درست پس از آن درخشش متوهمانهی جشنهای دوهزار و پانصدساله، صدای پررسوب داریوش داستان دیگری از واقعیت تلخ روز بیان میکند، داستانی که امکان خلاصی از طلسم آن نیست. وقتی شاه و حزب فراگیر رستاخیزش چارنعل بهسوی دروازههای تمدن میتاختند، از هر ضبطصوت در هر خانه و ماشینی ترانهی «بنبست» داریوش به گوش میرسید…

(بهجای سپاس از داریوش و برکتِ باران صدایش بر عمرهای کویری ما)
۱
بیش از پنجاهسال پیش به طور ناگهانی صدایی از رادیو و تلویزیون ایران پخش شد که در همان نوبت اول، نسل جوان آن روز را بیش از حدی که انتظار میرفت، تحت تاثیر قرار داد. آن ترانه کلام ساده و زودقابل فهمی داشت، ملودی و تنظیماش مدرن بود، و چون ساده بود، زود هم به دل نشست. لحن کلام صمیمانه بود، از اندوهی مشترک در آن ایام سخن میگفت، بااینهمه، اصلیترین مؤلفهی این ترانه، صدای بم و گرم جوانی خوشچهره با ریشی خوشتراش، موی انبوه و چشمهایی درشت و بهغمنشسته بود که ترانه را اجرا میکرد. حزنْ ذاتیِ آن چشمها بود.
پسر جوانی که در ترانههای او پرسه میزند و میخواند، از همان پسرهاست که زودتر فروغ نشانیشان را داده بود: «پسرانی… با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر» و البته آسوپاس. این همان تیپی است که بر حالوهوای سینمای فارسی دههی پنجاه شمسی هم غالب بود؛ بازیگرانش سعید کنگرانی بود و فرزان دلجو و چند تن دیگر و البته گاهی هم خود داریوش.
تمام ترانههای آن دورهی او احتمال رستگاری از غم و حسرتِ هجر و بیکسی را برای همیشه میزدایند. این ترانههای تاریک در میان جوانان طبقهی متوسط شهری به سرعتِ نور گسترش مییابد و تاثیری چشمپوشیناپذیر بهجا میگذارد. در فاصلهی کوتاهی، شاید کمتر از چند ماه، داریوش محبوبترین خوانندهی پاپ ایران میشود.
امروز بعد از سه نسل همچنان برخی از همان ترانههای آلبومهای نخستش ورد زبان جوانان و نوجوانان ایرانی است. در سالهای اخیر هرکجای دنیا که داریوش برای دادن کنسرت میرود، شنوندگانش بیشتر از همه، خواهان اجرای همان ترانهها هستند: چشم من، دستهای تو، شقایق، برادرجان، یاور همیشه مؤمن، و البته: جشن دلتنگی.
نکتهی جالب توجه این است که پس از گذشت سه نسل، یعنی پنجاهسال و بیشتر، همچنان همان حالوهوا بر روحیهی شنوندگان صدای او حاکم است، و قدرت و گرمی صدای استثنایی داریوش نیز با همان قدرت تأثیرِ سالهای جوانی از پس اجرای این ترانههای دشوار برمیآید. کمتر کسی تاکنون جرأت کرده است که این ترانههای دشوار را در اجرایی جدید بازخوانی کند. حنجره، نفس، یاری نمیکند.
پرسش تأملبرانگیز آن است که در سالهای آغازین دههی پنجاه که اوج قدرت پهلوی دوم است و کارگزارانش ادعا داشتند که رفاه اجتماعی و به دنبال آن چشمانداز آینده و امید در بالاترین نقطهی تاریخی است، چرا ناگهان با حضور داریوش و با حزن غلیظ و رسوبکرده در عمق ترانههایش، آن روایت رسمی رنگ میبازد. به داریوش هم محدود نمیماند؛ فرهاد هم هست، فریدون فروغی هم. مخاطبان این سهنفر معمولا طیفی مشترکاند. هرچند تفاوتهای چندی در سبک این سه خواننده وجود دارد که از حوصلهی این نوشته بیرون است. اما به همین اکتفا کنیم که قدرت نفوذ صدای خاص داریوش در ذهن شنونده و غم مستتر در طنین صدای او -که غمی است تاریخی و مشترک در ناخودآگاه ایرانیان- علامت فارقهاش از آن دو دیگر است. ایرانیان الفتی کهن با مرثیهخوانی دارند.
