سیاست و دین؛ گفت‌وگوی فیدل کاسترو و فری بتو، کشیش برزیلی – برگردان: رحیم کاکایی

درست هنگام سپیده دم، قبل از اینکه حتی بتوانیم از خواب بیدار شویم، یک گشتی از سربازان ظاهر شد، وارد کلبه شد و ما را بیدار کرد، تفنگ‌هایی که به سمت سینه‌هایمان نشانه رفته بودند… بنابراین ما خودمان را اسیر سربازان یافتیم. این افراد تشنه خون بودند؛ مطمئناً ما را درجا می‌کشتند. اما ناگهان اتفاقی باورنکردنی رخ داد…

فری بتو… تو از یک خانواده مسیحی بودی…

فیدل کاسترو… می‌توانم بگویم که اولاً، من از یک ملت مذهبی آمده‌ام و ثانیاً، من نیز از یک خانواده مذهبی آمده‌ام…

فری بتو: آیا مادرتان اصالتاً روستایی است؟

فیدل کاسترو: بله.

فری بتو. کوبایی؟

فیدل کاسترو. کوبایی، از یک خانواده دهقانی.

فری بتو: و پدرت؟

فیدل کاسترو: پدر من نیز اصالتاً دهقانی است، آن هم دهقانی بسیار فقیر، اهل گالیسیا، اسپانیا.

اما ما نمی توانستیم بگوییم که مادرم زن مذهبی ای بود چون تربیت مذهبی داشت.

فری بتو. آیا او مؤمن بود؟

فیدل کاسترو: او بدون شک عمیقاً مذهبی بود، و باید اضافه کنم که مادرم عملاً خواندن و نوشتن را در بزرگسالی یاد گرفت.

فری بتو. اسمش چی بود؟

فیدل کاسترو. لینا.

فری بتو: و پدرت؟

فیدل کاسترو. آنجل… فکر می‌کنم دینداری او از نوعی سنت خانوادگی، از والدینش، به خصوص از مادرش، مادربزرگ من، که او هم بسیار مذهبی بود، ناشی می‌شد.

فری بتو: آیا در خانه دعا می‌کردید یا به کلیسا می‌رفتید؟

فیدل کاسترو: ببینید، آنها نمی‌توانستند به کلیسا بروند چون جایی که من به دنیا آمدم، در روستا، کلیسایی وجود نداشت.

فری بتو: در کدام قسمت کوبا؟

فیدل کاسترو: من در استان سابق اورینته به دنیا آمدم…

فری بتو: اسم روستا چی بود؟

فیدل کاسترو: آنجا هیچ روستایی نبود…

این ملک بیران نام داشت و چندین اتاق داشت…

در واقع، من به یاد نمی‌آورم که پدرم هرگز دینداری خود را نشان داده باشد… من حتی نمی‌توانستم به این سوال که آیا او واقعاً مؤمن است یا خیر، پاسخ دهم…

فری بتو: و کشیش هم نیامد.

فیدل کاسترو: نه، کشیش سالی یک بار، در ایام غسل تعمید، می‌آمد…

فری بتو: آیا آنجا جایی بود که غسل ​​تعمید گرفتی؟

فیدل کاسترو: نه، من آنجا غسل تعمید داده نشدم. من چند سال پس از تولدم، در سانتیاگو د کوبا غسل تعمید داده شدم.

فری بتو: آن موقع چند سالت بود؟

فیدل کاسترو: وقتی غسل تعمید گرفتم، احتمالاً پنج یا شش ساله بودم…

خانواده‌های اطراف اینجا هم مذهبی و هم خرافاتی بودند… مردم به خدا و قدیسان مختلفی اعتقاد داشتند. برخی از این قدیسان توسط کلیسا به رسمیت شناخته شده بودند و رسماً به رسمیت شناخته می‌شدند؛ برخی دیگر نه. هر یک از ما نیز قدیس خودمان را داشتیم، زیرا همه ما یک نام مشترک داشتیم: روز سنت فیدل، روز نامگذاری من بود…

فری بتو: من فکر می‌کردم منظور فیدل «کسی که ایمان دارد» است، چون این نام از کلمه «fe» به معنای ایمان گرفته شده و کلمه «fidelidad» به معنای وفاداری از آن گرفته شده است.

فیدل کاسترو… اسم من را فیدل گذاشتند چون مردی بود که قرار بود پدرخوانده‌ام شود…

فری بتو: آیا مادرتان به فرزندانش دعا کردن را یاد داد؟

فیدل کاسترو: دقیق‌تر بگویم، او دعا می‌کرد. نمی‌توانم بگویم که او به من دعا کردن را یاد داد، چون وقتی چهار سال و نیم داشتم مرا به مدرسه‌ای در سانتیاگو د کوبا فرستادند… مادرم با ایمانی راسخ، هر روز دعا می‌کرد، همیشه در مقابل مریم مقدس و مقدسین شمع روشن می‌کرد، از آنها درخواست می‌کرد، در هر شرایطی دعا می‌کرد، وقتی کسی در خانواده بیمار می‌شد، در هر شرایط سختی نذر می‌کرد و نه تنها نذر می‌کرد، بلکه آنها را عملی هم می‌کرد… حتی به یاد دارم که پس از پیروزی انقلاب، در سال ۱۹۵۹، همین جا در هاوانا، یک بار به دیدارشان رفتم. هر دو در خانه بودند. مادربزرگم بیمار بود و اتاق پر از تصاویر قدیسان بود که با نذورات تزیین شده بودند. در طول آن دوره مبارزه و خطر بزرگ، هم مادرم و هم مادربزرگم انواع و اقسام نذرها را می‌کردند و برای زندگی و امنیت ما دعا می‌کردند و این واقعیت که ما از این مبارزه جان سالم به در برده بودیم، بدون شک باید ایمان آنها را تقویت کرده باشد… من همیشه با علاقه و احترام فراوان به آنها گوش می‌دادم. اگرچه جهان‌بینی من متفاوت بود، اما هرگز در زندگی‌ام با آنها در مورد این موضوعات بحث نکردم، زیرا می‌دیدم که احساسات و ایمان مذهبی آنها چه پشتیبانی، چه قدرت معنوی و چه تسلی‌ای ارائه می‌دهند…

فری بتو: شما درباره تاریخچه نامتان، درباره غسل ​​تعمیدتان صحبت کردید.

فیدل کاسترو. بله، جالب است که چرا اسم من را فیدل گذاشتند. غسل تعمید مراسم بسیار مهمی بود. در روستا، در بین دهقانان، حتی در بین کسانی که هیچ پیشینه مذهبی نداشتند، غسل تعمید یک سنت عامیانه بود. از آنجایی که مرگ در آن زمان تهدید بسیار بزرگتری بود و امید به زندگی در روستاها بسیار پایین بود، هر خانواده دهقانی پدرخوانده را پدر دوم فرزند می‌دانستند که موظف به حمایت از او بود… آنها به دنبال دوستان مورد اعتماد خود می‌گشتند… بنابراین، من به عنوان پدرخوانده یکی از دوستان پدرم انتخاب شدم… یک آقای بسیار ثروتمند و بسیار پرمشغله که در سانتیاگو د کوبا زندگی می‌کرد… و قرار نبود که آن مرد ثروتمند و کشیش همزمان به بیران برسند، و در نتیجه… من بدون غسل تعمید زندگی می‌کردم… حتی قبل از غسل تعمیدم، مرا به سانتیاگو د کوبا فرستادند. معلمم خانواده‌ام را متقاعد کرد که من بسیار کوشا و بسیار باهوش هستم. او گفت که من استعداد یادگیری دارم و پس از گوش دادن به حرف او، آنها مرا در حدود پنج سالگی به سانتیاگو د کوبا فرستادند. من از دنیای کوچکم، جایی که بدون هیچ گونه نگرانی مادی زندگی می‌کردم، جدا شدم و به شهر برده شدم، جایی که محرومیت و گرسنگی آغاز شد…

فری بتو: چرا محرومیت؟

فیدل کاسترو. سختی‌ها به این دلیل بود که خانواده معلم واقعاً فقیر بودند؛ آنها صرفاً با حقوق او زندگی می‌کردند. زمان بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰ بود – ۱۹۳۱ یا ۱۹۳۲… چهل پزو از خانه برای خرجی من فرستاده شد – سیصد یا چهارصد پزو به پول امروز. ما دو نفر بودیم، من و خواهر بزرگترم. و قابل درک است که در چنین فقری، وقتی آنها حقوقی دریافت نمی‌کردند و سعی می‌کردند صرفه‌جویی کنند، در این شرایط چیز زیادی برای غذا باقی نمی‌ماند… در واقع، من فقط گرسنه بودم…

خب، خیلی زود خواهر معلم با کنسول هائیتی در سانتیاگو د کوبا ازدواج کرد، و در مدتی که من آنجا بودم، پدرخوانده ثروتمندم هرگز نیامد، من غسل تعمید داده نشدم، من در آن زمان پنج ساله بودم… کنسول هائیتی پدرخوانده من شد…

…آنها مرا به کلیسای جامع سانتیاگو د کوبا بردند… با آب مقدس مرا شستشو دادند و غسل تعمید دادند… اما پدرخوانده من آن میلیونر ثروتمندی که برایم مقدر کرده بودند، که نامش دون فیدل پینو سانتوس بود، نبود… او نام خود را به من داد…

آنها می‌توانستند شش سال صبر کنند تا مرا غسل تعمید دهند، اما نمی‌توانستند شش سال صبر کنند تا به من اسمی بدهند…

فری بتو: و چه زمانی به دانشکده مذهبی پیوستید؟

در چه سنی؟

فیدل کاسترو: احتمالاً باید الان این را روشن کنم؛ من احتمالاً حدود شش و نیم تا هفت ساله بودم…

نزدیک به پایان سال سوم اقامتم در شهر، من را به عنوان دانشجوی مهمان، یک دانشجوی خارجی، به مدرسه فرستادند…

فری بتو: به کدام مدرسه؟

فیدل کاسترو. به مکتب سیلزیان… در آنجا، در کلاس اول، ما قبلاً به طور سیستماتیک آموزش داده می‌شدیم – کاتشیسم و ​​هر آنچه مربوط به دین بود، اصول اولیه تاریخ مقدس. …و بنابراین، با شنیدن تهدیدهایی مبنی بر فرستادنم به مدرسه شبانه‌روزی، احساس می‌کنم که از همه اینها خسته شده‌ام؛ مدت‌هاست که فهمیدم قبلاً چه اتفاقی افتاده است، حتی فهمیدم که چرا قبلاً گرسنه بودم و اینکه با من ناعادلانه رفتار می‌شد… و بعد یک روز از مدرسه به خانه برمی‌گردم و عمداً تسلیم هیچ چیز نمی‌شوم… عمداً شورشی را شروع می‌کنم تا مرا برای زندگی در یک مدرسه شبانه‌روزی بفرستند…

فری بتو: و تو رو فرستادن مدرسه شبانه‌روزی؟

فیدل کاسترو: بله، آنها مرا در یک مدرسه شبانه‌روزی گذاشتند…

فری بتو: و چند سال در مدرسه شبانه‌روزی سیلزیان زندگی کردی؟

فیدل کاسترو. تقریباً چهار سال…

فری بتو: چه نوع آموزش مذهبی دریافت کردید؟ آیا آنها بیشتر بر خوبی‌ها و شادی‌ها تمرکز داشتند، یا زیاد در مورد جهنم و مجازات‌های الهی صحبت می‌کردند؟ چطور بود؟ آیا همیشه ملزم به شرکت در مراسم عشای ربانی بودید، آیا توبه و طلب بخشش اعمال می‌شد، آیا مجبور به توبه بودید، یا اینکه رویکرد مثبت‌تری داشتند؟ چه چیزی از آن دوران به خاطر دارید؟

فیدل کاسترو… آموزش مذهبی، تعلیمات دینی، مراسم عشای ربانی و هر چیز دیگری عادی بود، بخشی از زندگی روزمره، مانند درس‌ها و ساعات مطالعه. آن زمان، مانند الان در جلسات بیش از حد طولانی، لذت‌بخش‌ترین بخش، استراحت‌ها بود…

من واقعاً هیچ علاقه یا کشش خاصی به دین نداشتم… معمولاً، تقریباً هر سه ماه یکبار، برای تعطیلات به خانه‌مان در آن ملک می‌رفتیم. روستا به معنای آزادی بود. برای مثال، کریسمس زمان فوق‌العاده‌ای بود چون به معنای دو هفته تعطیلات بود. نه فقط دو هفته تعطیلات، بلکه دو هفته جشن و خوراکی‌های خوشمزه، انواع تنقلات، شیرینی، مربا، حلوا… اما برای ما که قبلاً گرسنگی را تجربه کرده بودیم و مدت‌ها در شهر محبوس بودیم، این آزادی، این فضا، این غذای فراوان، فضای جشن کریسمس، سال نو و روز مغ‌ها – همه اینها بسیار جذاب بود. آه، اما خیلی زود می‌فهمی که هیچ مغی وجود ندارد. برای اولین بار، نوعی شک و تردید در تو پدیدار می‌شود… هفته مقدس هم زمان فوق‌العاده‌ای بود، چون ما این هفته را در خانه گذراندیم…

هفته مقدس در روستا – من این را از سنین خیلی کم به یاد دارم – زمانی بود که تمرکز شدید، سکوت و تمرکز بر همه جا حاکم بود. به ما چه گفته بودند؟ اینکه خدا در جمعه خوب مُرد: هیچ صحبتی، هیچ شوخی، هیچ ابراز شادی مجاز نبود…

فری بتو. و روزه گرفتن لازم بود.

فیدل کاسترو: آنها بیشتر ماهی می‌خوردند؛ گوشت ممنوع بود. و بعد شنبه مقدس از راه رسید – یک روز تعطیل…

می‌توانم بگویم که در آن دوره، من… نمی‌توانستم قضاوت کنم که آموزش دینی چگونه بوده است. اما مطمئناً می‌دانم که همه چیز به همان روش شمارش آموزش داده می‌شد: پنج ضربدر پنج می‌شود بیست و پنج، و دین اینگونه آموزش داده می‌شد…

من به مدرسه یسوعیون منتقل شدم… در کلاس پنجم… در مدرسه سیلسیان درگیری‌هایی وجود داشت. این دومین شورش من بود. تدریس در آن مدرسه خوب بود… غذا خوب بود… آنها به اندازه یسوعیان تحصیل‌کرده نبودند؛ علاوه بر این، گاهی اوقات به روش‌های واقعاً غیرقابل قبولی متوسل می‌شدند… من با چیزی مواجه شدم که امروزه آن را روش‌های غیرآموزشی می‌نامیم – آزار جسمی دانش‌آموزان. برای اولین بار در زندگی‌ام، بازرس ناظر بر دانش‌آموزان مرا زد، و کاملاً دردناک…

فری بتو: بریم سراغ مدرسه‌ی ژزوئیت‌ها. اسم مدرسه چی بود؟

فیدل کاسترو. این کالج دولورس در سانتیاگو د کوبا بود، یک کالج معتبرتر و سطح بالاتر…

حالا من در مدرسه‌ای سخت‌گیرتر درس می‌خواندم، جایی که مجبور بودم بیشتر درس بخوانم، و حس مذهبی آنجا هم خیلی قوی‌تر بود… چیزی که نمی‌توانم با آن موافق باشم، ایده‌های سیاسی‌ای است که در آن زمان آموختم و در آن زمان غالب بودند…

و بنابراین، با نگاهی به گذشته و به آنچه که معتقدم تأثیر مثبتی نداشت، می‌توانم بگویم که همه چیز بسیار جزمی بود: به این دلیل که باید اینطور باشد؛ باید به آن ایمان داشته باشید، حتی اگر آن را درک نکنید؛ اگر به آن ایمان نداشته باشید، حتی اگر آن را درک نکنید، این یک نقص، یک گناه، یک احساس شایسته مجازات است. به عبارت دیگر، به نظر من، عدم استفاده از توانایی استدلال؛ عدم توسعه توانایی استدلال و احساس. …و علاوه بر این، اگر مفهوم پاداش و مجازات، و حتی بیشتر مجازات تا پاداش، به عنوان عنصر اصلی و استدلال اصلی مورد استفاده قرار گیرد، آنگاه توسعه ظرفیت استدلال و احساساتی که می‌توانند به عنوان پایه ایمان مذهبی خالصانه عمل کنند، غیرممکن است…

فری بتو: مجازات و پاداش چه بود؟

فیدل کاسترو: خب، پاداش خیلی انتزاعی بود. برای یک کودک درک پاداش‌های انتزاعی مبتنی بر تفکر، مبتنی بر سعادت ابدی دشوار است… مجازات قابل توضیح‌تر بود؛ پسرک آمادگی بیشتری برای درک مجازات، جهنم ابدی، درد، رنج و آتش جهنم ابدی، و همه این چیزها داشت؛ و علاوه بر این، تأکید بسیار بیشتری بر مجازات وجود داشت. من واقعاً فکر می‌کنم، معتقدم که این یک راه بد و یک روش نادرست برای شکل دادن به هرگونه اعتقاد عمیق در یک انسان است. بعداً، وقتی مجبور شدم در حوزه سیاست اعتقادات و ایمان خود را شکل دهم، باورهایم را محکم بر ارزش‌های خاصی بنا کردم و هرگز تصور نمی‌کردم که این می‌تواند بر اساس چیزی که شما نمی‌فهمید، یا از ترس چیزی، یا به امید پاداش برای چیزی ساخته شود… زیرا، از نظر من، هیچ چیز نمی‌تواند واقعاً خوب، واقعاً شریف، واقعاً شایسته ستایش، تحسین و احترام باشد اگر از ترس مجازات یا میل به پاداش انجام شود. حتی ما، در زندگی انقلابی خود، با مفاهیم انقلابی خود، وقتی مجبور بودیم به مردم تکیه کنیم و در وظایف بسیار دشوار و آزمایش‌های بسیار دشوار به آنها تکیه کنیم، که آنها توانستند با از خودگذشتگی و نوع‌دوستی واقعی تحمل کنند، نکته قابل توجه این بود که آنها با ایده پاداش یا مجازات هدایت نمی‌شدند… ما حقیقتاً فداکاری، و گاهی حتی شهادت، قهرمانی، و حتی خود زندگی را طلب می‌کردیم. و من می‌گویم که واقعاً شایسته است وقتی مردی جان خود را برای یک ایده انقلابی می‌دهد و می‌جنگد، با این آگاهی که مرگ ممکن است در انتظار او باشد؛ و اگرچه می‌داند که پس از مرگ چیزی باقی نخواهد ماند، برای این ایده، این اهمیت اخلاقی، چنان ارزش قائل است که با تمام وجودش – زندگی‌اش – از آن دفاع می‌کند، بدون اینکه انتظار پاداش یا مجازات داشته باشد… از این کالج، به ابتکار خودم تصمیم گرفتم به یک مدرسه ژزوئیت در هاوانا منتقل شوم. این بار، هیچ درگیری وجود نداشت؛ من در همه دروس عالی بودم، در ورزش عالی بودم و در کلاس ششم یا هفتم یا در سال اول یا دوم مرحله دوم – که آخرین کلاسی بود که در آنجا به پایان رساندم – هیچ مشکلی نداشتم. کاملاً آگاهانه تصمیم گرفتم که به دنبال افق‌های جدید بروم. شاید اعتبار مدرسه در هاوانا بر من تأثیر گذاشت… من تصمیم گرفتم، آن را به خانواده‌ام پیشنهاد دادم و آنها موافقت کردند که به مدرسه دیگری منتقل شوم.

