نشانه‌های فروپاشی سرکردگی غرب در همایش امنیتی مونیخ و نقش “چپ” در سپیده‌دمِ جهانِ چندکانونی – سیامک کیانی

پیش‌گفتار
جهان با شتابی کم‌مانند در آستانه دگرگونی‌ای ژرف و بنیادین ایستاده است. سامانی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و با برتری بی‌چون‌وچرای آمریکا شکل گرفت، اکنون نشانه‌های فرسودگی و واپس‌نشینی خود را آشکارا بروز می‌دهد. برآمدن چین، روسیه، هند و همگرایی کشورهایی در چارچوب بریکس، نشان می‌دهد که کانون‌های تازه‌ای از توان اقتصادی، سیاسی و فناورانه در روند شکل‌گیری‌اند و میدان جهانی دیگر جولان یکه‌تازی یک نیرو نیست؛ جهان، به آرامی به پهنه‌ای چندکانونی دگرگون می‌شود که در آن هم‌سنگی نیروها و بازآرایی قدرت‌های تاریخی به چشم می‌آید.

آمریکا و هم‌پیمانانش با همه توان می‌کوشند تا این روند را بایستانند یا کُند کنند؛ از فشار اقتصادی و سیاست‌های تحریمی گرفته تا آرایش‌های نظامی و جنگ رسانه‌ای، و از تحریم فناوری‌های پیشرفته تا بندوبست‌های استراتژیک، همه در خدمت پاسبانی از جایگاه برتر و جلوگیری از کاهش نفوذ جهانی دیگر کشورها به کار گرفته می‌شود. در برابر، نیروهای نوخاسته و نوپا با تکیه بر دادوستد با پول‌های ملی، گسترش پیوندهای منطقه‌ای، سرمایه‌گذاری در انرژی و فناوری، و همکاری‌های چندسویه، در پی ساختن سامانی هستند که در آن برتری یک‌سویه جای خود را به هم‌سنگی کانون‌ها و ارجمندی میان روابط قدرت‌ها بدهد.

این نوشته می‌کوشد در پرتو همایش ایمنی مونیخ، این گذار تاریخی و پیچیده را واکاوی کند؛ گذاری که نه تنها آرایش نیروها و مناسبات قدرت در جهان را دگرگون می‌سازد، بلکه جایگاه و راهِ «چپ» را نیز در برابر دوگانه‌های جنگ و صلح، امپریالیسم و خلق، و سرمایه و کار، روشن و بازتعریف می‌کند.

همایش ایمنی مونیخ؛ نیایشگاه ناتو در برابر جهان چندکانونی

همایش ایمنی مونیخ که زمانی بستری برای گفت‌وگو میان شرق و غرب بود، امسال تالار پژواک پرهزینه‌ای برای جنگ‌افروزی غرب شده است. این گردهمایی که با پشتیبانی مالی دولت آلمان و شرکت‌های جنگ‌افزارسازی برگزار شده بود، دیگر جایی برای شنیدن صدای دگراندیشان یا پیشنهادهای آشتی‌جویانه نبود. نشست‌های آن درباره روسیه بدون نمایندگان روس، درباره چین با کمترین نمایندگی، و درباره صلح بدون پژوهشگران راستین در این زمینه برگزار شد.

هم‌نشستِ امنیتی مونیخ ۲۰۲۶ برای به چالش کشیدن رفتار کنونی آمریکا با اروپا برگزار شد، اما در عمل این نشست وابستگی و سرسپردگی اروپا را آشکارتر کرد. مارکو روبیو با زبانی آشتی‌جویانه‌تر و شیرین‌تر از گذشته گفت که آمریکا خواهان نوسازیِ پیمان با اروپا است، به‌شرطی که اروپا نقشِ خود را در راستایِ منافعِ واشنگتن، – افزایشِ هزینه‌هایِ دفاعی، همسوییِ سیاسی و فرمانبرداری در برابرِ راهبردهایِ کلانِ آمریکا – بپذیرد. پیام روشن بود؛ دوستی پابرجا است، اما تا جایی که اروپا از خطِ قرمزهای امریکا فراتر نرود.

در برابرِ این پیام، پاسخِ اروپاییان آمیزه‌ای از نگرانی و پذیرش بود. کلاودیا ماجور (Major)، از برجسته‌ترین پژوهشگران اروپایی در زمینه امنیت، دستیار اندیشکده صندوق مارشال آلمانِ ایالات متحده (German Marshall Fund of the United States)، به روشنی گفت: «امریکا می‌گوید که اگر از ما پیروی کنید، می‌توانیم همکار بمانیم». صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، نیز با زبانی نرم‌تر گفت: «فرهنگِ جنگِ ماگا، فرهنگِ ما نیست» و از اروپا خواست که بیشتر بر پای خود بایستد. ولی هنگامی که روزنامه‌نگاران غربی برای روشنگری درباره کشتار ددمنشانه بورژوازی صهیونیسم در غزه تحریم می‌شوند، و اتحادیه اروپا برای کشتارکنندگان جنگ‌افزار می‌فرستد، دیگر سخن گفتن از ارزش‌های اروپایی دشوار می‌شود و به یک شوخی می‌ماند.

