ایران کشوری است که اکثریت قاطع جمعیت آن را ملیت های گوناگون غیر فارس، همچون ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها، گیلک ها و غیره تشکیل می دهند.
این کشور برخلاف جعلیات نوشته شده و اشاعه داده شده در دوران رژیم خودکامه و بشدت استبدادی پهلوی ها، در طول تاریخ پرفراز و نشیب خود همواره به صورت نوعی از فدرالیسم ابتدایی متکی بر نظام زمینداری اداره می شده و حکام محلی گرچه از لحاظ پرداخت مالیات و جمع اوری سپاه در شرایط جنگی تابع پادشاه کشور بودند، اما در اداره ی امور داخلی منطقه ی خود از استقلال نسبی برخوردار بودند و از هر لحاظ اختیار و آزادی عمل محلی داشتند.
این نظام مبتنی بر تقسیم قدرت به نظر می رسد میراث امپراطوری های ماد و هخامنشی بوده باشد.
به ویژه در دوران سلطه ی هخامنشیان مدارک تاریخی فراوانی در باره ی تقسیمات اداری و چگونگی اداره ی کشور در دسترس است که بنابر انها ایران به چندین حوزه ی جغرافیایی تقسیم گردیده بود و هر منطقه توسط یک ‘شاه’ یا حاکم محلی (عمدتا از مردم همان محل) اداره می گردید.
این مناطق در آن دوران ‘ساتراپ’ نامیده می شدند که به زبان امروزین می توان آن را معادل استان یا ایالت دانست.
همچنین شواهد و اسناد تاریخی بیانگر ان هستند که محدوده ی ساتراپ ها بر اساس ‘هویت فرهنگی، زبانی، تاریخی’ یا در موارد اندکی با توجه به هویت دینی ساکنان ترسیم و تعیین می گردیده است.
این شکل از تقسیم قدرت داخلی و اداره ی امور در دوره های سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان نیز ادامه یافت و بعد از رواج اسلام در ایران نیز تا حدودی رعایت گردید، با این تفاوت که ‘ والی’ هر منطقه را شخص خلیفه یا دستگاه خلافت تعیبن و منسوب می نمود که مسلمان بودن او بر محلی بودنش ارجعیت داشت.
کوتاه سخن انکه تقریبا تا اواخر دوران قاجاریه، با تغییرات اندکی تقیسم کشور به چندین منطقه یا ایالت خودمختار دارای حاکمیت حکام یا والیان محلی در ایران ادامه یافته بود.
از نخستین سالهای بعد از فروپاشی خلافت عباسیان تا اواخر دوره ی قاجاریه (به مدت چند صدسال) ولایت کردستان توسط خاندان قدرتمند اردلان اداره می شد و اعراب جنوب و بلوچ ها نیز حکام محلی خود را داشتند.
این وضع کمابیش تا اواخر دوره قاجاریه ادامه یافت اما توسط شاهزاده های بیشمار قاجاریه به گند کشیده شد و اختیار امور بسیاری از ایالت ها با دستور مستقیم شاهان قاجار به شاهزاده ها واگذار گردید که اغلب افرادی فاسد وغیر بومی بودند.
با وقوع انقلاب مشروطه در ایران و کاهش قدرت مطلقه ی شاه و دربار، یکی از موضوعاتی که بسیار مورد توجه انقلابیون مشروطه خواه قرار گرفت، مسئله ی تقسیم قدرت و اداره ی امور مناطق ایران بود که در اصول مربوط به تشکیل انجمن های ایالت ها و ولایت ها تبلور یافت.
بنابر این اصول، اداره ی امور داخلی و محلی هر منطقه به مردمان بومی همان منطقه واگذار می گردید که توسط انجمنی متشکل از نمایندگان آن ها اعمال می گردید.
یعنی نوعی از تقسیم قدرت متکی به قانون که برگرفته از نظام های پارلمانی- فدرالی اروپایی بود.
این اصول که البته در تاریخ ایران نیز ریشه داشت، با کودتای سید ضیا- رضاخان قزاق که عملا شکست انقلاب مشروطه را به دنبال داشت، به کلی نادیده گرفته شدند و تشکیل یک رژیم به شدت مرتجع استبدادی و تمامیت خواه در دستور کار قرار گرفت.