فری بتو. به هاوانا؟

فیدل کاسترو. به هاوانا.

فری بتو: اسم این مدرسه چی بود؟

فیدل کاسترو. کالج یسوعیان بلن در هاوانا از نظر امکانات و ساختار، بهترین مدرسه یسوعیان در کشور و شاید بهترین مدرسه در کل کشور بود. این مدرسه مساحت وسیعی را اشغال می‌کرد و مؤسسه‌ای معتبر بود که نخبگان اشراف و بورژوازی کوبا در آن تحصیل می‌کردند. در مدرسه چند کشیش بسیار فرهیخته بودند – دانشمندان، متخصصان فیزیک، شیمی، ریاضیات و ادبیات، اگرچه دیدگاه‌های سیاسی آنها جای کار زیادی داشت. به هر حال، دوره‌ای که من در مورد آن صحبت می‌کنم از سال ۱۹۴۲ آغاز شد و از ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ ادامه داشت. من سال دوم تحصیلم را در سال ۱۹۴۵، کمی پس از پایان جنگ جهانی دوم، به پایان رساندم. همچنین در آن زمان، چند سال قبل، جنگ داخلی اسپانیا پایان یافته بود و همه این کشیشان، و کسانی که هنوز به مقام کشیشی نرسیده بودند اما در حال تدریس بودند، همگی از نظر سیاسی ملی‌گرا بودند، یا به عبارت صریح‌تر، فرانکوئیست – همه آنها، بدون استثنا، تقریباً همه آنها تبار اسپانیایی داشتند…

فری بتو: و آنجا بود که برای اولین بار اسم کمونیسم را شنیدی؟

فیدل کاسترو: خب، من قبلاً درباره کمونیسم شنیده بودم؛ می‌گفتند چیز خیلی بدی است… اما تکرار می‌کنم، همه آن یسوعی‌ها راست‌گرا بودند… در این مورد چیزی برای گفتن وجود ندارد؛ در آن زمان حتی یک یسوعی چپ‌گرا هم در کوبا نبود. می‌دانم که امروز تعداد زیادی از آنها وجود دارند…

فری بتو: قرار بود درباره روزهای خلوت معنوی‌تان صحبت کنید.

فیدل کاسترو: در آن زمان، ما روزهای خلوت معنوی داشتیم… این سه روز در سال بود، گاهی در خود مدرسه، گاهی در جاهای دیگر، خارج از مدرسه. این سه روز شامل دانش‌آموزان یک کلاس بود که به مدت سه روز از بقیه جدا می‌شدند. آنها مجبور بودند به سخنرانی‌هایی با موضوعات مذهبی گوش دهند، مراقبه کنند، تمرکز کنند و ساکت بمانند، که از بعضی جهات وحشیانه‌ترین بخش این روزها بود، زیرا ناگهان مجبور می‌شدند کاملاً لال شوند… البته باید اضافه کنم که در چنین مدارسی ما مجبور بودیم هر روز به مراسم عشای ربانی برویم.

فری بتو. هر روز؟

فیدل کاسترو: بله. بنابراین، به نظر من، این یکی دیگر از جنبه‌های منفی است: مجبور کردن یک دانش‌آموز به رفتن به مراسم عشای ربانی هر روز… علاوه بر مراسم عشای ربانی، دعاهایی هم بود. من… فکر می‌کنم این است: تکرار صد باره‌ی یک دعا، تکرار مکانیکی «آوه ماریا» و «پدر ما»، نمی‌تواند هیچ تأثیر مثبتی – به عبارت ملایم – در این موضوع داشته باشد. من فکر نمی‌کنم این اصلاً دعا باشد: ممکن است تمرینی برای تارهای صوتی، تمرینی برای صدا، هر چه که باشد، تمرینی در صبر باشد، اما اصلاً دعا نیست.

فری بتو: آیا چیز زیادی در مورد کتاب مقدس به شما گفته شده است؟

فیدل کاسترو: ما صحبت می‌کردیم، اما نه خیلی زیاد. بله، البته، ما یک تمثیل می‌گفتیم، و گاهی اوقات در یک مقطع خاص، یک تمثیل یا بخشی از انجیل را توضیح می‌دادیم. اساساً، ما به مطالعه تاریخ مقدس ادامه می‌دادیم… و سپس، پس از این تاریخ مقدس، عهد جدید آمد، این بعداً بود، با تمثیل‌های مختلف…

فری بتو: از کی تا حالا به آرمان فقرا علاقه‌مند شدی؟

فیدل کاسترو: باید ریشه‌هایش را در تجربیات کودکی‌ام جستجو کنم… شکی نیست که تربیتی که ما دریافت کردیم، اخلاق خاص خودش را داشت. آنچه مادرمان به ما داد، آنچه پدرمان به ما داد، آنچه خانواده‌مان به ما دادند – آنها قطعاً اخلاق خاص خودشان را داشتند… آنها شروع به آموزش مفاهیم خیر و شر، درست و غلط به شما می‌کنند… با روش‌های مکانیکی، جزمی و غیرمنطقی نمی‌توان ایمان مذهبی را به من القا کرد… اگر کسی از من بپرسد: از کی مؤمن بودی، پاسخ خواهم داد: حقیقتاً – هرگز…

فری بتو: آیا در گروهی که در سال ۱۹۵۳ به پادگان مونکادا حمله کردند، مسیحی هم وجود داشت؟

فیدل کاسترو: البته که بودند. ما فقط از کسی در مورد مذهبش نپرسیدیم… اگرچه، وقتی به مونکادا حمله کردیم، من از قبل اعتقادات مارکسیستی داشتم…

فری بتو. اونا تو دانشگاه تشکیل شدن؟…

فیدل کاسترو: بله، من آنها را در دانشگاه، با خواندن ادبیات انقلابی، یاد می‌گیرم… من با تبدیل شدن به یک کمونیست آرمان‌شهرگرا شروع کردم. تا سال سوم دانشگاه واقعاً با ایده‌های انقلابی، نظریه‌های انقلابی، مانیفست کمونیست و آثار اولیه مارکس، انگلس و لنین ارتباط برقرار نکردم. و راستش را بخواهید، مانیفست کمونیست تأثیر بسیار عمیقی بر من گذاشت…

البته، قبل از اینکه یک کمونیست آرمان‌شهرگرا یا مارکسیست شوم، از دوران دبیرستان پیرو ایده‌های مارتی بودم: نباید فراموش کنیم که همه ما چقدر بی‌نهایت مجذوب ایده‌های مارتی بودیم. من همچنین همیشه تحسین عمیق و محترمانه‌ای نسبت به نبردهای قهرمانانه مردممان برای استقلال در گذشته داشته‌ام…

فری بتو: آیا این آگاهی مارکسیستی باعث شد که شما نسبت به انقلابیون مسیحی که به «جنبش ۲۶ ژوئیه» پیوستند، مانند فرانک پایس، تعصب داشته باشید؟ چطور؟

فیدل کاسترو… در واقع، من هرگز – نه من و نه هیچ یک از رفقای دیگر، تا آنجا که به یاد دارم – هیچ اختلاف نظری با کسی در مورد مسائل مذهبی نداشتیم. در آن زمان، همانطور که به شما گفتم، من قبلاً یک جهان بینی مارکسیستی-لنینیستی را توسعه داده بودم. زمانی که در سال ۱۹۵۰ از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، در مدت کوتاهی، می‌توان گفت، کل مفهوم انقلابی را – نه تنها از نظر ایده‌ها، بلکه از نظر اهداف و شکلی که می‌توانستند در عمل به کار گرفته شوند، و با شرایط کشور ما سازگار باشند – فرا گرفته بودم…

فری بتو: ما داشتیم درباره مونکادا صحبت می‌کردیم. دوست دارم با جزئیات بیشتری درباره برخی از انقلابیونی که در آن زمان فعال بودند صحبت کنید، مثلاً فرانک پائیس و یکی دیگر از کسانی که در حمله به مونکادا شرکت نداشت اما در هاوانا بود – خوزه آنتونیو اچوریا، که به عنوان یک مسیحی شناخته می‌شد. پیشینه مسیحی آنها چه تأثیری داشت و با افرادی که از قبل دیدگاه‌های مارکسیستی داشتند، چه نوع روابطی داشتند؟

فیدل کاسترو… از جمله ویژگی‌هایی که از این رفقا انتظار داشتیم، قبل از هر چیز، میهن‌پرستی، روحیه انقلابی، مسئولیت‌پذیری، صداقت، تمایل به جنگیدن، تعهد به اهداف مبارزه و تمایل به ریسک‌پذیری بود، زیرا این دقیقاً یک مبارزه مسلحانه علیه باتیستا بود. اینها ویژگی‌های اساسی بودند… از هیچ‌کس پرسیده نشد که آیا مذهبی هستند یا خیر؛ این سوال هرگز مطرح نشد…

در طول مونکادا، فرانک پایس هنوز با ما در ارتباط نبود؛ او خیلی جوان بود. او چند ماه پس از حمله به مونکادا به این جنبش پیوست… تا آنجا که من می‌دانم، فرانک پایس تحت تأثیر خانواده‌اش به عنوان یک مسیحی شکل گرفت.

فری بتو: پدرش کشیش بود، درسته؟

فیدل کاسترو… اچوریا هم مذهبی بزرگ شده بود. نمی‌دانم، من هم هیچ‌وقت در این مورد با او صحبت نکردم؛ ما در مورد مبارزه علیه باتیستا صحبت کردیم. اما درست است که یک بار، در سالگرد مرگش، من از سخنران یک تجمع به خاطر حذف ذکر خدا که اچوریا در وصیت‌نامه سیاسی خود گنجانده بود، انتقاد کردم، خیلی هم تند و تیز انتقاد کردم…

چند سال بعد، سالگرد درگذشت او گرامی داشته شد و قرار بود من در آن تجمع سخنرانی کنم. و سپس متوجه شدم که سخنران هنگام خواندن وصیت‌نامه‌اش، اشارات مذهبی و توسل به خدا را حذف کرده است؛ این واقعاً مرا عصبانی کرد. در سخنرانی‌ام، این را محکوم کردم… پرسیدم که چگونه ممکن است این توسل حذف شود. این نوعی جعل در رابطه با سند بود و چرا چنین توسلی به خدا باید ما را آزار دهد؟ این از شایستگی‌های اچوریا کم نمی‌کند؛ این کار نباید انجام می‌شد…

فری بتو… بعدش تو رو انداختن زندان. اسقف سانتیاگو چطور دخالت کرد، چطور از کسانی که به مونکادا حمله کردن دفاع کرد؟

فیدل کاسترو: برای درک این موضوع، باید در نظر داشته باشیم که وقتی ما نتوانستیم پادگان مونکادا را تصرف کنیم – به دلایلی کاملاً تصادفی، اما تعیین‌کننده – نیروهای ما شروع به عقب‌نشینی کردند، زیرا افراد مواضع مختلفی را اشغال کرده بودند و وقتی دستور عقب‌نشینی داده شد، برخی از افراد به خانه‌ای که از آنجا حرکت کرده بودیم، به سیبونی، بازگشتند…

ما همچنین فرض کردیم که دیگران نیز به آنجا می‌روند. در واقع، واقعاً همینطور بود…

فری بتو: چند نفر به پادگان مونکادا حمله کردند؟

فیدل کاسترو: در مجموع حدود صد و بیست نفر بودند… برخی از افراد در موقعیت‌های خاصی قرار گرفتند و ساختمان‌های جداگانه‌ای مانند دادگاه را که با زاویه‌ای مشرف به پادگان بود، تصرف کردند. برخی دیگر ساختمان‌های روبروی پشت قلعه را اشغال کردند، در حالی که گروه ما به سمت ورودی پادگان حرکت کرد و قصد داشت از جلو به قلعه نفوذ کند. من سوار وسیله نقلیه دوم بودم. سپس تیراندازی شروع شد – همانطور که به پست نگهبانی در ورودی نزدیک می‌شدیم. بنابراین، گروهی که در حال نفوذ – یا بهتر بگوییم، قرار بود – به قلعه نفوذ کند – حدود نود نفر بودند. اما کاروان وسایل نقلیه که در امتداد خیابان حرکت می‌کردند، مجبور بودند به سمت پادگان بپیچند و برخی از آنها مسیر را به خوبی نمی‌دانستند. درست زمانی که ما می‌خواستیم به سمت قلعه بپیچیم، برخی از وسایل نقلیه از مسیر فرعی منحرف شدند – چندین وسیله نقلیه، بنابراین فقط حدود شصت یا هفتاد نفر از ما به هدف اصلی خود رسیدیم… ایده این بود که ما پست فرماندهی را تصرف کنیم و سپس سربازان را به عقب برانیم و آنها را اسیر کنیم… با شروع تیراندازی در دروازه، نبرد بیرون قلعه آغاز می‌شود، نه داخل آن، همانطور که برنامه‌ریزی شده بود. سربازان بسیج می‌شوند – و بیش از هزار نفر از آنها بودند – عنصر غافلگیری از بین می‌رود و نقشه غیرقابل اجرا می‌شود…

وقتی شروع به عقب‌نشینی می‌کنیم، در نقطه‌ای از آخرین واگن پیاده می‌شوم و جایم را به رفیقی که تنها مانده می‌دهد… رفیقی از آرتمیس مرا بیرون می‌برد… و بنابراین، همانطور که در همان خیابانی که به آن رسیده بودیم رانندگی می‌کردم، با این فکر که به سمت پادگان کانی می‌رویم، دیگر تعداد جنگجویان مورد نیازم را ندارم: برخی، حدود نیمی از آن شصت یا هفتاد نفر، شاید کمتر، جلوتر رفته‌اند و به جایی که ما ترک کردیم، به سیبونی، برمی‌گردند. در آنجا، پس از شکست عملیات… برخی دلسرد می‌شوند و شروع به درآوردن لباس‌هایشان می‌کنند؛ اما گروهی آماده ادامه مبارزه هستند. و آنها با من به کوهستان می‌آیند، واقع در… سیرا مائسترا، کنار سانتیاگو… گروه کوچک بود و در این گروه کوچک چندین نفر زخمی شده بودند، هرچند نه به طور جدی. اما حادثه‌ای رخ می‌دهد: اسلحه یکی از رفقا شلیک می‌شود و او به شدت زخمی می‌شود؛ ما باید راهی برای نجات او و چند زخمی دیگر پیدا کنیم. بنابراین گروه کوچک حتی بیشتر کوچک می‌شود. برخی از رفقا به وضوح بسیار خسته بودند؛ وضعیت جسمی آنها به آنها اجازه نمی‌داد… که سختی‌های نبرد در کوهستان را تحمل کنند. ما تصمیم می‌گیریم که این رفقای بسیار خسته، که تقریباً قادر به حرکت نیستند، باید به سانتیاگو برگردند. چرا آنها توانستند در آن لحظه برگردند؟… در واقع، تعداد تلفات در نبردها بسیار کم بود، بسیار کم. و تلفات آنها نسبتاً زیاد بود: اگر درست به خاطر بیاورم، یازده کشته و بیست و دو زخمی.