هرچند گه‌گاه سخن از «استقلالِ راهبردی» و «افزایشِ قدرتِ تصمیم‌گیری» به میان می‌آید، ولی اتحادیه اروپا در عمل چارچوبِ سیاست واشنگتن را پذیرفته است. دنبال کردن تحریم‌هایِ پرهزینه علیه روسیه، وابستگیِ فزاینده به انرژیِ آمریکا و خاموش‌سازیِ صداهایِ منتقد در درون، نشانه‌هایِ این پذیرش‌اند. این روند نشان می‌دهد که اتحادیه اروپا هم‌چنان در پی همسویی با سیاست‌های واشنگتن است. بدین‌سان، همکاریِ دو سویِ آتلانتیک بیش از آن‌که برابر باشد، رابطه‌ای رهبری‌شده است که در آن اروپا، با اندکی گلایه، نقشِ همراهِ پیرو را بازی می‌کند.

این فضای پرتنش و نمایش قدرت، نه تنها سرشت فرمانروایی غرب را آشکار می‌کند، بلکه زمینه را برای بررسی گسترده‌تر پیامدهای تاریخی و راهبردی آن فراهم می‌آورد؛ پی‌آمدهایی که نه تنها نظم جهانی، بلکه جایگاه و عملکرد نیروهای نوخاسته و جهان چندکانونی را نیز روشن می‌سازد.

پایان فرمانروایی غرب و تاریخ پرفرازونشیب آن

سامان بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم، که به سرکردگی آمریکا و هم‌پیمانان غربی پایه‌گذاری شد، اکنون در آستانه فروپاشی سراسری است. نشانه‌های این ریزش را می‌توان در ناتوانی غرب در چاره‌جویی آشفتگی‌های بی‌شمار جهانی، کاهش نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا و پدیداری پیمان‌های نوپا دید. وزیر خارجه روسیه، سرگئی لاوروف، در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود گفته است که «هیچ نشانه‌ای از کاهش تنش بین آمریکا و روسیه دیده نمی‌شود».

برای درک ژرف دگرگونی‌های کنونی، باید نگاهی به تاریخ پرفرازونشیب فرمانروایی غرب بر جهان داشت. غرب، به‌ویژه اروپای غربی و سپس ایالات متحده، پس از سده‌ها غارت، استعمار و بهره‌کشی از ملت‌های جنوب جهان، اکنون با واقعیتی تلخ، پایان هژمونی بی‌چون‌وچرا، روبه‌رو شده است. از سده پانزدهم، زمانی که کشتی‌های پرتغالی و اسپانیایی ساحل‌های آفریقا و آمریکا را پیدا کردند، تا دوران طلایی استعمار بریتانیا و فرانسه در سده نوزدهم، و تا تازش و تاخت‌وتازهای نظامی بی‌پایان آمریکا در سده بیستم و بیست‌ویکم، غرب همواره از هر ابزار برای نگه‌داشت فرمانروایی و منافع ملی خود بهره‌جویی کرده است. نمونه‌هایی از تاریخ پرخاشگری غرب برای نگه‌داشت چیرگی را در زیر می‌خوانیم.

برده‌گیری و چیرگی سرزمینی:
میلیون‌ها آفریقایی با زور از سرزمین خود ربوده و به قاره آمریکا برده شدند. دارایی‌ای که از این دادوستد پلید به دست آمد، پایه‌های جهش صنعتی اروپا را استوار کرد. برآورد می‌شود میان سده‌های پانزدهم تا نوزدهم بیش از ۱۲ میلیون آفریقایی از خانه و کاشانه خود کنده شدند و نزدیک به دو میلیون نفر در راه جان باختند.

کشتارهای دوره چیرگی سرزمینی:
در کنگو، زیر فرمانروایی لئوپولد دوم بلژیکی، میان سال‌های ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ میلیون‌ها نفر جان خود را از دست دادند. در هند نیز فرمانروایی بریتانیا تنگ‌سالی‌های ساخته‌وپرداخته‌ای پدید آورد که میلیون‌ها تن را به کام مرگ کشاند. پیامدهای خشک‌سالی بزرگ ۱۸۷۶ تا ۱۸۷۸ که با سیاست‌های اقتصادی بریتانیا افزایش یافت، میان ۶ تا ۱۰ میلیون قربانی گرفت.

جنگ‌های تریاک علیه چین:
در سده نوزدهم، بریتانیا برای واداشتن چین به پذیرش خریدوفروش تریاک، دو جنگ به راه انداخت که به «جنگ‌های تریاک» شناخته می‌شوند. پس از پیروزی، بریتانیا هنگ‌کنگ را برای ۱۵۵ سال از آنِ خود کرد و برای خود نگه داشت. این رویدادها نمادی از سخت‌دلی غرب در پیگیری منافع ملی اقتصادی به هر بها بود.