رژیم ضد ملی و استبدادی رضاخان قزاق و حامیان آن تشکیل یک کشور واحد با پادشاه، پرچم و زبان واحد را هدف خود قرار دادند و به منظور اجرای آن مرنکب چنان جنایات فرهنگی غیر قابل جبرانی شدند که در کمتر کشوری می نوان نمونه ای برای آن نشان داد.
تمام زبان های رایج در ایران از عرصه ی آموزش و پرورش، رسانه ها و امور اداری حذف شدند.
اداب و رسوم و سنن اجتماعی و حتی پوشیدن لباس های سنتی ایرانیان ممنوع شدند و برتن کردن کت و شلوار اروپایی و برسر نهادن کلاه مسخره ای تحت عنوان ‘کلاه پهلوی’ اجباری گردیدند.
اجرای این سیاست های ضد فرهنگی و ضد ایرانی به ویژه صدمات جدی بر روند رشد زبان های مادری اکثریت ایرانیان، که بسیاری از آنها از جمله کردی، بلوچی، تاتی، تالشی گیلکی و…جزو اصیل ترین زبانهای ایرانی هستند وارد اورد.
کار به جایی رسید که شماری از به اصطلاح زبانشناسان احمق یا فاشیست آشکارا اعلام کردند که ‘ بایستی سباست هایی در پیش گرفته و اجرا شوند که زبان فارسی به زبان مادری همه ایرانیان تبدیل شود’
همان سیاست های فاشیستی و ضد ایرانی کمابیش از طرف رژیم ضد بشری ولایت فقیه نیز ادامه یافت و ادامه دارد.
اما نه فاشیسم فرهنگی رژیم استبدادی پهلوی ها و نه ادامه ی آن توسط رژیم ولایت فقیه، نتوانسته اند ‘هویت ملی، زبانی و فرهنگی‘ ملیت های ایرانی را از بین ببرند.
اکنون بییاری از این ملیت ها به ‘هویت ملی’ خود آگاه شده و در تلاش هستند که نه تنها هویت ملی خود را حفظ کرده و در جهت اعتلای زبان، فرهنگ و آداب و سنن اجتماعی خود میارزه کنند، بلکه به این امر مهم نیز پی برده اند که تحت سلطه ی یک حکومت اقتدارگرای تمامیت خواه ( چه شاه و چه شیخ) و یا اشکال دیگری از تمامیت خواهی نخواهند توانست به حقوق برابر، حفظ هویت ملی-زبانی و فرهنگی خود دست یابند.
بنابر این ملیت های ایرانی به ویژه ملیت های ترک، کرد، بلوچ و عرب ممکن نیست به جریانات و افراد تمامیت خواه، از جمله رضا پهلوی و شرکا گرایش یابند و به بازگشت نظام ضد ملی، استبدادی و ‘ملیت کش’ سلطنتی رضایت دهند.
اغلب این ملیت ها اکنون دارای احزاب و تشکلات سیاسی ‘هویت خواه’ هستند و نمایندگان و سخنگویان سیاسی خود را برگزیده اند که شماری از آنها، از جمله حزب دموکرات کردستان و فرقه دموکرات آدربایجان ازقدیمی ترین احزاب سیاسی ایران به شمار می روند.
همچنین سازمان ها و احزاب سیاسی دیگری نیز طی چهل سال اخیر تشکیل شده اند که هرکدام از آنها بخش یا بخش هایی از جامعه ملیت ها را نمایندگی می کنند.
احزاب کرد اکنون به چنان نفوذ و اعتباری در مناطق کردنشین دست یافته اند که تقریبا تمامی فراخوان ها و بیانیه های آنها با استقبال وسیع کردها از ایلام گرفته تا ارومیه موجه می شوند.
جامعه ی ترک زبان ایران اکنون علاوه بر فرقه ی دمکرات، دارای سازمان ها و احزاب سیاسی ‘هویت خواه’ گوناگونی هستند که موفق به تشکیل یک ‘شورای همانگی’ برای مبارزه مشترک شده اند.
