، حتی اگر در سطح نظری بر توزیع آن تاکید شود.
پرسش کلیدی این است: آیا ساختارهای محلی واقعاً در تصمیمگیری نقش دارند، یا تصمیمهای اصلی در سطحی محدودتر اتخاذ میشود؟ پاسخ به این پرسش، تعیینکننده آینده سیاسی منطقه خواهد بود. زیرا مشارکت واقعی، تنها تضمینکننده مشروعیت پایدار است.
گذار ناگزیر
رۆژئاوا اکنون در میانه یک گذار قرار دارد:
گذار از «حکمرانی در شرایط جنگی» به «نظم سیاسی در شرایط پیچیده اما نه تماماً جنگی».
این گذار نه فوری است و نه ساده. اما اجتنابناپذیر است.
اگر ساختار قدرت نتواند خود را با مرحله پسا داعش و تحولات منطقهای تطبیق دهد، خطر ایستایی و فرسایش درونی افزایش مییابد.
و در این نقطه، نقش چهرههایی چون مظلوم عبدی اهمیت مضاعف پیدا میکند؛ نه بهعنوان قهرمانان فردی، بلکه بهعنوان مدیران یک لحظه گذار تاریخی. توانایی آنان در مدیریت توازن میان امنیت و سیاست، میان ضرورت و اصلاح، تعیین خواهد کرد که رۆژئاوا در مسیر نهادسازی پایدار گام برمیدارد یا در منطق اضطرار متوقف میشود.
اقتصاد سیاسی رۆژئاوا – از اقتصاد جنگی به ضرورت بازسازی و سازوکار پایدار
رۆژئاوا زمانی شکل گرفت که ساختار اقتصادی–اجتماعی شمال و شرق سوریه در اثر سالها جنگ، ناامنی و فروپاشی دولت مرکزی تقریباً از هم گسیخته بود. اقتصاد اولیه این منطقه نه بازتاب یک چشمانداز توسعهای، بلکه محصول «اقتصاد جنگی» بود: وابسته به کمکهای خارجی، کنترل محدودی بر منابع طبیعی، و تأمین امنیت از طریق سازوکارهای نظامی–محلی.
در چنین محیطی، چند مسئله بنیادین اقتصادی پدیدار شد:
۱. وابستگی به کمکهای خارجی
در سالهای نخستین، نیروی اصلی اقتصادی و نظامی رۆژئاوا وابسته به حمایتهای کشورهای خارجی، بهویژه ایالات متحده آمریکا در مبارزه با داعش بود، امری که همزمان بقای نظامی را ممکن کرد و وابستگی راهبردی را تقویت نمود. اما کاهش تدریجی حمایت نظامی آمریکا و خروج نیروهای آن از سوریه نشان داد که این وابستگی دیگر نمیتواند تکیهگاه استراتژیک باشد؛ دستی که حمایت میکند، ممکن است ناگهان کنار بکشد یا منافع خود را اولویت دهد.
۲. بحران منابع و مشارکت محلی
برای سالها بخش بزرگی از منابع نفتی و گاز شرق سوریه و برخی مناطق کشاورزی تحت کنترل نیروهای کُرد بودهاند. این منابع نه تنها برای تأمین مالی ساختارهای نظامی، که برای ایجاد مشاغل و رفاه اولیه جامعه حیاتی بودند. اما مذاکرات و توافقات اخیر با سوریه تهدیدی جدی برای این کنترل منابع ایجاد کرده است، زیرا بخشهایی از این منابع باید طبق توافقات بر اساس امتیازدهی به حکومت مرکزی به دولت سوریه واگذار شود.
۳. نبود بازار توسعه و انسداد سرمایهگذاری
سیاست اقتصادی رۆژئاوا در سالهای گذشته محدود به سازوکارهای اضطراری بود و امکان برنامهریزی توسعهای در مقیاس متوسط و بلندمدت فراهم نشده است. بدون ثبات سیاسی و توافق نهایی با دمشق، سرمایهگذاری خارجی یا حتی سرمایهگذاریهای محلی در صنایع تبدیل و تولید واقعی دشوار بوده است.
