
چپ و نیروهای مترقی در ایران از کمبود هدف مشترک رنج نمی برند. آزادی، عدالت اجتماعی، رفع تبعیض، و پایان دادن به استبداد، در اکثر متن ها و مواضع تکرار شده است. با این حال، فاصله میان این هدف های روشن و «اتحاد عمل» هنوز زیاد است. اعلامیه ها و نشست ها کم نیستند، اما آن چیزی که کمتر دیده می شود، همکاری های محدود، قابل سنجش، و تکرارشونده ای است که بتواند اعتماد اجتماعی بسازد و به جنبش نیرو بدهد.
این نوشته قرار نیست هیچ نیرویی را محاکمه کند، و قرار نیست اختلاف نظر را بدنام کند. جامعه متکثر است و اردوگاه مترقی هم متکثر. اختلاف در تحلیل و راهبرد طبیعی است. مسئله این نیست که اختلاف را حذف کنیم، مسئله این است که اختلاف را از حالت فرسایشی و شخصی خارج کنیم و به سطح قواعد، فرآیندها، و تعهدهای عملی ببریم. همگرایی وقتی واقعی می شود که بتواند اختلاف ها را تحمل کند، نه اینکه آن ها را انکار کند.
در این چارچوب، اتحاد عمل به معنای وحدت فکری یا ادغام تشکیلاتی نیست. اتحاد عمل یعنی همکاری بر سر چند کار مشخص و محدود، با زمان بندی روشن، تقسیم کار معلوم، و پاسخگویی قابل پیگیری. یعنی توافق کنیم چه کسی چه کاری را تا چه زمان انجام می دهد، و چگونه گزارش می دهد، و اگر اختلاف پیش آمد چه مکانیزمی برای حل آن داریم. این تعریف ساده است، اما درست به همین دلیل، معیار خوبی برای تشخیص فاصله میان شعار و عمل هم هست.
بخش مهمی از این فاصله را می شود در خود متن ها دید. در بسیاری از بیانیه ها، زبان دعوت و استقبال پررنگ است، اما جزئیات اجرایی کم رنگ است. در بعضی جاها تأکید بر اصول چنان گسترده می شود که اقدام اول و دوم در میان کلی گویی گم می شود. گاهی هم اختلاف ها به جای اینکه مدیریت شوند، به جنگ هویتی و پاسخ نویسی و تخریب متقابل تبدیل می شوند. این نشانه ها را نباید با داوری اخلاقی اشتباه گرفت. اینها علامت های ضعف سازوکار است.
از طرف دیگر، نباید موانع عینی را دست کم گرفت. هزینه امنیتی سازمان یابی، پراکندگی جغرافیایی، شکاف تجربه میان داخل و خارج، و ضعف زیرساخت های امن ارتباطی، همه به شکل واقعی، ظرفیت همکاری پایدار را محدود می کنند. اما همین جاست که مسئله سازوکار مهم تر می شود، چون دقیقا در شرایط پرهزینه است که باید شکل های کم خطر اما تکرارشونده و قابل استمرار را طراحی کرد، نه اینکه همه چیز را به یک لحظه بزرگ و یک توافق بزرگ حواله داد.
پس پرسش اصلی این نوشته این است، چرا با وجود هدف مشترک، اتحاد عمل در چپ و نیروهای مترقی سخت پیش می رود. پاسخ را نه در نیت افراد، بلکه در سه گره جست و جو می کنیم، اعتماد به فرآیند، قواعد مدیریت اختلاف، و ظرفیت اجرایی. سپس به جای نسخه های بزرگ و مبهم، چند پیشنهاد ساده و کم هزینه ارائه می کنیم که بتواند به همگرایی کمک کند، پیشنهادهایی که قابل امتحان کردن، قابل سنجش، و قابل اصلاح باشند.
این مقاله اگر قرار است سهمی در همگرایی داشته باشد، باید از یک اصل ساده پیروی کند، نقد بدون ابزار، به ناامیدی اضافه می کند. اما نقدی که به سازوکار ختم شود، می تواند اختلاف ها را کنار هم بنشاند و راه را برای اقدام مشترک باز کند. هدف این نوشته هم همین است، روشن کردن گره ها، و پیشنهاد چند گام عملی برای باز کردن آن ها.
