
زیبایی
در میانِ دود و غبار
نفس کشید،
زمین
با زخمهایش
جوان ماند،
و هر جوان
داستانی در سینه داشت:
یکی
عکسِ محبوبش را،
دیگری
آهنگی نیمهخوانده را
که هنوز
جرأتِ تمام شدن نداشت.
کسی گمان میکرد
گلوله
میتواند رودخانهی بهار را
از جریان بیندازد؛
نمیدانست
بهار
در رگهای این نسل
میجوشد،
در استخوانهایشان
ریشه دارد،
در نگاهشان
قد میکشد.
و اکنون،
هر دی که بازمیگردد،
نامها
از زیر برف
سر برمیآورند،
و چشمها
خیابان را
با نورِ خاطره
روشن میکنند.
این مبارزه
هنوز
جاریست،
چون رودخانهای
که هرگز
به فرمانِ هیچ زمستانی
خشک نخواهد شد.