برای اینقسم خوانندگان پاپ همچنان سرپاماندن و زمیننخوردن پس از بهمن ۵۷ کاری دشوار و معجزهآسا بود. فقط داریوش توانست در بین این سه هنرمند از دل توفان جان سالم بهدر برد. اما یاد و صدای آن دو نیز ماندگار است.
با وجودی که این جریان غالب بر موسیقی پاپ ایرانی آن ایام بود و در کمتر خانهای بود که لااقل یکی از کاستهای آنان از دستگاه ضبطصوت روزی چندبار شنیده نشود، نهتنها جامعهشناسانِ وقت، بلکه نویسندگان و شاعران نیز کار آنان را، تقریبا همگی، به سکوت برگزار کردند. البته حدسش دشوار نیست که آن نویسندگان نیز صداهای این خوانندگان را در خلوت خانه میشنیدند. اما انگار یک حسّ «کسر شأن» از دمزدن در اینباره درونشان باشد… و همین احتمالا دلیل خوبی است بر این مدعا که مدرنیته به ایران از همان آغاز بییالودمواشکم پا نهاده بود. کافی است فقط در گوگل یک جستوجوی کوتاه بکنیم تا ببینیم چندصد کتاب تاکنون در کشورهای انگلیسیزبان دربارهی خوانندگان پاپ مطرح دوران خودشان -مثلا بیتلز- منتشر شده است. در ایران سخنگفتن در مجامع روشنفکری از موسیقی پاپ ایران همیشه یک تابو بوده است، حالآنکه اعضای غیررسمی این مجامع تقریبا همه در خانه گاهوبیگاه صدای این خوانندگان را گوش کردهاند و میکنند. سخنگفتن از این موضوع تابوست، چون این تصور وجود دارد که یا باید شیفتهی این نوع از موسیقی بود که بتوان در موردش نوشت و در این صورت، احتمال درافتادن به حیطهی ابتذال وجود دارد، ویا باید علیه این جریان نوشت که وقتی نیک درمینگریستند، با خود میگفتند سببی برای مخالفت با آن نیست.
اما راه سومی هم بود و آن اینکه بتوان از دریچهی این نوعِ خاصِ موسیقی نقبی به فرهنگ عامه زد و تحلیلی دیگر از شرایط اجتماعی و روانی جامعهی آن روز و امروز ایران ارائه کرد. نکردند.
راهورسم ماندگاری و انتقال حافظهی جمعی در جوامع مختلف، متفاوت است. در برخی از جوامع و از جمله ایران که فرهنگ شفاهی و سینهبهسینه در آنها غالب است، حافظهی شخصی و جمعی اغلب در ترانهها حفظ و به نسلهای بعدی منتقل میشود. این البته صرفا یک حافظهی احساسی و عاطفی است، اما ایرانیان در طول تاریخ پررنج خود ید طولایی در رسیدن از یادمانهای احساسی و عاطفی به کشف واقعیت صلب زمانهها کسب کردهاند. برای مثال مضمون و فرم ترانههای داریوش دریچهی قابل تأملی بهسوی یکی از شاخصههای ثقیل تاریخی ما ایرانیان میگشایند و آن، دست گشادهی ماست -در هر طبقهی اجتماعی- اندر خیانت به نزدیکترینانمان. یکبار از این زاویه به «شقایق»، «جشن دلتنگی»، «چشم من»، «یاور همیشه مؤمن» و… گوش دهیم: در همهی این ترانهها سخن است از خونهای خشکیدهمان بر دست و روی دوست و برادر ومحبوب…
موسیقی پاپ ایرانی مهمترین محل بایگانی و پل انتقالیِ اینگونه حافظه بوده است. دستکم شاید فقط همین ترانهها بوده که بر درهی برنگذشتنی بین نسلها پل باریکی زده باشد. فیلم «جادهی خاکی» پناه پناهی گواه خوبی بر این مدعاست.
ترانههای داریوش در سالهای پنجاه شمسی پیش از هرچیز نشان از جامعهای شکستخورده و راهگمکرده دارد که چراغهای رابطه در آن تاریک است. درست پس از آن درخشش متوهمانهی جشنهای دوهزار و پانصدساله، صدای پررسوب داریوش داستان دیگری از واقعیت تلخ روز بیان میکند، داستانی که امکان خلاصی از طلسم آن نیست. وقتی شاه و حزب فراگیر رستاخیزش چارنعل بهسوی دروازههای تمدن میتاختند، از هر ضبطصوت در هر خانه و ماشینی ترانهی «بنبست» داریوش به گوش میرسید. به اجرا درآوردنِ حزنِ درونی این موقعیت از سوی داریوش به صورت مکرر در ترانههای پیدرپی پس از چند سال، اول، رفتهرفته حالتی تمثیلی به خود میگیرد و بعد، آن ترانهها را به سطح «نیایش» ارتقا میدهد. زیرا هر عصری، از آنجا که تاریخ رنجْ بیوقفه تداوم مییابد، لذا نیایشهای ویژهی خویش را میآفریند. سالنهای کنسرت، امروز، مساجد و کلیساهای مدرناند که کسانی که در آن مکانها تجمع میکنند، بیش از آنکه دلتنگ شنیدن صدای خوانندهی محبوبشان باشند، برای دستهجمعیخواندنِ آن ترانهها گرد هم آمدهاند، زیرا بهتر آن است که همهی نیایشها بهصورت یک آئین مدرنْ بهصورت دستهجمعی و گروهی برگزار شود— مثل آئین کهن نماز جماعت.
ایران، امروز، مانند پسرکی گمشده برمیگردد و پس از گذار از آن دوران ساختگی رفاه پهلوی، و بعد البته بهتنگآمده از ظلم رژیم ولایی، به دنبال چیزی در آن ترانهها میگردد که گمان میکند پشت سر جا گذاشته است؛ نومیدانه به دنبال رستگارکردن گذشتهی خود است، وچون موفق نمیشود، دوباره ودوباره به این ترانهها بازمیگردد، اما موفق نمیشود، چون تنها یک آیندهی رستگارشده قادر است گذشتهی تباهشده را بازخرید کند.
۲
او، لاغر است و پریدهرنگ، سردرگم است؛ و با موهای ژولیده در میان دیوارهای سیمانی، بشکههای دودی و باغهای خشکیده و رودخانهها و دریاچههای بخارشده حالا هراس دارد از ناپدیدشدن خودش. پوست چهرهاش پر از چینوچروکهای عمیق است و روحش خسته. مسیرش نامشخص، و تنها توشهاش همین ترانههاست. همین ترانههای محزون، همین نغمههای حسرت و جداافتادگیها تنها قطبنمای او هستند. چشمانداز خشک است و خشن؛ جادههای خاکیْ داغ و خاکستری؛ و ساختمانهای آپارتمانی در میان دودودم احتمال هرگونه شادی را درون خود میمکند. نسیمْ دستی نمیرساند و غروبِ بیدلی بر چشمانش فرود میآید… گوشهی جاده، از جایی که بیشتر شبیه یک دکهی سیگارفروشی است، صدای خفهی نغمهای آشنا به گوش میرسد یا او اینطور خیال میکند. با شک و دلهره نزدیک میشود، پیرمردی را که شبیه پیری خودش است، آنجا میبیند: با چشمان درشت محزون، پیشانی بلند و لبهای شکننده، و با نگاهی که جاده را نشان میدهد. نمیتواند سرصحبت را با او باز کند. میرود و کمی قبل از اینکه ناپدید شود، پسرکی از دکه بیرون میآید و فریاد میزند: “داریوش، ترانههایت را به ما بسپار!” ناخودآگاه پشت سرش این زمزمه شنیده میشود: «بیتو باید دوباره برگشت به شب بیپناهی.»[۱]
………….
۱- بخش دوم نوشته، فقط بازنویسیِ یک خواب است.
پیام داریوش، هنرمند سرشناس: چک کنیم ببینیم شبیه اونایی که ازشون بدمون میاد نشده باشیم pic.twitter.com/HRhtpuyle2
— akhbar-rooz (@akhbar_rooz) February 22, 2026