۴. پیامدهای اجتماعی و نارضایتیهای پنهان
وقتی ساختار اقتصادی بر منطق جنگی و اضطراری باقی بماند، تبعات اجتماعی آن بهزودی آشکار میشود: افزایش نابرابری، ضعف خدمات عمومی، ضعف درآمد خانوار، و کاهش امید به بهبود شرایط. این مسائل میتواند از درون مشروعیت سیاسی پروژه را تضعیف کند؛ مشروعیتی که تاکنون تا حد زیادی بر مقاومت و حضور امنیتی مبتنی بوده است.
توافق با دمشق – پیروزی یا انحلال؟
در پی تحولات بنیادینی که با فروپاشی حکومت بشار اسد در سال ۲۰۲۴ و آغاز دوره انتقالی در سوریه شکل گرفت، معادلات سیاسی و نظامی در شمال و شرق سوریه وارد مرحلهای تازه شد. در این چارچوب، حکومت دمشق و نیروهای تحت فرمان رۆژئاوا، یعنی Syrian Democratic Forces (SDF) به رهبری مظلوم عبدی، وارد روندی از مذاکرات پیچیده و چندمرحلهای شدند؛ مذاکراتی که هدف آن تعیین جایگاه رۆژئاوا و جایگاه ساختارهای محلی و نظامی این نیروها در چارچوب نهادهای مرکزی سوریه بود.
این روند که از اوایل سال ۲۰۲۵ شکل جدیتری به خود گرفت، در نهایت به توافقی انجامید که از آن بهعنوان «توافق همهجانبه» یاد میشود؛ توافقی که مسیر ادغام تدریجی برخی ساختارهای اداری و نظامی رۆژئاوا با نهادهای مرکزی سوریه را هموار میکند و همزمان پرسشهای مهمی را درباره آینده خودگردانی و نقش مشارکت مردمی در این منطقه مطرح میسازد.
بر اساس مفاد اولیه این توافق و روندی که پس از آن در میدان عمل شکل گرفت:
ــ بخشی از نیروهای نظامی SDF از خطوط تماس عقبنشینی کردند و کنترل برخی مناطق به نهادهای مرکزی واگذار شد.
ــ نیروهای امنیتی دولت سوریه در شهرهایی مانند حسکه و قامشلی حضور گستردهتری یافتند و نقش مدیریت متمرکز در اداره این مناطق تقویت شد.
ــ مدیریت برخی نهادهای اداری، مرزها، فرودگاهها و منابع راهبردی از جمله میادین نفتی وارد مرحلهای از نظارت مشترک یا انتقال شد.
ــ در سطح سیاسی نیز تلاش شد تا چارچوب یکپارچگی کشور تقویت شود و بحث خودگردانی بیقید و شرط با چالشهای جدی روبهرو گردد.
با این حال، این توافق از همان ابتدا مسیر ساده و بدون تنش نداشته است. مذاکرات چندین بار به بنبست رسید، آتشبسها موقت بودند و اختلافات بر سر نحوه تقسیم قدرت و اداره مناطق، به ویژه در استان حسکه، ادامه یافته است.
در ابتدای سال ۲۰۲۶ نیز با افزایش تنشها میان نیروهای SDF و نیروهای حکومتی، چندین توافق آتشبس کوتاهمدت برقرار شد. در چارچوب این توافقها، نیروهای دولت وارد برخی مناطق مهم شدند؛ از جمله ورود نیروهای دولتی به قامشلی که با نقش میانجیگرانه ایالات متحده انجام گرفت.