کودتاهای برنامه‌ریزی‌شده و پشتیبانی از فرمانروایان خودکامه:
در سال ۱۹۵۳، آمریکا و بریتانیا با سرنگونی دولت برگزیده محمد مصدق، روند مردم‌سالاری نوپای ایران را در هم شکستند و فرمانروایی خودکامه محمدرضا را برای ۲۵ سال دیگر پایدار کردند. انگیزه اصلی، در دست گرفتن نفت ایران بود. در ۱۹۵۴، آمریکا با سرنگونی دولت برگزیده جاکوبو آربنز (Jacobo Árbenz) در گواتمالا، دگرگونی‌های زمین‌سپاری و ملی‌سازی دارایی‌های شرکت یونایتد فروت (United Fruit Company) را ناکام گذاشت. در ۱۹۷۳، با پشتیبانی آمریکا، سالوادور آلنده در شیلی کنار زده شد و بازداشتگاه‌ها و شکنجه‌گاه‌های آگوستو پینوشه جای آن را گرفت. این رشته در کنگو، جمهوری دومینیکن، آرژانتین، گرانادا، پاناما، ونزوئلا و هندوراس نیز دنبال شد. غرب در دوره جنگ سرد و پس از آن از خودکامگانی چون سوهارتو در اندونزی، صدام حسین در عراق، ضیاءالحق در پاکستان و حسنی مبارک در مصر پشتیبانی کرد. سنجه اصلی این پشتیبانی‌ها همسویی با سیاست‌های غرب و منافع ملی آن بود، نه مردم‌سالاری و حقوق بشر.

تحریم‌های زمین‌گیر‌کننده:
پس از انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، آمریکا دهه‌ها تحریم‌های سختی علیه مردم ایران به کار بست که پیامد آن کمبود دارو، خوراک و نیازهای پایه بوده است. تحریم‌های کشنده علیه عراق در دهه ۱۹۹۰ نیز به مرگ صدها هزار کودک انجامید. تحریم‌های آمریکا علیه کوبا که از ۱۹۶۰ تاکنون دنبال می‌شود و گسترش نیز یافته است، هر سال در سازمان ملل نکوهش می‌شود و زندگی میلیون‌ها کوبایی را زیر فشار گذاشته است.

جنگ‌های رودررو و جانشینی:
جنگ ویتنام (۱۹۵۵–۱۹۷۵) بیش از سه میلیون ویتنامی را به کام مرگ برد. یورش ۲۰۰۳ به عراق با بهانه جنگ‌افزارهای کشتار همگانی، صدها هزار کشته و بی‌ثباتی گسترده بر جای گذاشت. یورش ۲۰۰۱ به افغانستان پس از بیست سال با پس‌نشینی آمریکا پایان یافت و کشوری آشفته برجای گذاشت. بمباران لیبی در ۲۰۱۱ این کشور را ویران کرد. جنگ یمن از ۲۰۱۵ با پشتیبانی جنگ‌افزاری و داده‌ای غرب، یکی از بزرگ‌ترین فاجعه‌های انسانی سده بیست‌ویکم را آفرید.

ترور و کشتار سازمان‌یافته:
ترور پاتریس لومومبا در ۱۹۶۱ تا کشتن چه گوارا در ۱۹۶۷، و نیز سرکوب بسیاری از چهره‌های سیاستی در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، نمونه‌هایی از دست‌یازی‌های پنهان و آشکار امریکا به دیگر کشورها هستند.

زیر پا گذاشتن پیمان‌های جهانی و فروپاشی پیمان‌های هسته‌ای:
برون‌رفتن یک‌سویه آمریکا از پیمان موشک‌های هسته‌ای میان‌برد (INF) در ۲۰۱۹، نپیوستن به دادگاه کیفری جهانی و چشم‌پوشی از قطعنامه‌های سازمان ملل درباره فلسطین، نمونه‌هایی از این رویکرد است که بر تضادهای غرب با قانون‌های جهانی افزوده است. شاید خطرناک‌ترین دگرگونی سال‌های گذشته، پایان یافتن پیمان هسته‌ای New START میان ایالات متحده آمریکا و روسیه باشد. این پیمان که در سال ۲۰۱۰ امضا شده بود، امریکا در فوریه ۲۰۲۶ خود را از آن کنار کشید و تاکنون جایگزینی برای آن پیدا نشده است. در واکنش به این رخداد، بولتن دانشمندان اتمی، (Bulletin of the Atomic Scientists)، عقربه‌های «ساعت قیامت» را به ۸۵ ثانیه مانده به نیمه‌شب – یعنی بالاترین نشانه هشدار نابودی جهان – رساند.

