
من فقط با چشم چپ میبینم. چشم راستم شیشهایست. چه اشکالی دارد؟ من که رنگها و اندازهها، مسافتها و مقیاسها را با همان بدبینی یا خوشبینی میبینم که دیگران میبینند. تازه، رنگ مردمک شیشهای من به همان زاغی چشم چپ است، ذرهای مو نمیزند.
از نوجوانی، از وقتی استخوان ترکاندم و توجه دخترها به قامت بلند و موهای بورم جلب شد، این شانس را داشتم که فناوری جدید به بازار بیاید تا حدقۀ شیشهای متحرک داشته باشم که با کاشت یک تراشۀ زیرپوستی، چشم راست نیز هماهنگ با چشم چپ به هر سو بچرخد، بعد جلوی آینه بایستم و مطمئن شوم که این نقصان قابل تشخیص نیست. اطمینانی که به من اعتمادبهنفس داد که به توجه دخترها لبخند بزنم، اما بعدها، وقتی رابطهام با آنها نزدیکتر شد فهمیدم راز من فقط و فقط در مراودۀ صمیمی با زنان برملا میشود.
نخستین دختری که مجذوبم شد سه ماه با من ماند. درست بعد از غروبی که در پارکینگ ساختمان بوسیدمش، ایمیل طولانی شبانهای نوشت و در آن برایم آرزوی خوشبختی کرد. گفت و رفت و تمام.
سه ماه بعد در خردادی که دیپلم گرفتم با دختر دیگری آشنا شدم، شور و نشاط پیشین را نداشتم اما سراسر تابستان به گشت و گذار با او گذشت. بعد از روزهای گرم کنکور، وعدهگاه ما پارکی جنگلی بود. اغلب دستان ملتهب و عرقآلودش را میفشردم. عاشقم شد. خودش چنین میگفت. اما دو روز بعد از شبی که خانهشان خالی بود و تا صبح با هم بودیم، غیبش زد. از قضا همان روز موعد ثبتنام دانشگاه بود، روزی که دیگر به تماسهایم پاسخ نداد.
سه ماه اول دانشگاه را در عزلت و گوشهگیری و سر در کتاب سر کردم، تا کمکمک دختران همکلاسی چشم و گوش باز کردند و دست به یارگیری زدند. وقتی شنیدم میان دیگر پسرها، مرا یک سر و گردن بالاتر دیدهاند روحیهام بهتر شد. دختر سیاهچشم و ابروپیوستۀ کلاس چشم از من برنمیداشت. کم و بیش دیگران هم متوجه شدند، اما من پایی برای آشنایی پیش نگذاشتم. روزی در کارگاه فیزیک عملی، شعری عاشقانه از خودش بر وایتبرد نوشت که همه نظرها زیرجلکی به جانب من برگشت. با تحسین غلیظی که استاد از دستخطش کرد لبخند او رو به من نشانه رفت و بقیۀ دانشجویان هم کور نبودند که این نگاه شیفته و مشتاق را نبینند. عاقبت من هم وا دادم و دل بستم، اما مغناطیس احساسات دوطرفۀ ما با حفظ فاصله بود چون اقدامی برای معاشرت از سوی من ندید. غلیان احساساتم باعث شد در کورس رقابت درسی بیفتم و پیشرفت چشمگیری کنم، تا حدی که دانشجوی نمونۀ آن ترم شدم. عاقبت خودش پیشقدم شد و تلفنم را از کسی گرفت و به بهانۀ تبریک تماس گرفت و برای دیدار روز بعد قرار گذاشت.
دیگر مسیر رفتن به دانشگاه را دست در دست او میپیمودم و آیندۀ شغلی و تشکیل خانواده موضوع صحبتمان بود. اغلب نزدیک سردر دانشگاه دست یکدیگر را رها میکردیم. ماه بعد، دغدغۀ طرح موضوع با خانوادهها را داشتیم. ولی فقط خواهرش را در جریان گذاشت. روزهای تابستان رسید، بعد از امتحانات سال اول دانشگاه. هر شب نامههای عاشقانه و خوشخط بسیاری برایم مینوشت. هر دو واحد تابستانی برداشتیم تا بهانۀ دیدار فراهم باشد. پاییز شد و باز هم رقابت درسخوانی. اواخر ترم سوم به عنوان یکی از دانشجویان نخبۀ دانشگاه شناخته شده بودم اما تا پاسی از شب، زیر لحاف زمستانی، گوشی به دست، با او نجواها داشتم. تابستان سال بعد دیگر خیالم از پیشرفت تحصیلی راحت شده بود. اغلب پس از تلفنهای طولانی شبانه، تا لنگ ظهر روز بعد، غرق خواب بودم. عصرها پاتوق مشخصی داشتیم، کافهای بود دنج و کمنور. زمستان آن سال که آمد از آشنایی عاشقانۀ ما پنج ترم گذشته بود. شهر که برفپوش شد در همان پارک جنگلی کذایی یکدیگر را به باد گولهبرفی گرفتیم… اما او نیز مرا ترک کرد، سه روز بیخبری و شب سوم خواهرش پیغام داد و از جانب او عذر خواست.
– چرا؟ به چه دلیلی؟ اونم بعد از سه سال؟
پاسخ خواهرش صریح و بیرودربایستی بود: «پروتز چشم شما.»
همین که «آخه» گفتم، مجالی برای چک و چانه و مجادله نگذاشت: «چشم راست شما هر چه هم طبیعی باشه عاطفه نداره.»