در کنار این تحولات میدانی، دولت انتقالی سوریه تلاش کرد با اعلام به رسمیت شناختن زبان کردی و توجه به برخی حقوق قانونی کردها، فضای سیاسی تازهای ایجاد کند؛ اقدامی که از یک سو میتواند نشانه تغییر در رویکرد نهادهای مرکزی باشد و از سوی دیگر، تلاشی برای کاهش تنشها و تثبیت مدیریت مناطق شمال و شرق سوریه تلقی میشود.
با این حال، پرسش اصلی همچنان پابرجاست:
آیا این توافق میتواند به مدلی جدید از همزیستی سیاسی در سوریه منجر شود، یا آنکه آغاز روندی است که به تدریج پروژه سیاسی رۆژئاوا را در ساختار نهادهای مرکزی حل خواهد کرد؟
پیامدها برای مشارکت مردمی و مشروعیت داخلی
چرا این توافق برای پروژه رۆژئاوا چالشبرانگیز است؟
۱. تغییر ماهیت نهادها
مؤسسات محلی که در سالهای اخیر بهعنوان ابزارهای خودگردانی رۆژئاوا عمل میکردند، اکنون قرار است بهتدریج در چارچوب دولت مرکزی سوریه ادغام شوند. این تحولات به معنای از دست رفتن بخش مهمی از استقلال عملی است که جامعه کردی در شمال سوریه تجربه کرده بود.
۲. تضعیف نیروی نظامی متحد
ادغام واحدهای SDF در ساختار ارتش سوریه نه بهصورت یک نیروی مستقل، بلکه بهصورت ادغام گسسته و انفرادی برنامهریزی شده است؛ روندی که خطر از هم گسیختگی وحدت عملی نظامی کردها را در پی دارد.
۳. پاسخ جامعه و اعتراضها
این تحولات تنها جنبه دیپلماتیک ندارد. کردها در داخل و حتی در دیاسپورا واکنش نشان دادهاند، اعتراضی گسترده نسبت به حملات به مناطق کردنشین، و حمایت اعلامشده از حقوق قومی و اعتراض به فشارهای نظامی دیده شده است.
اگر جامعه محلی احساس کند که دستاوردهای خود و نهادهای مشارکت مردمی را از دست میدهد، مشروعیت ساختار جدید دولت مرکزی میتواند بهتدریج تضعیف شود. مسئله مشروعیت داخلی یکی از ستونهای بقا و ادامه هر پروژه سیاسی است اگر ضعیف شود، پروژه متزلزل خواهد شد.
تحلیل راهبردی — دستاورد یا شکست؟
توافق با دمشق و تغییر معادله سیاسی در شمال سوریه را میتوان از دو منظر تحلیل کرد:
منظر اول: یک دستاورد
برای برخی، این توافق به معنای پایان جنگ، جلوگیری از خونریزی بیشتر، و بازگشت نسبی امنیت و تثبیت است. این میتواند دستاوردی باشد برای کاهش جنگ داخلی و بازگشت آوارگان به خانههای خود.
منظر دوم: یک فروپاشی راهبردی
اما برای کسانی که پروژه رۆژئاوا را یک تجربه خودگردان متمایز میدیدند، این توافق میتواند به معنای فروپاشی بنیادهای مشروعیت و خودساماندهی باشد؛ یک عقبنشینی نهتنها نظامی، بلکه ایدئولوژیک و سیاسی که ماهیت پروژه را تغییر میدهد.
بهطور خلاصه:
این توافق میتواند پایان یک دوره باشد، اما آغاز دورهای سخت و پرچالش است — دورهای که در آن باید مشخص شود آیا پروژه خودگردانی کُردی میتواند در چارچوب دولت–ملت بازتعریف و تداوم یابد، یا اینکه به تدریج هویت سیاسی مستقل خود را از دست میدهد.
