مسئله ناتوانی چپ در هژمونی‌یابی سیاسی – امیر دهقان

پرسش از این‌که چرا نیروهای چپ، در بزنگاه‌های تاریخی و به‌ویژه در شرایط بحرانی معاصر، نتوانسته‌اند همانند جریان‌های راست افراطی، نیروهای سلطنت‌طلب یا پیش‌تر اصلاح‌طلبان حکومتی، نقش رهبری‌کننده در سازمان‌دهی اجتماعی و بسیج خیابانی ایفا کنند، پرسشی ساختاری، تاریخی و مرتبط با منطق سیاست‌ورزی چپ در ایران است. پاسخ این پرسش نیازمند تحلیل لایه‌مند از نسبت قدرت، ایدئولوژی، اقتصاد سیاسی و تجربه تاریخی نیروهای چپ در ایران معاصر است.

در این چارچوب، فرض اصلی آن است که ناتوانی چپ در هژمونی‌یابی موقت یا پایدار، برخاسته از ترکیب پیچیده‌ای از سرکوب سازمان‌یافته، حذف فیزیکی و سیاسی، مصادره گفتمان‌ توسط راست و در نهایت تفاوت بنیادین در منطق کنش سیاسی میان چپ و راست افراطی است. برای روشن‌شدن این مسئله، می‌توان دلایل این وضعیت را در سه محور اصلی و به‌هم‌پیوسته صورت‌بندی کرد: 

۱- نقش رهبری سیاسی پس از انقلاب و جهت‌گیری اقتصادی-سیاسی حاکم؛ 

۲- فرایند طرد اجتماعی نسل جوان و جذب پوپولیستی آن توسط راست افراطی

۳-تفاوت ساختاری چپ و راست در فهم سیاست، کنش جمعی و مسئله تشکل‌یابی.

نقش رهبری سیاسی پس از انقلاب و جهت‌گیری اقتصادی-سیاسی حاکم

در محور نخست، باید به این واقعیت تاریخی اشاره کرد که رهبری سیاسی مستقر پس از انقلاب، به‌ویژه در دهه‌های ابتدایی، سیاستی نظام‌مند در پیش گرفت که می‌توان آن را چپ‌ستیز و مخالف ملی‌گرایی دانست. رهبری انقلاب، به‌گونه‌ای عمل کرد که عملاً با منافع بلوک‌های قدرت جهانی و منطقه‌ای هم‌راستا شد؛ بلوک‌هایی که پیش‌تر نیز در سرکوب نیروهای مترقی و چپ نقش ایفا کرده بودند. در حوزه اقتصاد سیاسی، تداوم الگوهای توسعه وابسته، تمرکزگرایانه و نابرابر که ریشه در ساختار دولت پهلوی داشت با لباسی جدید ادامه یافت، بی‌آن‌که خواست‌های واقعی طبقات فرودست و زحمتکشان در نظر گرفته شود.

نکته کلیدی آن است که در این روند، نیروهای راست افراطی، شبکه‌های امنیتی، بخش‌هایی از بورژوازی تجاری و مالی و تکنوکرات‌های وابسته به منطق نئولیبرالی، نه‌تنها حذف نشدند، بلکه به‌عنوان مدیران، طراحان و کارگزاران اصلی سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی انتخاب و تثبیت شدند. این پیوستگی تاریخی، که از دوران پیش از انقلاب تا امروز امتداد یافته، نشان می‌دهد که مسئله اصلی، تنها تغییر شکل حاکمیت نبوده، بلکه تداوم یک منطق اقتصاد–سیاسی خاص بوده است که با عدالت اجتماعی، توزیع برابر منابع و آزادی‌های دموکراتیک در تعارض بنیادین قرار دارد.

در مقابل، نیروهای چپِ فعال در مقطع انقلاب و سال‌های پس از آن، یا به‌طور گسترده زندانی، اعدام و حذف شدند، یا به ناچار به تبعید رفتند. چپ، حتی آن‌گاه که امکان سخن‌گفتن داشت، عمدتاً در موقعیت نقد قرار گرفت، نه در موقعیت اعمال قدرت یا سازمان‌دهی توده‌ای. این نقدها، در فضای بسته سیاسی و رسانه‌ای، شنیده نشد یا عامدانه به حاشیه رانده شد. بدین‌ترتیب، شکافی عمیق میان تجربه زیسته چپ و روایت رسمی از سیاست و توسعه شکل گرفت.