فری بتو: و چند نفر کشته دارید؟

فیدل کاسترو: طبق اطلاعات ما، در ابتدا دو یا سه رفیق در نبرد کشته و چندین نفر زخمی شدند. با این حال، تا دوشنبه، باتیستا گزارش داد که هفتاد شورشی کشته شده‌اند… در واقع، تا عصر یکشنبه آنها موفق شده بودند چند ده رفیق را اسیر کرده و آنها را بکشند. و تقریباً تمام هفته به همین منوال گذشت؛ در چهار یا پنج روز اول، همه زندانیان را مورد شکنجه وحشیانه قرار دادند و آنها را کشتند. همه اینها باعث اعتراض خشمگینانه‌ای در میان ساکنان سانتیاگو د کوبا شد؛ شهر متوجه شد که آنها هر کسی را که دستگیر می‌کنند، می‌کشند. جمعیت سازماندهی، بسیج و از اسقف اعظم، مونسینور پرز سرانتس – اسقف اعظم سانتیاگو د کوبا، که اصالتاً اسپانیایی بود – درخواست کمک کردند. او با اهداف بشردوستانه مداخله کرد… در واقع، برخی از بازماندگان به لطف مداخله اسقف اعظم و دیگر چهره‌های برجسته، و همچنین به لطف فضای خشم عظیمی که در میان جمعیت سانتیاگو حاکم بود، نجات یافتند. در این شرایط جدید، تصمیم گرفتیم که برخی از رفقای همراه من – کسانی که وضعیت جسمی نامناسبی داشتند – از طریق میانجیگری اسقف اعظم تسلیم مقامات شوند. شش یا هفت نفر از این افراد … ما… از گروهی شش یا هفت نفره که قرار است اسقف اعظم سحرگاه آنها را سوار کند، جدا می‌شویم و حدود دو کیلومتر از این مکان حرکت می‌کنیم، من و دو رفیق، آماده می‌شویم تا شبانه از بزرگراه عبور کنیم و به سمت خلیج سانتیاگو د کوبا حرکت کنیم… ما، دو کیلومتر دورتر، اشتباهی مرتکب شدیم که در تمام آن روزها در کوهستان مرتکب نشده بودیم. کمی هم خسته بودیم، چون در دامنه‌های کوه در شرایط بسیار بدی خوابیده بودیم… و آن شب یک کلبه کوچک پیدا کردیم، واقعاً کوچک، شاید چهار متر طول و سه متر عرض – آنجا به آنها کلبه می‌گویند، بیشتر شبیه انبارهایی برای چیزهای مختلف – و بنابراین، برای اینکه از مه، رطوبت و سرما سرپناهی داشته باشیم، تصمیم گرفتیم تا سپیده دم آنجا بمانیم. و معلوم شد که درست هنگام سپیده دم، قبل از اینکه حتی بتوانیم از خواب بیدار شویم، یک گشتی از سربازان ظاهر شد، وارد کلبه شد و ما را بیدار کرد، تفنگ‌هایی که به سمت سینه‌هایمان نشانه رفته بودند… بنابراین ما خودمان را اسیر سربازان یافتیم. این افراد تشنه خون بودند؛ مطمئناً ما را درجا می‌کشتند. اما ناگهان اتفاقی باورنکردنی رخ داد. یک ستوان – مرد سیاه‌پوستی به نام ساریا – با آنها بود… شروع به بحث با آنها می‌کنم. سپس ستوان مداخله می‌کند و می‌گوید: «شلیک نکنید، شلیک نکنید.» او اصرار می‌کند و در حین گفتن این جمله، با صدای آرام تکرار می‌کند: «شلیک نکنید، ایده‌ها را نمی‌توان کشت، ایده‌ها را نمی‌توان کشت». مردم سانتیاگو د کوبا متوجه می‌شوند که ما اسیر شده‌ایم… تمام شهر از قبل این را می‌داند و مقامات تحت فشار زیادی برای نجات جان ما هستند… به این، یک عامل روانی دیگر هم اضافه می‌شود: آنها از قبل احساس پشیمانی می‌کردند، زیرا تا آن زمان بین هفتاد تا هشتاد زندانی را کشته بودند و مردم از این موضوع خبر داشتند.

فری بتو: رفقای شما؟

فیدل کاسترو: بله، از گروه اول، آنهایی که در زمان‌های مختلف اسیر شدند، بین هفتاد تا هشتاد نفر را کشتند. تعداد کمی موفق به فرار شدند و تعداد کمی در اسارت ماندند، از جمله گروه من، و برخی که در مکان‌های مختلف اسیر شدند و فقط به طور اتفاقی کشته نشدند، همچنین به لطف اعتراض افکار عمومی و البته به لطف اقدامات چهره‌های برجسته شهر و اسقف اعظم… اما در واقعیت، برای گروه کوچک ما، وقتی اسیر شدیم، عامل تعیین‌کننده رفتار آن ستوان ارتش بود…

فری بتو: خب، تو به زندان فرستاده شدی و بیست و دو ماه را در جزیره‌ی جوانان گذراندی…

و شما به لطف یک کمپین ملی برای عفو زندانیان آزاد شدید. به یاد دارید که آیا کلیسا در این کمپین عفو ​​شرکت کرد یا خیر؟

فیدل کاسترو: کمپین عفو ​​عمومی واقعاً یک جنبش بسیار گسترده بود: همه احزاب سیاسی مخالف، نیروهای مدنی، سازمان‌های عمومی، چهره‌های برجسته فرهنگی، روزنامه‌نگاران و بسیاری دیگر در آن شرکت داشتند. کلیسا قطعاً باید از آن حمایت می‌کرد، اما مرکز این کمپین نبود…

فری بتو: یادت هست پدر ساردینیاس چطور به مبارزان سیرا مائسترا پیوست؟ از او چه چیزی به یاد داری؟

فیدل کاسترو: دقیقاً به خاطر نمی‌آورم که چگونه اتفاق افتاد؛ اما استثنایی نبود، زیرا جمعیت به طور فزاینده‌ای از ما حمایت می‌کردند. او زمانی رسید که چریک‌ها در حال تثبیت جایگاه خود در سیرا مائسترا بودند و افراد مختلفی می‌آمدند، گاهی یک پزشک، گاهی یک تکنسین. ما به ویژه برای پزشکان ارزش قائل بودیم… و یک روز، در بحبوحه جنگ – چون او مدتی با ما بود – پدر ساردیناس، یک کشیش انقلابی که با آرمان ما همدل بود، از راه رسید و به چریک‌ها پیوست… او نه به عنوان یک سرباز، بلکه به عنوان یک کشیش آمد. او در میان جنگجویان، با ما زندگی می‌کرد و هر آنچه را که برای انجام مراسم و جشن گرفتن عشای ربانی نیاز داشت، در اختیار داشت… جنگجویان به او بسیار علاقه داشتند. علاوه بر این، همانطور که به شما گفتم، غسل تعمید در اینجا یک نهاد اجتماعی است و دهقانان برای آن ارزش زیادی قائل بودند. بسیاری از خانواده‌ها می‌خواستند من پدرخوانده فرزندانشان باشم و پدر ساردینیاس ده‌ها و ده‌ها کودک دهقان را در آنجا غسل تعمید داد… خلاصه اینکه، دهقانان نه تنها با ما روابط دوستانه، بلکه روابط خانوادگی نیز برقرار کردند…

فری بتو: و بعد شروع کردند به اینکه او را به عنوان فرمانده در نظر بگیرند؟

فیدل کاسترو: بله، او بعداً به فرمانده ارتقا یافت… ما دفتر روحانی نداشتیم…

فری بتو: و شما یک صلیب کوچک آویخته بودید روی لباس حزبی‌تان.

فیدل کاسترو… مردم سانتیاگو برای من هدیه فرستادند، افراد زیادی انواع هدایا را برایم فرستادند – کودکان و بزرگسالان. و سپس دختری از سانتیاگو گردنبندی با صلیب و یک یادداشت بسیار گرم برایم فرستاد؛ من شروع کردم آن را به گردن انداختن، بله، آن را به گردن می‌انداختم. در واقع، اگر بپرسید آیا این نشانه ایمان بود، می‌گویم نه… صادقانه نیست که بگوییم این نشانه ایمان است؛ این نشانه قدردانی از این دختر بود…

فری بتو: حالا بیایید کمی عمیق‌تر به مسئله‌ی رابطه‌ی انقلاب با کلیسا بعد از پیروزی آن بپردازیم. کلیسا و مسیحیان چه واکنشی به پیروزی انقلاب نشان دادند؟ روابط اولیه چگونه بود، بحران در این روابط از چه زمانی آغاز شد و به چه دلیل؟

فیدل کاسترو: در ابتدا، روابط با همه اقشار اجتماعی بسیار خوب بود. سقوط باتیستا با استقبال همه اقشار اجتماعی، عملاً همه، به جز عناصر مرتبط با رژیم باتیستا، افرادی که ثروت خود را از راه نادرست به دست آورده بودند، افرادی که دزدی می‌کردند و محافل خاصی از بورژوازی بالا که روابط بسیار نزدیکی با رژیم باتیستا حفظ کرده بودند، روبرو شد… مشکلات با اولین قوانین انقلابی آغاز می‌شوند…….وقتی این اولین قوانین انقلابی تصویب می‌شوند، نیروهای انقلاب کمی کاهش می‌یابند. یعنی اگر نود و پنج یا نود و شش درصد از جمعیت از آن حمایت می‌کردند، آن حمایت شروع به کاهش می‌کند و به نود و دو درصد، نود درصد، می‌رسد، اما دوباره قدرت می‌گیرد. این نود درصد به طور فزاینده‌ای به انقلابیون مصممی تبدیل می‌شوند…

تنش‌ها با کلیسا زمانی آغاز می‌شود که انقلاب با همه این اقشار ممتاز در تضاد قرار می‌گیرد. این حقیقت تاریخی است… در کشور ما، که هفتاد درصد جمعیت دهقان بودند، حتی یک کلیسا هم در مناطق روستایی وجود نداشت…

دین در کوبا عمدتاً از طریق مدارس خصوصی که توسط کشیشان و راهبه‌ها اداره می‌شد، گسترش یافت و تثبیت شد، همان کالج‌هایی که در موردشان برایتان گفتم، جایی که فرزندان ثروتمندترین خانواده‌های کشور، اشراف عالی‌رتبه یا کسانی که خود را اشراف‌زاده جا می‌زدند، طبقه متوسط ​​رو به بالا و بخشی از طبقه متوسط ​​به طور کلی در آن تحصیل می‌کردند… این مسیر اصلی گسترش دین در کشور ما بود و در نتیجه، این کودکان بودند که در واقع آموزش دینی دیدند و مراسم مذهبی را انجام دادند، هرچند نه خیلی روشمند و نه خیلی سختگیرانه… این اقشار بودند که هسته اصلی کلیسای کاتولیک را در کشور ما تشکیل می‌دادند و همچنین بیشترین ارتباط را با کلیساهای محلی داشتند که معمولاً در مناطقی قرار داشتند که ثروتمندان در آن زندگی می‌کردند… در مناطق فقیرنشین، در مناطق دهقانی، در مناطق کارگری، جمعیت نمی‌توانست روی هیچ مراسمی حساب کند. طبقات ثروتمند معمولاً با اسقف‌ها، با سلسله مراتب بالاتر، روابط خانوادگی داشتند. علاوه بر این، بیشتر کشیشان خارجی بودند و در میان آنها، اسپانیایی‌ها غالب بودند – آغشته به ایده‌های ارتجاعی، ایده‌های راست‌گرایانه، ایده‌های ملی‌گرایانه اسپانیایی و حتی ایده‌های فرانکویستی. و بنابراین اولین درگیری‌ها با کلیسا زمانی بروز کرد که این افراد سعی کردند از کلیسا به عنوان ابزاری، سلاحی علیه انقلاب استفاده کنند. البته، کلیسای کاتولیک تنها کلیسایی نبود که مدارس خصوصی داشت. برخی از کلیساهای پروتستان نیز مدارس خاص خود را داشتند… من باورها را کنار می‌گذارم، آنچه را که می‌توانیم باورهای عامه بنامیم: تکریم پاک‌ترین باکره رحمت، یک ایمان عامه بود؛ تکریم سنت لازاروس، مردمی که برای او شمع روشن می‌کردند – این نیز از مردم سرچشمه می‌گرفت، درست مانند رسم غسل تعمید که در میان اکثریت مردم رواج داشت.

فری بتو: پس شما منکر وجود نوعی دینداری پراکنده در فرهنگ کوبا نیستید؟ این موضوع، مثلاً در آثار مارتی، کاملاً مشهود است. برخی افراد اغلب سعی می‌کنند این تصور را ایجاد کنند – اگرچه کوبایی‌ها همیشه مردمی سکولار بوده‌اند – که هیچ سنت مذهبی در اینجا وجود نداشته است. اگرچه من این کشور را خیلی کم می‌شناسم، اما این تصور را دارم که سنتریا و باورهای آفریقایی-کوبایی تأثیر داشته‌اند و نوعی دینداری پراکنده در فرهنگ وجود دارد. آیا این را تأیید می‌کنید؟ اوضاع چطور است؟

فیدل کاسترو: این… چیزی که معنویت‌گرایی نامیده می‌شد، باورهای متنوعی داشت؛ ما همچنین میراثی داشتیم که از آفریقا آمده بود، میراثی از ادیان آنیمیستی که بعدها با کاتولیک و دیگران ادغام شدند. شما از دینداری پراکنده صحبت می‌کنید. می‌دانید، فکر نمی‌کنم حتی یک قوم در تاریخ بشر وجود داشته باشد که دینداری پراکنده در او نفوذ نکرده باشد. وقتی کلمب با کلیسای خود، کلیسای کاتولیک، به اینجا آمد، به اصطلاح، با شمشیر و صلیب آمد: با شمشیر حق فتح را اثبات کرد و با صلیب آن را متبرک نمود. همه این سرخپوستانی که اینجا زندگی می‌کردند، اعتقادات مذهبی خود را داشتند. وقتی کورتس به مکزیک آمد، با فرهنگ و دینداری گسترده‌ای روبرو شد، حتی بیشتر از اسپانیا. در واقع می‌توانم بگویم که آزتک‌ها از اسپانیایی‌ها مذهبی‌تر بودند، تا جایی که ما هنوز تحت تأثیر میزان پایبندی کاهنان آنها به دینشان هستیم؛ آنها حتی قربانی‌های انسانی انجام می‌دادند. و دولت‌های آنها تئوکراتیک بودند… و سپس مسیحیان با اخلاق خود از راه رسیدند و آنها را ظالمانه اعلام کردند. شاید اگر یک آزتک به اسپانیا می‌آمد، این را که یک کاهن مجبور بود در گرمای تابستان لباس مبدل بپوشد، بسیار ظالمانه می‌دانست، یا چیز دیگری را ظالمانه می‌دانست. زیرا آنها نظر خودشان را داشتند و اسپانیایی‌ها از نظر آنها وحشی به نظر می‌رسیدند، زیرا آنها برای خدایان قربانی نمی‌کردند و برعکس، می‌توانستند یک مرتد را زنده زنده در آتش بسوزانند. همچنین باید در نظر بگیریم که در هر دو چقدر بربریت و چقدر بی‌رحمی وجود دارد. اما قربانی کردن انسان در میان آزتک‌ها عملی ظالمانه نسبت به بشریت نبود؛ آنها آن را بزرگترین امتیاز می‌دانستند. به طور مشابه، در برخی از ادیان آسیایی، سوزاندن همسر با شوهر مرده‌اش یک امتیاز محسوب می‌شود. آنها این را بزرگترین خوشبختی، بزرگترین سعادت و بزرگترین پاداش می‌دانستند – قربانی شدن برای خدایان سنگی خود. یافتن مردمی مذهبی‌تر از آزتک‌ها یا مایاها دشوار است. آنها مکزیک را پر از اهرام و بناهای مذهبی کردند… به عبارت دیگر، دینداری در میان آزتک‌ها گسترده‌تر از اسپانیایی‌ها بود. اینکاهای پرو همچنین از فاتحان*، از پیزارو و همه آن افراد مذهبی‌تر بودند. پیزارو بسیار بیشتر از کتاب مقدس به طلا فکر می‌کرد و همه آن فاتحان در درجه اول به طلا فکر می‌کردند. آنها دیگران را که سنگ می‌پرستیدند محکوم می‌کردند، اما خودشان طلا را می‌پرستیدند؛ آنها کسانی را که قربانی‌های انسانی برای خدایان سنگی تقدیم می‌کردند محکوم می‌کردند، اما خودشان هزاران قربانی انسانی برای خدای ثروت و طلا تقدیم می‌کردند، زیرا آنها میلیون‌ها هندی را که در معادن کار می‌کردند کشتند و اسپانیایی‌ها را کشتند…بنابراین شما تاریخ هند، تاریخ چین، تاریخ آفریقا، تاریخ همه مردم را تحلیل می‌کنید و اولین چیزی که می‌بینید دینداری است. و می‌بینید که با خلوص بسیار متمایز می‌شود، حتی اگر ما آن را نفهمیم، حتی اگر روش‌های آنها وحشیانه و آداب و رسوم آنها پوچ به نظر برسد، حتی اگر در بسیاری از موارد گفته شود: “اینها بربر هستند؛ آنها به ماه اعتقاد دارند، به یک حیوان اعتقاد دارند یا به یک شیء اعتقاد دارند.” اما باید گفت که در تاریخ بشر، اولین چیزی که در همه جا منعکس می‌شود، دینداری پراکنده است. یعنی، این ویژگی یک قوم خاص نیست؛ همه مردم آن را به شکلی داشتند و بدون شک، این در کوبا صادق بود. می‌توانم به شما بگویم که هیچ سنت مذهبی سازمان‌یافته و سیستماتیک، هیچ عمل روزانه و هیچ موعظه منسجمی وجود نداشت، بلکه ترکیبی کامل از ادیان و یک روح مشترک بود که توسط ایده‌ها و باورهای مذهبی شکل گرفته بود…

فری بتو… من مایلم به موضوع اختلافات اولیه برگردم – مثلاً وضعیت تدریس در مدارس…

فیدل کاسترو: وقتی درگیری‌هایی رخ می‌دهد که در واقع درگیری‌های طبقاتی بودند – چون برای شما توضیح دادم که طبقه ثروتمند که انحصار کلیسا را ​​در دست داشت، سعی کرد از این موضوع سوءاستفاده کند و اسقف‌ها، کشیشان و کاتولیک‌ها را به مواضع ضدانقلابی بکشاند – البته این امر واکنش متضادی را در محافل کاتولیک – در محافل کاتولیک طبقات متوسط ​​و برخی از اقشار فقیرتر که خط ضدانقلابی را نمی‌پذیرفتند – نیز برمی‌انگیزد. گروهی فعال از کاتولیک‌ها، عمدتاً زنان، که همیشه نسبت به اصلاحات انقلابی حساس بودند، سازمانی به نام «با صلیب و با میهن» ایجاد کردند که قاطعانه از انقلاب حمایت کرد…