درست میگفت. در آینۀ دستشویی دانشکده دقت کردم، از نزدیک میشد دید که کوران خشم و نفرتی که الان چشم چپم دارد ذرهای در شیشۀ لعنتی حدقۀ راست نیست، حتی نم اشکی از سر حسرت و دریغ نمیریزد، وقتی من چنین در درون پرآشوبم، چشم مصنوعی، راست راست در آینه به من و چشم چپم مینگرد. لابد در یکی از لحظاتی که با شیفتگی شعرهایش را تحسین کرده و ابروهای پیوستهاش را میبوسیدهام، چشم شیشهای بیروح، که ناظر خاموش ماجرا بوده راز مرا لو داده است.
دیگر دست و دلم به درس و تحقیق نرفت، غیبتهایم مکرر شد، چون نمیتوانستم بیاعتنایی و سردیاش را در کلاس و محوطۀ دانشکده تحمل کنم. او چنان امتناع میکرد که گویی هرگز مراوده و معاشرتی با من نداشته. یکشبه از چشمش افتاده بودم و این زهری بود که چشم چپ و سالمم به تمامی میچشید و قطره قطره به حلقم میریخت.
ناپلئونی واحدها را پاس کردم، مسئولان دانشکده متوجه شدند، به جلسات مشاوره دعوتم کردند، منشاء افت تحصیلی مرا میدانستند، اما کاری از دست کسی برنمیآمد. کمکم از نگاه پر از بیم و واهمۀ دختران دانشکده متوجه شدم که راز چشم راستم برملا شده، همه از نگاه رو در رو با من پرهیز میکردند، دخترها علنی راه کج کرده و از مواجهه با من میگریختند. روزی با خشم نوار پارچهای سیاهی بر چشم راستم بستم و در کلاس فیزیک نظری حاضر شدم، دیگر همان اندک همدلی پسرها هم رنگ باخت. تبدیل شدم به موجودی عصبی و عصیانگر. بارها برای اخطار و هشدار احضار شدم. متهم بودم به برخوردهای جسورانه در کلاس و اظهارنظرهای افراطی و رادیکال. در مظان اتهام چپگرایی و در معرض اخراج و محرومیت از تحصیل قرار گرفتم اما بالاخره پایاننامه دادم و مدرک گرفتم، اما ستارهدار شدن و سوسابقه در دانشگاه مهر بدنامی بر پروندهام زد و مانع گزینشم برای مناصب اداری شد.
حالا از آن روزهای عاشقانۀ زندگی سالها گذشته، زنان بسیاری آمده و پس از تماس نزدیک و مماس شدن صورتشان، همین که به تحجر چشم راستم پی بردهاند بیدرنگ رفتهاند. دیگر به این وضع اسفبار عادت کردهام. با نقصان وجودم کنار آمدهام. ولی مصیبت، در این ایام میانسالی است، مدتها بعد از زمانی که دلبران زندگیام رفتهاند؛ حالا که سالها از ازدواج و بچهدار شدنشان هم گذشته، تازه الان به صرافت افتادهاند که کنار آن لعل جعلی، نگاهی عمیق و پراحساس در چشم چپ داشتهام، چشمی که صادقانه در ایشان مینگریسته… اغلب شروع به نامهنگاری میکنند، معمولا شمارهام را لابلای دفتر تلفنی قدیمی یا در حافظۀ گوشیهای اسقاط مییابند. یا شبکههای اجتماعی را میکاوند و پیغامهای ناشناس میفرستند، کمی بعد یادداشت عاشقانه مینویسند و با شعری سوزناک به سوی خاطرههایم نشانه میروند. وقتی من پرهیز کرده و از معاشرت خودداری میکنم، آتش درونشان شعله میکشد، پیامها صریحتر میشوند، مرا تا عرش عاشقانگی میبرند و اسطورۀ بیهمتای وفاداری میخوانند. طبیعی است که من نیز گاهی قدرت مقاومت ببازم، کافی است کمی رام شوم و شعری بفرستم، یا ابراز تمایلی به دیدار کنم تا…
در ایوان کافهای مشرف به پارک جنگلی نشستیم و چینش نقش سالها را بر چهرۀ یکدیگر پاییدیم. از ملاحت چهرۀ شیفتهاش اکنون فقط دو مردمک مشتاق مانده بود. در اعوجاج بخاری که از فنجانش برخاست و در نگاهش پیچید، یکباره، در چشم بر هم زدنی، در کسری از ثانیه، آن دو مردمک آشنا نیز غریبه شدند، شهاب ثاقب عشقش ناگهان سقوط کرد و آبی بر لهیب آتش درونش ریخت. آرام، متین و جدی زبان گشود و در کلامش شمرده شمرده، وجود مرا سراپا، به برادری بزرگوار مبدل کرد. من هم این نقش اخوت را به جان خریدم و بازی ناگزیر را پذیرفتم. از زبان من تایید گرفت و به اطمینان خاطر رسید که در ازدواجش اشتباه نکرده و من شایستۀ او نبودهام و باید فقط عکسی محو در قاب خاطراتش بمانم. قهوه را که تلخ نوشید، رژ لبش را تجدید کرد. با هر دو مردمک نگاه بیگانهاش در چشم راستم زل زد، لبخندی خواهرانه نثار کرد و با آسودگی و فراغ بال برخاست و رفت… رفت که بفهمم این گونه، با نام و نگاه راستین هر زنی نقرهداغ میشوم، که بالاخره باید بپذیرم که این چشم تراشیدۀ تقلبی، این جرثومۀ جعلی، چگونه هم شور و حال جوانیم را ربود و هم آرامش موعود میانسالی مرا…
از کتاب “سقف این خانه کوتاه است”
- سیکلوپه: غول یک چشم در اساطیر یونانی
- نقاشی از مودیلیانی