پیامدهای این فروپاشی بسیار نگران‌کننده است. اکنون آمریکا و روسیه — هر یک با ۵۰۰۰ کلاهک هسته‌ای — می‌توانند بدون چارچوب بازرسی، زرادخانه‌های خود را گسترش دهند. سازوکارهای بازرسی دوسویه نیز از کار افتاده و هر دو کشور ناچار خواهند بود برنامه‌ریزی‌های خود را بر پایه بدبینانه‌ترین گمان درباره هدف‌های دیگری انجام دهند. این شرایط می‌تواند آغازگر یک مسابقه‌ی تازه‌ی جنگ‌افزاری باشد؛ همانند دوران جنگ سرد، جهان به سوی انباشت دوباره جنگ‌افزار راهبردی می‌شود.

استیون استار (Steven Starr)، کارشناس خلع سلاح هسته‌ای، هشدار داده است که شمار کلاهک‌های آماده پرتاب می‌تواند تا دو برابر افزایش یابد. هم‌چنین اندیشکده چتم هاوس (Think Tank Chatham House) می‌گوید که برنامه‌ریزی راهبردی در هر دو سو بیش از پیش زیر سایه بی‌باوری به هم دیگر انجام می‌شود.

روسیه بارها پیشنهاد دراز کردن (تمدید) پیمان نیو استارت را داده، اما آمریکا بر این نکته پافشاری دارد که چین نیز باید به چنین چارچوبی بپیوندد. چین که ۵۰۰ کلاهک هسته‌ای دارد — نزدیک به یک‌دهم زرادخانه آمریکا و روسیه — این درخواست را نادرست می‌داند و بر گفت‌وگو میان واشنگتن و مسکو در این باره پافشاری می‌کند. با این همه، بازگشت به میز گفت‌وگو هم‌چنان دور از دسترس می‌نماید.

در سایه نبود بازرسی، زمان کنونی بزرگ‌ترین خطر برای انسان از زمان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ به شمار می‌رود. جهانی که آن‌ها می‌گفتند که با پایان جنگ سرد امن‌تر می‌شود، اکنون بار دیگر در سایه لگام‌گسیخته جنگ‌افزار هسته‌ای به پرتگاه نابودی نزدیک شده است که نشان‌دهنده تضاد آشکار میان سخن‌های غرب برای امنیت و کارهای عملی و واقعی آن است.

در چنین فضای ناپایدار و پیچیده، فروپاشی سرکردگی غرب نه تنها یک واقعیت تاریخی، بلکه آغازی است برای شکل‌گیری نظم نوین جهانی. جهان اکنون به دورانی گام گذاشته است که کانون‌های تازه قدرت، از شرق و جنوب، توان و نفوذ خود را در اقتصاد، سیاست و فناوری گسترش می‌دهند و مرزهای سنتی فرمانروایی و یکه‌تازی را به چالش می‌کشند. این دگرگونی، ارزیابی دوباره‌ی جایگاه ملت‌ها، پیوندها و نقش‌های کهن را فراهم می‌کند و زمینه را برای پیدایش جهان‌سامانی چندکانونی با بخشش برابرتر نیرو فراهم می‌کند.

در سپیده‌دمِ جهانِ چندقطبی

ساختار تاریخی غرب بر پایه چیرگی سرزمینی، بهره‌کشی و انباشت دارایی از راه چپاول ملت‌ها شکل گرفته است. بسیاری از دارایی‌هایی که امروز در موزه‌های لندن، پاریس و نیویورک دیده می‌شود، دستاورد همین یغمای چندسده‌ای؛ از الماس کوه نور گرفته تا سنگ‌نگاره‌ها و یادگارهای باستانی مصر و آفریقا است.

اکنون که جهان به سوی چندکانونی شدن پیش می‌رود و کشورهایی چون چین، روسیه، هند، آفریقای جنوبی و برزیل جایگاه تازه‌ای در اقتصاد و سیاست جهانی می‌یابند، غرب با این حقیقت روبه‌رو شده که دیگر یکه‌تاز میدان نیست. اما تجربه پنج سده گذشته نشان می‌دهد که غرب برای نگه‌داشت هژمونی خود، از به‌کارگیری جنگ، تحریم، کودتا، ترور و فشار فرهنگی پرهیز نخواهد کرد. جنگ، تحریم، خریدن کارگزاران، کشتار هدف‌مند، کودتا، جنگ‌های جانشینی، یورش فرهنگی و هر ابزار دیگری که بتوان پنداشت، به کار گرفته می‌شود تا سامان تازه جهانی یا پدید نیاید، یا اگر پدید می‌آید، جایگاه برتر غرب در آن پایدار بماند.

با ژرفش تضادهایی که ریشه در کمیابی مواد برجسته معدنی و افزایش هوشیاری ملت‌های جهان جنوب دارد، پایداری امپریالیسم هر روز دشوارتر می‌شود. کمیابی مواد خام راهبردی – از لیتیوم و کبالت گرفته تا عناصر کمیاب خاکی – که برای گذار انرژی و صنعت‌های پیشرفته نیازمند هستند، نه‌تنها رقابت را میان گردان امپریالیسم غرب افزایش داده، بل‌که شکاف میان بورژوازی کشورهای جنوب و امپریالیسم اروپایی-آمریکایی را نیز ژرف‌تر ساخته است.