از سوی دیگر، اتهام هم‌سویی چپ با «شرق» یا مخالفت مطلق آن با توسعه، تحریفی آگاهانه از مواضع تاریخی چپ ایران است که توسط راست‌گرایان به آن دامن زده شد. مخالفت چپ با نئولیبرالیسم، از موضع انکار پیشرفت نیست (چیزی که راست افراطی می‌داند اما بر عکسِ آن را تبلیغ می‌کند) بلکه مبتنی بر نقد الگوی خاصی از توسعه است که آن را به رشد کمی، وابستگی ساختاری و نابرابری اجتماعی فرو می‌کاهد. در مقابل، جریان‌های موسوم به «پساچپ» یا تکنوکرات‌های لیبرال، توسعه را عمدتاً در قالب الگوهای آمریکایی–غربی تعریف کرده‌اند و هم‌زمان، از نهادسازی درون ساختار قدرت موجود دفاع کرده‌اند که در عمل، به بازتولید همان مناسبات نابرابر انجامیده است.

طرد ساختاری نسل جوان، سیاست‌های فرهنگیاقتصادی حاکم و میدان‌داری پوپولیسم راست افراطی

محور دوم در توضیح ناتوانی چپ در هژمونی‌یابی سیاسی، به فرایند پیچیده و چندلایه‌ای بازمی‌گردد که می‌توان آن را «طرد ساختاری نسل جوان» نامید؛ فرایندی که در بستر سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، کنترل فرهنگی اقتدارگرایانه و فروپاشی افق‌های زیست اجتماعی شکل گرفته است. این طرد نتیجه مستقیم ترکیب خاصی از اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی فرهنگی حاکم بوده است.

در سطح اقتصادی، اجرای سیاست‌های تعدیل ساختاری، خصوصی‌سازی‌های رانتی، گسترش قراردادهای موقت و پیمانی، و تضعیف نظام‌های حمایتی، به شکل‌گیری توده‌ای وسیع از جوانان بیکار، شاغلان بی‌ثبات و نیروی کار فاقد امنیت اجتماعی انجامیده است. این وضعیت، علاوه بر محرومیت مادی، به بی‌افقی وجودی و فرسایش احساس تعلق اجتماعی منجر شده است. نسلی که نه امکان مشارکت مؤثر در تولید دارد، نه چشم‌اندازی روشن برای آینده و نه ابزارهای نهادمند برای بیان مطالبات خود.

در سطح فرهنگی و اجتماعی، این وضعیت با سیاستی مکمل تشدید شده است: اصرار بر یکدست‌سازی فرهنگی، کنترل سبک زندگی، و محدودسازی اشکال متنوع زیست اجتماعی، به سلب تدریجی فضاهای تفریح، خلاقیت و تجربه جمعی انجامیده است. نتیجه آن بوده که بخش بزرگی از جوانان، نه‌تنها از نظر اقتصادی، بلکه از حیث فرهنگی نیز به حاشیه رانده شده‌اند.

این ترکیبِ محرومیت اقتصادی و انسداد فرهنگی، زمینه‌ای مساعد برای مداخله پوپولیستی راست افراطی فراهم کرده است. راست افراطی، برخلاف چپ، فاقد برنامه‌ای منسجم برای دگرگونی ساختاری است اما با وعده‌های ساده‌سازانه، نوستالژی‌محور و عاطفی وارد میدان شده است. بازنمایی «دوران طلایی» گذشته، وعده بازگشت به نظمی ازدست‌رفته، و ارائه تصویر خیالی از رفاه، امنیت و شادی، ابزارهای اصلی این گفتمان است. این گفتمان، به‌ویژه برای جوانانی که از هر دو سوی ساختار رسمی و اپوزیسیون برنامه‌محور طرد شده‌اند، جذابیت موقت ایجاد کرده است.

در این میان، نقش رسانه‌های برون‌مرزی را نمی‌توان نادیده گرفت. شبکه‌هایی که با پشتوانه مالی و سیاسی دولت‌های غربی و متحدان منطقه‌ای آنان فعالیت می‌کنند توانسته‌اند با تولید انبوه برنامه‌های سرگرم‌کننده و احساسی نوعی «سیاست نمایشی» را جایگزین واقعیت‌ها کنند. این رسانه‌ها تنها با تحریک هیجانات، خشم‌های پراکنده و آرزوهای سرکوب‌شده به بازتولید پوپولیسم راست یاری رسانده‌اند.