زنان، کنفرانس امنیتی مونیخ و دیپلماسی مشروعیت
از میدان جنگ تا میزهای گفتگو
یکی از ویژگیهای منحصر به فرد پروژه رۆژئاوا نسبت به دیگر جنبشهای منطقه، نقش برجسته و ساختاری زنان در میدانهای نظامی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است. در بسیاری از روایتهای خاورمیانه، مشارکت زنان در نظام سیاسی و نظامی بهصورت نمادین دیده شده است — اما رۆژئاوا تجربهای استثنایی را رقم زده است:
در این پروژه، زنان نه تنها نیروهای رزمی را رهبری کردند، بلکه در ساختارهای اداری، قضایی، آموزشی و مدنی نیز نقش اساسی ایفا نمودند. این حضور اجتماعی و سیاسی بهگونهای بود که نمیتوان رۆژئاوا را بدون در نظر گرفتن نقش زنان تحلیل کرد.
الهام احمد و مفهوم «رهبری زنانه» در رۆژئاوا
الهام احمد یکی از چهرههای کلیدی این تحول بود. او نه فقط یک سیاستمدار زن، بلکه چهرهای بود که توانست نماد گفتمان مشارکت سیاسی برابر برای زنان در ساختارهای اجتماعی–سیاسی رۆژئاوا شکل دهد. این گفتمان، در بافتی منطقهای که نگاه سنتی به نقش زن غالب است، یک چرخش بزرگ اجتماعی و فرهنگی بود.
نقش الهام احمد را باید در دو سطح تحلیل کرد:
الف) سطح داخلی:
رهبری در شوراهای محلی، نقش در تصمیمگیریهای کلان، و حضور در مدیریت نهادهای مدنی که بهطور واقعی مشارکت زنان در تصمیمسازی را تحقق بخشید.
ب) سطح بینالمللی:
او یکی از نمایندگان اصلی رۆژئاوا در عرصه جهانی بود — بخشی که مستقیم معادلات سیاسی–رسانهای را شکل داد.
کنفرانس امنیتی مونیخ: نقطهای تاریخی در دیپلماسی رۆژئاوا
حضور همزمان مظلوم عبدی و الهام احمد در کنفرانس امنیتی مونیخ یکی از نقاط عطف دیپلماسی رۆژئاوا بود. این حضور را نمیتوان بهعنوان یک «سخنرانی معمول» یا «بحث جناحی» تقلیل داد؛ بلکه باید آن را عملی استراتژیک در تقاطع مشروعیت داخلی، مشروعیت بینالمللی، و تبدیل تجربه مقاومت به قدرت دیپلماتیک فهم کرد.
چرا کنفرانس مونیخ اهمیت داشت؟
این کنفرانس یکی از معتبرترین تریبونهای جهان برای بحث درباره امنیت، تعارضات منطقهای و راهحلهای بینالمللی است. حضور رۆژئاوا در آن معنا دارد:
۱ـ تبدیل یک مسئله محلی به موضوعی بینالمللی:
رۆژئاوا دیگر صرفاً بخشی از جنگ داخلی سوریه نیست، بلکه موضوعی است در گفتوگوی قدرتهای جهانی درباره امنیت منطقهای.
۲- کسب مشروعیت از خارج، بازتاب آن در داخل:
شنیده شدن پیام رۆژئاوا توسط بازیگران کلیدی (اروپا، آمریکا، سازمانهای بینالمللی) به معنای افزایش اعتبار سیاسی برای ساختار خودگردان است، مشروعیتی که نه با زور اسلحه، بلکه با گفتمان و گفتگو به دست آمده است.
۳- اردوگاه چندصدایی و گفتمان شهروندی:
حضور الهام احمد — نمایندهای زن — در کنار مظلوم عبدی نشان داد رۆژئاوا نه صرفاً یک گروه نظامی است، بلکه تلاشی اجتماعی-فرهنگی دارد که در آن جمهوریت جایگاه دارد.