در گذشته، بورژوازی کشورهای پیرامونی می‌توانست با واگذاری بخشی از ارزش افزوده و منابع خود به مرکز، از کمک‌های نظامی امپریالیسم برای سرکوب طبقه کارگر و دیگر رنجبران بهره‌مند شود. در این شرایط نوین، بورژوازی کشورهای جنوب جهانی دیگر نمی‌تواند مانند گذشته بخشی از سهم چپاول خود را به سود کشورهای متروپل غربی کنار بگذارد. کمیابی منابع و رقابت فزاینده جهانی برای دستیابی به این مواد، برگ برنده‌ای به دست سرمایه‌داران جنوب داده است. آن‌ها اکنون می‌توانند میان خریداران گوناگون گزینش کنند و دیگر ناچار نیستند که همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد اروپایی-آمریکایی بگذارند.

با این همه، این مانور تازه نیز بدون هزینه نیست. طبقه‌های پایینی که هوشیاری‌شان روزبه‌روز افزایش می‌یابد، به خوبی دریافته‌اند که تضاد آشتی‌پذیر میان بورژوازی بومی و امپریالیسم، سرشت و ژرفش بهره‌کشی را در درون مرزها دگرگون نکرده و غارت از دارایی ملی را کمتر نساخته است. آن‌ها می‌دانند که هم امپریالیسم و هم سرمایه‌داران بومی آماده‌اند که منافع طبقاتی رنجبران و ملی را فدای منافع خود کند.

تحلیل‌های ساختاری تری‌کونتیننتال (Tricontinental) از هشت تضادِ برتر، به درستی از تضاد در درون کشورهای جنوب نیز سخن می‌گوید. سرمایه‌داران این کشورها در تنگنای تاریخی بی‌همانندی گرفتار آمده‌اند: از یک سو نمی‌توانند مانند گذشته با اروپایی-آمریکایی‌ها هم‌آغوش شوند. از سوی دیگر، برای سرکوب طبقه‌های فرودست کم‌وبیش به همکاری با امپریالیسم نیاز دارند. در این تحلیل‌ها، طبقه‌های فرودست، اکنون با درک ژرف‌تری از سازه‌های بهره‌کشی، هم‌زمان با دو دشمن روبه‌رو هستند: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که به دنبال به دستگیری سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی آن‌هاست، و سرمایه‌داری بومی که هم به بهره‌کشی ددمنشانه آنان می‌پردازد و هم آماده دادوستد بر سر سرنوشت آن‌ها با همین امپریالیسم است.

در این سپهرِ در‌ روند دگرگونی، پرسش اصلی دیگر تنها توانایی اقتصادی یا ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بازسازی شیوه‌ی بازی در سطح جهانی و نقش نیروهای نوپدید در آن است. چگونه می‌توان هم‌سنگی میان بلوک‌های تازه را پایدار کرد، و چه راه‌هایی برای کاهش فشار یک‌سویه‌ی غرب و افزایش هم‌سنگی کانون‌ها می‌توان یافت؟ این پرسش‌ها سرآغاز بررسی ژرف‌تری از ابزارها، راهبردها و سنجه‌های نوین قدرت در جهان چندکانونی است؛ بررسی‌ای که نه تنها به تحلیل دولت‌ها و بلوک‌ها می‌پردازد، بلکه روندهای اقتصادی، فناوری و اجتماعی را نیز در پرتو رقابت و همکاری جهانی می‌سنجد.

نقش بنیان‌گذاران جهان چندکانونی و بریکس

سرگئی لاوروف در گفت‌وگو با شبکه بریکس‌تلویزیون (TV BRICS) گفت که دولت ترامپ نه‌تنها سیاست‌های ضدروسی دولت بایدن را همچنان دنبال می‌کند، بلکه در برخی زمینه‌ها آن را افزایش هم داده است. به گفته لاوروف، دولت ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ فرمان ۱۴۰۲۴ را که دارایی‌های پولی روسیه را بسته بود، دراز کرد. او این کار را دنباله همان راه دولت پیشین دانست؛ راهی که سخن درست را با کردار دشمنانه دنبال می‌کند.

در اکتبر ۲۰۲۵، تنها چند هفته پس از دیدار ولادیمیر پوتین و ترامپ در آلاسکا، آمریکا لوک‌اویل (Lukoil) و روس‌نفت (Rosneft) را زیر تحریم تازه‌ای گذاشت. از نگاه مسکو، این کار نشانه دوچهرگی و بی‌باوری بود. لاوروف همچنین از برخورد آمریکا با نفت‌کش‌های روسیه در آب‌های آزاد خرده گرفت و آن را ناسازگار با پیمان جهانی دریاها دانست.