در مقابل، نیروهای چپ در این دوره تاریخی، از امکان مداخله مؤثر در این میدان به صورت کامل محروم بوده‌اند. سرکوب گسترده دهه‌های نخست پس از انقلاب، اعدام و زندانی‌شدن کادرهای اصلی و مهاجرت اجباری فعالان، چپ را از شبکه‌های مادی، رسانه‌ای و سازمانی تهی کرد. چپ نه سرمایه مالی داشت، نه دسترسی به رسانه‌های پرمخاطب و نه امکان فعالیت علنی و پایدار در داخل کشور. بازسازی حداقلی این نیروها، بیش از دو دهه زمان برد؛ آن هم در شرایطی که ساختار قدرت، هرگونه تشکل‌یابی مستقل را به‌شدت سرکوب می‌کرد.

از این منظر، مقایسه توان بسیج خیابانی چپ با راست افراطی، بدون توجه به این نابرابری ساختاری در منابع، فرصت‌ها و امنیت سیاسی، مقایسه‌ای ناعادلانه و تحلیلی ناقص است. چپ، برخلاف راست، اهل موج‌سواری هیجانی نیست بلکه بر کار طولانی‌مدت آگاهی‌بخش، سازمان‌دهی و تشکل‌یابی متکی است و این مساله نیازمند زمان، فضا و حداقلی از امنیت است.

نکته تعیین‌کننده آن است که برخلاف تصور رایج، بخش‌های آگاه و سازمان‌یافته طبقه کارگر و زحمتکشان از کارگران صنعتی و پیمانی گرفته تا معلمان، پرستاران و بازنشستگان کمتر تحت تأثیر این پوپولیسم رسانه‌ای قرار گرفته‌اند. تجربه زیسته مستقیم از استثمار، بی‌عدالتی و سیاست‌های نئولیبرالی، مانع از آن شده است که این گروه‌ها به وعده‌های نوستالژیک راست افراطی دل ببندند. این نیروها، به‌جای هیجان‌های زودگذر، بر مطالبات مشخص، صنفی و سیاسی متمرکز مانده‌اند و حضور مستمر آنان در عرصه اعتراضات اجتماعی، گواه این امر است.

منطق سیاست‌ورزی چپ، مسئله تشکل‌یابی و نقد پوپولیسم

محور سوم تحلیل، به تفاوت ساختاری و معرفتی میان چپ و راست افراطی در فهم سیاست، کنش جمعی و تغییر اجتماعی بازمی‌گردد. این تفاوت، ناشی از دو تلقی متضاد از امر سیاسی است. در حالی که راست افراطی بر بسیج هیجانی، ساده‌سازی تضادها و خلق دشمنان نمادین تکیه دارد اما چپ سیاست را فرآیندی آگاهانه، تدریجی و متکی بر سازمان‌یابی اجتماعی می‌فهمد.

از منظر چپ، تغییر پایدار اجتماعی از مسیر انفجارهای مقطعی و شورش‌های کور نمی‌گذرد، بلکه از طریق ایجاد و تقویت تشکل‌های سیاسی، اجتماعی و صنفی امکان‌پذیر است. این تشکل‌ها اعم از اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های صنفی، شوراها و نهادهای مدنی، فضاهایی برای انباشت تجربه، ارتقای آگاهی جمعی و صورت‌بندی مطالبات مشخص فراهم می‌کنند. 

برای چپ ایران، تجربه تاریخی انقلاب ۱۳۵۷، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌گیری این رویکرد داشته است. چپ با مشاهده پیامدهای مرگبار پوپولیسم به این جمع‌بندی رسید که نفی صرف نظم موجود، بدون طرح بدیلی روشن و سازمان‌یافته، نه‌تنها به رهایی نمی‌انجامد، بلکه می‌تواند راه را برای استقرار اشکال خشن‌تر اقتدارگرایی هموار کند. از این رو، فاصله‌گرفتن آگاهانه از پوپولیسم، بخشی از خودآگاهی تاریخی چپ معاصر است و به هیچ عنوان نشانه انفعال یا محافظه‌کاری نیست.