از سوی دیگر، می‌شد متوجه شد که کلیساهای انجیلی رفتار متفاوتی دارند. من متوجه این موضوع شدم؛ همیشه می‌دیدم که کلیساهای انجیلی، به عنوان یک قاعده، در درجه اول بین فقرا توزیع می‌شوند… بنابراین، در اصل، هیچ مشکلی با این حلقه‌های انجیلی وجود نداشت… همچنین هیچ مشکلی با باورهای جاندارانگارانه یا هر نوع باور دیگری وجود نداشت. و هیچ مشکلی با ایمان کاتولیک وجود نداشت؛ مشکلاتی با نهادهای کاتولیک ایجاد شد که با هم متفاوتند. برخی کلیساهای انجیلی وجود دارند که به دلیل ویژگی‌های خاص خود، با انقلاب مشکلات خاصی داشته‌اند، مانند شاهدان یهوه؛ اما… شاهدان یهوه عموماً در همه جا مشکلاتی دارند… آنها با نمادهای میهن، مدارس، مراقبت‌های بهداشتی، دفاع ملی – و بسیاری چیزهای دیگر – در تضاد هستند و از این نظر، ما به طور خاص واکنش تندی نشان دادیم. تحت تهدید ایالات متحده و مجبور به ایجاد یک دفاع قوی، با موعظه‌هایی علیه خدمت اجباری مواجه شدیم. اینها باور نبودند، بلکه مفاهیم خاصی بودند که مشخص نیست مذهبی بودند یا سیاسی…

در واقع، اختلافاتی با نهادهای کاتولیک پیش آمد، نیازی به گفتن نیست که درگیری‌هایی پیش آمد؛ نه درگیری‌های خشونت‌آمیز، هیچ درگیری خشونت‌آمیزی وجود نداشت، اما درگیری‌های سیاسی پیش آمد. در ابتدا، هیچ برنامه‌ای برای ملی کردن مدارس خصوصی وجود نداشت؛ هیچ صحبتی از آن نبود… نیاز به ملی کردن مدارس خصوصی به دلیل درگیری‌هایی که در دوره‌ای که هنوز مدارس جدید نداشتیم، پیش آمد. زیرا دقیقاً همین مدارس، عمدتاً کاتولیک، بودند که فرزندان خانواده‌های ثروتمندی را که مواضع ضدانقلابی اتخاذ کرده بودند، آموزش می‌دادند و این مدارس به مراکز فعالیت‌های ضدانقلابی تبدیل می‌شدند… اما در اینجا هیچ تبعیضی وجود نداشت… منظورم این است که فقط مدارس کاتولیک و پروتستان ملی نشدند، بلکه همه مدارس…

فری بتو: فرمانده، در کودکی از بعضی کشیش‌ها می‌شنیدم که می‌گفتند ما باید علیه کمونیسم، علیه سوسیالیسم بجنگیم، زیرا با ظهور سوسیالیسم، کلیساها بسته می‌شوند، کشیش‌ها کشته می‌شوند، راهبه‌ها مورد تجاوز قرار می‌گیرند، اسقف‌ها به دار آویخته می‌شوند. من می‌پرسم: آیا در کوبا، آنها کلیساها را بستند، کشیش‌ها را تیرباران کردند، اسقف‌ها را شکنجه دادند، همانطور که در برزیل در دوران رژیم نظامی انجام دادند؟

فیدل کاسترو… من فکر می‌کنم که در انقلاب‌های کلاسیک تاریخ، درگیری‌های جدی بین انقلاب، جنبش‌های سیاسی و کلیسا… گاهی با کلیسای کاتولیک؛ در امپراتوری تزاری سابق، با کلیسای ارتدکس، پدید می‌آمد.

فری بتو. در مکزیک – انقلاب مکزیک…

فیدل کاسترو: بله، می‌خواستم به آن اشاره کنم، اما به عقب‌تر برگشتم. اصلاحات مذهبی با ظهور لوتر، کالوین و کلیساهای مختلف، منجر به درگیری‌های بسیار خشونت‌آمیزی شد. از همان سال‌های اولیه، همیشه در مورد قتل عام روز سنت بارتولومیو در فرانسه به من گفته می‌شد؛ این یک واقعیت تاریخی است: هزاران نفر به دلیل درگیری‌های مذهبی کشته شدند…

فری بتو: و تفتیش عقاید؟

فیدل کاسترو: بله، با شروع تفتیش عقاید… خلاصه اینکه، فقط منازعات سیاسی نبودند که منجر به اقدامات خشونت‌آمیز بین کلیسا و یک جنبش سیاسی می‌شدند، بلکه – می‌خواهم اشاره کنم – خود جنبش‌های مذهبی نیز می‌توانستند خونین باشند. و نیازی به گفتن نیست که وقتی مسیحیت ظهور کرد، میلیون‌ها مسیحی به نام دین بت‌پرست قدیمی رومی قربانی شدند… بنابراین، مطلقاً هیچ چیز عجیبی در این واقعیت وجود ندارد که خشونت بین جنبش سیاسی انقلابی و کلیسا در بگیرد. در انقلاب‌های کلاسیک، اگر از انقلاب فرانسه شروع کنیم… در طول این انقلاب، درگیری‌های خشونت‌آمیزی بین کلیسا و کلیسا وجود داشت، نه کل کلیسا، بلکه بخشی از آن. گذشته از همه اینها، نباید فراموش کنیم که انقلاب فرانسه چگونه آغاز می‌شود – با مجامعی که سه طبقه اجتماعی در آن شرکت داشتند: اشراف، روحانیون و طبقه سوم، یعنی بازرگانان، پزشکان، وکلا، صنعتگران… و این روحانیون و کشیشان عادی بودند، هرچند نه بدون حضور برخی اسقف‌ها، که اکثریت طبقه سوم را تعیین می‌کردند؛ به طوری که وقتی پادشاه این مجمع را تشکیل داد، حتی برخی از نمایندگان اشراف از طبقات متوسط ​​​​حمایت کردند، اما اکثریت توسط روحانیون و کشیشان عادی حاضر، چندین اسقف اعظم و همچنین برخی از نمایندگان اشراف تعیین شد. نباید لافایت و چند نفر دیگر را که از انقلاب حمایت کردند فراموش کنیم. این اولین انقلاب دوران مدرن بود و خشونت‌آمیز بود. در این مبارزه، اسقف‌ها و کشیشان از هر دو طرف کشته شدند… اما نباید فراموش کنیم که روحانیون، کشیشان، نقش تعیین‌کننده‌ای در وقوع انقلاب فرانسه داشتند. این درگیری‌ها، به اشکال مختلف، در طول دومین انقلاب بزرگ اجتماعی دوران ما، یعنی انقلاب بلشویکی، تکرار شدند. من از بسیاری از حقایق اطلاع ندارم، اما تصور می‌کنم که، مانند هر انقلابی، قطعاً درگیری‌های جداگانه‌ای بین کلیسا و انقلاب وجود داشته و ممکن است کشیش‌ها اعدام شده باشند… اگر به انقلاب خودمان نگاه کنیم، می‌بینیم که یک انقلاب اجتماعی عمیق بود. با این حال، حتی یک مورد تیراندازی به اسقف، تیراندازی به کشیش، و حتی یک مورد خشونت فیزیکی و شکنجه به کشیش وجود نداشت…

فری بتو: سه کشیش در حمله به خلیج خوک‌ها شرکت داشتند.

فیدل کاسترو: باید این را روشن کنم؛ دقیقاً یادم نیست، اما تقریباً مطمئنم که سه نفر بودند. طبق قانون، همه کسانی که در این حمله دست داشتند، به جرم خیانت مجرم شناخته شدند، زیرا اگر به کشور دیگری که با کشور شما دشمن است بروید و به دستور آن کشور، به کشور خودتان حمله کنید و خون ریخته شود و شهروندان آن کشته شوند، این خیانت محسوب می‌شود؛ تقریباً همه قوانین مجازات آن را اعدام می‌دانند. همچنین مواردی از همدستی در اقدامات جدی ضدانقلابی وجود داشت که می‌توانست منجر به صدور احکام سنگین مانند اعدام توسط دادگاه‌ها شود. با این حال، هرگز حتی یک مورد از این دست وجود نداشت. ما حتی تلاش ویژه‌ای کردیم تا مطمئن شویم که این اتفاق هرگز رخ نمی‌دهد. ما هرگز نمی‌خواستیم با ایجاد تصویری از یک انقلاب که یک کشیش را اعدام می‌کند، به نفع ارتجاع و امپریالیسم عمل کنیم. در برخی موارد، آنها به دلیل جرایم ضدانقلابی به زندان محکوم شدند. با این حال، آنها هرگز کل حکم را نگذراندند. آنها حداقل مدت حبس را تحمل کردند و ما همیشه سعی کردیم آنها را آزاد کنیم.

فری بتو: آیا کلیساهای اینجا بسته شدند، آیا کشیش‌ها اخراج شدند؟

فیدل کاسترو: نه، حتی یک کلیسا هم در کشور تعطیل نشده است. اما درست است که مواردی وجود داشت که در یک مقطع خاص، در جریان درگیری‌های سیاسی بسیار شدید و به دلیل رفتار سیاسی فعال برخی از کشیش‌ها، به ویژه اسپانیایی‌ها، ما درخواست کردیم که آنها از کشور خارج شوند… با این حال، به کشیش‌های دیگری اجازه دادیم تا جایگزین کسانی شوند که از آنها خواسته بودیم کشور را ترک کنند…

فری بتو: و در مورد کاردینالی که در جریان حمله به خلیج خوک‌ها به سفارت آرژانتین پناه برد، چطور؟

فیدل کاسترو. بله، همینطور بود… در نیمه دوم آوریل ۱۹۶۱، در جریان خلیج خوک‌ها، به نظر می‌رسید که کاردینال ترسیده است. ما نمی‌دانیم چرا او ممکن است ترسیده باشد، اما دقیقاً در طول این وقایع بود که او به محل اقامت سفیر آرژانتین نقل مکان کرد. او پیرمردی مسن بود. وقتی آرژانتین در فوریه ۱۹۶۲ روابط خود را با ما قطع کرد، کاردار واتیکان او را متقاعد کرد که در کوبا بماند. او به یک کلینیک مراقبت‌های ویژه در ماریانا منتقل شد، جایی که تا زمان مرگش در آنجا زندگی کرد…

فری بتو: ماهیت سوسیالیستی انقلاب در سال ۱۹۶۱ و پس از خلیج خوک‌ها اعلام شد؟

فیدل کاسترو: نه دقیقاً بعد از آن، بلکه درست در همان روزی که حمله آغاز شد.

فری بتو: در ابتدا، سازمان‌های انقلابی متحد وجود داشتند که شامل سه جنبش انقلابی می‌شدند: جنبش ۲۶ ژوئیه، هیئت مدیره انقلابی و حزب سوسیالیست مردمی کوبا – نام حزب کمونیست – و در سال ۱۹۶۵، حزب کمونیست کوبا بر اساس این سازمان‌های انقلابی متحد ایجاد شد.

فیدل کاسترو: بله.

فری بتو: و مسیحیان اجازه ورود به حزب کمونیست کوبا را ندارند؟

فیدل کاسترو: درست است، آنها مجاز نیستند.

فری بتو… این یک حزب اعترافی است، تا جایی که یک حزب آتئیست می‌تواند باشد، و اعلام می‌کند که خدا وجود ندارد. من می‌پرسم: آیا این حزب می‌تواند در آینده به یک حزب سکولار تبدیل شود؟ و ثانیاً: آیا یک انقلابی مسیحی کوبایی می‌تواند در آینده عضو حزب شود؟

فیدل کاسترو: فکر می‌کنم این یکی از جالب‌ترین و مهم‌ترین سوالاتی است که شما در مورد مباحث دین و انقلاب پرسیده‌اید.

به شما گفتم که چندین سال قبل از ۱۹۵۱، من نه تنها یک جهان‌بینی انقلابی، بلکه یک مفهوم مارکسیستی-لنینیستی و سوسیالیستی از مبارزه سیاسی را نیز در خود پرورش داده بودم… اما من کاملاً درک می‌کردم که توده‌ی مردمی که از انقلاب حمایت می‌کردند، بسیار بیشتر از جنبش ما بودند و ما نمی‌توانستیم به شیوه‌ای فرقه‌ای رفتار کنیم… در مورد خودمان، در مورد فرقه‌گرایی، می‌خواهم بگویم از آنجایی که جنبش ما نقش اساسی در مبارزه و دستیابی به پیروزی داشت، از حمایت کل مردم برخوردار بود. یعنی می‌توانستیم تلاش کنیم تا سازمان و جنبش خود را رواج دهیم، آنها را به مرکز اصلی انقلاب تبدیل کنیم. می‌توانستیم بگوییم: بسیار خوب، ما از همه سازمان‌های دیگر قوی‌تر هستیم، بیایید مسئولیت‌ها را تقسیم نکنیم، بیایید آنها را کاملاً برای خودمان بگیریم… اما ما این مسیر را در پیش نگرفتیم… پرسش دیگر مربوط به کسانی است که به حزب می‌پیوندند… چه اتفاقی می‌افتاد؟ همه این طبقات اجتماعی ممتاز، که کلیسا را ​​در انحصار خود داشتند، مخالف انقلاب بودند، بنابراین وقتی حزب را سازماندهی کردیم، کاتولیک‌ها را به خودی خود کنار نگذاشتیم، بلکه ضدانقلاب‌های بالقوه را کنار گذاشتیم… ما باید در خواسته‌های ایدئولوژیک خود، در دکترین خود بسیار سختگیرانه عمل می‌کردیم – بسیار سختگیرانه. ما به طور دقیق نمی‌خواستیم که مردم ملحد باشند، یعنی ما بر اساس فرضیات ضد مذهبی عمل نمی‌کردیم: آنچه ما می‌خواستیم این بود که آنها آموزه‌های مارکسیسم-لنینیسم را به طور کامل و تمام و کمال بپذیرند. بله، ما این الزام سختگیرانه را مطرح کردیم، که به دلیل شرایط ایجاب می‌شد، زمانی که چاره‌ای جز حفظ خلوص ایدئولوژیک حزب نداشتیم. البته، در شرایط ما، این امر از نظر سیاسی امکان‌پذیر بود، زیرا اکثریت جمعیت، مردم، کارگران، دهقانانی که به آنها تکیه می‌کردیم، کاتولیک‌های معتقد نبودند. ما از مردم نمی‌خواستیم که برای پیوستن به حزب، ایمان خود را کنار بگذارند. فرض بر این بود که هر کسی که حزب را می‌پذیرد، سیاست‌ها و دکترین حزب را در تمام جنبه‌های آن پذیرفته است. آیا این می‌توانست در کشور دیگری اتفاق بیفتد؟ خیر. اگر اکثریت قریب به اتفاق کشور ما مسیحی بودند – اکثریت قریب به اتفاق کارگران، اکثریت قریب به اتفاق دهقانان، اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان دانشگاه – اگر آنها مسیحیان معتقدی بودند، ما نمی‌توانستیم یک حزب انقلابی را بر چنین پایه‌ای بنا کنیم. اما از آنجایی که اکثریت قریب به اتفاق کاتولیک‌های معتقد عمدتاً از طبقه ثروتمند بودند که از ضدانقلاب حمایت می‌کردند و علاوه بر این، تا حد زیادی کشور را ترک کرده بودند، ما می‌توانستیم و باید دقیقاً همین کار را می‌کردیم، یک هنجار سختگیرانه و ارتدکس ایجاد می‌کردیم: مارکسیسم-لنینیسم را در تمام جنبه‌های آن، نه تنها جنبه‌های سیاسی و برنامه‌ای آن، بلکه جنبه‌های فلسفی آن نیز بپذیریم. این به هنجار تبدیل شد که شرایط زمان آن را تعیین می‌کرد. ممکن است از من بپرسید: آیا باید اینطور باشد؟ من پاسخ خواهم داد: نباید اینطور باشد. من هیچ شکی ندارم که نباید اینطور باشد، و این هرگز در تاریخ اتفاق نیفتاده است… یعنی، این در سنت جنبش انقلابی یا حتی جنبش کمونیستی نیست… مرحله‌ای که اکنون در آن هستیم، مرحله‌ی همزیستی و احترام متقابل بین حزب و کلیساها است…

جسی جکسون (سمت چپ)، نامزد دموکرات‌ها برای ریاست‌جمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۴، در کنار فیدل کاسترو

باید روابط نزدیک‌تر و بهتری، روابط همکاری بین انقلاب و کلیساها وجود داشته باشد. زیرا، البته، آنها دیگر نمی‌توانند کلیساهای زمین‌داران، بورژوازی و ثروتمندان باشند. ایجاد روابط حسنه و همکاری با آن کلیسای زمین‌داران، بورژوازی و ثروتمندان غیرممکن خواهد بود… همانطور که به خوبی می‌دانید، قانون اساسی جمهوری ما احترام کامل به باورهای مذهبی شهروندانمان را اعلام و تضمین می‌کند. این صرفاً یک تاکتیک سیاسی نیست. احترام به مؤمنان به عنوان یک اصل سیاسی صحیح است، زیرا ما در جهانی با مؤمنان فراوان زندگی می‌کنیم و غیرقابل قبول است که انقلاب‌ها با باورهای مذهبی برخورد کنند، یا ارتجاع و امپریالیسم از باورهای مذهبی به عنوان سلاحی علیه انقلاب‌ها استفاده کنند… اما ما این را نه تنها از منظر سیاسی می‌بینیم؛ ما آن را به عنوان یک اصل می‌بینیم. این موضوع تاکتیک‌های سیاسی نیست؛ ما معتقدیم که حق شهروندان برای ایمانشان باید محترم شمرده شود، همانطور که باید به سلامتی، زندگی، آزادی و سایر حقوق آنها احترام گذاشته شود. به عبارت دیگر، من معتقدم که می‌توان گفت این یک حق غیرقابل انکار یک فرد برای دیدگاه‌های فلسفی خود، برای ایمان مذهبی خود است – چه آن را داشته باشد چه نداشته باشد… اگر از من بپرسید: آیا این برای انقلاب حیاتی است؟ به شما پاسخ خواهم داد: نه، به این معنا که انقلاب ما از قدرت عظیم، قدرت سیاسی عظیم و قدرت ایدئولوژیک عظیمی برخوردار است، برای انقلاب حیاتی نیست؛ اما اگر نتوانیم چنین فضایی ایجاد کنیم، نمی‌توانیم بگوییم که انقلاب ما یک کار بی‌نقص است، زیرا تا زمانی که شرایطی وجود داشته باشد که در آن کسانی باشند که به دلیل اعتقادات مذهبی خاص، در حالی که وظایف عمومی خود را دقیقاً مانند سایر شهروندان انجام می‌دهند، از امتیازات یکسانی با دیگران برخوردار نباشند، کار انقلابی ما کامل نشده است… خب، من نمی‌توانم با آنچه شما در مورد ماهیت اعترافی حزب می‌گویید موافق باشم، اگرچه درک می‌کنم که فرمول شما برای بیان این موضوع، پایه و اساسی دارد؛ اما این… بخشی از فلسفه ما نیست…

فری بتو: در مورد وضعیت داخلی کوبا، آیا موافقید که مسیحیانی که می‌خواهند به روند انقلابی بپیوندند، در مدرسه، دانشگاه و فعالیت‌های حرفه‌ای خود مورد تبعیض قرار می‌گیرند و تفرقه‌افکن تلقی می‌شوند؟

فیدل کاسترو: من در اصل نمی‌توانم با هیچ تبعیضی موافق باشم… این را رک و پوست کنده به شما می‌گویم. اگر از من بپرسید که آیا نوعی تبعیض پنهان علیه مسیحیان وجود دارد، پاسخ خواهم داد که بله، باید صادقانه به شما بگویم که وجود دارد و ما هنوز بر آن غلبه نکرده‌ایم. این اتفاق ناخواسته، بدون برنامه‌ریزی قبلی و بدون قصد قبلی رخ می‌دهد. این تبعیض وجود دارد و من فکر می‌کنم ما باید بر این مرحله غلبه کنیم: ما باید همه شرایط را ایجاد کنیم و باید شرایط اعتماد را در شرایطی ایجاد کنیم که امپریالیسم هنوز ما را تهدید می‌کند و بسیاری از کسانی که آنجا هستند بورژوازی، زمین‌داران سابق و طبقات ممتازی هستند که دین را به یک ایدئولوژی ضدانقلابی تبدیل کرده‌اند. ما به کسانی که در طرف دیگر هستند، امپریالیست‌ها و مشتریان آنها، نخواهیم گفت که همکاری کنند، ما از آنها نخواهیم خواست که این کار را انجام دهند، اما باید گفت که ما باید شرایطی ایجاد کنیم که در آن فعالیت آنها در استفاده از دین به عنوان یک ابزار ضدانقلابی توسط اعتماد و برادری ایجاد شده بین همه انقلابیون اینجا، در داخل کشورمان، خنثی شود… از من می‌پرسید که آیا می‌توانیم این کار را در کنگره بعدی انجام دهیم؟ من می‌گویم هنوز نه؛ زیرا این موضوع باید برای همه اعضای حزب توضیح داده شود، باید با همان اعضای حزب مورد بحث قرار گیرد. ما به روش گفتن از بالا متوسل نمی‌شویم: این‌طور است که هست…

فری بتو: … بیایید به وضعیت داخلی، به روابط بین کلیسا، دولت و حکومت در کوبا بپردازیم. در اینجا دو سوال وجود دارد. اول: جلسه شما با اسقف‌های آمریکای شمالی در کوبا چگونه پیش رفت؟ و دوم: روابط فعلی با کنفرانس اسقف‌های کوبا چگونه است؟

فیدل کاسترو: فکر می‌کنم دیدار با اسقف‌های آمریکای شمالی خوب بود…

آخرین باری که با برخی از آنها احوالپرسی کردم، در جریان سفر جسی جکسون به کوبا بود، زمانی که کلیساهای انجیلی مراسم یادبودی برای مارتین لوتر کینگ جونیور برگزار کردند که کلیسای کاتولیک نیز در آن شرکت داشت. جکسون از من دعوت کرد تا سخنرانی‌ای را که قرار بود در آنجا ایراد کند، بشنوم؛ البته از من هم خواسته شد که چند کلمه‌ای صحبت کنم که با کمال میل این کار را انجام دادم و در آن مراسم با رهبران مختلف کلیسا، از جمله رهبران کلیسای کاتولیک که حضور داشتند، احوالپرسی کردم. من از قبل موضع کلیسای کاتولیک آمریکا را می‌دانستم؛ این کلیسا یک اسقف‌نشین معتبر دارد و به نظر ما، آنها در مورد تعدادی از مسائل مهم زمان ما مواضع درست و شجاعانه‌ای اتخاذ کرده‌اند. برای مثال، می‌توانم به تمایل آنها به صلح و مخالفتشان با مسابقه تسلیحاتی اشاره کنم. آنها همچنین تزهای اخلاقی خاصی در مورد استفاده از سلاح‌های اتمی تدوین کرده‌اند… آنها به طور جدی نگران فقر هستند که هنوز میلیون‌ها نفر از آمریکای شمالی را آزار می‌دهد… در عین حال، آنها سیاست‌های مداخله‌جویانه در آمریکای لاتین را محکوم می‌کنند؛ به این موارد، نگرانی آنها در مورد مشکلات فقر و سایر مشکلات جهان توسعه نیافته نیز اضافه می‌شود… اینها مسائلی با اهمیت فوق‌العاده هستند. می‌خواستم این موضوعات و تمام موضوعات دیگری که برایشان جالب بود را با جزئیات و رک و پوست کنده مورد بحث قرار دهم. البته، در مورد کوبا، آنها می‌خواستند درباره رابطه بین کلیسا و دولت بدانند… من در مورد علل درگیری‌های پیش آمده برایشان توضیح دادم، سیر تحولات سیاسی و انقلابی را از منظر تاریخی تحلیل کردم و همچنین مقایسه‌هایی با سیر تحولات تاریخ کلیسای کاتولیک انجام دادم…

گفتم: ما گاهی دگم بوده‌ایم، اما شما هم دگم هستید، و گاهی حتی دگم‌تر از ما؛ در طول تاریخ، هیچ نهاد دیگری به اندازه کلیسای کاتولیک دگم نبوده است… گاهی انقلاب‌ها انعطاف‌ناپذیر بوده‌اند، اما هیچ نهاد دیگری در طول تاریخ، خشک و بی‌روح‌تر از کلیسای کاتولیک نبوده است؛ که این خشک‌اندیشی، این بی‌انعطافی و این عدم تحمل منجر به ایجاد نهادهایی شده است که تحت تأثیر ایده‌های خود، در طول قرن‌ها، افراد زیادی را به دلیل مواضع مخالفشان در رابطه با مواضع کلیسا، به آتش کشیده‌اند. من حتی اعمال تورکمادا*، یعنی موارد دانشمندان و متفکرانی را که به دلیل مخالفت با کلیسا زنده زنده سوزانده شدند، به آنها یادآوری کردم.

فری بتو: تورکمادا درست مثل من یک دومینیکن بود. من از این واقعیت که برادر جوردانو برونو، توماسو کامپانلا، ساوونارولا و دیگر دومینیکن‌هایی هستم که مانند بارتولومه د لاس کازاس برای آزادی جنگیدند، آرامش می‌گیرم.

فیدل کاسترو: من فکر نمی‌کنم چون کامپانلا اهل دومینیکن بوده، شما یک کمونیست آرمان‌شهرگرا شوید.

فری بتو: نه، امیدوارم آرمان‌شهرگرا نباشم. در هر صورت، فکر می‌کنم در کمونیسم آرمان‌شهرگرایی زیادی وجود دارد، و از نظر الهیاتی، آنچه که حاوی کمی آرمان‌شهر است، همان چیزی است که ما آن را پادشاهی خدا می‌نامیم، زیرا وقتی همه تضادها پایان یابند و حتی دولت دیگر وجود نداشته باشد، به نظر من، به قلمرو متفاوتی از ویژگی‌های معنوی در زندگی بشر خواهیم رسید.

فیدل کاسترو: من با شما موافقم؛ درست است که هر انقلابی رویاها و امیدهایی برای دستاوردهای بزرگ دارد. شاید یک انقلاب به دلیل درجه آرمان‌شهرگرایی که می‌تواند در یک ایده انقلابی وجود داشته باشد، همه آنها را محقق نکند، و من فکر می‌کنم مسیحیت عناصر آرمان‌شهری خود را دارد، همانطور که سوسیالیسم و ​​کمونیسم دارند. اما، بر اساس تجربه خودم – با دیدن آنچه در کشور ما اتفاق افتاد – می‌گویم که در مورد کوبا، واقعیت ما از رویاهایمان فراتر رفته است… من این گفتگو را با اسقف‌ها نه به صورت جدلی و نه انتقادی، بلکه به گونه‌ای انجام دادم که گویی در حال تأمل در تجربه و رویدادهای تاریخی هستم. سپس به آنها گفتم که ما چیزی مشترک با آنها داریم: اینکه می‌توانیم با خوشحالی تقریباً به تمام احکام شریعت خدا پایبند باشیم؛ آنها بسیار شبیه به احکام ما هستند. اگر کلیسا می‌گوید: «دزدی نکن»، ما نیز این اصل را اکیداً اعمال می‌کنیم: «دزدی نکن». یکی از ویژگی‌های انقلاب ما این است که دزدی، اختلاس و فساد را از بین می‌برد. اگر کلیسا می‌گوید: «همسایه خود را مانند خود دوست بدار»، دقیقاً همان چیزی است که ما موعظه می‌کنیم، حس همبستگی انسانی را که در هسته اصلی سوسیالیسم و ​​کمونیسم قرار دارد، پرورش می‌دهیم، روح برادری بین مردم که ما چنان سرسختانه برای آن تلاش می‌کنیم. اگر کلیسا می‌گوید: «دروغ نگو»، در میان چیزهایی که ما بیشترین محکومیت، بیشترین انتقاد و بیشترین رد را داریم، دروغگویی و فریب را نام می‌بریم. اگر مثلاً کلیسا می‌گوید: «تو نباید به زن همسایه‌ات طمع داشته باشی»، ما معتقدیم که یکی از اصول اخلاقی حاکم بر روابط بین انقلابیون دقیقاً اصل احترام به خانواده و احترام به همسر رفیق، به همسر همسایه، همانطور که شما می‌گویید، است. مثلاً وقتی کلیسا روحیه ایثار و روحیه پرهیز را پرورش می‌دهد و وقتی کلیسا بر فروتنی اصرار دارد، ما دقیقاً همین را می‌گوییم و تأکید می‌کنیم که وظیفه یک انقلابی تمایل به فداکاری و زندگی ریاضت‌کشانه و فروتنانه است.

فری بتو… همچنین می‌خواهم اضافه کنم که به نظر من، شما در حال انجام یک فرمان مهم دیگر هستید: «نام پروردگارت را بیهوده به زبان نیاور»، زیرا ریگان و بسیاری از دولت‌های سرمایه‌داری نام خدا را بیهوده به زبان می‌آورند… سیاست‌های استعماری، امپریالیستی و فاشیستی اغلب به نام خدا اجرا می‌شوند…

فیدل کاسترو… می‌توان گفت که در تمام این‌ها نه تنها نوع خاصی از بت‌پرستی، بلکه ریاکاری عظیمی نیز وجود دارد. من به شما گفتم که یکی از چیزهایی که نمی‌توانیم تحمل کنیم دروغ گفتن است. ما هرگز به دروغ گفتن متوسل نشده‌ایم، نه به مردم و نه به هیچ کس، زیرا کسی که دروغ می‌گوید خود را تحقیر می‌کند، خود را بی‌آبرو می‌کند، خود را به فحشا می‌کشاند و روحیه‌اش را از دست می‌دهد. با این حال، من می‌بینم که در سیاست ایالات متحده… تقریباً همه کارگزاران به طور سیستماتیک، هر روز، به دروغ گفتن متوسل می‌شوند… شما اینجا به برخی از اربابان مانند پینوشه اشاره کردید. پینوشه قرار است مردی پرهیزگار باشد، اما مسئول مرگ هزاران نفر است، هزاران نفر کشته، شکنجه شده، ناپدید شده‌اند… امروز، شیلی بالاترین نرخ بیکاری را در آمریکای لاتین دارد، و همچنین بالاترین نرخی است که این کشور تاکنون به خود دیده است. احتمالاً نمی‌توانیم رنجی را که میلیون‌ها نفر به دلیل سیاست‌هایی که در خدمت ثروت و منافع امپریالیسم هستند، تحمل می‌کنند، تصور کنیم. جنگ ویتنام، که در طی آن بمب‌های بیشتری نسبت به کل جنگ جهانی دوم ریخته شد، جان میلیون‌ها نفر را گرفت. این قطعاً نمونه‌ای از روحیه مسیحی نیست. آن جنگ از دروغ زاده شد؛ کل حادثه خلیج تونکین یک دروغ هولناک بود…

فری بتو… می‌خواهم بگویم خدایی که شما مارکسیست-لنینیست‌ها رد می‌کنید، من نیز رد می‌کنم: خدای سرمایه، خدای استثمار، خدایی که اسپانیا و پرتغال به نام او تبلیغ مذهبی آمریکای لاتین را همراه با نسل‌کشی سرخپوستان انجام دادند؛ خدایی که پیوندهای کلیسا با دولت بورژوایی را توجیه و تقدیس کرد؛ خدایی که امروز دیکتاتوری‌های نظامی مانند دیکتاتوری پیچت را مشروعیت می‌بخشد. این خدایی که شما رد می‌کنید، این خدایی که مارکس در زمان خود آن را محکوم کرد – ما نیز این خدا را رد می‌کنیم؛ این خدای کتاب مقدس نیست، خدای عیسی نیست…

فیدل کاسترو… در گفتگوهایم با اسقف‌های آمریکای شمالی… من دقیقاً بر این اصول کلی آموزه‌های مسیحی تکیه کردم… برای مثال، کلیسا شکم‌پرستی را محکوم می‌کند؛ سوسیالیسم، مارکسیسم-لنینیسم نیز، می‌توان گفت، با قدرتی تقریباً برابر، شکم‌پرستی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. خودخواهی یکی از چیزهایی است که ما بیشتر از همه مورد انتقاد قرار می‌دهیم و توسط کلیسا محکوم می‌شود؛ حرص و طمع پدیده منفی دیگری است که در مورد آن دیدگاه‌های مشترکی داریم.

من حتی به اسقف‌ها گفتم که شما مبلغانی دارید که مثلاً به آمازون می‌روند تا با جوامع بومی زندگی کنند یا با جذامیان کار کنند، شما در بسیاری از نقاط جهان بیماران را درمان می‌کنید و ما انترناسیونالیست داریم، زیرا ده‌ها هزار کوبایی مأموریت‌های انترناسیونالیستی انجام می‌دهند. من به عنوان مثال از معلمانمان در نیکاراگوئه نام بردم، دو هزار معلم که در سخت‌ترین شرایط در کنار خانواده‌های دهقانی زندگی می‌کنند… خب، من دقیقاً به اسقف‌ها پیشنهاد ندادم که یک دولت تشکیل دهند، اما به آنها گفتم که اگر دولتی مطابق با احکام مسیحی ایجاد می‌کردند، دولتی مانند دولت ما ایجاد می‌کردند. چون به آنها گفتم: شما مطمئناً قمار را مجاز نمی‌دانستید و به هیچ وجه آن را در دولتی که بر اساس اصول مسیحی ساخته شده است، تحمل نمی‌کردید؛ ما قمار را ریشه‌کن کرده‌ایم. شما اجازه نمی‌دادید گداها در خیابان‌ها باشند؛ دولت ما تنها دولت در آمریکای لاتین است که در آن گدا و گدایی وجود ندارد. شما اجازه نمی‌دادید بچه‌ها گرسنه بمانند؛ حتی یک کودک گرسنه در کشور ما وجود ندارد. شما اجازه نمی‌دادید یک فرد مسن بدون کمک و مراقبت رها شود. شما موافقت نمی‌کردید که کشوری پر از افراد بیکار داشته باشید؛ در کشور ما هیچ فرد بیکاری وجود ندارد. شما اجازه نمی‌دادید مواد مخدر وجود داشته باشد؛ مواد مخدر در کشور ما ریشه‌کن شده است. شما اجازه نمی‌دادید فحشا، آن نهاد وحشتناکی که در آن یک زن مجبور می‌شود با فروش بدن خود زندگی کند، وجود داشته باشد. در کشور ما، با رفع تبعیض، ایجاد فرصت‌های شغلی برای زنان، فراهم کردن شرایط انسانی و ارتقای پیشرفت اجتماعی آنها، فحشا ریشه‌کن شد. فساد، دزدی و اختلاس از بین رفت. و بنابراین، تمام این پدیده‌هایی که ما با آنها مبارزه کردیم، تمام این مشکلاتی که ما حل کردیم، همان‌هایی بودند که اگر کلیسا یک دولت مدنی مطابق با احکام مسیحیت ایجاد می‌کرد، سعی در حل آنها می‌کرد… البته، آنها به مشکلات و دغدغه‌های کلیسا به معنای عملی آن نیز علاقه‌مند بودند؛ آنها پرسیدند که چگونه می‌توانند به کلیسا کمک کنند، چگونه می‌توانند برخی منابع مادی ارسال کنند. من برای آنها توضیح دادم که به طور کلی، ما به تعمیر و نگهداری برخی از کلیساهای کاتولیک کمک می‌کنیم… و اگر آنها چنین منابعی را برای تعمیر سایر ساختمان‌های کلیسا اهدا کنند، مشکلی نخواهیم داشت…

من قصدم را برای ملاقات با اسقف‌های کوبایی به آنها گفتم. همان روز، در مراسم پذیرایی، در مورد این مسائل صحبت کردیم و به آنها گفتم که در آینده نزدیک همدیگر را ملاقات خواهیم کرد. این ملاقات هنوز انجام نشده بود… می‌خواستم زمانی را به این موضوع اختصاص دهم؛ شاید یک ملاقات کافی نباشد. علاوه بر این، معتقد بودم که اگر با اسقف‌های کاتولیک ملاقات کنم، ملاقات با کلیساهای دیگر نیز مفید خواهد بود… همچنین به راهبه‌هایی که آنجا بودند گفتم که باید ملاقات کنیم، زیرا، البته، ما مرتباً با راهبه‌هایی که در کارهای اجتماعی خاصی مشغول هستند، در تماس هستیم… باید اضافه کنم که اسقف‌های آمریکای شمالی همچنین موضوع برخی از ضدانقلابیون زندانی – افرادی که به گفته آنها بسیار مسن و بیمار بودند – را مطرح کردند. آنها لیست‌هایی آوردند و من به آنها قول دادم که تمام پرونده‌های کسانی که واقعاً بیمار بودند بررسی خواهد شد. برای آنها توضیح دادم که چرا گروه‌های خاصی از ضدانقلابیون زندانی در حال گذراندن دوران محکومیت خود هستند – آزاد کردن آنها و فرستادنشان به ایالات متحده فقط تعداد عناصری را که مرتکب اقدامات علیه کوبا، خرابکاری علیه کوبا و جنایات علیه کوبا می‌شوند، افزایش می‌دهد. آنها همچنین می‌توانند برای همین اهداف به نیکاراگوئه یا کشور دیگری فرستاده شوند.

فری بتو… فرمانده، ما اولین بار در شب اولین سالگرد انقلاب ساندینیست‌ها، دقیقاً شب ۱۹ ژوئیه ۱۹۸۰، در خانه سرجیو رامیرز، معاون فعلی رئیس جمهور نیکاراگوئه، با وساطت دوست مشترکمان، پدر میگل دِسکوتو، ملاقات کردیم. به یاد دارم که آن شب توانستیم حدود دو ساعت در مورد دین و کلیسا در آمریکای لاتین صحبت کنیم و شما نمای کلی بسیار جالبی از رابطه بین دین و انقلاب در کوبا به من دادید… در سال‌های بعد، ما جلسات بیشتری داشتیم و شما حتی از من دعوت کردید… تا یک سری گفتگوها در مورد دین و کلیسا را ​​​​آغاز کنیم، زیرا دولت کوبا علاقه‌مند به بررسی بیشتر این موضوع بود. سپس من یک پیشنهاد متقابل به شما ارائه دادم: اگر همزمان بتوانم به کلیسای کوبا نزدیک‌تر شوم، موافقم… و من از شما می‌پرسم: چرا شما، دولت کوبا و همچنین سوسیالیسم، علاقه‌مند به داشتن یک کلیسای فعال، به داشتن یک جامعه مسیحی که در روند اجتماعی مشارکت داشته باشد، هستید؟

فیدل کاسترو: بسیار خب، شما اشاره کردید که ما در نیکاراگوئه و در خانه سرجیو رامیرز با هم آشنا شدیم…

البته شما از جلسات من با «مسیحیان طرفدار سوسیالیسم» در شیلی در سال ۱۹۷۱، زمانی که در زمان حکومت آلنده از این کشور بازدید کردم، به خوبی آگاه بودید… تعداد آنها زیاد بود، حدود دویست نفر. اتفاقاً در آن زمان بازدیدکنندگانی از کشورهای دیگر نیز حضور داشتند. و حتی قبل از آن، من با پادره کاردنال، یک ساندینیستا، نویسنده و شاعر، ملاقات کردم…

بعداً، در طول سفری به جامائیکا، با مؤمنان، نمایندگان جوامع مختلف مسیحی در جامائیکا نیز ملاقات کردم. این در اکتبر ۱۹۷۷ بود. ما همچنین یک گفتگوی طولانی و جدی داشتیم که طی آن برخی از تزهایم را توضیح دادم و در مورد ایده اتحاد بین مسیحیان و مارکسیست‌ها صحبت کردم. آنها از من پرسیدند: “یک اتحاد تاکتیکی؟” من پاسخ دادم: “نه، یک اتحاد استراتژیک برای ایجاد تغییرات اجتماعی مورد نیاز مردم ما.” من همچنین با برخی از چهره‌های برجسته شورای جهانی کلیساها ارتباط داشتم و آنها نیز به نوبه خود به مشکلات جهان سوم، مشکلات مبارزه با تبعیض، علیه آپارتاید، طیف وسیعی از مشکلات از این نوع بسیار علاقه‌مند بودند و نظرات ما در مورد این مسائل کاملاً منطبق بود. توسعه این ایده‌ها تا حد زیادی تحت تأثیر ظهور یک جنبش کامل در کلیسای آمریکای لاتین بود که اعضای آن مشکلات کارگران، دهقانان و فقرا را به جان خریدند و شروع به مبارزه و موعظه در مورد لزوم برقراری عدالت در کشورهای ما کردند. اینگونه بود که این جنبش که با نام‌های مختلفی خوانده می‌شد، ظهور کرد: در شیلی، «مسیحیان برای سوسیالیسم». این جنبش پس از پیروزی انقلاب کوبا در نقاط مختلف آمریکای لاتین ظهور کرد… ما متوجه شدیم که کلیسای کاتولیک آمریکای لاتین و سایر کلیساها شروع به تشخیص شدت مشکلات اجتماعی، شرایط وحشتناکی که مردم در آن زندگی می‌کنند، کردند و تعداد فزاینده‌ای از مسیحیان تصمیم گرفتند برای فقرا مبارزه کنند. این امر همچنین با رفتار مسیحیان در نیکاراگوئه، نقش برجسته آنها در مبارزه با سوموزا و در مبارزه برای اصلاحات اجتماعی و عدالت اجتماعی در آن کشور اثبات می‌شود…

به همین دلیل است که در طول سفرم به نیکاراگوئه با گروهی از رهبران مذهبی آنجا ملاقات می‌کنم… این گردهمایی حال و هوای جلسه در شیلی یا جامائیکا را نداشت؛ خیلی کوتاه بود و وقت کافی برای پرداختن به این مسائل وجود نداشت. من بیشتر فقط آنها را ملاقات کردم، بیشتر انگار آمده بودم که به آنها سلام کنم. اتفاقاً در آن جلسه با گروه کوچکی از راهبه‌های مری‌نال که در نیکاراگوئه کار می‌کردند، آشنا شدم، زنانی با مهربانی شگفت‌انگیز، زنان نجیب، زنان مشتاق، و آنها تأثیر زیادی روی من گذاشتند. آنها راهبه‌های آمریکای شمالی بودند… در آن روزها، انقلابیون السالوادور نیز با حمایت بسیاری از مسیحیان، سرسختانه مبارزه می‌کردند تا به جنایات و استبدادی که دهه‌ها کشور را گرفتار کرده بود، پایان دهند. به ویژه رفتار مونسینور رومرو، اسقف السالوادور، شخصیتی باوقار و شجاع که تمام جنایاتی را که در آنجا رخ می‌داد محکوم کرد، قابل توجه بود.

مدتی بعد، خبر تکان‌دهنده‌ای دریافت کردم مبنی بر اینکه چهار راهبه‌ی مری‌نال، از جمله کسانی که آن روز با ما صحبت کرده بودند، به طرز وحشیانه‌ای در السالوادور به قتل رسیده‌اند. البته، بعداً مشخص شد که چگونه این اتفاق افتاده و چه کسی مسئول بوده است: مأموران یک رژیم سرکوبگر تحت حمایت ایالات متحده، این چهار راهبه را مورد آزار و اذیت قرار داده و به قتل رسانده بودند. به همین ترتیب، مأموران مرتبط با سیا و امپریالیسم، اسقف اعظم السالوادور، مونسینور رومرو را به طرز جنایتکارانه و خائنانه‌ای به قتل رسانده بودند. خب، ملاقات‌های من با گروه‌هایی از رهبران مسیحی در آمریکای لاتین و کارائیب داشت به یک روال تبدیل می‌شد… در همین زمینه بود که برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم، وقتی که شما کارهایی که کلیسا در برزیل انجام می‌داد را برای من توضیح دادید، و سپس گفتگویی که اشاره کردید را داشتیم. البته شما از قبل می‌دانستید که من چه احساسی دارم، و می‌دانستید که ما هرگز حتی به پایان دادن به دین در کشورمان فکر هم نکرده‌ایم. من در این مورد به تفصیل با شما صحبت کردم. فقط جنبه سیاسی نبود… اما وقتی صحبت از دین می‌شود، من نه جنبه سیاسی، بلکه جنبه اخلاقی را در اولویت قرار می‌دهم و اصول را در اولویت قرار می‌دهم، زیرا تغییرات عمیق اجتماعی، سوسیالیسم و ​​کمونیسم هرگز در دستور کار نبودند یا به عنوان چیزی که به دنیای درونی فرد نفوذ کند و حق هر انسانی را برای افکار و باورهای خود سلب کند، تصور نمی‌شدند. ما معتقدیم که این به قلمرو خصوصی‌ترین جنبه‌های بشریت تعلق دارد، و بنابراین ما حقوقی را که توسط قانون اساسی سوسیالیستی ما در سال ۱۹۷۵ به رسمیت شناخته شده است، نه صرفاً به عنوان یک مسئله سیاسی، بلکه به عنوان چیزی بسیار عمیق‌تر می‌بینیم: یک اصل، احترام به حق فرد برای ابراز ایمانی که خود می‌داند. این در هسته سوسیالیسم، در هسته کمونیسم و ​​در هسته ایده‌های انقلابی درباره باورهای مذهبی قرار دارد…

ایده‌ی یک رویکرد کلی که ما در موردش بحث کردیم، در مواضعی که در شیلی و جامائیکا مطرح کردم، وجود دارد. این به عنوان یک ایده مطرح شده است، اما ما روی آن کار نکرده‌ایم. یعنی، تا زمان ملاقات ما، تمام شرایط برای درک متقابل از دیدگاه‌های مربوط به خودمان در مورد رابطه‌ی بین مسیحیت و انقلاب – بیایید آن را اینگونه بنامیم، بیایید آن را کلیسا ننامیم، بیایید آن را مسیحیت و سوسیالیسم بنامیم – فراهم شده بود. و بنابراین آن جلسه با روحیه‌ای دوستانه و هماهنگ برگزار می‌شود…

در جلسه‌ای با اسقف‌های آمریکای شمالی، من افکارمان را در مورد همه این موارد برایشان توضیح دادم و به اشتراک گذاشتم و قصدمان را برای ملاقات با اسقف‌نشین کوبا ذکر کردم. من به سادگی آنها را از آنچه که در نتیجه تمام تماس‌هایی که داشتیم، در حال شکل‌گیری بود، مطلع کردم. این ایده‌ها از واقعیت‌ها ناشی می‌شد، زیرا ما شاهد بودیم که کلیسا مواضع عادلانه‌ای اتخاذ کرده است، یا اگر نه کلیسا، بسیاری از مسیحیان، بسیاری از کشیشان بسیار شایسته، اسقف‌ها و رهبران مختلف کلیسا، موضعی را اتخاذ کردند که ما آن را عادلانه می‌دانستیم – موضعی برای مبارزه با استثمار، مبارزه با بی‌عدالتی، مبارزه با وابستگی، مبارزه برای آزادی… این امر ارتباطات بیشتر را تسهیل کرد…

…این دیگر فقط یک مسئله‌ی اصول نیست، مثلاً، فقط یک مسئله‌ی اخلاقی نیست؛ از یک دیدگاه خاص، حتی یک مسئله‌ی زیبایی‌شناختی هم هست. زیبایی‌شناختی به چه معنا؟ من فکر می‌کنم انقلاب یک اثر هنری است که باید کامل شود؛ چیزی بیشتر – یک اثر هنری.

فری بتو. تعریف قشنگی بود!

فیدل کاسترو: بنابراین، اگر در یک انقلاب ببینیم که گروهی از شهروندان وجود دارند – مهم نیست چند نفر باشند، لزوماً نباید دو میلیون، یا یک میلیون، یا پانصد هزار نفر باشند: مثلاً صد هزار نفر از ده میلیون نفر – که یک درصد از شهروندان به دلایل مذهبی احساس می‌کنند که درک نمی‌شوند، یا حتی احساس می‌کنند که ممکن است هدف نوعی تبعیض سیاسی باشند، که ممکن است با اشکال ظریف دیگری از تبعیض همراه باشد… عدم درک کافی است تا رنج ایجاد کند، همین واقعیت ساده، که حتی ممکن است خود را در اشکال پنهان بی‌اعتمادی ابراز کند، برای اینکه احساس رضایت نکنیم کافی است…

خب، اگر به من گفته شود که صد هزار نفر – تعداد دقیق را نمی‌دانم – مسیحی در کوبا هستند که چنین سختی‌هایی را تجربه می‌کنند، افرادی که می‌توانند تمام ویژگی‌های یک میهن‌پرست و یک انقلابی، مهربان، سخت‌کوش و کوشا را با هم داشته باشند، باید ناراضی باشم. اگر به من گفته شود که پنجاه هزار نفر، ده هزار نفر، حتی اگر به من گفته شود که فقط یکی وجود دارد، این اثر هنری – انقلاب – کامل نخواهد بود… به این ملاحظات، این معیارها، این اصول، ملاحظاتی با ماهیت سیاسی اضافه شده‌اند. اگر در انقلابی که به اندازه انقلاب سوسیالیستی کوبا عدالت به ارمغان آورد، هر شکلی از تبعیض علیه افراد به دلایل مذهبی وجود داشته باشد، فقط به نفع دشمنان سوسیالیسم، دشمنان انقلاب خواهد بود. این فقط به نفع کسانی خواهد بود که استثمار می‌کنند، غارت می‌کنند، ستم می‌کنند، آزار می‌دهند، تجاوز می‌کنند، تهدید می‌کنند، کسانی که ترجیح می‌دهند مردم آمریکای لاتین و کارائیب را نابود کنند تا امتیازات خود را از دست بدهند…

فری بتو: خیلی خوب، کوماندانته.

می‌خواهم از شما بپرسم. می‌دانید… تغییرات بزرگی در کلیسای قاره ما رخ داده است؛ کلیسا به فقرا نزدیک‌تر شده است، به خصوص در کشورهایی مانند برزیل، جایی که دیکتاتوری‌های نظامی سال‌ها در قدرت بودند، و من معمولاً می‌گویم که این کلیسا نیست که طرف فقرا را گرفته است، بلکه فقرا، در نتیجه سرکوب جنبش مردمی و جنبش سندیکالیستی، طرف کلیسا را ​​گرفته‌اند، یعنی در کلیسا فضای خاصی برای سازماندهی، تمرکز، آگاهی و فعال ماندن پیدا کرده‌اند. و به این معنا – شوخی نمی‌کنم، بلکه کلماتی را که حداقل از دو اسقف برزیلی شنیده‌ام تکرار می‌کنم – به این معنا، همزمان با هجوم فقرا به کلیسا، کشیشان و اسقف‌های کاتولیک شروع به گرویدن به مسیحیت کرده‌اند. و امروز، در سراسر آمریکای لاتین، جوامع کلیسایی مردمی بی‌شماری وجود دارد؛ در برزیل، حدود صد هزار جامعه کلیسایی مردمی وجود دارد – گروه‌هایی از مسیحیان، کارگران، دهقانان، لومپن پرولتاریا، با حدود سه میلیون نفر در آنها…

چرا این اتفاق میفته؟..

فیدل کاسترو… البته، من معتقدم که یک جنبش سیاسی و انقلابی باید با در نظر گرفتن شرایط فعلی، وضعیت را تحلیل کند و استراتژی، تاکتیک‌ها و دیدگاه‌های خود را نه صرفاً بر اساس تئوری، بلکه بدون در نظر گرفتن دکترین نیز تدوین کند. نظریه چیزی است که باید در عمل به کار گرفته شود و به واقعیت تبدیل شود. اگر هیچ استراتژی و تاکتیک صحیحی برای به کارگیری یک ایده سیاسی وجود نداشته باشد، هر چقدر هم که آن ایده سیاسی درست باشد، به یک آرمان‌شهر تبدیل می‌شود، نه به این دلیل که از نظر عینی غیرقابل تحقق است، بلکه به این دلیل که از نظر ذهنی غیرقابل تحقق است. می‌توانم تضادهایی را که بین ایده‌های انقلابی سیاسی و کلیسا پیش آمد، به خوبی برای شما توضیح دهم؛ من آنها را برای خودم هم به خوبی توضیح می‌دهم. خب، اگر من یکی از ساکنان بومی سابق کوبا، یک سرخپوست سیبونی، بودم و خارجی‌ها با تفنگ‌های شکاری، کمان‌های پولادی، شمشیر، نشان سلطنتی و صلیب ظاهر می‌شدند، به روستای من حمله می‌کردند، کسانی را که فکر می‌کردند باید کشته شوند، می‌کشتند، کسانی را که می‌خواستند اسیر می‌کردند – همه را اسیر می‌کردند، زیرا اسپانیایی‌ها، از جمله کلمب، هنگام بازگشت به اسپانیا، اول از همه سرخپوستان را با خود می‌بردند تا آنها را به نمایش بگذارند… تا آنها را به عنوان غنیمت به اروپا برگردانند، آنها به همان روشی که یک گرگ، شیر، فیل یا میمون را می‌گیرید، دقیقاً به همان روش – من در مورد همه اینها چه فکر می‌کردم؟ اگر از یک سرخپوست مکزیکی بپرسیم که نظرش در مورد همه اینها چیست، پاسخ او چندان محترمانه به فاتحان و باورهای مذهبی آنها نخواهد بود. آنها با شمشیر و صلیب آمدند تا «کافران» را فتح کنند، به بردگی بگیرند و استثمار کنند، کسانی که به هر حال، آنها نیز مخلوق خدا محسوب می‌شدند. بدین ترتیب این قاره فتح شد؛ ایمان مسیحایی با خون القا شد و با خون، تمدن مسیحی غربی را القا کرد.

قرن‌ها استعمار وجود داشت، جهان بین قدرت‌های اروپایی تقسیم شده بود، کل قاره‌ها – آسیا، آفریقا و آمریکا – قرن‌ها تکه‌تکه، فتح و استثمار می‌شدند. آنها همچنین دین خود را آوردند: از برخی جهات، دین فاتحان، برده‌داران و استثمارگران بود. همچنین درست است که این دین، در محتوای درونی خود و، به نظر من، در محتوای انسانی خود، در جوهره شریف و همبستگی‌گرایانه‌اش، اگرچه برخلاف واقعیت‌ها و رفتار واقعی حاملان آن، فاتحان – من در مورد کاهنان صحبت نمی‌کنم – در نهایت، مانند روم باستان، به دین بردگان تبدیل شد. در این نیمکره، جایی که اسپانیایی‌ها به مدت سه قرن – در کوبا، تقریباً چهار قرن، این سرزمین را اشغال کردند، زیرا ما جزو اولین کسانی بودیم که فتح شدیم و آخرین کسانی بودیم که آزاد شدیم – دین فاتحان رواج یافت… در خود اروپای فئودالی، جایی که زمین و مردم متعلق به اشراف و اربابان فئودال بودند، کلیسا بدون شک متحد این سیستم استثمار بود، هرچند که برای ارواح تسلی خاطر به ارمغان می‌آورد… در امپراتوری تزاری، اتحاد نزدیکی بین امپراتوری، اشراف، مالکان فئودال، زمین‌داران و کلیسا وجود داشت… این وضعیت قرن‌های متمادی ادامه یافت. آفریقا با زور اسلحه فتح شد، تمام آفریقا به جز یک کشور، اتیوپی. در بعضی جاها، فاتحان مدت بیشتری ماندند، در بعضی دیگر، مدت کمتری. جذب فرهنگی کمتری وجود داشت؛ مسیحیت هرگز واقعاً در آفریقا پیروز نشد. مسلمانان در شمال آفریقا زندگی می‌کردند؛ ادیان باقی‌مانده آنیمیستی بودند. اما در آفریقا، قرن‌ها، فاتحان غربی در درجه اول نه به موعظه مسیحیت، بلکه به صادرات برده مشغول بودند. نمی‌دانم کسی به طور دقیق محاسبه کرده است که چند ده میلیون نفر از افراد آزاد اروپایی‌ها در آفریقا اسیر، به بردگی گرفته و به آمریکای لاتین، کارائیب و آمریکای شمالی آورده شدند تا به عنوان کالا فروخته شوند – شاید صد میلیون نفر… اعتقاد بر این است که حداقل پنجاه میلیون نفر زنده آورده شدند، اما تعداد زیادی، شاید حتی بیشتر، در طول فرآیند اسیر شدن و در حین عبور از اقیانوس اطلس جان باختند… این سیستم وحشتناک تقریباً چهار قرن وجود داشت. سرخپوستان در بسیاری از نقاط، در کوبا، ریشه کن شدند – تقریباً همه آنها … برده‌داری حتی پس از استقلال ایالات متحده، با وجود اعلامیه رسمی حقوق سلب‌ناپذیر انسان که «توسط خالقش به او داده شده» و «حقایق بدیهی» تلقی می‌شود، همچنان وجود داشت. برای نزدیک به یک قرن، میلیون‌ها آمریکایی آفریقایی‌تبار و فرزندان آنها در بردگی باقی ماندند… در همان کشور، پس از استقلال، سرخپوستان به سادگی نابود شدند، توسط مسیحیان – اروپایی‌ها و فرزندان آنها – نابود شدند. با این حال، از سوی دیگر، همه این افراد بسیار مذهبی بودند، خود را مسیحی می‌نامیدند. و کسانی که قرن‌ها سرخپوستان را شکار و پوست سرشان را کندند تا ثروت و زمین‌هایشان را تصاحب کنند، مسیحی بودند. این یک حقیقت تاریخی غیرقابل انکار است… بنابراین معلوم می‌شود که در اروپا، اربابان فئودال، اشراف و بالاترین سلسله مراتب کلیسا قرن‌ها در اتحاد نزدیک با هم وجود داشتند و بردگان و دهقانان را مطیع و استثمار می‌کردند. همین اتفاق در امپراتوری تزاری نیز رخ داد… از نظر تاریخی، نمی‌توان انکار کرد که کلیسا – مثلاً کلیسای فاتحان، ستمگران و استثمارگران – در کنار فاتحان، ستمگران و استثمارگران بوده است. در واقع، کلیسا هرگز برده‌داری – آن پدیده زشتی که امروزه آگاهی ما را گیج می‌کند – را به شدت و قاطعانه محکوم نکرده است؛ هرگز برده‌داری سیاه‌پوستان یا برده‌داری بومیان آمریکا را محکوم نکرده است…

جای تعجب نیست که اندیشه انقلابی، که با آغاز مبارزه علیه این بی‌عدالتی‌های دیرینه ظهور کرد، با روحیه‌ای ضدمذهبی عجین شده بود. بله، ریشه‌های ایده‌های جنبش انقلابی توضیحی واقعی و تاریخی دارند؛ این روحیه در فرانسه در طول انقلاب بورژوایی، در مبارزه علیه همه اینها، و همچنین در انقلاب بلشویکی خود را نشان داد؛ ابتدا در لیبرالیسم تجلی یافت؛ این روحیه ضدمذهبی از قبل در فلسفه ژان ژاک روسو و اصحاب دایره‌المعارف فرانسه مشهود بود؛ نه تنها در سوسیالیسم احساس می‌شد؛ سپس به همین دلایل تاریخی، در مارکسیسم-لنینیسم نیز خود را نشان داد. سرمایه‌داری هرگز محکوم نشد؛ شاید در آینده، صد یا دویست سال دیگر، زمانی که دیگر اثری از این نظام سرمایه‌داری باقی نمانده باشد، برخی با تلخی بگویند: قرن‌ها، کلیساهای سرمایه‌داران نظام سرمایه‌داری را محکوم نکردند، نظام امپریالیستی را محکوم نکردند…

امروز، انقلابیون علیه این سیستم غالب استثمار می‌جنگند، که به همان اندازه بی‌رحم است… و اگر می‌گویید که در شرایط امروز آمریکای لاتین، تأکید بر اختلافات فلسفی با مسیحیان، که به عنوان اکثریت مردم، قربانیان انبوه این سیستم هستند، اشتباه است؛ تأکید بر این جنبه به جای تمرکز نیروها… و متحد کردن همه کسانی که به طور یکسان برای عدالت تلاش می‌کنند در یک مبارزه مشترک، اشتباه است – پس من می‌گویم حق با شماست؛ اما من می‌گویم که شما بسیار بیشتر حق دارید، زیرا می‌بینیم که چگونه آگاهی مسیحیان یا اکثریت مسیحیان در آمریکای لاتین در حال رشد است. اگر این واقعیت و شرایط خاص را در نظر بگیریم، کاملاً درست و عادلانه است که بگوییم جنبش انقلابی باید به درستی به این موضوع نزدیک شود و به هر قیمتی از لفاظی‌های عقیدتی که احساسات مذهبی مردم، از جمله کارگران، دهقانان و طبقات متوسط ​​را جریحه‌دار می‌کند، اجتناب کند، که تنها به تقویت خود سیستم استثمار کمک می‌کند. من معتقدم که در مواجهه با این واقعیت جدید، رویکرد چپ به این مشکل و نحوه برخورد با آن باید تغییر کند. من کاملاً با شما در این مورد موافقم… اما اگر در طول یک دوره طولانی از تاریخ، از ایمان به عنوان ابزاری برای بردگی و ستم استفاده شده باشد، منطقی است که افرادی که رویای تغییر این سیستم ناعادلانه را در سر می‌پرورانند، با باورهای مذهبی خود دچار تعارض شوند… من معتقدم که اهمیت تاریخی عظیم الهیات رهایی‌بخش، یا کلیسای رهایی‌بخش – هر چه که آن را بنامید – دقیقاً در این واقعیت نهفته است که عمیقاً با مفاهیم سیاسی مؤمنان طنین‌انداز می‌شود. و من پا را فراتر می‌گذارم: این همچنین نشان‌دهنده‌ی مواجهه‌ی جدیدی بین مؤمنان امروز و مؤمنان دیروز، با آن دیروز دور، با قرن‌های اول پس از ظهور مسیحیت، پس از مسیح است. من می‌توانم کلیسای رهایی‌بخش، یا الهیات رهایی‌بخش را به عنوان مواجهه‌ی مسیحیت با ریشه‌هایش، با زیباترین، جذاب‌ترین، قهرمانانه‌ترین و باشکوه‌ترین تاریخش – می‌توانم اینطور بگویم – تعریف کنم، مواجهه‌ای چنان گسترده که تمام چپ آمریکای لاتین باید آن را یکی از مهم‌ترین وقایع تمام اتفاقاتی بداند که در زمان ما رخ داده است… در طول این دوره تاریخی طولانی که من در مورد آن بحث کرده‌ام، در غرب مرکانتیلیستی و مسیحی، آنها حتی تا آنجا پیش رفتند که بحث کردند که آیا سرخپوست روح دارد، آیا سیاه‌پوست روح دارد، آیا سرخپوست – منظورم سرخپوست اهل هند است، نه سرخپوست اهل آمریکای لاتین – روح دارد. و عملاً تنها چیزی که آنها در نهایت، پس از قرن‌ها وحشت، استثمار و انواع جنایات، به دست آوردند این بود که در واقع به عنوان دارای روح شناخته شدند، اما به هیچ وجه در نتیجه این امر هیچ حقی به دست نیاوردند، جز حق تحمل بردگی، استثمار، سرقت و مرگ…

من جوهره مبارزه‌ای را که شما در پیش گرفته‌اید، اینگونه درک می‌کنم، و عجیب نیست که امپراتوری – ایالات متحده، دولت آن، نظریه‌پردازان و منادیانش – شروع به درگیری با الهیات رهایی‌بخش کرده‌اند و توصیه می‌کنند که قاطعانه‌ترین مبارزه با آن به عنوان یک پدیده براندازانه انجام شود… شما واقعاً زیبا منظورتان را بیان کردید وقتی گفتید فقرا کلیسا را ​​فرا گرفتند. فکر می‌کنم کلیسا غرق در درد فقرا و تراژدی غیرقابل توصیف این توده‌ها شد. فکر می‌کنم فریاد غم به کلیسا رسید، و اول از همه به گوش کشیشان رسید، کسانی که از همه به گله نزدیک‌تر بودند و می‌توانستند فریادها، درد و رنج آنها را از نزدیک بشنوند…

من معتقدم که این تأثیر متقابل و دوطرفه بود: فقرا بر کلیسا تأثیر گذاشتند، کلیسا را ​​​​فرا گرفتند، و کلیسا نیز به نوبه خود، با انعکاس یا پاسخ به این رنج، در روح فقرا نیز نفوذ کرد. می‌توانم به شما اطمینان دهم که کلیسا هرگز از اعتبار و اقتداری که از زمان آغاز همدلی بسیاری از کشیشان و اسقف‌ها با آرمان فقرا به دست آورده است، در این نیمکره برخوردار نبوده است…

من به نظر شما بسیار علاقه‌مندم – و کاملاً با آن موافقم – که مارکسیسم سهم مهمی در توسعه علوم اجتماعی داشته است. من کاملاً می‌توانم درک کنم که چرا کسانی که از منظر مذهبی به این سؤالات می‌پردازند، کسانی که به دنبال یافتن توضیحی برای آنها هستند، کسانی که تحقیق می‌کنند، به نوعی از مارکسیسم به عنوان یک ابزار تحلیلی استفاده می‌کنند، زیرا تحقیق باید مبنای علمی داشته باشد و باید از یک روش علمی برای تحلیل استفاده کند. آنها از مارکسیسم نه برای توضیح مسائل کلامی یا مسائل متافیزیکی یا فلسفی، بلکه برای توضیح پدیده‌ها و مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی استفاده می‌کنند. این مانند کسی است که سعی در تشخیص یک بیماری دارد و هنگام استفاده از یک دستگاه، یک دستگاه پزشکی، در نظر نمی‌گیرد که آیا در ایالات متحده، فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی، ژاپن یا هر کشور دیگری ساخته شده است یا خیر. علم به خودی خود هیچ ایدئولوژی ندارد… تفسیر علمی می‌تواند یک ایدئولوژی سیاسی ایجاد کند… به طور کلی، من این را کاملاً درک می‌کنم. اما چه کسی امروزه از مارکسیسم به عنوان یک ابزار استفاده می‌کند – متکلمان رهایی‌بخش یا برخی از متکلمان رهایی‌بخش؟ من در موقعیتی نیستم که بگویم متکلمان رهایی‌بخش تا چه حد از روش تحلیل یا روش مارکسیسم به عنوان یک علم برای تحقیقات اجتماعی استفاده می‌کنند، اما می‌دانم که تقریباً همه محققان امروزه از آن استفاده می‌کنند…

من همه اینها را با این جزئیات توضیح می‌دهم، زیرا هنگام تحلیل هر مسئله اجتماعی، باید به علم متوسل شد و بسیاری از دانشمندان از روش‌هایی استفاده می‌کنند که از مفاهیم مارکسیستی قابل تشخیص نیستند – حتی برای تفسیر پدیده‌های طبیعی، فیزیکی و شیمیایی، هرچند البته نه برای تفسیر پدیده‌های فلسفی یا کلامی. این دانشمندان امروزه نظریه‌های تکامل طبیعی، تمام قوانین کشف شده توسط اخترشناسان و تمام قوانین فیزیک، از قانون جاذبه گرفته تا قوانین حاکم بر وجود کهکشان‌ها را به کار می‌برند. در میان کسانی که در این زمینه‌ها یا در زمینه‌های زیست‌شناسی و مهندسی ژنتیک کار می‌کنند – که تعداد زیادی از آنها از شهرت جهانی برخوردارند – پروتستان‌ها، کاتولیک‌ها، مسلمانان، یهودیان و بودایی‌های زیادی وجود دارند؛ برخی از آنها ادیان دیگری را تصدیق می‌کنند، یا حتی ممکن است ملحد، بی‌اعتقاد باشند یا خود را لاادری اعلام کرده باشند…

کلیسا شاید قدیمی‌ترین نهاد باشد و آزمایش‌های بسیار دشواری را از هر نوع تحمل کرده است؛ انشعاب‌ها و جدایی‌هایی با ماهیت بسیار متنوع را تجربه کرده است؛ در نتیجه‌ی این انشعاب‌ها، کلیساهای دیگری در برهه‌ای خاص، مانند کلیسای ارتدکس، ظهور کردند. سپس اصلاحات آغاز شد و در نتیجه‌ی اصلاحات، کلیساهای بسیاری پدید آمدند. من موافقم که صخره سنت پیتر، که کلیسای کاتولیک بر روی آن بنا شده است، صخره‌ای محکم و استوار است و این نهاد در طول تاریخ، تجربه و خرد خود و همچنین توانایی‌اش را در سازگاری با واقعیت‌های جدید در حال ظهور در جهان ثابت کرده است. کلیسا بدون شک از لحظه‌ای که گالیله را به عصر هسته‌ای و سفر فضایی، نظریه‌های مربوط به کهکشان‌ها، قوانین تکامل و اکتشافات زیست‌شناسی مدرن محکوم کرد، آزمایش‌های دشواری را پشت سر گذاشته است… اما توضیحات کلامی و معیارهای جدید مذهبی همیشه ظهور کرده‌اند و گام‌های معقولی برای تطبیق این نهاد با تمام تغییرات بزرگ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و اکتشافات علمی بزرگی که در جهان رخ داده است، برداشته شده است. از نظر من، کلیسا هنوز با آزمایش‌های سختی روبرو است و نیاز به تطبیق قابل توجهی دارد. مطمئناً نمی‌توانم بگویم که در مورد تعدادی از مسائل، ۱۰۰٪ با تمام مواضع نهادی کلیسا موافقم… من حتی بیشتر دوست دارم تأملات هوشیارانه و عمیقی در مورد مشکلات اقتصادی و اجتماعی کشورهای آمریکای لاتین و جهان سوم، تراژدی عظیمی که در اصل همان چیزی است که اکنون در حال وقوع است، بحران عمیق اقتصادی و بدهی خارجی جهان سوم، استثمار و غارتی که مردم ما در چارچوب یک سیستم بی‌رحمانه خودخواهانه و ناعادلانه روابط اقتصادی بین‌المللی متحمل می‌شوند، بشنوم. من دوست دارم ببینم که کلیسا موضعی سازنده و همبستگی در مورد این مشکلاتی که مردم ما از آن رنج می‌برند، اتخاذ کند. این امر سهم بسیار مهمی در آرمان صلح و رفاه مردم خواهد داشت… ما نمی‌خواهیم، ​​نمی‌توانیم تفرقه در درون کلیسا را ​​بخواهیم. ما خواهان کلیسایی متحد هستیم که از خواسته‌های عادلانه مردم جهان سوم و تمام بشریت، و به ویژه خواسته‌های آمریکای لاتین، جایی که با توجه به نرخ رشد فعلی، اکثر کاتولیک‌های جهان در آن زندگی می‌کنند یا به زودی زندگی خواهند کرد – و جایی که فقیرترین کاتولیک‌ها نیز در آن زندگی خواهند کرد – حمایت کند. به نظر من اشتباه است… دامن زدن به تفرقه از بیرون… و حداکثر چیزی که می‌توانم ابراز کنم این است که امیدوارم این مشکلات به طور منطقی حل شوند…

فری بتو… شخصیت عیسی مسیح را چگونه می‌بینید؟

فیدل کاسترو: خب، من قبلاً در مورد تحصیلاتم، ارتباطاتم با دین، با کلیسا برایتان گفته‌ام. نام عیسی مسیح عملاً از زمانی که به یاد دارم یکی از آشناترین نام‌ها بوده است… در طول زندگی‌ام به عنوان یک انقلابی، اگرچه، همانطور که به شما گفتم، هرگز نتوانستم واقعاً ایمان مذهبی کسب کنم… من هرگز در این زمینه سیاسی و انقلابی متوجه تضادی بین ایده‌هایی که داشتم و ایده این نماد، این شخصیت استثنایی، که از زمانی که به یاد دارم برایم بسیار آشنا بوده است، نشدم و ترجیح دادم بر جنبه‌های انقلابی دکترین مسیحی و ایده‌های مسیح تمرکز کنم. در طول این سال‌ها بیش از یک بار فرصت داشته‌ام تا بر ارتباط بین ایده‌های مسیحی و ایده‌های انقلابی تأکید کنم. من اغلب مثال‌های مختلفی زده‌ام؛ گاهی از عبارت مسیح استفاده کرده‌ام که می‌گوید: «رد شدن شتر از سوراخ سوزن آسان‌تر از ورود ثروتمند به پادشاهی خداست.» شنیده‌ام که برخی، حتی برخی از کشیشان، این عبارت را تفسیر می‌کنند و استدلال می‌کنند که وقتی مسیح این را گفته، منظورش آن سوزن کوچکی که ما می‌شناسیم نبوده، زیرا عبور شتر از سوراخ چنین سوزنی غیرممکن است؛ منظور چیز دیگری بوده و باید به طور متفاوتی تفسیر می‌شد…

در هر صورت، من تفسیری را که مترجمان از این عبارت ارائه دادند، آنطور که من فهمیدم، پسندیدم. اما علاوه بر این، فکر می‌کنم این تفسیر کاملاً با لحن متن سازگار است و با هر آنچه مسیح موعظه کرده است، مطابقت دارد: اول از همه، مسیح – همانطور که گفتید – ثروتمندان را برای موعظه آموزه‌های خود انتخاب نکرد؛ او دوازده کارگر فقیر و نادان را انتخاب کرد؛ یعنی او پرولتاریای آن دوران یا در بهترین حالت، کارگران فروتنی را که با مسئولیت خود کار می‌کردند، از جمله ماهیگیران، انتخاب کرد. در واقع، آنها افراد فقیری بودند، بسیار فقیر، همه آنها بدون استثنا. گاهی اوقات به معجزاتی که خود مسیح انجام داده اشاره می‌کردم و می‌گفتم: «خب، مسیح ماهی و قرص نان را برای سیر کردن مردم تکثیر کرد.» و کاری که ما می‌خواهیم با انقلاب و سوسیالیسم انجام دهیم این است که ماهی و قرص نان را برای سیر کردن مردم تکثیر کنیم؛ مدارس، معلمان، بیمارستان‌ها و پزشکان را تکثیر کنیم؛ کارخانه‌ها، مزارع کشت‌شده و مشاغل را تکثیر کنیم؛ بهره‌وری صنعتی و کشاورزی را افزایش دهیم؛ مراکز تحقیقاتی و پژوهش‌های علمی را افزایش دهیم…

به همین ترتیب، من فکر می‌کنم بسیاری از فرازهای موعظه‌های مسیح، مانند موعظه بالای کوه، را نمی‌توان به هیچ طریق دیگری جز با روحیه‌ای که شما آن را رویکرد طرفدار فقرا می‌نامید، تفسیر کرد. وقتی مسیح گفت: «خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا سیر خواهند شد»؛ «خوشا به حال سوگواران، زیرا تسلی خواهند یافت»؛ «خوشا به حال فروتنان، زیرا وارثان زمین خواهند بود»؛ «خوشا به حال فقرای روحانی، زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است» – واضح است که مسیح پادشاهی آسمان را به ثروتمندان ارائه نمی‌کرد؛ در واقع، او آن را به فقرا وعده داد… من معتقدم کارل مارکس می‌توانست با این موعظه بالای کوه موافق باشد… همچنین مهم است به یاد داشته باشیم که ما کتاب‌های تاریخی و آثار ادبی زیادی را می‌خوانیم که توسط نویسندگان سکولار و مذهبی نوشته شده‌اند و عذاب‌هایی را که مسیحیان در قرون اولیه متحمل شدند، توصیف می‌کنند. همه این فرصت را داشتند که در مورد این وقایع بیاموزند، و من فکر می‌کنم یکی از چیزهایی – که به خوبی به یاد دارم – که کلیسا در دوران مدرسه من به آن افتخار می‌کرد، شهادت‌شناسی سال‌های اولیه بود؛ اما نه فقط سال‌های اولیه، بلکه شهادت‌شناسی کل تاریخ کلیسا. فکر می‌کنم شکی نیست – و این صرفاً یک تفسیر نیست، بلکه یک واقعیت است – که مسیحیت دین بردگان، ستمدیدگان و فقرایی بود که در دخمه‌ها زندگی می‌کردند، به وحشیانه‌ترین شکل مجازات می‌شدند، به سیرک‌ها انداخته می‌شدند تا توسط شیرها و سایر حیوانات وحشی خورده شوند و قرن‌ها انواع آزار و اذیت و سرکوب را متحمل می‌شدند. این آموزه توسط امپراتوری روم انقلابی تلقی می‌شد و هدف وحشیانه‌ترین آزار و اذیت‌ها بود و بعداً من همیشه آن را با تاریخ کمونیست‌ها مرتبط می‌دانستم، زیرا کمونیست‌ها نیز از لحظه ظهور کمونیسم به عنوان یک دکترین سیاسی و انقلابی، هدف آزار و اذیت بی‌رحمانه، شکنجه و جنایت بوده‌اند. این یک حقیقت تاریخی بزرگ است که جنبش کمونیستی نیز در مبارزه برای تغییر یک نظام اجتماعی ناعادلانه، لشکری ​​از شهدا را به خود اختصاص داده است. مانند مسیحیان اولیه، آنها در همه جا هدف تهمت‌های بی‌رحمانه و سرکوب وحشیانه بوده‌اند. ما از تاریخ می‌دانیم که این اتفاق نسبتاً اخیراً رخ داده است، که در نتیجه کمون پاریس رخ داده است، که تلاشی از سوی کارگران فرانسوی بود… برای برقراری سوسیالیسم در سرزمین مادری خود…

تاریخ همچنین به یاد دارد که چه تعداد کمونیست، سوسیالیست، مبارز و فعال چپ‌گرا پس از جنگ داخلی در اسپانیا تیرباران شدند، و چه اتفاقاتی در آلمان نازی و در سراسر اروپا در طول اشغال نازی‌ها رخ داد. آنها نه تنها میلیون‌ها یهودی را بر اساس مفاهیم ناعادلانه و افتراآمیز نژاد به اصطلاح برتر و اتهامات و نفرت‌هایی کاملاً بی‌معنی که به نظر من ناشی از تعصبات شرم‌آور انباشته شده در طول تاریخ بود، به قتل رساندند، بلکه نازی‌ها هر کسی را که می‌توانستند به وابستگی کمونیستی مشکوک شوند، زندانی، شکنجه و اعدام کردند. تعداد بسیار کمی از کمونیست‌هایی که به دست نازی‌ها افتادند، زنده ماندند، تعداد بسیار کمی، در حالی که دیگران با قهرمانی بزرگ جنگیدند و جان باختند. در اتحاد جماهیر شوروی، نازی‌ها میلیون‌ها نفر، از جمله سالمندان، زنان و کودکان را صرفاً به این دلیل که شهروند یک کشور سوسیالیستی بودند، به قتل رساندند. اما تنها نازی‌ها نبودند که کمونیست‌ها را در اروپا به قتل رساندند. ارتجاع سرمایه‌داری، کمونیست‌ها، مردان و زنان چپ‌گرا را در همه جا شکنجه و به قتل رساند: در آفریقای جنوبی، کره جنوبی، ویتنام، شیلی، آرژانتین، پاراگوئه، گواتمالا، السالوادور، سودان، اندونزی، خود کوبا قبل از انقلاب و در ده‌ها کشور دیگر که طبقات حاکم و استثمارگر در ۱۵۰ سال گذشته از از دست دادن امتیازات خود هراس داشته‌اند. در واقع، این اتفاق نه تنها در اروپا، آمریکای لاتین و کل جهان سوم، بلکه در خود ایالات متحده نیز در حال رخ دادن است. ما نمی‌توانیم مک‌کارتیسم را فراموش کنیم، آزار و اذیتی که کمونیست‌ها متحمل شدند وقتی که قادر به کار نبودند، از تقریباً همه مشاغل اخراج و از همه فعالیت‌ها تعلیق شدند، زندانی شدند، سرکوب شدند، مورد آزار و اذیت قرار گرفتند، مورد تهمت قرار گرفتند و در برخی موارد به دلیل کمونیست بودن به صندلی الکتریکی فرستاده شدند. ما همچنین نمی‌توانیم فراموش کنیم که روز کارگر دقیقاً در نتیجه قتل کارگرانی در شیکاگو که برای دفاع از منافع خود اعتصاب کرده بودند، پدید آمد.

فری بتو: شما زمانی گفتید هر که از فقرا روی برگرداند، از مسیح روی برگردانده است…

فیدل کاسترو… من در یک مورد واقعاً عبارتی را که شما اشاره کردید گفتم، که امروز می‌توانم آن را تکرار و تأیید کنم: هر که به فقرا خیانت کند، به مسیح خیانت کرده است.

فری بتو… افرادی در جنبش کمونیستی بودند که از نظر تاریخی از عبارت مارکس از اثرش «مقدمه‌ای بر نقد فلسفه حق هگل» به این معنی استفاده می‌کردند که دین افیون مردم است، و این عبارت را به یک دگم متافیزیکی قطعی، مطلق، و برتر از همه دیالکتیک‌ها تبدیل کردند…

آیا فکر می‌کنید دین افیون ملت‌هاست؟

فیدل کاسترو… خودتان را جای یک انقلابی بگذارید که جهان را آنطور که هست درک کرده و می‌خواهد آن را تغییر دهد. از سوی دیگر، نهادهای مدنی، زمین‌داران، اشراف، بورژوازی، ثروتمندان، بازرگانان بزرگ، و خود کلیسا را ​​تصور کنید – همه عملاً برای جلوگیری از تغییر اجتماعی توطئه می‌کنند. کاملاً منطقی بود که از آنجایی که دین نیز به عنوان ابزاری برای بردگی مورد استفاده قرار گرفته بود، این امر واکنشی ضد سوسیالیستی، حتی ضد مذهبی، را در میان انقلابیون برانگیخت، و من به خوبی شرایطی را که این عبارت در آن مطرح شد، درک می‌کنم. اما وقتی مارکس انترناسیونال کارگران را تأسیس کرد، مسیحیان زیادی در آن انترناسیونال کارگران بودند؛ تا آنجا که من می‌دانم، در طول کمون پاریس، مسیحیان زیادی در میان کسانی بودند که برای آن جنگیدند و جان باختند، و حتی یک جمله از مارکس وجود ندارد که این مسیحیان را از مسیر، از مأموریت تاریخی انجام انقلاب اجتماعی مستثنی کند. اگر کمی فراتر برویم و تمام بحث‌های پیرامون برنامه حزب بلشویک، که توسط لنین تأسیس شد، را به یاد بیاوریم، حتی یک کلمه هم پیدا نمی‌کنید که واقعاً مسیحیان را از حزب مستثنی کند؛ گفته می‌شود شرط اصلی عضویت در حزب، پذیرش برنامه حزب است. خلاصه اینکه، این عبارت، یا شعار، یا صورت‌بندی این پرسش، اهمیت تاریخی دارد و در برهه‌ای خاص کاملاً معتبر است. حتی در شرایط فعلی، ممکن است شرایطی پیش بیاید که این عبارت بیانگر واقعیت باشد. در هر کشوری که بالاترین سلسله مراتب کلیسای کاتولیک یا هر کلیسای دیگری با امپریالیسم، استعمار نو، استثمار مردم و ملت‌ها و سرکوب گره خورده باشد، نباید تعجب کرد اگر کسی در آن کشور خاص این عبارت را تکرار کند که دین افیون مردم است. همچنین کاملاً قابل درک است که نیکاراگوئه‌ای‌ها، بر اساس تجربه خود و موضع‌گیری کشیشان نیکاراگوئه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند، که به نظر من بسیار موجه است، که با پیروی از دین خود، مؤمنان می‌توانند مواضع انقلابی اتخاذ کنند و نباید هیچ تضادی بین جایگاه آنها به عنوان مؤمن و جایگاه آنها به عنوان انقلابی وجود داشته باشد. اما، البته، تا آنجا که من می‌فهمم، این عبارت به هیچ وجه خصلت دگم یا حقیقت مطلق ندارد و نمی‌تواند داشته باشد… به نظر من، دین، از منظر سیاسی، به خودی خود افیون یا داروی معجزه‌آسا نیست. بسته به اینکه برای دفاع از ستمگران و استثمارگران یا مظلومان و استثمارشدگان به کار گرفته شود، می‌تواند افیون یا داروی معجزه‌آسا باشد…

از یک منظر کاملاً سیاسی… من حتی معتقدم که می‌توان مارکسیست بود، بدون اینکه از مسیحی بودن دست کشید، و در کنار یک کمونیست مارکسیست برای تغییر جهان تلاش کرد. مهم این است که در هر دو مورد، آنها انقلابیون صادقی هستند که آماده‌اند استثمار انسان از انسان را از بین ببرند و برای توزیع عادلانه ثروت اجتماعی، برای برابری، برادری و کرامت همه انسان‌ها مبارزه کنند…

فری بتو: فرمانده، آیا عشق یک مطالبه انقلابی است؟

فیدل کاسترو: البته، من فکر می‌کنم که به معنای وسیع کلمه، بله. از نظر اجتماعی، همبستگی چیست، روحیه برادری چیست؟

من بر این باور هستم که برای نخستین بار در تاریخ بشر، مفاهیم آزادی حقیقی و واقعاً کامل، برابری و برادری تنها می‌توانند تحت سوسیالیسم وجود داشته باشند. این موعظه عشق به همسایه که کلیسا موعظه می‌کند، به اعتقاد من، در حال اجرا است و بیان بسیار ملموسی در برابری، برادری و همبستگی انسانی که سوسیالیسم برای آن تلاش می‌کند و در روحیه انترناسیونالیسم می‌یابد…

فری بتو: فرمانده، دو مفهوم وجود دارد که برای برخی از مسیحیان بسیار دشوار است: اولی مفهوم مارکسیستی نفرت طبقاتی است؛ دومی مفهوم مبارزه طبقاتی. مایلم کمی در این مورد صحبت کنید.

فیدل کاسترو… نه مارکس و نه مارکسیسم وجود طبقات را اختراع نکردند، و نه مبارزه طبقاتی را؛ آنها صرفاً وجود طبقات را به شیوه‌ای بسیار روشن تحلیل، مطالعه و اثبات کردند و عمیقاً به این مسئله، به این واقعیت تاریخی پرداختند. آنها قوانینی را کشف کردند که بر همین مبارزه و تکامل جامعه بشری حاکم است… … این مارکسیسم-لنینیسم نیست که نفرت ایجاد می‌کند، که به خودی خود نفرت طبقاتی را موعظه نمی‌کند، بلکه صرفاً می‌گوید: طبقات وجود دارند، مبارزه طبقاتی، و مبارزه نفرت ایجاد می‌کند… ما طرد سیستم، انزجار، نفرت از سیستم، نفرت از بی‌عدالتی را موعظه می‌کنیم؛ ما نفرت بین مردم را موعظه نمی‌کنیم، زیرا در نهایت، مردم قربانی سیستم هستند… … و من واقعاً فکر می‌کنم که این به هیچ وجه با آموزه‌های مسیحی در تضاد نیست، زیرا اگر کسی بگوید: من از جرم و جنایت متنفرم، فکر نمی‌کنم که در آموزه‌های مسیحی ممنوع شده باشد، همینطور است؛ من از بی‌عدالتی متنفرم، از سوءاستفاده متنفرم، از استثمار متنفرم

فری بتو… می‌خواهم از شما تشکر کنم… مطمئنم که سخنان، نظرات، افکار و تجربه شما، به ویژه برای خوانندگان مسیحی، نه تنها الهام‌بخش امیدهای سیاسی آنها، بلکه نیروی محرکه‌ای در زندگی مسیحی آنها نیز خواهد بود…

فیدل کاسترو: سپاسگزارم.

منبع: https://www.politpros.com/journal/read/?ID=1643&journal=126

برچسب ها

چندین شخصیت بین‌المللی، از جمله گرتا تونبرگ و جرمی کوربین، از کاروان «نوئسترا آمریکا» حمایت کرده‌اند که قرار است ۲۱ مارس کمک‌های بشردوستانه به کوبا برساند. مواد غذایی، دارو و تجهیزات پزشکی این کاروان از مسیرهای هوایی، دریایی و زمینی به هاوانا منتقل خواهد شد. الگوی این اقدام «ناوگان غزه» است که پیش‌تر تلاش کرده بود محاصره را بشکند
ایالات متحده محاصرهٔ انرژی کوبا را تشدید کرده و صادرات نفت به این جزیره را قطع کرده است. فشارهای ترامپ و مارکو روبیو، با انگیزهٔ فروپاشی دولت و سقوط رژیم کوبا، نفس‌ها را تنگ کرده است؛ اقدامات آنها تا چه حد می‌تواند رژیم هاوانا را به لبهٔ سقوط برساند؟ متحدان تاریخی کوبا در این میان چه واکنشی نشان داده‌اند؟ آیا همدلی لفظی کافی خواهد بود یا بحران اقتصادی عمیق‌تر می‌شود؟

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x