در سوی دیگر، فشارهای آمریکا بر چین نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این راهکار کلان برای لگام زدن به روند جهان چندکانونی است. واشنگتن با چرخش راهبردی به آسیا، گسترش هم‌پیمانی‌های امنیتی، تحریم فناورانه، جلوگیری از فروش نیمه‌رساناها و کارزارهای سیاسی و رسانه‌ای، می‌کوشد روند پیشرفت صنعتی و فناورانه پکن را کند کند. سیاست باج‌های سنگین، محدودسازی دسترسی چین به فناوری‌های پیشرفته و فشار بر هم‌پیمانان برای کاهش دادوستد اقتصادی با این کشور، همگی در راستای لگام زدن به رقیبی است که توانسته بدون پشتوانه الگوی غربی، رشد پایدار و گستره جهانی به دست آورد.

لاوروف بر این باور است که آمریکا برای نگه‌داشتن چیرگی خود از هیچ فشاری پرهیز نمی‌کند. به گفته او، جهان در روند گذار به ساختاری چندکانونی است و اندازه اقتصاد کشورهای بریکس از گروه ۷ پیشی گرفته است. سرمایه‌گذاری در پژوهش و باتری‌های پیشرفته، انرژی نو و عناصر کمیاب خاکی، پکن را بازیگری برابر با جنگ‌افزارهای آمریکا کرده است. نزدیک به ۹۰٪ این مواد در سرزمین خود چین یافت می‌شوند که ابزار راهبردی مهمی در رقابت جهانی است.

در این چارچوب، پاسخ بنیان‌گذاران جهان چندکانونی بیش از آن‌که واکنشی کوتاه‌زمان به فشارهای غرب باشد، تلاشی ساختاری برای دگرگون کردن هم‌سنگی نیروها در جهان است. بریکس کوشیده است با گسترش همکاری‌های اقتصادی، پولی و بانکی، از وابستگی دیرینه به دلار و نهادهای زیر فرمان غرب بکاهد. گسترش دادوستد با پول‌های ملی، نیرومند کردن بانک پیشرفت نوین، ساخت سازوکارهای پرداخت جایگزین و همکاری گسترده در زمینه انرژی، زیرساخت و فناوری، از دستاوردهای مهم این روند بوده است. افزایش شمار عضوها و گرایش کشورهای بسیار جنوب جهانی برای پیوستن به این چارچوب، نشان می‌دهد که بریکس باشگاهی برای کشورهایی شده است که دیگر مانند گذشته خواهان وابستگی یک‌سویه به غرب نیستند.

با این همه، این راه تهی از دشواری نیست. ناسازگاری‌های ژئوپلیتیکی و اقتصادی میان عضوها، رقابت‌های منطقه‌ای و سطح‌های گوناگون پیشرفت صنعتی، یکپارچگی درونی این بلوک را با چالش روبه‌رو می‌کند. افزون بر این، در بسیاری از کشورهای بریکس که اقتصاد سرمایه‌داری دارند، تضاد طبقاتی میان طبقه کارگر و بورژوازی همچنان تضادی بنیادین است. رشد اقتصادی و گسترش سرمایه‌گذاری به کاهش بهره‌کشی یا برابری اجتماعی نیانجامیده و در برخی کشورها، شکاف‌های درآمدی و نابرابری‌های اجتماعی ژرف‌تر شده است. این تضادهای درونی می‌تواند هم‌زمان با فشارهای بیرونی، روند همگرایی پایدار را پیچیده‌تر سازد. بریکس هنوز بیش از آن‌که یک هم‌پیمانی سیاسی ـ جنگی همگون باشد، چارچوبی نرم برای هماهنگی منافع مشترک است. وابستگی دوسویه عضوها به بازارها و سامانه پولی جهانی نیز گذار شتابان به نظمی پولی مستقل را دشوار و آهسته کرده است.

با همه این چالش‌ها، روند کلان نشان می‌دهد که بنیان‌گذاران جهان چندکانونی، به‌ویژه در چارچوب بریکس، توانسته‌اند سنگینی اقتصادی و سیاسی خود را در سامانه جهانی افزایش دهند و گفتاری جایگزین در برابر یک‌سویه‌گرایی غرب پیش بگذارند؛ گفتاری که بر چندسویه‌گرایی، ارج‌گذاری به فرمان‌روایی ملی، گوناگونی راه‌های پیشرفت و بازپخش قدرت در ساختارهای جهانی پافشاری می‌کند.
با همه‌ی دشواری‌ها و ناسازی‌های درونی، تجربه‌ی بریکس نشان می‌دهد که جهان چندکانونی، هرچند شکننده و ناهمگون، زمینه‌ای تازه برای بازپخش قدرت در جهان فراهم آورده است.

اما این بازپخش، تنها در سطح دولت‌ها و بلوک‌های اقتصادی رخ نمی‌دهد؛ نیروهای اجتماعی و جنبش‌های مردمی نیز می‌توانند در آن اثرگزار باشند. پرسش اکنون این است که چگونه نیروهای «چپ» و صلح‌خواه، در جهانی که چهارچوب‌ها، بایسته‌ها و شیوه‌های آن را بریکس و دیگر کانون‌های نوپدید بازنویسی می‌کنند، می‌توانند نقش خود را بازی کنند و از پایین، در کنار روندهای کلان، بن‌مایه‌ای برای دادگری اجتماعی، صلح و خودایستایی ملت‌ها بسازند. این پرسش، سرآغاز بررسی راه‌بردهای عملی و اخلاقی چپ در سپهر نوین جهان است.