تشکلات و سازمان های سباسی بلوچ به لزوم هماهنگی و اتحاد برای پیشبرد مبارزه مشترک پی برده و طی ماه های گذشته شماری ا آنها با هم ائتلاف کرده اند.
احزاب و تشکلات سیاسی عرب ایران نیز گام هایی در جهت هماهنگی برداشته اند که به لزوم مبارزه ی مشترک پی برده اند.
همچنین سالها است که تشکلی با عنوان ‘ ملیت های فدرال’ شکل گرفته که علیرغم برخی موانع و مشکلات همچنان فعال است و شماری از احزاب و سازمان های سیاسی ‘ملیت ها’ در آن عضویت دارند.
علیرغم اینکه تفاوتهای سیاسی ایدئولوژی چشمگیری در میان احزاب و سازمان های سیاسی ملیت ها به چشم می خورد، آنچه همه ی آنها را به نوعی به همدیگر پیوند می دهد، مبارزه در جهت حفظ و تقویت هویت ملی، زبانی، فرهنگی و سنن اجتماعی جوامعی است که آن ها را نمایندگی می کنند.
همچنین مخالفت و مبارزه ی مشترک با جریانات تمامیتخواه و طرفداران حکومت متمرکز (فارس محور) از اصول مشترک تمامی احزاب و سازمان های سیاسی ملیت ها هستند.
بنابر این از آنجایی که ملیت های ایرانی و نمایندگان سیاسی انها باهرنوع حکومت مرکزی تمامیتخواه مخالف هستند و ممکن نیست اجازه دهند که بار دیگر ‘شاه و شیخ’ یا تمامیتخواه دیگری بر اریکه ی قدرت سباسی-حکومتی در ایران تکیه بزند، بدون هیچ شک و شبهه ای می توان گفت مبارزه ی ملیت های ایرانی در جهت حفظ و تقویت هویت ملی، زبانی و فرهنگی خود ، مبارزه ای است دموکراتیک و به استقرار دموکراسی در ایران یاری خواهد رساند.
بنابر این به نظر می رسد حمایت قاطع همه ی احزاب و سازمان های سیاسی چپ و دمکراتیک ایران از خواسته ها و مبارزات ،هویت طلبانه ی’ ملیت های ایرانی نه تنها لازم، بلکه ضروری باشد.
لازم می دانم بار دیگر ناکید کنم که مبارزه ی ملیت های ایرانی در جهت حفظ و نقوبت هوبت ملی، زبانی و فرهنگی خود از آنجایی که مبارزه با هرنوع حکومت استبدادی و تمامیتخواه است، ماهیتا مبارزهای دموکراتیک و ترقیخواهانه است و به استقراردموکراسی در کشور استبدادزده ی ایران باری خواهد رساند.
واقعیت این است که ملیت های ایرانی از هم اکنون گور همه ی تمامیت خواهان از جمله جریان ارتجاعی رضا پهلوی و شرکا را کنده و آماده نموده اند.
بنابر این آنچه آبنده ی ایران را رقم خواهد زد، نه عربده کشی ها و هیاهوی رسانه ای طرفداران رضا پهلوی و نه زوزه ی حزن انگیز خوگرفتگان به شعار ارتجاعی ‘یک ملت، یک زبان، یک حکومت’ بلکه اراده و خواست ملیت های ایرانی خواهد بود.
ملیت های ایرانی که اکثریت قاطع جمعیت این کشور را تشکیل می دهند، به هیچ شکلی از حکومت، جز فدرالیسم اجازه ی استقرار در ایران را نخواهند داد و هیچ جریانی توان مقابله با اراده ی آنها را نخواهد داشت.
بنابر این ترس از بازگشت سلطنت به ایران و یا امید بستن به آن، یک ‘توهم’ بی اساس است که در اثر دروغ پراکنی و تبلیعات رسانه های وابسته به کشورهای امپریالیستی ایحاد شده و برخی ها را درک واقعیات جامعه ی ایران عاجز نموده است.
در باره ی امکان ‘تجزیه ی ایران’
و تجزیه طلبان واقعی و همچنین راه های خفظ تمامیت ارضی این کشور در مقاله ی دیگری دیدگاه های خود را بیان خواهم کرد.
بایز افروزی ۱۵ فوریه ۲۰۲۶