در مقابل، راست افراطی، چه در شکل سلطنت‌طلبانه و چه در صورت‌بندی‌های جدیدتر، آشکارا بر منطق پوپولیستی تکیه دارد. این جریان، با بی‌اعتنایی به ساختارهای واقعی اقتصاد سیاسی و مناسبات طبقاتی، سیاست را به سطح نمایش و هیجان تقلیل می‌دهد. «بازگشت شاه»، «احیای عظمت ازدست‌رفته» یا «نجات فوری کشور»، نمونه‌هایی از دال‌های تهی هستند که بدون محتوای نهادی و برنامه‌ای مشخص، صرفاً برای بسیج احساسی به کار می‌روند.

نکته مهم آن است که این پوپولیسم، برخلاف ادعای فراگیری، نتوانسته است در میان تشکل‌های واقعی و زنده اجتماعی نفوذ معناداری پیدا کند. کارگران بخش‌های مختلف از عسلویه و هفت‌تپه گرفته تا کارگران پیمانی صنعت نفت و شرکت واحد همراه با معلمان، پرستاران و بازنشستگان، در عمل نشان داده‌اند که مطالبات آنان، در راستای بازگشت به نظم گذشته نیست و خواهان تغییر سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی کنونی هستند. این گروه‌ها، که با «گوشت و پوست» خود پیامدهای خصوصی‌سازی، تورم، ناامنی شغلی و حذف خدمات عمومی را تجربه کرده‌اند، کمتر فریب روایت‌های رسانه‌ای نوستالژیک را خورده‌اند.

از این منظر، باید میان «حضور خیابانی» و «کنشگری سیاسی» تمایز قائل شد. حضور خیابانی بدون پشتوانه تشکیلاتی و برنامه‌ای، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت پرصدا و چشمگیر باشد، اما در بلندمدت به فرسایش نیروها و بن‌بستِ امیدِ اجتماعی می‌انجامد. چپ، آگاهانه یا به ضرورت تاریخی، مسیر دشوارتر و کم‌صداتری را برگزیده است: پیگیری مداوم مطالبات مشخص، سازمان‌دهی تدریجی و پرهیز از قمارهای سیاسی پرهزینه.

جمع‌بندی

در جمع‌بندی می‌توان گفت ناتوانی چپ در ایفای نقش رهبری‌کننده در بسیج‌های توده‌ای، نشانه فقدان پایگاه اجتماعی نیست، نتیجه مستقیم ترکیب سرکوب تاریخی، نابرابری ساختاری در منابع و انتخاب آگاهانه یک منطق متفاوت از سیاست‌ورزی است. چپِ امروزِ ایران، برخلاف راست افراطی، نه به وعده‌های بهشت‌گونه متوسل می‌شود و نه از نوستالژی تغذیه می‌کند. این جریان، به‌جای تمرکز بر چهره‌ها و منجی‌ها، بر سوژه‌های جمعی، تشکل‌های پایدار و آگاهی اجتماعی تأکید دارد.

ادعای «بازگشت شاه» یا احیای نظم پیشین، بیش از آن‌که تهدیدی واقعی باشد، نشانه بحران گفتمانی راست افراطی است. تجربه تاریخی نشان داده است که چپ، حتی در شرایط دیکتاتوری و فشار خارجی، هرگز تسلیم امپریالیسم یا استبداد نشده است. امروز نیز مسئله اصلی چپ، فقدان برنامه یا نیروی اجتماعی نیست بلکه محدودیت‌های ساختاری و سرکوب سیاسی است.

در عین حال، نشانه‌های روشنی از حضور آگاهانه زحمتکشان در میدان وجود دارد. مطالبات صنفی و اجتماعی، روزبه‌روز صریح‌تر و سازمان‌یافته‌تر مطرح می‌شوند و فاصله خود را با پوپولیسم حفظ می‌کنند. حتی نسل جوان، اگرچه ممکن است در مقاطعی جذب روایت‌های ساده‌ساز شود، اما در برخورد با واقعیت‌های زیسته، به‌سرعت به محدودیت‌های این گفتمان‌ها پی می‌برد.

بر این اساس، وظیفه چپ، پیگیری پیوسته پروژه خود است یعنی: «تعمیق آگاهی، گسترش تشکل‌ها و صورت‌بندی بدیلی واقعی برای نظم موجود» نه واکنش هیجانی به میدان‌داری موقت پوپولیسم. این مسیر، اگرچه طولانی و پرهزینه است، اما تنها مسیری است که می‌تواند به تغییر پایدار و رهایی‌بخش منجر شود.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x