کارِ ”چپ”؛ سا‌زمان‌دهی از پایین

در جهانی که فرمانروایان در مونیخ و واشنگتن درباره «ایمنی» رای می‌زنند، نیروهای ”چپ” و صلح‌خواه نمی‌توانند با همان افزارها به میدان آیند. آنان نه دارایی کلان دارند، نه رسانه‌های بزرگ و نه پشتیبانی جنگی. برتری‌شان نه زر است و نه نیروی سخت، بل‌که پیوندهای انسانی، باور همگانی و توان سامان‌دهی و بسیج بومی است. نیروی ”چپ” و صلح‌خواه اگرچه سپاه و دارایی ندارد، اما می‌تواند پشتوانه‌ای داشته باشد که هیچ دولت نیرومندی به‌آسانی به دست نمی‌آورد: مشروعیت اخلاقی و پیوند ژرف با زندگی مردم. راه پیشِ رو نه هماوردی با قدرت‌ها، بل‌که سامان‌دهی پایدار، آموزش پیوسته و ساختن باور همگانی از پایین است.

از این‌رو نخستین گام، استوار کردن هسته‌های کوچک اما پایدار در کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و کوی و برزن است؛ گروه‌های خوانش، انجمن‌های پیشه‌وران و سندیکاها که بتوانند درباره اقتصاد نئولیبرالیستی و روبنای ایدئولوژیک آن آگاهی‌رسانی کنند.

گام دوم، بهره‌گیری سنجیده از افزارهای کم‌هزینه پیوندی است. اگر رسانه‌های بزرگ در دسترس نیست، رسانه‌های خُرد، پادپخش‌ها، نامه‌برگ‌های دیجیتال و تارنگارهای همگانی می‌توانند آوای آنان را بازتاب دهند. فراهم آوردن نوشتارها و گزارش‌های ساده و آموزنده درباره پیامدهای نظام سرمایه‌داری، جنگ، تحریم و نظامی‌گری بر زندگی مردم، کاری شدنی و کارساز است.

گام سوم، پیوند دادن خواست صلح با خواست نان و کار است. آن‌گاه که هزینه‌های جنگی بالا می‌رود و بودجه رفاه و بهزیستی کاهش می‌یابد، باید این پیوند برای مردم روشن شود. پیکار با گرانی انرژی، پاسداری از خدمت‌های همگانی و ایستادگی در برابر واگذاری افسارگسیخته دارایی‌های همگانی می‌تواند به‌گونه‌ای آشکار با نقد جنگ‌افروزی گره بخورد. ”چپ” می‌تواند از خواست‌های ضدجنگ و دادخواهانه توده‌ها برای بسیج آن‌ها علیه این دستگاه بهره‌برداری کند.

گام چهارم، برپا کردن پیوندهای فرامرزیِ کوچک اما کارآمد؛ نه وابسته به اردوگاه‌های بزرگ، بل‌که بر پایه همکاری میان صلح‌خواهان، سندیکاهای کارگری، گروه‌های زنان، کنشگران محیط زیست و روزنامه‌نگاران مستقل است. دادوستد تجربه، آزمون‌ها، نوشتارهای همسو و کارزارهای هماهنگ برخط (آنلاین)، افزارهایی کم‌هزینه اما اثرگذارند.

گام پنجم، ”چپ” می‌تواند و باید از روند تاریخی گذار به جهانی چندکانونی؛ جهانی که در آن واشنگتن و بروکسل یگانه فرمان‌رانِ سرنوشت دیگران نباشند، پشتیبانی کند. این پشتیبانی می‌تواند دربرگیرنده همیاری با دولت‌های عضو بریکس و دیگر قدرت‌ها در برنامه‌های ضدجنگ و ضد‌بندوبست اقتصادی با نهادهای امپریالیستی باشد. اما این همیاری، همچون تیغی دو لبه است: اگر چشم‌بسته انجام شود، ”چپ” به نیروی کمکی سرمایه‌داران بومی دگرگون خواهد شد. نباید از یاد برد که سرمایه‌داران کشورهای بریکس ـ چه «ملی» و چه «انگلی» ـ سرشتی دوگانه دارند. آنان تا آنجا با امپریالیسم غرب در ستیزند که سود و چیرگی‌شان در بازار جهانی به خطر افتد؛ اما در درون مرزهای خود، سخت‌ترین بهره‌کشان کارگران و کوبندگان جنبش‌های مردمی‌اند. هرگاه خیزش‌های کارگری یا زیست‌بومی سودشان را به خطر اندازد، آماده‌اند با همان قدرت‌های امپریالیستی بزرگ کنار آیند و طبقه کارگر و ”چپ” بومی را سرکوب کنند.