دیپلماسی مونیخ و واکنشهای جهانی
حضور در کنفرانس مونیخ باعث شد نهادهای سیاسی، رسانههای بینالمللی و اتاقهای فکر راهبردی درباره رۆژئاوا جدیتر صحبت کنند. این توجه چند مؤلفه داشت:
الف) چرخش از چارچوب جنگ به چارچوب امنیت و توسعه
برای سالها، تحلیل رسانهای صرفاً حول جنگ با داعش و مبارزه نظامی میچرخید.
مونیخ موجب شد بحث درباره:
ــ امنیت انسانی
ــ نقش زنان در ثبات اجتماعی
ــ و مسیرهای آینده سیاسی
بهجای محورهای نظامی صرف قرار گیرد.
ب) بازتعریف تصویر رۆژئاوا
رۆژئاوا در رسانههای جهانی اغلب با تصویر نیروهای نظامی و مقاومت نظامی شناخته شده بود. حضور الهام احمد این پیام را تقویت کرد که:
رۆژئاوا نه فقط نیروی نظامی، بلکه یک پدیده اجتماعی و سیاسی با مبانی نظری مشخص است.
این بازتعریف تصویر، برای مشروعیتسازی در روابط بینالملل حیاتی بود؛ زیرا اکثر بازیگران بینالمللی بر مبنای مشروعیت سیاسی وارد تعامل میشوند، نه صرفاً بر اساس الزامات نظامی.
رابطه حضور در مونیخ و روند مذاکرات با دمشق
پس از فروپاشی حکومت بشار اسد در سال ۲۰۲۴ و آغاز دوره انتقالی در سوریه، گفتوگوها و تماسهای سیاسی میان نمایندگان خودگردانی رۆژئاوا و دولت مرکزی سوریه وارد مرحلهای تازه شد. این مذاکرات، چه در قالب گفتوگوهای رسمی و چه در سطح رایزنیهای غیرعلنی، هنوز به نتیجه نهایی و پایدار نرسیدهاند. تجربه توافقهای موقت نیز نشان داده است که رۆژئاوا دیگر نمیتواند تنها بر ابزار نظامی تکیه کند؛ بلکه ناگزیر است دیپلماسی فعالتر و حضور بینالمللی گستردهتری را در پیش گیرد.
در چنین فضایی، حضور نمایندگان رۆژئاوا در کنفرانس امنیتی مونیخ اهمیت ویژهای پیدا کرد؛ جایی که چهرههایی مانند مظلوم عبدی و الهام احمد توانستند دیدگاهها و مطالبات سیاسی این منطقه را در سطحی فراتر از معادلات داخلی سوریه مطرح کنند.
این حضور چند پیام مهم در بر داشت:
ــ نشان داد که رۆژئاوا صرفاً یک بازیگر محلی نیست؛
ــ بلکه بهعنوان یک بازیگر سیاسی در معادلات منطقهای و بینالمللی مطرح شده است؛
ــ و همین امر میتواند در روند مذاکرات با دمشق، قدرت چانهزنی آن را افزایش دهد — حتی اگر نتیجه نهایی این مذاکرات همچنان نامشخص باقی بماند.
در واقع، شرکت در این تریبون بینالمللی بخشی از روند تلاش برای کسب مشروعیت سیاسی و بینالمللی بود؛ روندی که میتواند در آینده، پشتوانهای مهم برای تعیین جایگاه رۆژئاوا در ساختار سیاسی سوریه فراهم کند.
الهام احمد و نماد «زنان در رۆژئاوا»
نقش الهام احمد را نباید فقط در کنفرانس مونیخ خلاصه کرد؛
او نمادِ گفتمان رۆژئاوا درباره نقش زنان بود:
ــ مشارکت فعال زنان در شوراهای محلی؛
ــ حضور زنان در ساختارهای تصمیمگیری؛
ــ و تأکید بر برابری جنسیتی بهعنوان بخشی از ایدئولوژی سیاسی رۆژئاوا.
در این نگاه، مشارکت زنان نه یک گزینه فرهنگی، بلکه جزء ذاتی مشروعیت اجتماعی و سیاسی تعریف میشود؛ چیزی که میتواند رۆژئاوا را در مقایسه با سایر پروژهها در منطقه متمایز کند.
رۆژئاوا، با همه دستاوردها و تهدیدها، نمونهای از پروژهای است که تلاش میکند مرزهای مقاومت نظامی، خودگردانی سیاسی، عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی را همزمان تجربه کند. مسیر پیشرو دشوار است، اما تاریخ نشان داده که هیچ پروژهای پایدار نیست مگر آنکه مردم، ساختار و دیپلماسی در یک توازن پیچیده عمل کنند.
پروژه رۆژئاوا اکنون در نقطهای حساس از تاریخ خود قرار دارد و مسیر پیشرو تحت تأثیر ترکیبی از فشارهای داخلی و خارجی، توافقات موقت با دمشق، تهدیدهای ترکیه، کاهش نسبی حمایت آمریکا و باقیمانده تهدید داعش شکل میگیرد. آینده این پروژه میتواند در سه سناریوی اصلی متصور باشد:
ــ نخست، استقلال نسبی و تثبیت، که در آن رۆژئاوا با حفظ تعادل میان قدرت نظامی و نهادهای مدنی، انتقال اقتصاد داخلی به توسعه پایدار و تداوم مشروعیت بینالمللی از طریق دیپلماسی فعال و ارتباط با دیاسپورای کُرد، استقلال عملی خود را حفظ کند؛ حضور رهبران کلیدی مانند مظلوم عبدی و الهام احمد در مجامع جهانی، بخش کلیدی این سناریوست.
ــ دوم، وابستگی و محدود سازی خودگردانی، که طی آن رۆژئاوا بخشی از توافق با دمشق میشود و استقلال عملی آن کاهش مییابد، منابع استراتژیک تحت نظارت دولت مرکزی قرار میگیرد و نیروی نظامی SDF به شکل محدود یا ادغامشده عمل میکند؛ این مسیر اگرچه کوتاهمدت امنیتی است، اما مشروعیت داخلی و انگیزه جمعی را تضعیف میکند.
ــ سوم، فروپاشی تدریجی، که در صورت مدیریت ناکافی فشارهای داخلی و خارجی، بحران اقتصادی و افزایش تهدید نظامی مشروعیت و توانایی اداره خود را از رۆژئاوا سلب میکند و این پروژه به یک ساختار نیمهمستقل و پراکنده تبدیل میشود.
تحلیل ماتریالیستی نشان میدهد که موفقیت یا شکست رۆژئاوا تنها به شجاعت فردی فرماندهان یا توان دیپلماتیک رهبران محدود نیست، بلکه وابسته به عوامل ساختاری و کلان است: اقتصاد سیاسی داخلی، تعادل میان قدرت نظامی و نهادهای مدنی، تعامل هوشمندانه با بازیگران منطقهای، بهرهگیری از دیپلماسی بینالمللی و مشروعیت جهانی، و مشارکت فعال مردم که ستون اصلی هر پروژه سیاسی است.
تجربه رۆژئاوا نشان میدهد که تاریخ جمعی بر فرد مقدم است، اما بدون رهبران و دیپلماسی فعال، جامعه نمیتواند سازمان یابد؛ ساختار سیاسی و اقتصادی پایدار بدون مشروعیت داخلی و بینالمللی شکل نمیگیرد؛ و پیروزی واقعی نه در میدان جنگ، بلکه در تداوم ساختار، مشروعیت سیاسی و تعادل میان قدرت، مردم و دیپلماسی است.
رۆژئاوا، با دستاوردها و تهدیدهایش، نمونهای است از پروژهای که مرزهای مقاومت نظامی، خودگردانی سیاسی، عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی را همزمان تجربه میکند و مسیر پیشرو، دشوار اما پر معناست؛ هیچ پروژهای پایدار نیست مگر آنکه مردم، ساختار و دیپلماسی در یک توازن پیچیده عمل کنند.



