چه می توانم بگویم؟ – سرور علی‌محمدی

به مادری که نورچشمانش را ربودند، به پدری که پیکر بیمارش درهم شکست، به خواهری که چشم بر در، در آرزوی دیدار برادر ماند.

چه بگویم که تسلای دردت باشد؟ نمی‌دانم اگر در کنارت بودم چه می‌گفتم؟ می‌خواهم دردت را به جان بگیرم، اما نمی‌دانم با تودهٔ غمی که روی قلبم تلنبار شده چه کنم؟ در روزهای سخت سال ۶۰، شاهد خاموش به خون نشستگان فراخوان سازمان مجاهدین خلق بودم، سالی که سعید سلطانپور را در شب عروسی‌اش ۳۱ فروردین در برابر چشمان حیرت‌زده‌ام ربودند و در ۳۱ خرداد طناب دار هستی‌اش را ربود. یادت هست روزی که من و تو و خواهرت با هزار دلهره به دیدار سعید رفتیم تا شاخه گلی بر سنگ خانه‌اش بگذاریم؟ تو تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودی، وحشت پدر و مادر از بیکار شدن تو و همسرت احمد، دل‌نگران نوزادی که در شکمت دست و پا می‌زد، بی آن‌که ما بدانیم پشت سر ما آمد و به قول خودش دورادور هوای‌مان را داشت. یادت هست رانندهٔ تاکسی گفت: «به خودت رحم نمی‌کنی حداقل به این بچه رحم کن. اون نمی‌دونه اگه طوری بشه برای چی ازش حق زندگی رو گرفتن؟» در این چند روز بسیار گریستیم، بی آن‌که دردی که بر قلبم چنگ می‌زند آرام گیرد. کجاست آن رانندهٔ دل‌نگران سال ۶۰ که سر بر سنگ خانهٔ فرهاد بنهد و زار زار بگرید. می‌دانی که در تمام این سال‌های غربت روزهای بسیاری را در تنهایی گریستم، از رفتن نابهنگام برادر تا روی در نقاب خاک کشیدن پدر و مادرم. برایت نوشته بودم که در کشتار وحشیانهٔ شهریور سال ۶۷ در خیابان‌های سرزمینی که مردم درد مرا نمی‌فهمیدند راه می‌رفتم و می‌گریستم! یادت می‌آید وقتی بیماری احمد شدت گرفت چقدر التماس کردم تا راضی شدید برای معالجه به آلمان بیایید؟ دریغ که همهٔ امیدهای‌مان چون حبابی به هوا رفت و همسر مهربانت به اسارت دائمی صندلی چرخدار درآمد. برایت بارها نوشتم که می‌دانم درد التیام نمی‌یابد، اما به خاطر بچه‌ها تحمل کن و تو با اشک و آه می‌گفتی مگر چارهٔ دیگری هم دارم؟

سال‌ها آبستن حوادث بودند و من در دیار غربت، با هر خیزشی از بی‌عملی جان به لبم می‌رسید. در آن روزی که چهرهٔ غرقه در خون ندا در ذهنم نقش بست، در آن روزهایی که دانشجویان معترض را از بالای ساختمان پرت کردند تا از شرشان خلاص شوند. در آن ماه‌هایی که کارگران و معلمان به خیابان آمدند و فریاد عدالت‌خواهی سردادند، تا آن روزی که مهسا، دختری از تبار غیوران کردستان، به دیدار اقوامش به تهران رفت و پیکر بی‌جانش در خاک زادگاهش آرمید، تا تمام آن روزهایی که کودکان و زنان را به جرم عدالت‌خواهی گلوله‌باران می‌کردند. تا آن روزهای دهشت که گلوله بر چشمان جوانان ایران‌زمین نشست. تا تمام آن دوازده روز حملهٔ وحشیانهٔ آمریکا و اسرائیل به سرزمینم، بسیار گریسته‌ام. با وجود همهٔ جان‌های عزیزی که رفتند، جسم و روحم این‌چنین درهم نشکست. روزی که در میدان شهر کلن، در میان دوستان و رفقایی که علیه کشتار وحشیانهٔ رژیم، با شعارهای «نه به دیکتاتوری»، «نه شاه و نه ملا»، «دموکراسی و عدالت اجتماعی»، «زن، زندگی، آزادی»، «آزادی زندانیان سیاسی» و… خبر به خون غلطیدن فرهاد را شنیدم، احساس کردم از درون تهی شده‌ام. می‌دانی که در طول این سال‌ها رفقایی را از دست دادم که نبودشان را هنوز هم باور نمی‌کنم، اما نبود فرهاد را نمی‌توانم بپذیرم. سال‌ها حتی در سفر می‌دانست که روز یکشنبه بعدازظهر گوش‌به‌زنگ شنیدن صدای مهربانش هستم. گاهی شیطنت می‌کرد و می‌خواست که دلواپسش باشم، خصوصاً در روزهای اعتراضات! وقتی گله می‌کردم می‌خندید و می‌گفت: «بادمجان بم آفت ندارد»! وقتی بیماری کرونا، خواهرت را با خود برد، ناباورانه گفتم: باید تحمل کرد. دو ماه بعد همسرش سعید و دو فرزندش در تصادف جان باختند، پدر و مادر به فاصلهٔ کوتاهی از هم در کنارش آرمیدند. تو ماندی و احمد و بچه‌ها، همهٔ دردها را به جان خریدی. دلت به رشد و باروری بچه‌ها خوش بود. ازدواج فرانک با همهٔ مخالفت‌های ما، سرانجام خوشی داشت، همسرش مشوق ادامهٔ تحصیلش شد. با این همه چشم امید به فرهاد بود. دانشگاه روحیه‌اش را عوض کرد، شاد بود و امیدوار. در خیزش عظیم ۱۴۰۴ باورش شده بود که سال ۵۶ تکرار شد. در گفت‌وگوهایمان مدام می‌گفت که: «در فرودگاه تهران می‌بینمت». من از این همه امید و آرزویی که به تحققش ایمان نداشتم کلامی نمی‌گفتم، اما برایش نوشتم: جرقه‌ای که در سال ۵۶ در پهنهٔ ایران‌زمین بر دل‌ها نشست، نمی‌توانست بدون سازمان‌های سیاسی و تشکل‌های کارگری شعله‌ور شود و بساط ظلم و ستم رژیم پهلوی را بسوزاند. امروز متأسفانه ما این سازمان‌ها و تشکل‌های کارگری را نداریم. او هم لیست بلندبالایی را از تشکل‌های موجود در ایران برایم فرستاد. دو روز بعد با پیام به‌قول خودش «شازده قراضه»، زمین و زمان را به‌هم دوخت و مصرانه از دوستانش که می‌خواستند با نشستن در خانه تو دهنی محکمی به پیام بی‌شرمانهٔ او که چشم امید به رئیس‌جمهور بدنام آمریکا بسته است، خواست که به خیابان بیایند و نگذارند که لات‌ها و شعبان بی‌مخ‌های پهلوی خفاش‌وار اعتراضات را تصاحب کنند! می‌دانم که همراهش بودی و همدیگر را گم کردید! به خانه آمدی به این امید که مثل همیشه نیمه‌های شب در باز شود و چهرهٔ خندانش را ببینی. چه بگویم؟ نمی‌دانستیم که فرهاد و هزاران جوان و نوجوانی که دوان‌دوان به خیابان‌ها رفتند، جسم بی‌جان و آش و لاششان در کیسه‌های سیاه روی هم تلنبار می‌شوند و آتش به جان هزاران خانواده می‌ریزند. می‌دانم که:

دیری نمی‌پاید که این آتش، خانمان جلادان شیخ و شاه را به دیار نیستی می‌فرستد.

این نوشته بدون یاری و پیگیری رفیق ارجمندم ناصر مهاجر به انجام نمی‌رسید. سپاسگزار مهر و توجه‌اش هستم که همواره نوشته‌های مرا با دقت و وسواس می‌خواند و با ویرایش و در مواردی با پیشنهادهای به‌جا و به‌موردش یاورم است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x