
در سالهای اخیر اصطلاح «پنجاهوهفتی» از یک توصیف تاریخی به برچسبی سیاسی تبدیل شده است. این واژه بیش از آنکه در خدمت فهم انقلاب ۱۳۵۷ باشد، به ابزاری برای حذف یک روایت تاریخی و محدود کردن نقد گذشته بدل شده است. نزاع بر سر پنجاهوهفتیها در واقع نزاع بر سر حافظه تاریخی است؛ نزاعی بر سر اینکه گذشته چگونه روایت شود و مسئولیتها چگونه توزیع گردد.
تقلیل انقلاب به «خطای یک نسل» سادهسازی تاریخ است. انقلاب نه یک انتخاب هیجانی، بلکه پیامد انسداد سیاسی، بحران مشروعیت و فروبستگی افق اصلاح بود. هیچ تحول بزرگی صرفاً محصول اشتباه یک گروه خاص نیست. انقلاب زمانی رخ میدهد که ساختار سیاسی بسته شود، امکان مشارکت کاهش یابد و راههای اصلاح به بنبست برسد. اگر زمینههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آن حذف شود و تنها یک نسل مورد سرزنش قرار گیرد، مسئله از سطح تحلیل ساختاری به سطحی اخلاقی تنزل پیدا میکند.
گشودن افق آینده بدون نقد گذشته ممکن نیست، اما این نقد باید منصفانه و مبتنی بر فهم تاریخی باشد. یکی از خطاهای مهم آن دوره، سادهسازی مسئله قدرت بود؛ این تصور که با حذف یک فرد یا یک نظام، آزادی بهطور خودکار برقرار میشود. ما درک روشنی از سازوکار استبداد در ایران و پایداری ساختاری آن نداشتیم. تجربه نشان داد که تغییر، بدون ایجاد نهادهای پاسخگو و بدون مهار تمرکز قدرت، میتواند به بازتولید همان الگوی استبدادی بینجامد.
مسئله امروز صرفاً تأیید یا رد گذشته نیست، بلکه نحوه درسآموزی از آن تجربه در سیاست معاصر است. بخشی از جریانهای سلطنتطلب با برجسته کردن خطاهای نسل پیشین میکوشند گذشته را بستری برای معرفی بدیل خود بهعنوان «راهحل آماده» قرار دهند. چهرههایی مانند رضا پهلوی برای برخی به نماد این بدیل تبدیل شدهاند. البته گرایش بخشی از جامعه به چنین بدیلهایی بیارتباط با فرسایش اعتماد عمومی و ناامیدی اجتماعی نیست. با این حال، مسئله اصلی داوری درباره اشخاص نیست؛ مسئله نقد منطق فردمحور در سیاست است، منطقی که بهجای تکیه بر نهاد، برنامه و سازوکارهای نظارتی، امید را به یک چهره گره میزند.
در روایتهای تازه، زمینههای انقلاب بهمن از حافظه تاریخی زدوده میشود تا گذشته به تصویری افسانهای بدل گردد، مسئولیت نظام پیشین کمرنگ شود و پنجاهوهفتیها مقصر اصلی معرفی شوند. حال آنکه ظهور جریانهای اسلام سیاسی در ایران بیش از آنکه محصول نیروهای مترقی باشد، نتیجه انسداد سیاسی، تمرکز قدرت و سرکوب ساختاری در نظام سلطنتی بود. بسته شدن راه اصلاح، نیروهایی را تقویت کرد که پس از انقلاب استبداد را بازتولید کردند. امروز نیز رشد سلطنتطلبی را باید در بستر عملکرد و انسداد جمهوری اسلامی تحلیل کرد، نه صرفاً در خطاهای نسل جدید.
دیکتاتورها با حذف نیروهای مستقل، عملاً بدیل خود را میسازند. هنگامی که تمامی مسیرهای کنش سیاسی مسدود شود، جامعه بهسوی راهحلهای ساده و فردمحور سوق داده میشود و همین منطق، چرخه تمرکز قدرت را بازتولید میکند.
از دیدگاه همایون کاتوزیان، تاریخ سیاسی ایران چرخهای از تمرکز قدرت، بحران و فروپاشی است که در آن تجربه تاریخی انباشته نمیشود. جامعه بارها همان خطاها را تکرار میکند، زیرا نهادها قادر به حفظ و انتقال تجربه نیستند. این همان مفهوم «جامعه کوتاهمدت» است؛ جامعهای که در آن بحرانها تکرار میشوند، اما درسهای گذشته نهادینه نمیگردد.
جریانهای پوپولیستی ـ که بخشی از سلطنتطلبی امروز نیز میتواند در این چارچوب فهم شود ـ معمولاً تجربه تاریخی را به حاشیه میرانند. آنان بهجای تحلیل ساختاری مسائل، بر هیجان جمعی و وعدههای فوری تکیه میکنند و پیچیدگیهای اجتماعی را سادهسازی میکنند. نتیجه، بازتولید همان خطاها در صورتی تازه است.
اگر بدیل سیاسی دوباره در قالب یک فرد تعریف شود و نه در چارچوب نهادهای پاسخگو و برنامهای نهادمحور، چرخه تمرکز قدرت و بازتولید اقتدارگرایی بار دیگر تکرار خواهد شد.
در نهایت، ستیز با پنجاهوهفتیها تلاشی برای قطع پیوند جامعه با تجربه تاریخی خویش است. خطای اصلی پنجاهوهفت نه صرفاً یک اشتباه نسلی، بلکه ناتوانی در مهار تمرکز قدرت و نهادسازی بود؛ و همین کاستی، به شکلی دیگر، دوباره بازتولید شده است. محروم کردن نسل جوان از فهم پیچیدگی آن تجربه، جامعه را از امکان یادگیری تاریخی محروم میکند.
نقد گذشته ضروری است، اما اگر این نقد به ابزاری برای مشروعیتبخشی به بازگشت یک الگوی متمرکز تبدیل شود، نتیجه چیزی جز بازسازی همان چرخه نخواهد بود: تمرکز قدرت، بحران و بازتولید اقتدارگرایی؛و تاریخ سیاسی ایران بارها آن را تجربه کرده است. وهمایون کاتوزیان انرا جامعه کلنگی توصیف میکند.