اتحاد عمل دقیقا چه هست و چه نیست؟
اگر اتحاد عمل را درست تعریف نکنیم، بحث از همان ابتدا یا به سمت «وحدت فکری» می لغزد، یا به سمت یک «ائتلاف بزرگ» که عملا از پس هزینه ها و اختلاف ها بر نمی آید. برای همین، اول باید اتحاد عمل را به زبان ساده و عملی از بقیه شکل های همکاری جدا کنیم.
اتحاد عمل، قبل از هر چیز، یک توافق اجرایی است. یعنی چند نیرو، با حفظ اختلاف ها و هویت خود، بر سر یک یا چند اقدام مشخص توافق می کنند. این اقدام ها باید محدود، قابل اجرا، و تکرارشونده باشند. اتحاد عمل از جنس شعار نیست، از جنس «کار» است، کارهایی که اگر انجام نشوند، می شود پیگیری کرد که کجا گیر افتاده و چرا.
اتحاد عمل، وحدت فکری نیست. قرار نیست همه به یک تحلیل واحد از جامعه، طبقه، امپریالیسم، یا شکل گذار برسند تا همکاری ممکن شود. در جبهه ضد دیکتاتوری، حداقل اشتراک کافی است، اما حداقل اشتراک به خودی خود هم کافی نیست. حداقل اشتراک وقتی ارزش پیدا می کند که به برنامه عمل تبدیل شود، وگرنه به یک متن احترام برانگیز اما بی اثر بدل می شود.
اتحاد عمل، ادغام تشکیلاتی هم نیست. ادغام یعنی یک ظرف واحد، یک مرکز تصمیم، و یک شکل سخنگویی. این نوع پروژه ها معمولا یا به خاطر اختلاف های واقعی و فشارهای بیرونی فرسوده می شوند، یا به سمت حذف صداهای متفاوت می روند. اتحاد عمل برعکس، می گوید با حفظ ظرف های جداگانه هم می شود روی چند کار مشخص همسو شد، بدون اینکه کسی در دیگری حل شود.
اتحاد عمل، پیمان سکوت هم نیست. یعنی قرار نیست به نام همگرایی، نقد و پرسش تعطیل شود. تفاوتش این است که نقد باید از شکل تخریب و افشاگری خارج شود و به شکل مسئولانه و قابل اصلاح دربیاید. اتحاد عمل نه با تعلیق نقد پایدار می شود، نه با جنگ داخلی. با «قواعد نقد» پایدار می شود.
برای اینکه اتحاد عمل از حرف به عمل برسد، هر توافق باید چند مولفه ساده داشته باشد. اول، اقدام مشخص، مثلا یک کارزار حقوقی، یک شبکه همیاری، یا یک پروژه رسانه ای با هدف روشن. دوم، تقسیم کار، اینکه کدام نیرو چه بخش از کار را برعهده می گیرد. سوم، زمان بندی، حتی اگر کوتاه و آزمایشی باشد. چهارم، گزارش دهی و پاسخگویی، یعنی نتیجه کار، ولو کوچک، ثبت و اعلام شود. پنجم، قاعده اختلاف، یعنی از پیش معلوم باشد اگر اختلاف پیش آمد، چگونه حل می شود و به چه خط قرمزهای رفتاری پایبندیم.
یک معیار ساده می تواند به ما کمک کند تا تفاوت اتحاد عمل با بیانیه نویسی روشن شود. اگر یک متن یا نشست نتواند به این پرسش جواب دهد که «گام اول دقیقا چیست و چه کسی مسئول آن است»، آنچه داریم بیشتر «همدلی سیاسی» است تا اتحاد عمل. همدلی ارزش دارد، اما بدون سازوکار، نمی تواند اعتماد اجتماعی بسازد و به نیروی جمعی تبدیل شود.
در ادامه، به یک گره کلیدی می رسیم که هم در تجربه ها و هم در متن ها تکرار می شود، اعتماد. اما اعتماد نه به معنای رابطه شخصی، بلکه اعتماد به فرآیندی که همکاری را ممکن می کند. برای همین بخش بعدی به این می پردازد که اعتماد در اتحاد عمل، دقیقا «اعتماد به چه چیزی» است و چرا نبودش، حتی با هدف مشترک، اتحاد را متوقف می کند.
اعتماد به چه چیز نیست و به چه چیز هست؟
اعتماد در اتحاد عمل، بیشتر از آنکه اعتماد شخصی باشد، اعتماد به این است که کنش مشترک «پایه» دارد و با اولین اختلاف از هم نمی پاشد.
یک بخشش به تداوم برمی گردد. کنش مشترک اگر فقط در لحظه های داغ شکل بگیرد و بعد رها شود، تجربه جمعی ساخته نمی شود و هر بار همه چیز از صفر شروع می شود.
بخش دیگرش به تحمل اختلاف مربوط است. اختلاف طبیعی است، اما اگر اختلاف سریع به تخریب و مرزبندی تند برسد، کنش مشترک فلج می شود.
و نهایتا اعتماد به روشن بودن حداقل ها گره خورده است، اینکه معلوم باشد چه کسی به نام جمع حرف می زند، کنش مشترک روی کدام گام است، و نتیجه قرار است در چه حدی بازتاب پیدا کند. در شرایط ایران، ملاحظه های امنیتی هم باعث می شود همه چیز علنی نباشد، اما همین جا روشن بودن حداقل ها مهم تر می شود تا ابهام، جای روال کار را نگیرد.
موانع عینی و ساختاری، چرا اراده تنها کافی نیست
اگر اتحاد عمل را فقط به «خواستن» تقلیل بدهیم، هم واقعیت را ساده کرده ایم، هم ناخواسته بار شکست را روی دوش افراد می اندازیم. در ایران، کنش مشترک در میدان واقعی با موانعی روبروست که حتی با نیت خوب و اراده قوی هم به خودی خود کنار نمی رود. این موانع، شکل و سرعت و دامنه کنش را تعیین می کنند.
یک مانع روشن، هزینه بالای سازمان یابی. کنش مشترک نیاز به ارتباط، هماهنگی، و تداوم دارد. اما هرچه رابطه ها پایدارتر و قابل شناسایی تر شوند، هزینه هم بالاتر می رود. نتیجه این است که بسیاری از کنش ها به سمت شکل های کوتاه، مقطعی، یا کم دامنه می روند. این یک قضاوت اخلاقی نیست، یک محدودیت عینی است که روی همه اثر می گذارد و اگر دیده نشود، توقع های غیرواقعی می سازد.
مانع دوم، پراکندگی و گسست جغرافیایی. بخشی از نیروها داخل کشورند، بخشی در تبعید و مهاجرت. تجربه زیسته، دسترسی به اطلاعات، و حتی واژگان سیاسی این دو فضا یکسان نیست. وقتی این فاصله مدیریت نشود، کنش مشترک یا به زبان کلی و امن پناه می برد، یا به اختلاف بر سر اولویت ها می رسد. در این شکاف، ساده ترین توافق ها هم ممکن است طولانی و فرسایشی شود.
مانع سوم، کمبود زیرساخت های پایدار برای کار تکرارشونده. کنش مشترک فقط به فراخوان و بیانیه نیاز ندارد. به شبکه های کوچک و قابل اعتماد، به کانال های ارتباطی منظم، به تقسیم نقش، و به امکان پیگیری کارها نیاز دارد. وقتی این زیرساخت ها ضعیف است، هر موج اجتماعی که بالا می آید، به جای اینکه به تجربه سازمان یافته تبدیل شود، پس از مدتی پخش می شود و از نو باید همه چیز را ساخت.
مانع چهارم، نبود نهادهای میانی و پیوندهای اجتماعی پایدار. در بسیاری از کشورها، اتحادیه ها، انجمن ها، شوراهای محلی، و شبکه های صنفی می توانند پل میان سیاست و جامعه باشند. در ایران این پل ها محدودترند، زیر فشارند، یا ناچارند با احتیاط پیش بروند. وقتی این حلقه میانی ضعیف باشد، کنش مشترک یا در سطح سیاسی و رسانه ای می ماند، یا در سطح اعتراض های پراکنده، و دشوارتر می تواند به نیروی پایدار تبدیل شود.
مانع پنجم، فشردگی زندگی و فرسایش معیشتی. بخش زیادی از جامعه و حتی فعالان، زیر فشار کار، هزینه های زندگی، و ناامنی اقتصادی اند. این فشار، زمان و انرژی لازم برای کنش منظم را کم می کند و باعث می شود شبکه ها سخت تر دوام بیاورند. از بیرون شاید «کم کاری» دیده شود، اما از درون اغلب «فرسایش» است.
جمع بندی این بخش این است که اتحاد عمل در ایران، فقط مسئله اراده و نیت نیست. کنش مشترک باید با واقعیت های میدان تنظیم شود. هر راهی که این موانع را نادیده بگیرد، یا به ناامیدی می رسد یا به انتظار یک اتفاق بزرگ. در بخش بعدی می رویم سراغ موانع درونی، یعنی جاهایی که حتی در همین شرایط هم می شود با تغییر روال و زبان و پاسخگویی، راه کنش مشترک را کم فرسایش تر کرد
موانع درونی و سیاسی، از منطق رسانه ای تا بحران پاسخگویی
در کنار موانع عینی، چند مانع درونی هم هست که سرنوشت کنش مشترک را تعیین می کند. اول، غلبه منطق رسانه ای بر کار جمعی است. مرزبندی تند و موضع فوری زودتر دیده می شود، اما نتیجه اش این است که کنش مشترک به حاشیه می رود و انرژی به جای ساختن کار تکرارشونده، صرف رقابت برای دیده شدن می شود.
دوم، بدفهمی اختلاف است. اختلاف نظر طبیعی است، اما وقتی اختلاف به جنگ هویتی و تخریب بدل شود، حتی توافق های کوچک هم دوام نمی آورند. سوم، بی قاعدگی در سخنگویی است. اگر روشن نباشد چه کسی به نام جمع حرف می زند و مرز نظر شخصی با موضع مشترک کجاست، اختلاف ها از سطح کار به سطح «چه کسی چه گفت» منتقل می شود و کنش مشترک عقب می افتد.
و نهایتا، ضعف پاسخگویی است. توافقی که مسئولیت و زمان بندی روشن نداشته باشد و حداقل گزارش کوتاه از نتیجه ندهد، اعتماد نمی سازد و به مرور به بی اعتنایی می رسد. در این وضع، هدف مشترک سر جایش می ماند، اما کنش مشترک شکل نمی گیرد.
یک نمود برجسته همین موانع درونی، چرخه شکل گیری ظرف های تازه، به ویژه در خارج از کشور است. در سال های اخیر ائتلاف ها و تشکل هایی به نام چپ، ضد دیکتاتوری و آزادیخواه و عدالت جو بیشتر شده اند. بخشی از این افزایش می تواند پاسخ به یک نیاز واقعی باشد، نیاز به هماهنگی، همصدایی، و پشتیبانی رسانه ای و حقوقی. اما اگر در کنار این نیاز واقعی، پرسش اصلی را فراموش کنیم، دوباره به همان بن بست برمی گردیم، چون مسئله اصلی کمبود هدف مشترک نیست و کمبود تشکل هم نیست، مسئله ضعف پیوند و همگرایی میان ظرف های موجود است.
وقتی تشکل کم نیست و هدف هم روشن است، پرسش این می شود که چرا هر موج تازه دوباره به بازتعریف خود و ساختن ظرف جدید ختم می شود. در بسیاری از موارد، بانیان این ظرف های تازه، پیشتر در تشکل های دیگر بوده اند، یا خواسته هایی را دنبال می کنند که می توانست در چارچوب تشکل های موجود هم پیگیری شود. ساده ترین راه برای بسیاری از فعالان این می شود که به جای بازسازی پل ها و تحمل فرسایش همگرایی، یک ظرف تازه بسازند تا دست کم احساس کنند از نو شروع کرده اند و از بن بست های قبلی عبور کرده اند.
مشکل وقتی پیدا می شود که این ظرف های تازه، به جای اینکه به کنش مشترکِ تکرارپذیر وصل شوند، در مدار بازنمایی سیاسی و رقابت رسانه ای بمانند، یا پیوندشان با جامعه در داخل مبهم بماند. در این حالت، انرژی زیادی صرف نامگذاری، مرزبندی، و معماری ائتلاف می شود، اما حاصلش برای مردم ملموس نیست و اعتماد نمی سازد. نتیجه ناخواسته این چرخه، بیشتر شدن ظرف ها و بیشتر شدن فاصله هاست، نه تقویت همگرایی. این نقد به معنای نفی تشکل های تازه نیست، بلکه یادآوری یک معیار ساده است، هر ظرف تازه اگر نتواند نشان دهد چه خلأ مشخصی را پر می کند که در ظرف های موجود قابل حل نبوده، و اگر نتواند از همان ابتدا چند گام روشن و قابل پیگیری برای کنش مشترک تعریف کند، ناخواسته به جای حل مسئله، آن را تکرار می کند.
نشانه های گسست در اعلامیه ها و نشست ها
گسست ها همیشه با دعوا و انشعاب علنی شروع نمی شوند. خیلی وقت ها در خودِ زبان اعلامیه ها و در شکل نشست ها دیده می شوند، در همان جاهایی که «کنش مشترک» قرار است از حرف به کار برسد اما نمی رسد. چند نشانگر ساده می تواند این فاصله را روشن کند.
اول، فراخوان های کلی بدون گام اول. متن پر از دعوت و تأکید است، اما معلوم نیست قدم بعدی چیست، چه کسی آن را پیش می برد، و چه زمانی باید نتیجه بدهد. اینجا همگرایی بیشتر به «همدلی سیاسی» شبیه است تا کنش مشترک.
دوم، تاکید بر اصول به جای تعریف اقدام. منشور و ارزش ها ضروری اند، اما وقتی متن روی کلیات می ایستد و از اقدام مشخص عبور می کند، یعنی اختلاف ها هنوز در سطحی است که اجازه نمی دهد کار محدود و قابل اجرا تعریف شود.
سوم، ابهام در سخنگویی و مسئولیت. وقتی روشن نیست چه چیزی موضع جمعی است و چه چیزی نظر فردی، هر موضع می تواند به بحران تبدیل شود. اختلاف ها به جای اینکه درباره کار باشد، درباره بازنمایی و اعتبار می شود و این، گسست را عمیق تر می کند.
چهارم، نشست های پیاپی با خروجی مبهم. جلسه برگزار می شود، اما خروجی در حد چند جمله عمومی می ماند. نه تقسیم کار روشن است، نه زمان بندی، نه گزارش. این شکل از نشست، به جای ساختن اعتماد، فرسایش می سازد چون حس «دور خود چرخیدن» را تقویت می کند.
پنجم، نامشخص بودن نسبت با داخل. اگر معلوم نباشد کنش مشترک قرار است در کجا و با چه سطحی از ریسک پیش برود، متن ناچار کلی می شود و نشست ناچار به تعویق. در نهایت، پیوند میان گفت و گو و میدان واقعی قطع می ماند.
این نشانگرها برای برچسب زدن نیست. برای این است که بتوانیم هر اعلامیه یا نشست را با یک معیار ساده بسنجیم، آیا از سطح دعوت و اصول، به سطح گام های مشخص کنش مشترک رسیده است یا خیر؟
در همین نقطه، یک ابهام تعیین کننده نیز وجود دارد.
گاهی آنچه به عنوان دعوت به اتحاد عمل طرح می شود، در عمل بیشتر به دعوت برای «زیر چتر آمدن» و پیروی شباهت دارد تا دعوت به کنش مشترک در یک جبهه با حداقل اشتراک. دعوت به کنش مشترک صرفا یک فراخوان کلی نیست، باید حداقل اشتراک به روشنی تعریف شود، یک گام مشخص و محدود پیشنهاد گردد، و دعوت کننده سهم خود را، از نظر تعهد، مسئولیت، و امکانات قابل ارائه، روشن بیان کند. در سوی دیگر، دعوت شونده نیز باید بتواند پاسخ خود را به صورت شفاف اعلام کند، پاسخ مثبت یا منفی، همراه با دلایلی که قابل فهم و قابل ارزیابی باشد. تنها در این حالت است که می توان تشخیص داد مانع در کجاست، در مقبولیت و وزن دعوت کننده، در عینی نبودن حداقل اشتراک، یا در نبود آمادگی و مسئولیت پذیری در سوی دعوت شونده. مهم تر اینکه رد یا قبول دعوت نباید در حاشیه و مبهم بماند، بلکه باید تا حد ممکن مستدل و عمومی شود تا هم از سوءتفاهم جلوگیری کند وهم امکان پیگیری واصلاح فراهم بماند، وگرنه دعوت وپاسخ هر دو به یک نمایش سیاسی تقلیل می یابند و به گشودن راه کنش مشترک کمک نمی کنند.
پرسش هایی بدون پاسخ
آیا نیروهای چپ، مترقی و آزادیخواه، با همه اختلاف ها، واقعا حتی نمی توانند بر سر یک حداقلِ کنش مشترک به توافق برسند، حداقلی که هم روشن باشد و هم تکرارپذیر؟ اگر پاسخ مثبت است، آن حداقل دقیقا چیست و چرا هنوز به گام اول نرسیده است، گام اولی که بتوان ظرف یک بازه کوتاه نتیجه اش را دید، نه فقط در متن، بلکه در میدان و در اعتماد مردم.
چه چیزی جلوی ما را گرفته، اختلاف سیاسی، رقابت برای دیده شدن، یا نبود یک روال روشن برای اینکه معلوم باشد چه کسی به نام جمع حرف می زند، کنش مشترک روی چه گامی است، و مسئولیت ها چگونه پیگیری می شود؟ و مهم تر، آیا ما کمبود سازمان و تشکیلات داریم یا کمبود همگرایی میان تشکل ها، و اگر تشکیلات کم نیست، چرا هر موج تازه دوباره به بازتعریف خود و ساختن ظرف جدید ختم می شود، به جای اینکه همین ظرف های موجود چند کار محدود و مشخص را کنار هم جلو ببرند، آن هم در حالی که حتی همان حداقلِ ظاهرا ساده هم کمتر دیده می شود، یک بیانیه کوتاه و روشن که ذیل آن تایید و امضای چند سازمان و حزب و جمع همسو باشد.
مسئله فقط ننوشتن متن نیست، مسئله این است که توافق بر سر امضا و مسئولیت جمعی سخت شده است، چون هر نیرو نگران است در کنار دیگران تعریف شود، یا هزینه بدهد، یا بعدا بابت یک جمله پاسخگو شود، و نتیجه این می شود که به جای یک متن مشترک با امضای روشن، یا با انبوه بیانیه های جداگانه روبرو می شویم، یا با متن هایی که مبهم اند و معلوم نیست چه کسی واقعا پشت آن ایستاده است، و این خودِ نشانه ای است از گسست، نه در هدف، بلکه در روال کنش مشترک و در پذیرفتن مسئولیت جمعی.
جنبش برای گذار مصمم است، نه منتظر بیانیه تازه، نه منتظر سازمان و تشکیلات جدید، چهره سازی و صدا سازی در رسانه، بلکه منتظر این است که نیروهای مترقی نشان دهند می توانند اختلاف را نگه دارند و همزمان کنش مشترک را قطع نکنند. اگر قرار است اعتماد توده ها جلب شود، کدام بیشتر اعتماد می سازد، موضع های تیز و رقابت در مرزبندی، یا اقدام های کوچک و مداوم که نتیجه ملموس بدهد و قابل گزارش باشد؟ بعد از این همه سال، تعلل دیگر اسمش احتیاط نیست، اسمش عقب انداختن مسئولیت است. پرسش ساده است، آیا ما آماده ایم از دور خود چرخیدن عبور کنیم و دست کم بر سر یک حداقلِ کنش مشترک، با گام اول روشن، به موقع و قابل پیگیری، به مردم پاسخ بدهیم یا نه؟