چنین همکاری‌ای باید بر دو پایه استوار باشد: نخست، پشتیبانی راهبردی از دولت‌های بریکس در آنجا که از منافع توده‌های مردم در برابر جنگ‌افروزی و بندوبست‌های یک‌سویه پاسداری می‌کند. دوم، نقد بی‌درنگ و بی‌پروا از شیوه‌های ضدکارگری، سرکوب سیاسی و نابرابری‌های ریشه‌دار در همین کشورها. ”چپ” باید نشان دهد که حتا در جهانی چندکانونی نیز، در هر نظام سرمایه‌داری با هر رنگ و درفش، تضاد کار و سرمایه هم‌چنان تضاد بنیادین است. تنها با چنین خودایستایی سیاسی و پاسداری از استقلال طبقاتی خویش است که ”چپ” می‌تواند از افتادن به دامِ بازیچه شدن در دست قدرت‌های بزرگ برهد و پشتوانه راستین خود ـ یعنی حقانیت اخلاقی و پیوند ژرف با مردم ـ را نگاه دارد.

پایان سخن

جهان امروز ایمن‌تر از دیروز نیست. با پایان پیمان‌های هسته‌ای، افزایش تنش‌ها میان قدرت‌های بزرگ، نظامی‌گری فزاینده غرب و دگرگونی آیین‌نامه هم‌پیمانان دیرینه، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که کارشناسان آن را «جنگ سرد دوم» می‌خوانند. تضاد این بار این است که به جای دو بلوک شرق و غرب، با شبکه‌ای پیچیده از قدرت‌ها و تضاد منافع روبه‌رو هستیم.

دگرگونی‌های کنونی، نگاره‌ای روشن از گذار جهان به سوی سامان چندقطبی به پیش می‌گذارد. آمریکا که تا دیروز خود را «سرکرده جهان آزاد» می‌نامید، اکنون قدرت‌های اقتصادی نوپدید مانند چین، روسیه، هند و برزیل را رقیب خود می‌بیند و خواهان دوستی و همکاری با اروپا، تنها به شرط سرسپردگی سراسری آن است.

جهان در روند دگرگونی است و هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه جلوی خیزاب تاریخ را بگیرد. اما واکنش واشنگتن به این گذار تاریخی چیست؟ آمریکا در سال‌های گذشته رویارویی تندتری با چین و به‌ویژه روسیه در پیش گرفته است. گرایش به نیرومندسازی سپاه و جنگ‌افزار از فزون‌کردن بودجه‌های جنگی و گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای گرفته تا برگزاری نشست‌ها و رزمایش‌هایی که بر توان رزمی و ایمنی تمرکز دارند نیز چشمگیر است.

در سوی دیگر، مسکو زیر فشارهای روزافزون، از پشتیبانی دیدگاهی از هم‌پیمانان دوری گرفته و به منافع ملی خود می‌اندیشد. چین و کره شمالی نمونه‌هایی از «دوستان دلیر» هستند که نقش برجسته‌ای برای روسیه کنونی بازی می‌کنند. چین با برنامه‌ریزی درازمدت، زیرساخت‌های جهان چندکانونی را می‌سازد و با کشورهای جنوب همکاری می‌کند، بدون دست‌اندازی در کارهای درونی دیگران. سرمایه‌گذاری در فناوری‌های نو و منابع بنیادین، آن را به بازیگری هم‌سنگ با توان‌های بزرگ دگرگون کرده است.

جهان جنوب امروز پهنه رویارویی سه نیروست: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که برای زنده ماندن به هر بها به منابع آن نیاز دارد، سرمایه‌داران بومی که در میان دو آتش گرفتار شده‌اند، و طبقه‌های فرودستی که با هوشیاری خواهان عدالت و پایان بهره‌کشی و استعمارند. سرنوشت نظم نوین جهانی در جنوب به برایند این کشمکش وابسته است. به سخنی دیگر، هوشیاری فزاینده طبقه‌های فرودست، همراه با کمیابی منابع و چندقطبی شدن جهان، سه گوشه‌ای (مثلثی) از فرصت‌ها را فراهم کرده که در آن می‌توان هم امپریالیسم را به پس راند و هم از سرمایه‌داران بومی امتیازهای اقتصادی برای بهبود زندگی گرفت و هنگامی که شرایط انقلابی فرمانروا باشد، نظام سرمایه‌داری را سرنگون کرد.

تنها راه، همبستگی نبرد میان صلح‌خواهان و ”چپ”‌های مستقل و پیشرو همراه با طبقه کارگر شمال و جنوب و رنجبرانی است که پیامد ناگوار این شرایط را بر دوش می‌کشند. اگرچه آن‌ها در این نبرد نابرابر، از پول، رسانه و ارتش بی‌بهره هستند، ولی از گنجینه معنوی بزرگی برخوردارند که همانا پشتیبانی بیشتر مردم جهان است.

«چاره رنجبران، وحدت و تشکیلات است»

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی